عشق مادری ؛ در شرح داستانی از داستایوفسکی

عشق مادری ؛ در شرح داستانی از داستایوفسکی
عشق مادری ؛ در شرح داستانی از داستایوفسکی
۵ (۱۰۰%) ۱ vote

این متن کوتاه از کتاب بسیار زیبای فلسفه زندگی نوشته کریستوفر همیلتون ترجمه میثم محمد امینی(فصل اول) تقطیع شده است .

کریستوفر همیلتون در این قطعه کوتاه به بررسی داستانی جالب از داستایوفسکی می پردازد و در طول آن به کیفیت و خصوصیت عشق مادری (مانند جایگزین ناپذیری)،  ارزش دهی عشق مادری به یک فرد ،چرایی این ارزش دهی و چگونگی عمومیت این مهر در روابط انسانی می پردازد.

🔹اما متن اصلی داستان داستایوفسکی از این قرار است :

«کلاه خود بر سر و شمشیر به کمر داشت…به طرف جنازه میرفت و با هر قدم گام هایش آهسته و آهسته تر میشد و با حیرت به محکومانی که ساکت نشسته و با ترش رویی از هر سو به او چشم دوخته بودند نگاه میکرد.یکی دو گام مانده به جنازه ایستاد، گویی ناگهان از چیزی یکه خورده بود.منظره جسد کاملا عریان و چروکیده که چیزی جز غل زنجیر بر تن نداشت، تاثیر عمیقی بر او گذاشت و ناگهان شمشیر از کمر باز کرد و کلاه از سر برداشت – بی آنکه طبق مقررات موظف به چنین کاری باشد – صلیب بزرگی بر روی سینه کشید.سربازی جنگ آزموده و سپید مو بود که سال ها در خدمت نظام گذرانده بود.

یادم می آید که در همان لحظه چکونف، مرد سپید موی دیگری هم کنار او ایستاده بود.بدون گفتن حتی یک کلمه یکسره به صورت افسر نگهبان خیره شده بود و تک تک حرکات او را با دقتی عجیب دنبال میکرد.اما نگاهشان با هم تلاقی کرد و به دلیلی لب پایین چکونف ناگهان شروع به لرزیدن کرد. لبش را به شکل عجیبی کج و معوج می کرد و دندان هایش را نشان میداد، گویی بی اراده توجه افسر نگهبان را به جنازه جلب میکرد.

در همین حال به سرعت گفت: «او هم مادری داشت ! » و بعد بیرون رفت.به خاطر دارم این کلمات تا عمق وجودم رخنه کردند.چرا او چنین چیزی گفت، چه چیزی سبب شده بود این جمله به ذهنش بیاید؟»

متن اصلی :

داستایفسکی در جایی از یاداشت های خانه مردگان، روایتش از دوران حبس با اعمال شاقه در سیبری، از زمانی میگوید که در بیمارستان زندان بستری بوده. حین اقامت او در بهداری، یکی از زندانیان، میخائیلوف – مردی که به جنایاتی بسیار منزجر کننده محکوم شده است – به مرض سل میمرد. مرگ او بسیار آهسته و دردناک است و داستایفسکی هم به خود پیچیدن او، نفس نفس زدن ها و تلاش تب آلودش برای چنگ زدن به زندگی را به تفصیل شرح میدهد.پس از مرگ میخائیلوف، داستایفسکی تعریف میکند که افسر نگهبان چگونه وارد میشود.

کلاه خود بر سر و شمشیر به کمر داشت…به طرف جنازه میرفت و با هر قدم گام هایش آهسته و آهسته تر میشد و با حیرت به محکومانی که ساکت نشسته و با ترش رویی از هر سو به او چشم دوخته بودند نگاه میکرد.یکی دو گام مانده به جنازه ایستاد، گویی ناگهان از چیزی یکه خورده بود.منظره جسد کاملا عریان و چروکیده که چیزی جز غل زنجیر بر تن نداشت، تاثیر عمیقی بر او گذاشت و ناگهان شمشیر از کمر باز کرد و کلاه از سر برداشت – بی آنکه طبق مقررات موظف به چنین کاری باشد – صلیب بزرگی بر روی سینه کشید.سربازی جنگ آزموده و سپید مو بود که سال ها در خدمت نظام گذرانده بود.

یادم می آید که در همان لحظه چکونف، مرد سپید موی دیگری هم کنار او ایستاده بود.بدون گفتن حتی یک کلمه یکسره به صورت افسر نگهبان خیره شده بود و تک تک حرکات او را با دقتی عجیب دنبال میکرد.اما نگاهشان با هم تلاقی کرد و به دلیلی لب پایین چکونف ناگهان شروع به لرزیدن کرد. لبش را به شکل عجیبی کج و معوج می کرد و دندان هایش را نشان میداد، گویی بی اراده توجه افسر نگهبان را به جنازه جلب میکرد.

در همین حال به سرعت گفت: «او هم مادری داشت ! » و بعد بیرون رفت.به خاطر دارم این کلمات تا عمق وجودم رخنه کردند.چرا او چنین چیزی گفت، چه چیزی سبب شده بود این جمله به ذهنش بیاید؟

طبیعی است فکر کنیم افسر نگهبان و چکونف با دیدن مرد مرده در اصل واکنش مشترکی نشان دادند: آن ها ناگهان مسحور درک این حقیقت شدند که مردن این انسان خاص چه معنایی دارد.اما این امر چه معنایی دارد؟ واقعا چه چیزی موجب شد آن کلمات به ذهن چکونف برسد؟ و چرا سخن چکونف چنین تاثیری روی داستایفسکی داشت؟ معنای اخلاقی و روحانی این کلمات چیست؟

هر روز صد ها هزار، شاید میلیون ها انسان می میرند. ما نسبت به عمده این مرگ ها بی اعتناییم.اما گاهی کسی میمیرد که برای ما مهم است، کسی که مرگش برای ما ضایعه عظیمی است.چون برخی افراد هستند – و تعدادشان هم بسیار اندک است – که در نظر ما جایگزین ندارند.اگر درباره ماهیت این جایگزین پذیری بیندیشیم به توصیف شخصیت مرد یا زنی که مرده است نزدیک میشویم.و البته وقتی هم که از جایگزین ناپذیری سخن میگویم تا اندازه ای همین تفاوت شخصیت را مدنظر داریم. اما داستانی که نقل شد، داستایفسکی تصریح دارد که واقعا هیچکس میخائیلوف را خوب نمیشناخت.ضربه ای که مرگ میخائیلوف به افسر نگهبان و چکونف و خود داستایفسکی وارد کرد به این دلیل نبود که آن ها از مرگ مردی دارای فلان و بهمان ویژگی های شخصیتی – هر اندازه هم که ویژگی های جالب و اصیل و غیر عادی هم بوده باشد – ناگهان بهت زده شده باشند. کلماتی که چکونف در مرگ میخائیلوف میگوید نشان دهنده آن است که مسئله دیگری در میان بوده . مسئله ای که از جنبه ای غیر از ماهیت ویژگی های شخصیتی فرد دارای اهمیت است و واکنش آن ها در برابر مرگ مرد محکوم با آن ها ارتباط داشته است.

در آن زندان، زندانیان مجبور بودند هرگونه بی حرمتی و مجازات و تحقیری را تحمل کنند. نزد مسئولان زندان وجود آن ها به عنوان فرد هیچ معنایی نداشت یا بسیار کم اهمیت تلقی میشد. درباره رابطه آن ها با یکدیگر نیز همین را میتوان گفت، چون داستایفسکی تعریف میکند که ویژگی که بیش از همه میان زندانیان مشترک بود میل مفرطشان به اعمال نفوذ بر یکدیگر بود.تقریبا همگیشان به طرز مضحکی متکبر و مغرور، در پی حفظ ظاهر، لاف زن و خودستا، و مانند این ها بودند.این مسئله، همانطور که داستایفسکی اشاره میکند، نشانگر نیاز عمیق آن هاست به اینکه جای خود را به عنوان فرد در نگاه سایر زندانیان تثبیت کنند.خلاصه کلام اینکه زندان محیطی بود که در آن زندانیان فاقد هرگونه فردیت بودند و خودشان نیز این را میدانستند.

چکونف با کلمات خود به این موضوع اشاره میکند که گویی برای نخستین بار ناگهان با فردیت میخائیلوف روبه رو شده است. چون این کلمات رابطه میخائیلوف را با کسی برقرار میکند – یعنی مادرش – که مرد مرده برای او صرفا یکی مثل بقیه نبوده نمیتوانست باشد. برای مادرش او به راستی جایگزین ناپذیر بود. وقتی که چکونف درباره او اینگونه سخن میگوید، به این نکته اشاره میکند که ناگهان متوجه شده است میخائیلوف را میتوان از زاویه ای دیگری هم نگریست و از آن زاویه میتوان او را فردی بی همتا و جایگزین ناپذیر دانست.این نوع نگاه همان دیدی است که مادر به کودکش دارد. و مهم ترین مسئله در اینجا مهر مادر به فرزند است؛ مهر مادر به کودک به خودی خود بیانگر درک او از فردیت بی همتا و جایگزین ناپذیر کودک است.

