معرفی کتاب زوربای یونانی اثر نیکوس کازانتزاکیس

معرفی کتاب زوربای یونانی اثر نیکوس کازانتزاکیس
Print Friendly
معرفی کتاب زوربای یونانی اثر نیکوس کازانتزاکیس
۴ (۸۰%) ۱ vote

زوربای یونانی ، داستانی است در ستایش از زندگی ، طعنه ای است گزنده به روشنفکران عزلت گزیده و  ” موش های کاغذخوار ” که می کوشند جهان را از لابه لای صفحات کتابها و ” توده ی در هم و برهمی از کاغذ سیاه ” ببینند و به درکش نایل شوند . اما زوربا می آموزاند که آن را با گوشت و خون خود حس کنید و الا چیزی جز “شبح ” نخواهید دید .

.

معرفی کتاب زوربای یونانی اثر نیکوس کازاتزاکیس

 

ز میوه های بهشتی چه ذوق دریابد / کسی که سیب زنخدان شاهدی نگزید (حافظ)

تنها بدان خدایی ایمان دارم که رقص بداند (نیچه)

برای من خواندن اینکه شنهای ساحل نرم است ، بس نیست ، می خواهم که پاهای برهنه ام آن را حس کنند ( آندره ژید )

این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار / کاواز دهل شنیدن از دور خوش است ( خیام )

زوربای یونانی ، داستانی است در ستایش از زندگی ، طعنه ای است گزنده به روشنفکران عزلت گزیده و  ” موش های کاغذخوار ” که می کوشند جهان را از لابه لای صفحات کتابها و ” توده ی در هم و برهمی از کاغذ سیاه ” ببینند و به درکش نایل شوند . اما زوربا می آموزاند که آن را با گوشت و خون خود حس کنید و الا چیزی جز “شبح ” نخواهید دید .

راوی داستان ، مستغرق شده در انبوهی از پرسشهای غایی و دلی در گرو آموزه های بودایی ، ناگهان با زوربای نابغه ، این تجسد دوباره ی خیام بر روی زمین رو در رو می شود . نبوغ زوربا چیزی نیست به جز لذت بردن از زندگی و بهره گیری از تمتعات دنیوی . ” میرزا بنویس ” داستان که تا دیروز جهان را سرد و تاریک و دلگیر و همچون عجوزه ای هزار داماد می پنداشت ، اکنون همان جهان سست بنیاد در پرتوی درخشش چشم آشوب زوربا ؛ در نظرش به باکره ای خواستنی بدل می شود . اما مگر زوربا چگونه کسی است ؟

زوربا حق گزار هستی است و به جز حال زمان دیگری نمی شناسد : وقتی که می خورد ، فقط می خورد و آن زمان که کار می کند ، فقط کار می کند و هیچ کنشی را ناقص و ابتر نمی گذارد .

زوربا در فکر دوزخ و بهشت هم نیست و وعده ی فردای زاهد را به پشیزی نمی گیرد و شعارش این است که ” زنده باد زندگی و مرگ بر مرگ ” . او همواره چنان می زید که ” گویی هر آن ممکن است بمیرد ” و دستش از دنیا کوتاه شود و دریغا که به لذتی نایل نشده باشد .

زوربا کودک است ، چشم زوربا همه چیز را گویی برای اول بار است که می بیند . او دایم به همه ی جهان بکارت می بخشد و تحیر کودکانه اش سبب می شود که فارغ از قید و بندهای سنت ، خلاقانه و  فراسوی نیک و بد عمل کند . او به تعبیر نیچه از شتر و شیر بودن گذر کرده و یکسره کودک شده است .

زوربا حتی اگر سوالات بزرگ و فلسفی هم بپرسد و این پرسشها آزارش دهد ، به جز لمحه ای و لحظه ای بر آنان درنگ نمی کند و به آنان نمی پردازد که ” کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را ” .

زوربا همه ی لذایذ را مقدس می شمارد . از خوردن هم عملی معنوی می سازد و خوراک را تبدیل به شور و سرمستی می کند . از زنان ” این نکته ی ابدی ” سیر و دلزده و فارغ نمی شود ، ساز می زند و می رقصد و همچون دیونوسوسی مجنون و جام به دست ، ما را به زندگی می خواند و بر می انگیزاند .

زوربا از تجربه کردن و سفر و حذر رویگردان نیست و اگر در این بین به مصیبتی هم دچار شود ، گردن می نهد و آری می گوید و طلب عمر بیشتر می کند . زوربا نمی خواهد چیزی جز قلعه ای ویران و فرسوده برای ملک الموت باقی گذارد و دم مرگ ، قله ای فتح ناشده داشته باشد .

در یک کلام ، زوربا زندگی را تمام و کمال می خواهد .

بخشهایی از کتاب زوربای یونانی :

– زندگی همین است ، ارباب ، یعنی آدم باید خوش بگذراند . ببین در این لحظه طوری رفتار می کنم که انگار یک دقیقه ی دیگر باید بمیرم .

– بی خیال باش که نه خدایی هست و نه شیطانی … زنده باد زندگی و مرگ بر مرگ .

– راستی که آدمها خیلی سقوط کرده اند ! مرده شورشان ببرد ! آنقدر تنمان را بی مصرف گذاشته اند که تن لال شده است و حالا فقط با دهانشان می توانند حرف بزنند . آخر دهان چه می تواند بگوید ؟

– همه ی کتابهای تو را باید روی هم توده کرد و آن را یکجا آتش زد . بعد از آن … چه بگویم ، تو که احمق نیستی و آدم خوبی هستی … بعد از آن می توان از تو چیزی ساخت !

– بزرگترین جنون به عقیده ی من آن است که آدم جنون نداشته باشد .

– این حیات تنها حیات آدمی است و حیات دیگری وجود ندارد ، هر لذتی که می توان برد در همین دنیاست و بس ، هیچ فرصت دیگری به ما داده نخواهد شد .

– تنها تویی که وجود داری ، ای زمین ، و من آخرین زاده ی توام که از پستانت شیر می خورم و آن را رها نمی کنم . تو نمیگذاری که من بیش از یک لحظه زنده بمانم ، لیکن همان یک لحظه پستان می شوم و آن را می مکم .

– آخرین انسان بوداست . ما هنوز در آغاز راهیم ؛ ما به قدر کافی نه خورده ایم ، نه آشامیده ایم و نه دست داشته ایم ، ما هنوز زندگی نکرده ایم . این پیرمرد از نفس افتاده خیلی زود به سراغ مان آمده . بگو هر چه زودتر برود پی کارش !

– این چیست ، ارباب ؟ این معجزه ، این پهنه ی آبی رنگ که در آن پایینها تکان می خورد چه نام دارد ؟ دریا ؟ دریا ؟ و اینکه پیشبند سبزی از گل و گیاه بسته است چیست ؟ زمین ؟ قسم می خورم که من بار اول است اینها را می بینم .

– نه از خداوند نه از شیطان ترسیدن ، این است جوانی !

– تو ارباب ، می توانی به من بگویی که همه ی این چیزها چه معنی دارد ؟ چه کسی آنها را ساخته است ؟ و به خصوص چرا آدم می میرد ؟

– راه نو و طرحهای نو ! دست کشیده ام از اینکه از چیزی که دیروز گذشته است یاد کنم ، یا درباره ی چیزی که فردا روی خوهاد داد حرف بزنم .

.


.

زوربای یونانی / نیکوس کازانتزاکیس / ترجمه‌ی : محمد قاضی / انتشارات خوارزمی

معرفی اثر به قلم علی احمدی

.


.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *