بسیاری از انسانها به محض روبهرو شدن با یک غم نخستین کاری که به نظرشان میرسد، فرار کردن از غم و پناه بردن به چیزی است که غم را از یاد آنها میبَرَد. این قبیل افراد دست به هر کاری میزنند، تا بتوانند خود را از دست غم رهایی بخشند.
گروهی از انسانها برای رهایی از چنگ غمها به مبارزه با آنها میپردازند و با همۀ توانِ خود میکوشند غمها را مهار کنند و درصورت امکان آنها را از بین ببرند. این نبردها اگر آگاهانه و واقعبینانه باشند، میتوان در برخی از موارد مُهرِ تأیید بر آنها زد، اما غالباً کسانی که میکوشند غمها را کنترل کنند و آنها را از میان بردارند، با آگاهی دست به این کار نمیزنند و بیشتر و بیشتر خود را گرفتار غم میکنند؛ چراکه کوششهای آنها از خِرَد و منطق تبعیت نمیکند؛ به همین دلیل در غالب اوقات آنها برای رهایی یافتن از دست یک غمِ خاص، خود را در چنگالهای چند رنجِ جدید گرفتار میکنند و به چرخۀ معیوبِ علتها و معلولهای رنجبار گرفتار میشوند.
گروه بسیار اندکی از انسانها وقتی که با اندوهی روبهرو میشوند، با نهایت آگاهی و آرامش، آن را میپذیرند، به تحلیل آن میپردازند و میکوشند از طریق بررسیهای دقیق، به شناخت ریشهها، آثار و راه درمان آن دست یابند. این قبیل افراد، برخلافِ افرادی که از برابر غمها میگریزند و برعکس آنها که با غمها درمیآویزند، از ویژگیهای شخصیتیِ ارزشمندی از این قبیل برخوردارند: شکیبایی، دانایی، اعتماد به نفس، خِردِ انعطاف و نیروی پذیرش؛ بنابراین آنها هر اندوهی را زمینهای بسیار مناسب برای تأمل در احوال درونی خود به شمار میآورند و میکوشند با دقت تمام، آن را تحلیل کنند؛ چراکه میدانند هرچه دانش آدمی درمورد خویش بیشتر باشد، شناختن علل غمها و نیز درمان کردن آنها آسانتر میشود.
ادامه مطلب “گریز از غم، نبرد با غم یا پذیرش و تحلیلِ غم؟”