شایدم این سخن عجیب به نظر برسد. چکونف که چیزی نمیدانست – از کجا معلوم، شاید مادر میخائیلوف از بچه اش بیزار بوده و او را رها کرده است. از این منظر، کلمات چکونف را میتوان کاملا غیر موجه و گمانه زنی محض درباره رابطه ای تلقی کرد که او هیچ چیز از آن نمیدانسته است. اما چکونف گمانه زنی نمیکند. او مشغول فرضیه سازی درباره رابطه میان مادر میخائیلوف و فرزندش نیست.حتی اگر میفهمید که مادر میخائیلوف از او بیزار بوده و در کودکی رهایش کرده باز هم مجبور نبود حرفش پس بگیرد. چون چکونف درباره مادر بودن به مثابه آرمانی اخلاقی سخن میگوید، دقیقا همان آرمان اخلاقی که در پرتو آن میتوان میخائیلوف را فردی جایگزین ناپذیر دید.اگر معلوم میشد که میخائیلوف بچه سر راهی بوده و مادرش رهایش کرده است، چکونف آن مادر را بر طبق آرمان مادر بودن که تلویحا به آن استناد میکند، در انجام وظایفش مردود میدانست.

اما اصلا چرا باید اینجا به عشق مادر استناد کرد؟ ممکن است بسیاری از انواع دیگر از عشق باشند که نشان دهند موضوع آن عشق فرد بی همتا و جایگزین ناپذیری باشند. چه نکته خاصی درباره مفهوم مادر بودن وجود دارد؟ پاسخ در این حقیقت نهفته است که عشق مادر به فرزندش دقیقا عشقی است که برهیچ آگاهی  درمورد ویژگی های شخصیتی کودک – و اصلا آگاهی درمورد هرگونه جزییات – وابسته نیست.چنین وابستگی نمیتواند وجود داشته باشد چون اصلا کودک، مگر به معنایی ضعیف، شخصیت ندارد.البته گاهی پیش می آید که چون کودک کمی بزرگ تر شد پدر و مادر میگویند که همه ویژگی های شخصیتی اش از همان آغاز در او وجود داشت. اما این بیش تر نشانه ای از مهر مادر به فرزند است، نه اینکه توجیهی برای آن باشد.و به منزله انکار این موضوع هم نیست که همزمان با رشد کودک میتوان پدید آمدن الگوهای شخصیتی را در او مشاهده کرد.بلکه آنچه میگویم این است که ابراز علاقه به پدید آمدن این ویژگی ها و لذت بردن از آن، همان چیزی است که باید آن را بفهمیم و نیاز به توضیح دارد.

میتوانیم مسئله را اینطور بیان کنیم.فلاسفه گاهی این پرسش را مطرح میکنند که آیا میتوان علاقه خاص ما به کودکان را بر پایه ویژگی های آن ها توجیه کرد. چون تصور بر این است آنچه واکنش ما در برابر چیزی – خواه آدمیزاد و خواه حیوان و خواه سنگ – و نحوه برخورد ما با آن را توجیه میکند، ویژگی های آن چیز است.و اغلب تصور میشود آنچه رفتار خاص ما با انسان های بالغ را توجیه میکند واقعیت هایی است نظیر اینکه آن ها موجوداتی هستند عاقل یا ناخودآگاه یا خودآیین و مانند این ها.

اما کودکان صاحب هیچ یک از این ویژگی ها نیستند و در نتیجه نمیتوانیم  توجه و علاقه خاصمان به آن ها را اینگونه توجیه کنیم.ولی چیزی که در این خط استدلالی فراموش میشود این است که والدین واقعا در عمل چه رفتاری در برابر کودکانشان دارند.چون با رفتارشان به روشنی نشان میدهند که عقیده دارند اینکه کودکشان صاحب عقل و چه و چه  نیستند در برانگیختن ها به کار هایی که واقعا انجام میدهند، اهمیت چندانی ندارد.این هم چندان مهم نیست که کودنشان در نهایت روزی صاحب عقل و خودآگاهی و غیره میشوند. مادری که به او گفته اند کودک نوزادش، مثلا به علت نوعی بیماری مادرزاد و کشنده، چند ماه بیش تر زنده نمی ماند به این موضوع فکر نمیکند  که توجه و مراقبتش از کودک نابه جاست. کاملا برعکس، حتی ممکن است فکر کند که کودکش بیش از هر کودک دیگری مستحق محبت و دلسوزی است.حقیقت این است که اگر در اینجا واقعا به دنبال توجیه رفتارمان در برابر کودکان، از طریق بررسی ویژگی ها ی آن ها باشیم، به بیراهه رفته ایم.

 یکی از دوستانم که به تازگی صاحب فرزند شده است، به من گفت وقتی که پسرش را با اتومبیل از بیمارستان به خانه برد، حین رانندگی در میان خیابان های آلوده و دود گرفته و پر سر و صدای لندن، ناگهان به شدت نسبت به فرزندش احساس مهر و دلسوزی کرد.واکنش او در برابر کودک برآمده از این احساس اوست  که زندگی را چیزی خشن و دشوار و حتی دشمن خو میداند، چیزی که رویداد هایش ناگزیر سرشاز از منازعه و رنج و آشفتگی است.احساس این مادر ناشی از درک او از شکنندگی و ضعف کودکش نیز بود، ناشی از اینکه او روحی است نوشکفته در جسمی که از جهتی ناتوان و بی دست و پاست، اما درعین حال کامل و بی نقص هم هست.

اما واکنش دوست من به عامل دیگری هم بستگی داشت.احساس او نسبت به بی گناهی فرزندش در برابر جهان خشن و  بی احساس نیز در این میان دخیل بود.برخی فیلسوفان در مواجه با این مفهوم دچار سردرگمی شده اند.به نظر آن ها اصلا معقول نیست که بگوییم نوزاد انسان به معنایی خاص بی گناه  است که نوزاد موجودات دیگر گونه ها به آن معنا بی گناه نیستند.برای همین است که مثلا پیتر سینگر مدعی است نوزاد انسان دقیقا همانطور بی گناه است که موش های آزمایشگاهی.چیزی که در این خط استدلالی تلویحا فرض گرفته میشود این است که آنچه موجب بی گناهی هر موجود میشود این است که هیچ عمل اخلاقا نکوهیده ای مرتکب نشده باشد و چون آشکارا این موضوع هم در مورد نوزاد انسان و هم موش آزمایشگاهی صدق میکند، آن ها باید به یک معنا واحد بی گناه باشند.اما آنچه که در اینگونه تاملات مغفول میماند این است که بی گناهی نوزاد انسان با مفهوم تقصیر اخلاقی تقریبا هیچ ارتباطی ندارد.چون آن برداشتی که از مفهوم بی گناهی در واکنش دوست من نسبت به کودکش وجود داشت متناسب با این تصور است که کل زندگی انسان چیزی نیست جز وانهادن و از دست دادن و تلف شدن، به شیوه های مختلف و درجات گوناگون، و این که  سرنوشت کودک او تجربه کردن چنین چیز هایی است، هر چند تاکنون از آن در امان بوده است.

اینجا دقیقا همان جایی است که با خود مفهوم تلف شدن روبه رو میشویم.هانا آرنت به این نکته اشاره میکند که همه چیز در طبیعت حرکتی دایره ای دارد.بنابراین مفهوم اتلاف به  معنای دقیق کلمه هیچ مصداقی در طبیعت ندارد، مگر آنکه طبیعت در پرتو ملاحظات انسانی نگاه کنیم.در زندگی انسان است که بر خلاف تمام چیز های دیگر در جهان اتلاف میتواند واقع شود؛انچه در جاهای دیگر تلف شدن به نظرمانی می آید تصویری است که از تلف شدنی که زندگی هر انسانی را تهدید میکند.دیلیل این امر آن است که مسیر زندگی انسان از لحظه زاده شدن، به تعبیر آرنت، دایره ای نیست بلکه مستقیم است.مسیری است از تولد به سوی مرگ.میتوانیم داستان زندگی هر انسانی را تعریف کنیم؛ روایت سفر او در طول زمان. اما این کار را برای زندگی یک حیوان نمیتوانیم انجام دهیم. اگر بخواهیم داستان زندگی یک حیوان را تعریف کنیم ،کاری جز این نمیتوان کرد که رویداد آن زندگی را شرح دهیم؛یعنی توصیف کنیم که چه پیشامدی و در چه زمانی رخ داد.اما درمورد زندگی انسان وضع کاملا متفاوت است.چون انسان میتواند زندگیش را کاملا بی معنا بداند؛ یا احساس کند سرتاپای زندگی اش عیب و ایراد دارد؛ یا به جایی برسد که بگوید لعنت به آن روزی که من به دنیا آمده ام ؛یا بفهمد به آنچه روزی بوده  یا میتوانسته باشد پشت پا زده است.داستان زندگی یک مرد یا زن، داستان چنین چیز هایی است.و برای نوزاد انسانی که پیش از بلوغ میمیرد و در نتیجه نمیتواند چنین درکی از زندگی داشته باشد، به حق میتوان دلسوزی کرد؛ زیرا چنین ماجراجویی فوق العاده ای را از دست داده است، درحالیکه اصلا معقول نیست در مورد یک حیوان، هر اندازه هم که – مانند واشو (Washoe) شامپانزه باهوش – تیزهوش باشد، یا هر اندازه هم که الفاظ و عبارات فراوانی به او آموزش داده شده باشد، چنین چیزی بگوییم.انسان در طول زندگی همواره در جهت مقابله با این حقیقت میکوشد که ما به شکلی خطی زندگی کنیم، درحالیکه از جهت زیست شناختی حیات ما نیز مانند حیات تمام موجودات طبیعی دوری است.این کوشش و شکست همراه آن، کم یا زیاد، نوعی احساس تلف شدن به ما میدهد و سایه خود را روی زندگی تک تک انسان ها می اندازد، اما چنین چیزی در مورد زندگی یک حیوان هرگز نمیتواند مصداق داشته باشد.اصلا همین مسئله یکی از تفاوت های بنیادین میان زندگی انسان و زندگی حیوان را به ما نشان میدهد؛ در حقیقت درک ما از اینکه انسان چیست و حیوان چیست اینگونه تعریف میشود.به همین دلیل است که فیلسوفان و دیگرانی که میخواهند از این ادعا دفاع کنند که حیوانات هم از علایقی شبیه علایق انسان برخوردارند و از همین رو باید نسبت به ترجیحات حیوانات و انسان ها توجه یکسانی داشته باشیم، یا برخی از حقوق قانونی انسان ها را به حیوانات عطا کنیم، از این نکته غافل می مانند که زندگی انسان چیزی است که با زندگی حیوان تفاوت نوعی دارد.

بسیار پیش می آید که مادر حتی پیش از اینکه فرزندش رشد کرد و مرد یا زنی بالغ شد، باز هم همان احساس بی گناه بودن را نسبت به او داشته باشد.این ضرورتا به معنای آن نیست که مادر به اشتباه فکر میکند که زندگی فرزندش گرفتار تباهی و تلف نبوده است.اصلا شاید وقتی که احساس بخصوصی درباره تلف شدن زندگی فرزندش دارد، او بیش تر در نظرش بی گناه جلوه کند.چون احساس بی گناهی فرزند شکلی از بروز دلسوزی مادر به دلیل همین موضوع است، درست همانطور که احساس بی گناهی نوزاد در نظر مادر تا اندازه ای ناشی از علم به این حقیقت است که زندگی نوزاد از دست انداز های جهان بی رحم در امان نخواهد ماند.از همین روست که از زمانی احساس مادر نسبت به بی گناهی فرزند از همه وقت قوی تر میشود که نه تنها میداند زندگی فرزند مستلزم تلف شدن و وانهادن و از دست دادن است، بلکه میداند که این مسئله در قالب تبه کاری یا شرارت تحقق یافته است.اگر مادر همچنان بر بی گناهی فرزند اصرار کند ، درباره او و کارهایش مرتکب خطا نشده است.اینطور هم نیست که فکر کند احساس بی گناهی او نسبت به فرزند چیزی است که مثلا در دادگاه ممکن است به حساب آید.باز هم میگویم که این احساس بروز حس دلسوزی مادر برای فرزند است؛ ترحم نسبت به او به عنوان شخصی خطاکار؛ نسبت به اینکه زندگی او به این جا رسیده است.

بنابراین مهر ترحمی که مادر به کودکش دارد، بنا به آرمان اخلاقی که از مادر بودن داریم، شکلی از درک فردیت جایگزین ناپذیره فرزندش و حس بی گناهی اوست.اما برداشتی از فردیت که اینجا در میان است به هیچ نوع آگاهی درباره ویژگی های شخصیتی فرزند وابسته نیست، و همین طور مفهوم بی گناهی هم وابسته به این تصور نیست که فرزند هیچ کار خطایی انجام نداده است.

همانطور که گفتم، سخن چکونف درباره میخائیلوف با قصد نوعی فرضیه پردازی درباره شیوه رفتار مادرش با او گفته نشد.بلکه این جمله به ما گوشزد میکند که میتوان هر انسانی را از این زاویه و در پرتو این شکل مهر و دلسوزی که به صورت آرمانی اخلاقی در مهر مادری دیده میشود، و من کوشیدم به ماهیت آن اشاره کنم، نگاه کرد.از این زاویه، میتوان بی اعتنایی جهان و شکنندگی بشر در این میان را به خوبی درک کرد.به این معنا، کارکرد کلمات چکونف این بود که میخائیلوف را از گمنامی خویش بیرون کشید و شاّن و مقامی به او بخشید که به عنوان یکی از چند صد زندانی اردوگاه کار اجباری فاقد آن بود.اما همانطور که پیش تر اشاره کردیم درک آنی چکونف از منزلت و فردیت میخائیلوف ناشی از این واقعیت نبود که او یا کس دیگری ناگهان متوجه شده باشد میخائیلوف چگونه آدمی بود؛ یعنی چیزی درباره شخصیت او فهمیده باشد.او ناگهان متوجه نشد که میخائیلوف از ویژگی های شخصیتی خوب یا جالبی برخوردار بوده است.بلکه منزلت و فردیت مورد اشاره از آنجا آمد که چکونف او را همانگونه که مادر کودکش را نگاه میکند، نگاه کرد؛ یعنی در پرتو همان مهر و دلسوزی که به آن اشاره کردم. و این نوع نگاه منوط به معرفت نسبت به ویژگی های شخصیتی فرد نیست.اما مسئله مرتبط دیگری هم وجود دارد. روشن است که چکونف میدانست که میخائیلوف انسانی شرور بود؛ اگر جز این بود به زندان نمی افتاد. با این حال وقتی که درباره اش گفت «او هم مادری داشت !» به این امکان اشاره میکرد که میخائیلوف را هم میتوان چونان موجودی بی گناه نگریست.معنای بی گناهی در اینجا بیانگر دلسوزی برای سرنوشت بشر است، دلسوزی نسبت به این حقیقت که چنین چیز هایی ممکن است در زندگی هر انسانی رخ دهد، دلسوزی برای اینکه انسان ممکن است اینگونه به پایان راه برسد.

پیش تر گفتیم که چکونف ناگهان متوجه شد که مردن یک انسان خاص چه معنایی میتواند داشته باشد. اما درک این موضوع چه معنایی دارد؟ هنگامی که کسی برای ما اهمیت دارد می میرد، عکس العمل شایع ناباوری است. این ناباوری عدم پذیرش صدق گزاره ای مانند «x مرده است » نیست.وقتی که کسی میگوید که نمیتواند باور کند دوستش فوت کرده است، اصلا چنین منظوری ندارد. او دچار اشتباه نشده است. بلکه این ناباوری بروز حس حیرت و سرگشتگی است در برابر این واقعیت که دیگر جهانی برای دوستش وجود ندارد و اکنون دیگر آن نظر گاهی که زاویه دید دوستش به جهان بود از میان رفته است.این موضوع به مفهوم حیات معنوی دوست آن شخص ارتباط دارد. اما اینجا منظور از حیات معنوی به معنایی که فیلسوفان آن را پذیرنده تجربیات، یعنی دارای باور ها و خواسته ها و امثال آن میخوانند، نیست.چون این را در مورد حیوان هم میتوان گفت. اما وقتی که میگوید مرگ دوستش را نمیتواند باور کند، معنایی که از حیات معنوی در نظر اوست روایتگر جد و جهد آن فرد برای معنا دادن به زندگی اش است.به همین دلیل است که هایدگر میگوید یک حیوان نمیتواند بمیرد؛ بلکه صرفا از بین میرود (verendet). اما خاموش شدن حیات معنوی یک مرد یا زن از نظر دوست او نوعی راز است.برای همین است که واکنش معمول در این شرایط ناباوری است. این احساس رازآلودگی همان حس فردیت آن دوست است.

اما برای روبه رو شدن با این راز لازم نیست چیز چندانی درباره شخصت متوفی بدانیم. حتی اگر هیچ چیز درباره شخصیت او ندانیم باز هم ممکن است تحت تاثیر این راز قرار بگیریم. تنها چیزی که باید بدانیم این است که او از آن نوع حیات معنوی که درباره اش بحث کردیم برخوردار بوده است؛ یعنی ماجرای تلاش و کوشش فرد برای معنای یافتن معنا در زندگیش، صرف نظر از اینکه این کوشش ها چگونه بوده است.

حس رازآلودگی مورد بحث را در واکنش کسانی که هنگام مرگ سمیوئل جانس اطراف او بودند، به خوبی میتوان دید.

هر کسی که او را میشناخت در این احساس ناباوری شریک بود… همانطور که بازول درباره خودش گفته بود …«احساس من حجم عظیمی از بهت زدگی بود…نمیتوانستم باور کنم. تخیلم قانع نشه بود» ولیام جرارد همیلتون این موضوع را بهتر از همه بیان کرده است: «او ورطه ای عمیق پدید آورده است که نه تنها چیزی نمیتواند آن را پر کند، بلکه هیچ چیزی هم تمایل به پر کردن آن را ندارد.جانسن مرده است.بیاید به سراغ بهترین کس پس از او برویم: هیچ کس وجود ندارد؛ هیچ کس نیست که بتوان گفت یاد جانسن را برایتان زنده میکند.»

وقتی چکونف آن حرف را درباره میخائیلوف زد، میخواست احساس ناگهانی خود نسبت به رازآلودگی مرگ او را بیان کند. و همراه با این حس رازآلودگی، درک این نکته نیز بود که میخائیلوف حیاتی معنوی داشت و احتمالا میتوانسته فکر کند زندگی اش به هدر رفته است. در اینجا نوعی آگاهی از این حقیقت ترسناک وجود دارد که زندگانی انسان چه کوتاه است، ممکن است همه چیز در آن خراب شود و مرد یا زنی که صاحب این زندگی است میتواند بفهمد که چنین وضعی پیش آمده است.

اهمیت مفهوم حیات معنوی انسان در این حقیقت به خوبی نمایان است که پیکر انسان مرده را چیزی میدانیم که میتوان به آن احترام گذاشت یا مورد هتک حرمت قرار داد.به همین دلیل است که آنتیگونه این اندازه بر خاکسپاری برادرش اصرار دارد و نیز آخیلوس جسد هکتور را در پس ارابه اش به اطراف میکشاند.اما مفهوم احترام یا توهین به پیکر انسان نمیتواند به معنای نیکی کردن یا آسیب رساندن به سوژه صاحب تجربه باشد، چون وقتی که مرد، دیگر چنین سوژه ای وجود ندارد.احترام یا توهین به پیکر انسان باید به خیر یا شر بودن مربوط باشد که حتی وقتی که شخص دیگری چنین سوژه ای نیست نیز ممکن است نصیبش شود.این مسئله باید با مفهوم معنا داری یا بی معنایی یک زندگی مرتبط باشد.

زندگی شخص ممکن است بی معنا باشد، حتی اگر خودش طور دیگری فکر کند و بالعکس؛ ممکن است معنای زندگی کسی برای خود او در هاله ابهام باشد. و به همین دلیل است که رفتار ما با پیکر انسان مرده با مفهوم معنای زندگی شخص حتی در وضعی که دیگر از تجربه آگاهانه اصلا خبری نیست، در ارتباط است. وقتی که پیکر کسی مورد هتک حرمت واقع میشود، تلاشی انجام گرفته است که زندگی آن شخص به چیزی بی معنا و بی هدف فروکاسته شود. کوشش شده است تا بدن او به توده ای از ماده صرف، که وجود یا عدم وجود آن اهمیتی ندارد تقلیل داده شود.به همین شکل احترام یا تکریم به بدن کسی، بیانگر عزمی جدی برای یافتن هدف یا مقصودی در زندگی اوست. و البته در هریک از این دو حالت، کسی فکر نمیکند که شخص مورد نظر نسبت به (تلاش برای اطمینان از ) بی معنایی یا هدف دار بودن زندگی اش آگاهی دارد، درست همانطور که مرد یا زن زنده هم ممکن است نسبت به معنادار یا بی معنایی زندگی خود ناآگاه باشد. توانایی چکونف برای نگریستن به میخائیلوف از آن زاویه، برآمده از شناخت او از مهر مادر نسبت به کودک و قابلیت ناگهانی او برای نگریستن به انسانی بالغ از زاویه ای بود که ناظر به این نوع مهر باشد.شرط لازم برای این شناخت فرهنگی است که به اعضاء خود فرصت میدهد این نوع مهر را درک کنند.هر فرهنگ به انحای گوناگون میتواند چنین کارکردی داشته باشد: از طریق نوشته های آن فرهنگ، از طریق اشخاصی که در آن فرهنگ مقدس شمرده میشوند یا از جهتی دیگر مورد ستایش هستند، از طریق موسیقی خود یا و موارد مشابه دیگر. و اصلا به نظر می آید همین نوع نگاه به نوزاد انسان که درباره آن بحث میکردیم، عمیقا در تار و پود نگاه تمام افراد نوع بشر به کودکانشان تنیده شده باشد.چون همین نوع عشق به کودکان و همین احساس دلسوزی برای آن ها و بی گناهیشان را در جای جای ادبیات جهان میبینیم. اما این قسم نگاه به انسان های بالغ که چکونف درباره که میخائیلوف ابراز داشت، چیزی نیست که در میان همه فرهنگ ها مشترک باشد و بسیار فراتر از آن است که بیش تر ما بتوانیم به آن دست بیابیم.بی شک دلایل بسیاری برای این امر وجود دارد، اما قطعا دلیل اصلی این است که مردان و زنان بالغ آشکارا شخصیت دارند و همین شخصیت به طریقی مانع از شکل گیری و رشد رشد چشم انداز اخلاقی مورد بحث میشود.هیچ بعید نیست که از کسی خوشمان نیاید چون شاید آسیبی به ما زده باشد، یا از او نفرت داشته باشیم و مانند این ها.

این مسئله برای برخی، همانند داستایفسکی، مهم ترین وظیفه اخلاقی پیش رویشان را پدید آورد: اینکه چطور میتوان آن نوع مهر و دلسوزی و بخشندگی به انسان ها را در خود پرورش داد که در کلمات چکونف نهفته بود؟ به رغم آنکه بسیاری از چیز ها درباره انسان ها هست که ظاهرا سبب میشود برای چنین توجه و علاقه ای شایستگی چندانی نداشته باشند.

.


.

گزیده هایی از کتاب فلسفه زندگی (۲)

عشق مادری ؛ در شرح داستانی از داستایوفسکی

گردآوری و مقدمه : عاطفه طباطبائی

.


.

مطالب مرتبط:

گزیده هایی از کتاب فلسفه زندگی (۱)

.


.

2 نظر برای “عشق مادری ؛ در شرح داستانی از داستایوفسکی

  1. متن جالب بود.
    واقعا انسان موجودی بی نواست و اگر نگاه ما به انسان و ارزش گزاری او با این حس ناب و دلسوزانه همراه بود اینقدر بر خودمان و دیگران بی رحم نمی بودیم. و خودبخود جنگ و کشتار انسان ها متوقف می شد.
    به نظر من مهمترین مانع این نوع نگاه به انسان نگرش دین به انسان هاست و رواج فرهنگی که در آن آدمها به دو دسته خوب و بد تقسیم می شوند

  2. زندگی تراژیک انسان مملو از چیستی ست. شوربختانه پاسخی در خور و اقناع کننده هم وجود ندارد که چگونه و با چه ساز و کاری می توان جهتی را یافت که در روابط انسانی رنگی از مهر مادرانه عمومیت یافته و شکل بگیرد؛ هرچند که مهر مادری به تنهایی قادر به کاهش رنج ناشی از خود خواهی و زیاده خواهی انسان نیست. زیرا مهر مادری بنا به ماهیت فردیتش نمی تواند تعمیم یابد. مسئله این است که انسان، مادرِ مشترک نداشته و نخواهد داشت تا امید داشته باشیم؛ شاید روزی عشق بی چشمداشت عمومی شود. عشق مادری در شرح داستانی از داستایوفسکی باز خوامی منفعلانه از یک تراژدی ست. اشاره به رذیلت و بیرحمی ی انسانی ست که همواره خود را در آئینه ی اعمالش می بیند و بر نتایج عملکردش اشک تمساح می ریزد و با فلسفه بافی این گونه بودنش را ناگزیر می داند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *