مجموعه نوشتارهای امیرحسین ترکاشوند با عنوان «عمر نوح، بازخوانی درون‏‌دینی»

مجموعه نوشتارهای امیرحسین ترکاشوند با عنوان «عمر نوح، بازخوانی درون‏‌دینی»

عمر نوح؛ بازخوانی درون‏‌دینی [۱]

امیرحسین ترکاشوند

مقدمه

عمر ۲۵۰۰ سالهٔ نوح!؟

(از کورش تا اکنون)

در گزارشاتی که به دست‌مان رسیده، مدت عمر نوح مختلف گزارش شده: ۹۵۰ سال، ۱۰۵۰ سال، ۱۴۵۰ سال، ۱۷۸۰ سال، ۲۳۰۰ سال، ۲۴۵۰ سال، ۲۵۰۰ سال، ۲۸۰۰ سال، ۳۰۰۰ سال. مشهورترین روایت در این باره، تعیین عمر دو هزار و پانصد ساله برای او به شرح زیر است:

۸۵۰ سال پیش از نبوت و رسالتش

۹۵۰ سال در مدت رسالتش

۲۰۰ سال برای ساخت کِشتی

۵۰۰ سال پس از حادثهٔ توفان

آیا وقت آن نرسیده که از «نگاه متعبدانه و خاموش» به مواریث دینی (که آمیزه‌ای از تفاسیر درست و نادرست و نیز انبوهی از روایات جعلی و صحیح است) فاصله گرفته و با استفاده از ظرفیت‌های خدادادمان «نگاه محققانه» را جایگزین آن کنیم؟

می‌دانید پذیرش ۲۵۰۰ سال سن برای نوح چه نتایجی با خود به همراه می‌آورد؟ چند مورد را با هم مرور کنیم و موارد بیشتر را خود استخراج کنید:

۱- امتداد عمر نوح با ۲۵۰۰ سال سن، به قرن‌ها پس از درگذشت حضرت ابراهیم نیز کشیده می‌شود!؛ یعنی عمرش نه تنها به روزگار ابراهیم رسیده بلکه شش-هفت قرن پس از مرگ او نیز می‌زیسته. آیا هیچ ردّی از حضور همزمان نوح و ابراهیم سراغ دارید؟

۲- کار به ابراهیم ختم نمی‌‏شود بلکه با آن سن، نوح به عصر موسی نیز رسیده و حتی سه قرن پس از او را نیز زیسته است.

۳- بر این اساس اگر نوح در زمان کورش کبیر (که امروز هفتم آبان به نام او نامگذاری شده) به دنیا آمده بود در این صورت عمرش به زمان ما قد می‌داد.

۴- نوح با این مقدار عمر توانسته در یک سوم از کلِ تاریخ هفت هزار ساله (کل تاریخ بشر بر مبنای گزارش تورات و روایات) حضور داشته باشد

۵- و اگر عمر سه هزار ساله را بپذیریم، در این صورت عمر او تا دو قرن پس از داود و سلیمان نیز کشیده می‏شود.

آیا فکر کرده‌اید که عمر ۲۵۰۰ سال و ۳۰۰۰ سال از کجا زاییده شد و چگونه بر ۹۵۰ سال افزوده گشت؟

اگر مؤمنان نسبت به انتساب عدد ۹۵۰ سالِ قرآنی به شخصی واحد تردید می‌کردند و از لاک تعبد بیرون می‌آمدند و دست به بررسی عمیق‌تر برای فهم متن می‌زدند و یعنی به راحتی تن  به ۹۵۰ نمی‌دادند، فردای آن، دیگر کسی به خود اجازه نمی‌داد وزن اعداد را چند صد تا چند صد تا بیفزاید تا سر از سه هزار درآورد.

بخش اول

آیا حضرت نوح ۹۵۰ سال و بلکه بیشتر عمر کرد؟

ولَقَد أرسلنا نوحاً إلی قومه فلَبِثَ فیهم ألف سنهٍ إلا خمسین عاماً فأخذهم الطوفان و هُم ظالمون

و همانا ما نوح را به‌رسالت سوی قومش فرستادیم، او هزار سال پنجاه سال کم، میان قوم درنگ کرد و چون همه ستمگر و ظالم بودند غرق طوفان هلاک شدند.[۲]

چند نظر و احتمال در توجیه عمر نامتعارفِ نوح در اقوال محققان:

۱- عمر بسیار طولانی و نامتعارفِ نوح، «معجزه» و خواستِ ویژهٔ خداست.

اِشکال و بررسی:

این معجزه چنان بزرگ و عجیب است که اگر نوح با این حجّتِ روشن و عینی و مستمر، ادعای خدایی هم می‌کرد قومش در آن ادوار ابتدایی با جان و دل می‌پذیرفتند ولی از آن‌جا که آن‌ها حتی نبوتش را نیز نپذیرفتند پس وقوع آن را جدّاً محلّ تردید می‌کند. نیز این اشکال در ایناحتمال مطرح است که اگر چنین معجزهٔ ملموس و مشهودی رخ داده چرا قرآن و خودِ نوح (ع) هیچگاه آن را به رُخ مخالفین نکشیده و از آن برای اقناع قومش استفاده نکرده است!؟.

۲- این میزان عمر، عمری «متعارف» در آن قرون بوده و دیگر مردم آن عصر نیز در همین حد و حدود عمر می‌کردند.

اِشکال و بررسی:

با این‌که برای این نظر به وفور تأییداتی در تورات و روایات اسلامی وجود دارد و عمر آدم و نوح و برخی دیگر چند قرنی و حتی فراتر از هزار گزارش شده، با این‌حال این نظر برای اثبات و اطمینان نیاز به تأیید علمی، تاریخی و باستان‌شناسی دارد که گویا هنوز فاقد آن است.

۳- شاخص و تعریف سال در آن قرون، هر یک «ماه» بوده و نه دوازده ماه و به عبارت دیگر تقویم‌شان ماه‌شمار بوده و نه سال‌شمار و در نتیجه مراد از ۹۵۰ سال عبارت از ۹۵۰ ماه که برابر با ۷۹ سالِ کنونی است می‌باشد.

اِشکال و بررسی:

اشکال این نظر از جمله آن است که «عمر طبیعیِ» ۷۹ ساله چه لزومی به ذکر آن در قرآن است؟ زیرا این حدود سنّ‌وسال، در مورد سایرین نیز صادق است. نیز وجود چنین مبنایی در گاه‌شماریِ آن ادوار که ماه به جای سال نشسته باشد نیاز به بررسی و تأیید دارد.

۴- نوح، «لقب واحدِ» سلسله‌ای جلیله از انبیا (که گویا نسل‌اندرنسل به امر ساختِ کِشتی مشغول بودند) می‌باشد و در نتیجه عدد ۹۵۰ سال مربوط به تمام این سلسله است و نه یک نفر به تنهایی.

(کاربرد لقب واحد برای افراد سلسله امری رایج است همانند فرعون برای سلسلهٔ فراعنه در مصر که در قرآن هم آمده، و یا شاه/پادشاه برای سلسلهٔ پادشاهان ایرانی، و یا امپراتور و قیصر و…).

این برداشت، نظر زنده‌یاد مرحوم محمدمهدی فولادوند (یکی از برترین مترجمان قرآن مجید به فارسی) است وی می‌گوید: «نوح نه یک شخص بلکه یک خاندان بوده است. نوحِ پیامبر هم ۶۰ الی ۷۰ سال عمر کرده و آخرین نفر از آن خاندان بوده؛ خاندانی که قریب هزار سال دوام داشته است. این خاندان عموماً نجار دریایعنی کشتی‌ساز بوده‌اند. واقعاً هم بعید است که یک شخص نهصد و پنجاه سال عمر کند».

دیگر مترجم قرآن محمد جزایری نیز با استناد به جمع بودنِ واژهٔ «رُسُل» (=رسولان) در آیهٔ زیر که در بارهٔ قوم نوح است، به استنباطی مشابه با مرحوم فولادوند رسیده و نوح را در اشاره به مجموعه‌ای از پیامبران می‌داند:

و قَوم نوحٍ لمّا کَذّبوا الرُّسُلَ أغرقناهم وجعلنـاهم للناس آیهً وأعتدنا للظـالمین عذاباً ألیماً[۳].

توضیح جزایری در شرح آیه: «تعبیر صریحِ کذّبوا الرّسل با صیغهٔ جمع در مورد قوم نوح که منحصر در همینیک آیه در زبان وحی نیست نیازمند تأملی ویژه است. لااقل در این تعبیر خاص به نظر می‌رسد “نوح” در نگاه قرآن بیان‌گر گروهی و یا گونه‌ای از پیامبران است. بر این مبنا، طول عمر این پیامبر -آن‌گاه که گروهی از پیامبران مقصود باشد- دیگر مسئله‌ای پرسش‌خیز نخواهد بود» وی در جای دیگر نیز می‌گوید: «دور نیست که در قرآن نوح نام نوعی و یا طبقه‌ای از انبیاء و نه فردی از افراد ایشان باشد که پیش از ابراهیم به دعوت مردم می‌پرداخته‌اند و چنان‌که در جای خود اشاره شد در دو موضع از قرآن این تعبیر و مشابه آن هست که در آیهٔ ۱۰۵ سورهٔ شعرا کذبت قوم نوح المرسلین و آیهٔ ۳۷ سورهٔ فرقان و قوم نوح لما کذّبوا الرسل. و در این‌که نوح نخستین پیامبر پس از آدم است هرگز تردید نشده است لذا این امکان نیز به کلی منتفی نیست».

اِشکال و بررسی:

این نظر برای تکمیل نیاز به اثبات تاریخی در تأیید وجود این سلسله و تعددِ رُسُلِ آن قوم و نیز تأیید وجود لقب واحد برای ایشان دارد. از قرن‌ها و بلکه هزارها سال پیش، لقب و عنوان پیامبران «نبی» بوده و در گذشته‌های دورتر از آن، آن‌ها را «رائی» می‌نامیدند؛ آیا دورتر از اینیکی (و البته در همان قوم خاص) برای اشاره به نوع آنان از عنوان «نوح» استفاده می‌شده؟

بخش دوم

دو گزارشِ ظاهراً متفاوت در آیات قرآن

قرآن در بارهٔ عمر نوح چه می‌گوید، آیا عمر او را طبیعی، متعارف و به‌اندازهٔ دیگر ابنای بشر گزارش کرده یا آن را معجزه و خارق‌العاده و فراتر از عمرهای طبیعی برشمرده؟

برخلاف تصور رایج، از ظاهر قرآن دو توضیح متفاوت در بارهٔ میزان عمر نوح به دست می‌آید:

یکی آیاتی دالّ بر متعارف و عادی بودنِ عمر نوح

و یکی آیه‌ای با حداقل ۹۵۰ سال سنّ برای وی

اینک آشنایی کوتاه با آن دو گروه آیات:

۱- «به رُخ کشیدنِ ۹۵۰ سال سِن»ّ

قرآن از یک‌سو در آیهٔ ۱۴ سورهٔ عنکبوت ۹۵۰ سال را به نوح منسوب می‌کند:

ولَقَد أرسلنا نوحاً إلی قومه فلَبِثَ فیهم ألف سنهٍ إلا خمسین عاماً (و همانا ما نوح را به‌رسالت سوی قومش فرستادیم، او هزار سال پنجاه سال کم، میان قوم درنگ کرد و چون همه ستمگر و ظالم بودند غرق طوفان هلاک شدند).

۲- «عادی و متعارف شمردنِ همهٔ خصوصیات بشریِ نوح»

قرآن از سوی دیگر، چند بار با تأکید، هم از زبان خودِ نوح و هم از زبان مردمِ قومش (در سورهٔ هود آیهٔ ۲۷ ، سورهٔ ابراهیم آیات ۱۰ و ۱۱ ، سورهٔ مؤمنون آیات ۲۴ و ۲۵)  تصریح می‌کند که نوح هیچ فرقی از جهات بشری با مردم ندارد و پر واضح است یکی از جدی‌ترین جهات بشری، عمرهای متعارف و نزدیک به هم است. جالب این‌که در سورهٔ ابراهیم هنگامی که نوح دعوتش را به قومش ابلاغ می‌کند آن‌ها در پاسخ می‌گویند ای بابا، تو که همه چیزت مثل خود ماست پس چرا بیخود ادعای سفارت از سوی خدای نادیده می‌کنی؟ اگر راست می‌گویی معجزه‌ای برای صدق ادعایت بیاور؛ نوح نیز در پاسخ حرف آنان را تأیید کرد و پذیرفت که همه چیزش دقیقاً مثل آن‌هاست و هیچ فرق بشری با آن‌ها ندارد. خواننده حتماً توجه دارد که اگر شخص نوح مثلاً ۸۴۵ سال سِن داشت می‌توانست هنگامی که آحاد قومش (که ۲۰ ساله و ۳۵ ساله و ۴۰ ساله و ۵۵ ساله و نهایتاً ۷۰ ، ۸۰ ساله بودند) اعتراض به صدق دعوتش کردند و گفتند تو عین خودمانی و هیچ فرقی نداری و معجزه نداری، در پاسخ‌شان بگوید نخیر به لطف و معجزهٔ خدا من یک فرق فوق‌العاده اساسی با شما دارم و برخلاف شما که خودتان و نیاکان‌تان همگی در سنین شصت هفتاد سالگی فوت کرده و می‌کنید اما من را از سی چهل نسل قبل‌تر زنده نگه داشته تا حجت آشکاری برای صدق ادعایم باشد و در واقع با همین سن می‌توانست جلوی دهان همه را بگیرد اما او نه تنها چنین استدلالی نکرد بلکه آشکارا حرف آن‌ها را تأیید و بر مطابقت ویژگی‌های بشری خود با ایشان تأکید ورزید.

(… قالوا إن انتم إلا بشرٌ مثلنا تریدون أن تصدّونا عمّا کان یعبد آباؤنا فأتونا بسلطانٍ مبینٍ. قالت لهم رسلهم إن نحن إلا بشرٌ مثلکم …)[۴]

(فقال المَلَأ الذین کفروا مِن قومه ما نراک إلا بشراً مثلنا.[۵])

(ولقد أرسلنا نوحاً إلی قومه فقال یا قوم اعبدوا الله ما لکم مِن إلهٍ غیرُه أفلا تتقون. فقال الملؤا الذین کفروا من قومه ما هذا إلا بشر مثلکم یُرید أن یتفضّل علیکم ولو شاء الله لأنزل ملائکه ما سمعنا بهذا فی آبائنا الأولین. إن هو إلا رجلٌ به جِنّهٌ فتربّصوا به حتّی حین.[۶]).

پس این آیات را می‌توان قرینهٔ صارفه‌ای برای عدول از برداشت مشهوری که از ظاهر آیهٔ «الف سنه إلا خمسین عاما» می‌شود دانست؛ و در نتیجه باید فکری برای انتساب ۹۵۰ سال سِن به نوح کرد، از جمله:

۱- یا همانند زنده‌یاد محمدمهدی فولادوند سنوات ممتدِ ۹۵۰ سال را مربوط به مجموع رسولان قوم نوح بدانیم و کلمهٔ «نوح» در عبارت (ولقد أرسلنا نوحاً إلی قومه فلبث فیهم ألف سنه إلا خمسین عاماً) را در اشاره به «کُلّ رسولان مبعوث در آن قوم» (کذبت قوم نوح المرسلین / و قوم نوح لما کذبوا الرسل) شمرده و آن را همچو فرعون (فراعنه) و ملک (ملوک) عنوانِ مشترک و لقب واحدِ آن سلسله رسولان دانست که البته حادثهٔ طوفان را مربوط به آخرین نوح از آن سلسله شمرد

۲- و یا پای این احتمال اثبات‌نشده که عمر متعارف نوع بشر در آن دوران، همین عمرهای چند صد ساله و هزار ساله بوده را پیش کشید و در نتیجه ۹۵۰ سال سِن را جزو خصوصیات بشرِ آن زمان دانست.

گفتنی است در این یادداشت به تبیینی که از سوی برخی محققان ادیان (و تشابه این داستان با داستان‌هایی در دیگر ملل) ارائه می‌شود و نیز به وجود ظرفیت‌های ادبی در نقل داستان‌های واقعی و غیر واقعیِ اقوام، توجه نشان داده نشد.

بخش سوم

اشارهٔ قرآن به عمر عادی و گذرای نوح

« چند وقتی تحمّلش کنید تا اجلش سرآیدیا از جنون درآید»

(ولقد أرسلنا نوحاً إلی قومه فقال یا قوم اعبدوا الله ما لکم مِن إلهٍ غیرُه أفلا تتقون. فقال الملؤا الذین کفروا من قومه ما هذا إلا بشر مثلکم یُرید أن یتفضّل علیکم ولو شاء الله لأنزل ملائکه ما سمعنا بهذا فی آبائنا الأولین. إن هو إلا رجلٌ به جِنّهٌ فتربّصوا به حتّی حین.[۷]).

قرآن واکنش بزرگان قوم نوح نسبت به سخنان آن حضرت را چنین نقل می‌کند:

«إن هو إلا رجلٌ به جِنّه فتربّصوا به حتی حین»[۸]:

این بابا عقل از سرش پریده؛ چند وقتی باهاش سر کنید و تحملش کنید (تا: عمرش سرآیدیا عقل به کله‌اش برگردد).

در تورات عمر نوح هنگام حادثهٔ طوفان ۶۰۰ سال و در برخی منابع اسلامی ۱۸۰۰ سال دانسته شده و یعنی جمله‌ای که از قول قوم نوح در بالا از قرآن ذکر شد در این حدود سن، به نوح گفته شده است؛ با این توضیح چگونه ممکن است آنان به عمر ۶۰۰ ساله یا ۱۸۰۰ سالهٔ نوح بی‌توجه باشند و به همدیگر بگویند:

چند صباحی این بابا رو تحمل کنید تا «با مرگش» از شرّش راحت بشویم!؛ بدیهی است این جمله در بارهٔ کسی که تا آن لحظه عمری اعجازی و چندین‌نسله داشته و در نتیجه معلوم نیست چند صد سال و چند نسلِ دیگر زنده است  بی‌وجه بوده و بنابراین باید عمر او را عادی و دو رقمی،و آن جملهٔ قوم را حدوداً در سنین شصت هفتاد سالگیِ نوح قابل صدور دانست.

ویا اگر جملهٔ فتربّصوا به حتی حین را اینطور ترجمه و تفسیر کنیم که: «چند صباحی با این بابا مدارا کنید تا عقل به کله‌اش برگردد و از جنون درآید» باز هم نمی‌تواند در بارهٔ کسی که تا آن لحظه چند صد سال دچار جنون بوده و در نتیجه معلوم نیست تا چند صد سال دیگر ادامه داشته باشد صدق کند و ناچار باید سخن آنان را در وصف کسی که چند یا حداکثر چندین سال به تبلیغ پرداخته و اینک در کهولت و مثلاً در شصت هفتاد سالگی است قابل توجیه دانست.

پس این آیه نیز قرینهٔ دیگری برای عدول از انتساب ۹۵۰ سال سن به شخص نوح و روی آوردن به تبییناتی متفاوت برای آیهٔ عمر نوح است.

بخش چهارم

«عاقبت بزرگ‌سازیِ عمر انبیا»

 

«تداخل عمر انبیای اولوالعزم» از نتایج باور نادرستِ “عمرهای هزارساله” است که در اینیادداشت برای نخستین بار از آن پرده‌برداری می‌شود.

پیامبران بزرگ و صاحب‌شریعت که دیگر انبیا تداوم‌بخشِ شریعت آنانند را پیامبران اولوا العزم می‌نامند؛ تعدادشان اندک و فقط پنج نفر دانسته شده: نوح (ع)، ابراهیم (ع)، موسی (ع)، عیسی (ع) و محمد (ص).

فاصلهٔ انبیای اولوا العزم از یکدیگر بسیار زیاد و بالغ بر چند قرن و حتی هزار سال احصا می‌شود.

با این‌که هیچ‌کس تردیدی در وجود فاصلهٔ زمانیِ طولانی و چندقرنی مابین این پیامبران ندارد و از شدت وضوح نیاز به اثبات ندارد و هیچ قول مخالفی در این باره وجود ندارد امّا ببینید چگونه قبول عمرهای هزارییا چند قرنی برای نوح و امثال نوح، می‌تواند ناآگاهانه به تداخل عمر انبیای اولوا العزم در یکدیگر و همزمانی آن‌ها بینجامد.

«امتداد عمر ۹۵۰ سال و بیشتر»:

برای این‌که ببینیم با پذیرش عمر ۹۵۰ سال یا بیشتر برای حضرت نوح، امتداد این عمر به کجا می‌رسد و سر از کجا درمی‌آورد سراغ تقویم تولد و وفاتِ انبیا می‌رویم. برای این مهم ابتدا از منابع توراتی و سپس از منابع اسلامی بهره می‌گیریم:

الف- «تقویم عبری»

مطابق تقویم عبری اینک (آذر ۱۳۹۸ ش) در سال ۵۷۸۰ عبری هستیم؛ مبدأ تقویم عبری، آفرینش آدم و حوا (و به عبارتی مبدأ هبوط) است.

مطابق این تقویم؛

آدم در سال ۱ متولد و در سال ۹۳۰ (در سنّ ۹۳۰ سالگی) وفات کرد

نوح در ۱۰۵۶ متولد و در سال ۲۰۰۶ (در سنّ ۹۵۰ سالگی) وفات کرد

سام در ۱۵۵۸ متولد و در سال ۲۱۵۸ وفات کرد

ابراهیم در ۱۹۴۸ متولد و در سال ۲۱۲۳ (در ۱۷۵ سالگی) وفات کرد. او در سال ۱۹۷۳ با سارا ازدواج کرد.

براین اساس حضرت نوح هنگام ولادت حضرت ابراهیم زنده بوده و و حتی هنگام ازدواج ابراهیم و سارا و یا در حوادث تعیین‌کننده‌ای که برای حضرت ابراهیم روی داد نیز وفات نکرده بود؛ هنگامی که نوح وفات کرد ابراهیم ۵۸ ساله بود.

آیا می‌دانید نوح چه نسبتی با ابراهیم دارد؟ نوح پُشتِ دهم ابراهیم است یعنی او پدرِ پدرِ پدرِ پدرِ پدرِ پدرِ پدرِ پدرِ پدرِ ابراهیم است.

یعنی با پذیرش عمر ۹۵۰ ساله برای نوح، قائل به تلاقی زمانی نوح و ابراهیم (که دومی نسل دهمِ اولی است) و دیدار آن‌ها با یکدیگر در اواخر عمر نوح شده‌ایم.

آیایک خط سند در تمام تواریخ دینی دالّ بر این همزمان‌شدن وجود دارد؟ این پرسش نابجاست زیرا هیچ‌کس ادعای این تلاقی را نکرده و فقط دست‌ودلبازی در اعطای سِنّ و عمرِ عجیب‌غریب به بزرگان موجب این عجایب غیر واقعی می‌شود.

وبازبراساسهمین تقویم، حضرت سام (پسر نوح  که ادیان سامی و نژاد سامی به او منتسب است) ۳۵ سال پس از ابراهیم که نسل نهمِ اوست وفات کرده و مرگ پسرِ پسرِ پسرِ پسرِ پسرِ پسرِ پسرِ پسرِ خود را دیده؛ آیا تاکنون هیچ بنی‌بشری ادعا کرده و یا سندی ارائه شده که امتداد عمر سام به ابراهیم رسید و از او هم گذشت؟ سام کجا ابراهیم کجا!؟

ب- «تعقیب تقویم در منابع اسلامی»

در برخی روایات اسلامی، اختلافاتی با تقویم عبری وجود دارد و آفرینش آدم و مبدأ هبوط به بیش از هفت هزار سال پیش برمی‌گردد.

تولد و وفات شماری از انبیای معروف را مطابق استخراجاتِ کتاب “تاریخ انبیاء از هبوط آدم تا پیامبر اسلام” (نوشتهٔ احمد امیری‌پور) مرور می‌کنیم:

آدم ۱-۹۳۰

نوح ۱۶۴۲-؟

هود ۲۶۴۸-۳۱۰۸

صالح ۲۹۷۳-۳۲۵۳

ابراهیم ۳۳۲۳-۳۴۹۸

اسماعیل ۳۴۱۸-۳۵۵۲

لوط ۳۴۲۲-۳۵۰۲

اسحاق ۳۴۲۳-۳۶۰۳

یعقوب ۳۴۸۳-۳۶۳۰

یوسف ۳۵۵۶-۳۶۷۶

شعیب ۳۶۱۶-۳۸۵۸

ایوب ۳۶۴۲-۳۷۸۲

موسی ۳۷۴۸-۳۸۶۸

هارون ۳۷۴۵-۳۸۶۸

حالا اگر عمر نوح را ۲۵۰۰ سالِم شهور در روایات بگیریم در این‌صورت تاریخ وفات نوح، سال ۴۱۴۲ می‌شود.

بر این اساس حضرت نوح زندگی و مرگ دو پیامبر اولواالعزمِ دیگریعنی حضرت ابراهیم و حتی حضرت موسی را دیده است!

او در این عمر خیالی و غیر واقعی هود و صالح و ابراهیم و اسماعیل و لوط و اسحاق و یعقوب و یوسف و شعیب و ایوب و موسی و هارون را یک‌تنه جا می‌گذارد و درمی‌نوردد و تا نزدیکی‌های داود و سلیمان پیش می‌رود.

عمر ۴۰۰۰ سالهٔ لقمان

حرفِ فاقد پشتوانه زدن خرج ندارد و بی‌هزینه است؛ این بلیّه (که برخی امروزه خالی‌بندی می‌نامندش) زمانی مصیبت می‌شود که در آثار دینی باشد و افسون خواننده شود. خوانندهٔ مومن و حقیقت‌جو نباید خام شود و عمرهای هزار ساله را باور کند روایات نباید عقل را بدزدد زیرا مثلاً روایات در باب مدت عمر لقمان حکیم (که گویند بلندترین عمر را داشته) ۴۰۰۰ سال و ۳۵۰۰ سال و ۳۰۰۰ سال را ذکر کرده‌اند؛ این در حالی است که او معاصر حضرت داوود بوده و از عصر داود، حتّی تاکنون نیز اینقدرها نمی‌گذرد چه رسد تا عصر روایات اسلامی

بخش پنجم

وجود جملات هُنری، تألیفی و “غیر واقعی” در قرآن

قرآن در توصیف حالتِ مرگ سلیمان، صحنه‌ای هنری و گویا صرفاً تخیّلی را به نمایش می‌گذارد. در این ترسیم تخیّلی، رؤیایی و غیر واقعی توضیح می‌دهد همین که اَجل سلیمان رسید همان‌جا عصابه‌دست و گویا ایستاده، میخکوب شد، و مدت‌های بسیار مدید در همان حالت ماند و هیچ بنی بشری از مرگش در این مدت باخبر نشد زیرا مانند یک فرد سالم، سرِ جایش بی‌حرکت ایستاده بود؛ این وضعیت اینقدر به درازا کشید و ادامه یافت تا سرانجام، موریانه کارِ خود کرد و توانست آرام‌آرام و طبیعتاً با ماه‌ها و بلکه سال‌ها کار مداوم، عصا را بخورَد و از درون بپوکانَد و بشکند و سبب افتادن سلیمان بر زمین شود؛ و در پیِ همین افتادن بود که اطرافیان چه انس و چه جن پی بُردند که ای دلِ غافل، سلیمان نه الآن بلکه از همان زمانی که بی‌حرکت و میخکوب شده بود مُرده است:

«چون حُکم مرگ وی را کردیم، مردم را به مرگ وی آگاه نکرد مگر موریانه که عصای او را می‌خورد. چون سلیمان به زمین افتاد جنّیان دانستند که اگر دانای غیب بودند در عذاب خوارکننده نمی‌ماندند»[۹]:

فلمّا قضینا علیه الموت ما دلّهم علی موته إلا دابّهُ الأرض تأکل مِنسَأته فلمّا خرَّ تبیّنت الجنّ أنْ لو کانوا یعملون الغیب ما لبثوا فی العذاب المُهین.

مگر می‌شود باور کرد چنان شخصیت بزرگی با آن همه خَدَم و حَشَم و دربار و خانواده، مرگش و اتفاقاً در داخل کاخ پادشاهی و در برابر انظار، از چشم آن‌همه چشم، مخفی بماند و هیچ‌کس با وجود مُردن و میخکوب شدنِ غیر طبیعی‌اش به سراغ وی نرود، تا سرانجام شکستن عصایش با خورده شدن توسط موریانه، موجب خبردار شدنِ اطرافیان گردد؟ وانگهی فرد بلافاصله پس از مردن، واژگون می‌شود و بر زمین می‌اُفتد و عصا و چوبدستی نمی‌تواند مانعِ این افتادن (چه بر زمین چه بر دسته‌های صندلی) شود.

چنان‌که ملاحظه شد قرآن در این ترسیم، از قالب واقعیت خارج شد تا مرگ آن پادشاه بزرگ و نبیِ نامدار را، همانند پادشاهی مقتدرانه، رؤیایی و بی‌نظیرش متناظر با آن،  «باعظمت، با اقتدار و رؤیایی» به تصویر کشد، و از ترسیم هنری و تئاترگونه برای مرگ این امپراتور بزرگ بهره گیرد و البته در خلال این تئاتر، به حقایقی که در ادامهٔ آیه آمده (علم غیب نداشتنِ …) پرداخته است.

قرآن می‌تواند از همهٔ ظرفیت‌های ادبی برای بیان مراد و داستان‌هایش استفاده کند. اگر کسی در تخیلی و غیر واقعی بودنِ ترسیم مرگ سلیمان تردید و انکار دارد بهتر است خودش آیات مربوطه را بی‌تکلّف بخوانَد و چاره‌ای بهتر و البته منطقی بیندیشد.

بر همین اساس می‌توان عمرِ ۹۵۰ سالهٔ نوح در آیهٔ «فلبث فیهم ألف سنه إلا خمسین عاماً» را نیز غیر واقعی و با هدف بیانِ تلاش بسیار زیاد او در دعوت و انذار مردم دانست.

آن عدد بسیار بزرگ و باورنکردنی را همانند مَثَلِ «اینقدر گفت که زبانش مو درآورد » بدانیم؛ و یعنی انگار با آن آیه می‌خواهد بگوید: نوح در مسیر نبوت و رسالت و دعوت اینقدر گفت و گفت که زبانش مو درآورد؛ ولی همچنان‌که در آن مَثَل، گوینده فقط می‌خواهد تلاش زایدالوصفِ خود در گفتن و تفهیم مطلب را برسانَد و هرگز زبان کسی با زیاد گفتن، مو در نمی‌آورَد، به همین ترتیب در آن آیه نیز صرفاً می‌خواهد تلاش مستمرّ و خستگی‌ناپذیر و زایدالوصف (و مثلا معادل هزار سال زحمتِ) نوح در مسیر دعوت را نشان دهد و نه این‌که واقعاً عمرش و یا مدت رسالتش هزار سال (یا ۹۵۰ سال) بوده.

علت انتخاب عددِ ۹۵۰:

علتِ این‌که از میان این‌همه عددِ غیر واقعی برای بیان آن تلاش مستمر و خستگی‌ناپذیرِ نوح، عدد ۹۵۰ سال را انتخاب کرد، وجود این عدد در متون اهل کتاب (تورات، سِفر پیدایش، فصل ۹ آیهٔ ۲۹) بود که قرآن با ذکر آن می‌خواست الفت و اُنسی با ایشان برقرار کند (چرا که خود را اجمالاً مصدّق آن‌ها معرفی کرده بود) ولی جالب این‌که همین عدد را نه سرراست به صورت ۹۵۰، بلکه در قالب هزار سال پنجاه سال کم، بیان کرد تا با ذکر واژهٔ «هزار» توجهِ بیش‌تر مخاطب را به آن تلاش فوق‌العاده جلب کند.

این تبیین و توجیه، توسط آیات مذکور در یادداشت بخش۲ که همهٔ ویژگی‌های نوح (و از جمله طبیعتاً عمر او) را به تصریح خود نوح و قومش عیناً مثل سایر ابنای بشر می‌دانست، و نیز آیهٔ مذکور در یادداشت بخش۳ که اشاره به عمر گذرای نوح داشت تقویت می‌شود و قابل تأیید می‌نماید.

.


.

[۱]این مجموعه نوشتار به قلم امیرحسین ترکاشوند به مرور از آبان ۱۳۹۸ شروع و تا اسفند همان سال در کانال تلگرامی بازنگری منتشر شده بوده است.

[۲] سورهٔ عنکبوت آیهٔ ۱۴ ترجمهٔ الهی قمشه‌ای

[۳] سوره فرقان آیهٔ ۳۷

[۴] ابراهیم ۱۰ و ۱۱

[۵] هود ۲۷

[۶] مؤمنون ۲۳ تا ۲۵

[۷] مؤمنون ۲۳ تا ۲۵

[۸] آیه ۲۵ سورهٔ مؤمنون

[۹] ترجمهٔ آیهٔ ۱۴ سوره سبأ از قاموس قرآن قرشی

.


.

19 نظر برای “مجموعه نوشتارهای امیرحسین ترکاشوند با عنوان «عمر نوح، بازخوانی درون‏‌دینی»

  1. سلام اقای دکتر
    من عضو کانال بازنگری هم هستم
    بنظرم تفسیرهای شما و اقای مهدی بازرگان سعی در باورپذیر کردن امر دینی برای دینداران امروزی و افراد دارای سوال از امر دینی و همچنین منتقدان دین دارد تلاش شما و گرداوری شواهد و بیان اکثر نظریه های مربوط امری ستودنی هست اما ماهیت امور اینچنینی طوری هست که هیچگاه یقین در مورد فلان نظریه حاصل نخواهد شد
    و من الله توفیق

  2. سلام جناب ترکاشوند
    بنده هم از خوانندگان نوشته های محققانه و روشنگر شما هستم و لذت میبرم. با توجه به بند آخر این نوشته تون که گفتید عدد ۹۵۰ بخاطر جلب نظر یهودیان و از تورات برداشته شده, ایا این نظر موید نظریه کلام محمد بودن قرآن (که دکتر سروش مطرح کرده) نیست?

  3. سلام علیکم.جناب ترکاشوند عزیزبا این تفاسیری وتحایل هایی که شما ازقران میکنید این کتاب میشود یک کتاب داستان تخیلی همانند دیگرکتاب های تخیلی. درباره جن که فرمودید انسانهای غیرعرب بودند که اعراب به انها جن میگفته اند وبا این تحلیل ایات افرینش انسان ازگل وماده اولیه وافرینش جن از اتش وافرینش ابلیس را صرفا داستانی افسانه وار وتخیلی دانستید. ابلیس را که قران صراحتا ازجن دانسته است را یک استثنا دانستید وبقیه جن ها را همان انسان دانستید.عروج جن به اسمانها وگوش دادن به اخباراسمانی را هم قصه وفانتزی میدانید. نوح وعمرطولانی انرا هم یک فانتزی وتخیل دیگر میدانید. به استناد تاریخ مجعول وبی اساس عبری که هیچ کس غیرخود یهودیها انرا درست نمیداند ویقینا خود یهودیها هم به صحت قسمت های پیش ازتاریخ ان به دیده شک نگاه میکنند پنبه عمرطولانی نوح ونص صریح قران مبنی برعمرطولانی مدت حضرت نوح را هم نادیده میگیرید بنابراین چرا به یکباره نمی گویید هرانچه درقران امده وبا علم اینزمان ما تطابق ندارد تخیل وفانتزی صرف است وتمام. دیگر ازقران چه میماند؟ هرجا ایه ای صریح بوده است وجای هیچ تاویلی ندارد یک سناریوی تخیلی میسازید وبدون هیچ دلیلی انرا درست میدانید تا با قسمت دیگری از نظریه تان جورشود. با این روش بزودی به سراغ خود خدا میروید واگرانرا با دانسته های عقلی ومبانی علمی عصر حاضرسازگار نیافتید احتمالا یا یک فانتزی میخواندیش وتخیل محض انسانهای رشد نیافته عصرجاهلیت یا تبدیلش میکنید به یک مفهومی که قابل توضیح دادن ولمس کردن باشد بدون هیچ گونه غموض وپیچیدگی ذهنی. اقا گیریم شما اجنه را انسانهای غیرعرب دانستید وموجوداتی غیرمادی نباشند با فرشتگان الهی چه میکنید؟ نکند شماهم همانند سروش جبرئیل امین را خواب وخیال می انگارید؟ اقا براساس یافته های علوم امروزی انسان هوموسپین حداقل چهل وپنج هزارسال است که برروی زمین زندگی میکننددرحالی که کشف خط وکتابت کمترازسه چهارهزارسال است که اتفاق افتاده چرا به ذهن شما نمی رسد که ادم ونوح علیهما السلام درابتدای افرینش انسان هوموسپین نبوده اند.با این حساب تاریخ عبری مورد اشاره شما حداقل چهل هزارسال تاریخ انسان امروزی را نادیده گرفته است. چگونه میتوان ثابت کرد که اولین انسان خردمند حضرت ادم نبوده است؟ حتی دانشمندان امروزی چگونگی بدست اوردن هوش وقدرت تفکردرانسان را نمی دانند واین بزرگترین علامت سوال انهاست. پس میتوان هوش وتفکررا هدیه الهی به این یگانه موجود متفکردانست که ازبین هزاران گونه حیات به این خلعت شریف اراسته شد. وهمان انسان خردمند اولیه جد انسانهای کنونی است وهمو کسی است ادم نامیده میشود با این تحلیل علمی حداقل تاریخ عبری مورد استناد شما چهل پنجاه هزارسال را جاانداخته است. وداده های ان غلط میشود وهمپوشانی عمرنوح با فرزندانش ونسل های مابعدش هم یقینا اشتباه است. این محاسبات شما براساس تقویم عبری کلا اشتباه است. درپایان ازشما خواهش میکنم سعی نکنید همه چیزرا با مترومعیار دانسته های بشری بسنجید. اگرفردا روزی کشف جدیدی شد که عمرانسانهای اولیه بسیار طولانی ترازامروز بوده ولی براثرشرایط محیطی وجهش ژنتیکی کوتاه ترشده است چی میخواهید بگویید. شاید شما اصلا نباشید انروز وبار گناه تشکیک درباورهای هزاران نفر را بردوش خود تا ابد داشته باشید. درجایی خواندم در گذشته های دور سطح اکسیژن جو زمین بیش ازبیست وپنج درصد بوده است واین عاملی برای رشد عظیم موجودات وجانداران انروزگاربوده است اگر این شرایط تا روزگار پبدایش انسانها هم دوام داشته باشد میتوان تصورکرد انسانهای اولیه بسیار تنومندترازامروز بوده اند. وشاید عمرطولانی ترهم داشته اند. بهرحال علم جنبه تکاملی دارد ونمیشود همیشه قاطعانه انرا حرف اخردانست وبراساس ان حکم دائمی کرد.

    1. جناب چراغی اتفاقا تحلیل جناب ترکاشوند صحیح تر و مبتنی بر واقعیت است .ادعا کردید که با تحلیل های ایشان هر انچه در قرآن است فانتزی و تخیلی می شود . نه خیر اگر افراط و زیاده روی نکنیم این چنین نمی شود . مشکل افراط و تندروی دو طرف ناباورمادی گرا و مسلمان متعصب است . در یک سو ناباور مادی گرا کل ماوراء الطبیعه نه فقط فرشته و جن و بعضی از معجزات که حتی خدا را منکر می شود .در سوی دیگر مسلمانان سنتی و متعصب مثل امثال شما با تلقی غلط و نادرستی که از وحی و قرآن دارند مدعی هستند که هرآن چه در قرآن است همگی صحیح و واقعی و بدون کوچکترین خطایی است . این ادعاهای گزاف شما در مورد قرآن و حقیقت وحی در حالی است که بخش قابل توجهی از قرآن تاریخ مند و زمان مند است در عین حالی که دارای بخش هایی فرازمانی و فرامکانی هم است .پس همه قرآن نمی تواند برای همه زمان ها و مکان ها باشد چرا که بخشی از آن تاریخ مند است و در نتیجه مبتنی بر خطا و اشتباه و وجود باورهای اسطوره ای و غیرعلمی زمان خود و از طرف دیگر نمی تواند به طور کامل هم بی اعتبار و نادرست باشد چرا که بخشی از آن دارای جنبه های فرازمانی فراتاریخی فرامکانی فرانژادی و فرافرهنگی است .
      در این زمینه شما را به مقاله دکتر بیژن عبدلکریمی با عنوان نگاهی پدیدارشناسی به نظریه رویاهای رسولانه که در نقد نظریه دکترسروش و ماهیت وحی است ارجاع می دهم .

      1. سلام علیکم. فرمودید قران زمانمند است. وبخش هایی ازقران نمیتواند درهمه زمانها ومکانها صحیح باشد. وفرمودید بخش هایی ازقران غیرزمانمند است وبرای همه زمانها میتواند درست باشد. شما ولی مصداقا چیزی عنوان نکرده اید که چه چیزرا مشخصا مربوط به زمان گذشته میدانید والان به غلط بودنش رسیده اید.بهرحال قابل قبول است که قران باتوجه به سطح درک وفهم مردم زمانه نزول وحی وانهم بزبان عامه مردم رارمخاطب قرارداده ودراین شکی نیست که قران باتوجه مجموع دانستینهای مردم انروزگار با مردم سخن گفته ودرپی بیان حقایق علمی یا تاریخی هم نبوده واگراحیانادیده میشود درقران اشارات علمی یا تاریخی بکاررفته بصورت ازباب مقبولات ومفروضات مردم ان زمان بوده که درکلام ووحی وارد شده وقاعدتا با پیشرفت علوم ودانسته های مختلف بشری ممکن است برخی ازاین موارد که علمی دانسته میشودتغییرکند. دراین شکی نیست. شما مشخصا نفرمودید کجای قران را اشتباه میدانید وزمانمند ومکانمند تصورمیکنید اما دو مورداخیرازنوشته های اقای ترکاشوند درباره جن وعمرنوح به گمان من دارای اشکال است. درموردجن احادیثی را بیان کرده اند ومعنای لغت جن را بعنوان بیگانگان دانسته اند. دلیل هم از لغت نامه های عرب اوردند که جن به معنای پوشیده بودن است وچون دنیای قدیم دارای روابط اندکی بوده اعراب به غریبه های ازملل دیگر جن میگفته اند.استعمال جن درمعنای غریبه ها وبیگانگان که امری شاذ است ونشانه ودلیلی نیاوردندحداقل درادبیات کتبی که نشان دهد مردم انروزگار جن را به معنای بیگانگان هم استعمال میکردند. البته بگذریم که بین فرهنگ عامه واستعمال عامه وشفاهی یک لغت با استعمال همان لغت درمتن میتواند متفاوت باشد. ولی حداقل باید ایشان نشان میداد که اعراب جن را به معنای بیگانه واجنه را به معنای بیگانگان به کارمیبردند. ایشان درتحکیم فرضیه خود مبنی برانسان بودن وبیگانگان غیرعرب بودن جنها کلیه ایات قرانی دال برغیرمادی بودن جن را نادیده گرفته اند.که اصلا قابل جمع با فرضیه مادی بودن جنها نیست. ونتیجه غیرمستقیم انکار ماهیت غیرمادی جن میتواند به انکارفرشتگان هم ختم شود. ایات قران درهرموضوعی را باید بصورت یک بسته وپکیج دید. نه اینکه یکی را که موید یه فرضیه است انتخاب کنی ودیگری را وانهی. بحث ایشان درعمرطولانی حضرت نوح حداقل درجایی که میگوید با توجه به تاریخ کتاب مقدس یهود به همپوشانی عمرنوح با نبیره یازدهمش میشود واینکه یهودیان تاریخ عالم را پنج هزارسال واندی میدانند وازاین قبیل مطالب اشکال دارد.خودش هم میداند انچه که یهودیان به عنوان تاریخ افرینش اورده اند غلط است. ولی چون همین تاریخ نگاری غلط تفویت کننده فرضیه ایشان است درچندجا به ان استناد میکنند.درپایان بایدعرض کنم عمرانسان هموسپین براساس اخرین دست اوردهای علمی بیش ازچهل وپنج هزار سال است وتاریخ مکتوب بشریت سه هزار سال وتاریخ شفاهی بشریت حداکثر پنج شیش هزار سال. هیچ کس نمیداند چگونه به انسان هوشمند شد ایا این هوش وخرد متمایزکننده انسان از انسان نماهای نخستین به او اعطا شده است ویا اینکه حاصل جهش وتکامل طبیعی است؟ اگرحاصل تکامل است چرا فقط این موجود توانست این راه را طی کند ودیگر موجودات مشابه یا غیرمشابه نتوانستند به این خرد وهوش دست بیابند. تاریخ ما انسانها همانند کتابی است که فقط صفحات اندکی ازاخران مانده است وواقعا هیچ کس ازاغاز این داستان اگاه نیست. شاید ادم همان انسان هوشمند نخستین بوده که بوسیله خالق افریده شده باشد کسی چه میداند؟ شاید در۴۵۰قرن پیش انسانها بسیارطویل العمربوده اند چراکه محیط زیست متفاوتی داشته اند یا شاید ازابتدا چنین بوده اند وبعدها ازعمرشان کاسته شده هیچ کس نمیداند. بنابراین با متون مقدس باید خیلی با احتیاط روبه رو شد چراکه فهم ما تدریجی وتکاملی است شاید فردا روز با دانسته های بیشتر نگاهمان عوض شود. درضمن دوست عزیزمن ادم متعصبی نیستم لطفا انگ نزنید. درباره ادمی که نمیشناسید وفقط یک مطلب کوچک ازش خوانده اید بصورت کلی حکم نکنید.

      2. درک متون الاهی دینی طبق هرمنوتیک کاری تخصصی است نه قابل کامنت نویسی دو دقیقه ای.
        درک این متون بر اساس مفسرین قرآن نیز نیز ملزوماتی دارد.
        نمی شود بر اساس ظنی شخصی به نتیجه متقن و قابل دفاع رسید.
        بهترنیست به مفسرین کسانی که عمر گذاشته اند توجه کنیم؟ بهترنیست به سنتی توجه کنیم که شهدایی در این راه داده است؟

        1. جناب امیر منظور شما از مفسرین کیستند ؟ کسانی که صرف نظر از حدیث که عمدتا جعلی هستند بر مبنای همان جهان بینی سنتی غلط و غیرتاریخی و غیرعلمی که قرآن را تماما فرازمانی و فراتاریخی و بدون خطا دانسته و با مغلطه تفسیر و حتی بعضا تحریف قرآن وارد میدان شده اند . در قرآن آیه هایی وجود دارد که از آنجا که حتی با تفسیر نمی توان غیرعلمی بودن آن را لاپوشانی کرد مترجمین به ترجمه غلط روی آوردند . ضمنا مگر مفسرین ما به جز حدیث هرمنوتیک را بلد هستند یا قبول داشته که طبق آن تفسیر کنند . دکتر ببژن عبدالکریمی در منظره ای با روحانی محمود نبویان نماینده مجلس نهم و یازدهم و از شاگردان مصباح یزدی که در مورد علوم انسانی اسلامی بود می گوید این از الفبای هرمنوتیک است و ایشان پاسخ می دهد که من اصلا هرمنوتیک و اینها را قبول ندارم . نتیجه همین باورها و تلقی های سنتی و عوامانه و غیر تاریخی از مقولات قرآنی و اصل خود مقوله وحی است .

      3. شما با عدم ارائه نظریه مورد تحلیل طبق منبع ارائه کننده و تحریف آن نظریه دومی می سازید که در آن وجود زمان مندی و فرا زمانی بودن را در کنار هم ناسازگار جلوه می دهید. بله بازسازی شما از موضع مورد تحلیل اشکال دارد اما این به معنای معیوب بودن نظریه مورد تحلیل اولیه نیست. اشکال را شما در آن تعبیه کرده اید و لذا مصادره به مطلوب می کنید.
        این در حالی است که نظریه اولیه با تصویری که شما ا آن می سازید تفاوت دارد و آن اشکال بر تصویر خود ساخته شما وارد است.

  4. اول، کمی دقت هم خوب چیزی است. متن شما فارسی نیست .
    دوم، شما فرق ادعا و بیان نظر علمی را نمی دانید. در کل خطوط شما فقط ادعا هست. وقتی شما کل یک سنت فکری را با یک خط رد می کنید که ان یک خط هم ادعاست دیگر سخنی نمی ماند. Taxi talkنه چیزی بیش از آن.

  5. پاسخی برای آقای چراغی :
    الف : این علم بدبخت چه گناهی کرده که هر جا در تعارض با مدعیات دینی قرار میگیرد انگ ” قطعی نبودن ” به آن میخورد ، و هر جا دین باوران شباهت ضعیف و دوری بین علم و مدعیات دینی پیدا میکنند ، بانگ ” معجزات علمی قران ” اشان گوش فلک را کر میکند ؟

    ب : چرا تمام اساتید دین باور ( تمامی حوزه های علمیه ) جمع نمیشوند که یک کتاب ( مانیفست ) ارائه دهند و دلایل الهی بودن قرآن را بیان کنند ؟

    ج : غیر از مبادی منطق ( اینهمانی – امتناع اجتماع و ارتفاع نقیضین ) کجا قطعیت وجود دارد ؟ هیچ جا ! لابد دین باوران خواهند گفت فلسفه اسلامی قطعیت دارد . نخیر ! خود فلاسفه اسلامی متحیر و گیجند که خدا را وحدت وجودی بفمند یا کثرت وجودی ، ماهیت را اصیل بدانند یا وجود را یا هر دو را یا هیچکدام را ، جهان را قدیم بدانند یا حادث ، روح را مجرد بدانند یا حادث و جسمانی ( جسمانیه الحدوث و روحانیه البقا ) ، جبر را درست بدانند بدانند یا اختیار را ، ارتباط مجرد و مادی را چگونه تبیین کنند ( خدا و جهان – روح و نفس ) ، صدها مسئله دیگر .

    لب کلام : نوع انسان ، هیچ روش مطمئن تر و قابل اتکاتری از ” علم تجربی ” سراغ ندارد . علم تجربی ای که ادعای انالحق ندارد ، و بلکه میگوید ” علم ” چیزی است که ابطال پذیر باشد ( یعنی بگوید شرط ابطال من چیست ). تکامل علم نقطه قوت آن است و نه نقطه ضعف آن . ضمنا در مورد دلایل له الهی بودن قرآن فقط یک جمله میگویم : گشتم نبود ، نگرد نیست . والسلام علیکم و رحمت الله

    1. تناقض در منوچهر:
      نقل قول:
      ” این علم بدبخت چه گناهی کرده که هر جا در تعارض با مدعیات علمی قرار میگیرد انگ ” قطعی نبودن ” به آن میخورد ، ”

      خوب پاسخ شما ساده است شما که فلسفه علم و رابطه علم با دین این افراد را که مطرح نکردید. شما که نظریه ارائه نکردید که اصولا بشه مخالفت و یا موافقت با اینان اسم ش رو گذاشت. این افراد که هم که مبهم اند و معلوم نیست کی هستند راحت بهشون می شه نظریه ای غلط نسبت داد و عقده گشایی علیه نگاه مورد تنفر شما کرد. خوب این چند ابهام.
      ضمنا بسادگی می توان موضع فلسفه علمی اینها را این گونه فهمید که شاید اینها هم مثل شبه- نظر دروغین موقتی شما معتقد به verisimilitudeهستند. بهمین سادگی!
      وقتی شما نظر کسی رو درست مطرح نمی کنید و اسم فرد را نمی گویید و ابهام و اشکال سراسر متن شما را فرا گرفته هر ادعای کذبی از توی حرف شما می توان بیرون کشید که فقط بدرد عوام می خورد.

    2. اشکال دیگر منوچهر این است که سخن آقای چراغی محترم به جمعی تعمیم داده اید. تحلیل آقای چراغی محترم و ارزش خود را دارد اما این نسبت دادن شما آقای منوچهر به کل افرادی که نظر یا شبه نظر کاذب psudo-theoryرا به درستی ندارند مغالطه است.
      مشا اینجه دچار personification شخص انگاری شده اید .
      شما بایست موضع را نام ببرید ، personification نکنید و نام فرد را و نام اثری را نام ببرید ، و زمانی را که این موضع را داشته مشخص کنید . اینهم اشکال anachronismاست. راسل زمانی واقع گرا بود بعد تغییر موضع داد و باز اصلاح کرد. این که شما مثل بحث های توی تاکسی بدون ارجاع وصحیح و خلاف نظر افراد نسبت می دید و مغالطه پهلوان پنبه straw man fallcyبکار می برید و یک مترسک از موضعی که اصلا معلوم نیست متعلق به کیست اشکال می گیرید ارزش فلسفی ندارد.

    3. با سلام به شما جناب منوچهر
      به عنوان یک مسلمان نواندیش ضمن تشکر از بصیرت ها و روشنگری های شما ناباوران در مورد جمله آخر شما راجع به دلایل الهی بودن قرآن که شما می گویید پیدا نکردم باید بگویم که اصل وجود خدا را با دلایل فلسفی و عقلی تا حدی می توان ثابت کرد هرچند که برخی از این براهین رد و نقض شده اند اما در مورد وحی این چنین نیست .مقولاتی مثل وحی و مکاشفه را با عقل نمی توان ثابت کرد که نتیجه آن انکار اصل آنها و یا تئوری هایی مثل رویاهای رسولانه دکتر سروش می شود . به وحی و مکاشفه و اینها فقط باوری ایمانی می توان داشت و من هم نه بر مبنای عقل چه سنتی چه مدرن بلکه بر مبنای ایمان به وحی و نبوت باور دارم .

    4. آقای منوچهر
      اشکالات شما:
      ۱٫ بی ربطی
      ۲٫ ابهام همیشگی
      ۳٫ عدم درک مفاهیم
      ۴٫ personificationشخصی انگاری و یا نسبت دادن مواضع افراد به یک مفهوم به جای مشخص کردن فرد، و اثر در زمانی مشخص با توجه به تغییر موضع افراد در طول زمان)
      ۵٫ تناقض

      در خط ۱ نظر نگاشته شده شما عدم قطعیت انگ است پس بدون این که حواستون باشد معنای سخن شما اینست که علم قطعی است. خودتون گفتید عدم قطعیت انگ است:
      ” این علم بدبخت چه گناهی کرده که هر جا در تعارض با مدعیات علمی قرار میگیرد انگ ” قطعی نبودن ” به آن میخورد ” پس عدم قطعیت طبق حرف خودتان انگ است و علم قطعی است.
      در خط ۶ بدون توجه به implicatureمعنای ضمنی حرف خودتان می گویید فقط منطق قطعی است پس معنای ضمنی سخنتون اینه که علم قطعی نیست!
      بالاخره نفهمیدیم علم قطعی است یا قطعی نیست. چون فقط هدفتون تنفر پراکنی و جنگیدن با آخوندهاست دچار تناقض گویی می شوید. یادمان نرفته که شما تا ماهی یا کمی بیش یا کمتر از آن پیش وقتی که هنوز جزوه مقدمه فلسفه در مورد علم دستتون نرسیده بود علم را معرفت یقینی می دونستید . یک مدتی در گیجی بودید و دو طرف می چرخیدید و الان از قطعی نبودن در خط ۶ می گویید.
      اگر دنبال فهم مسائل بودید نه مبارزه سیاسی و حذف فرهنگ کشورتون و بقول اقبال شیدایی و شیفتگی دیار افرنگ اینقدر دچار عدم انسجام نمی شدید.
      مانیفست connotation و کاربرد دیگری دارد ربطی به آن چه شما فرض کردید ندارد.
      چه ربطی بین ماهیت علم که در حوزه فلسفه علم است بخصوص با نگاه الحادی و ساینتیستیم ( نگاه عامیانه تبلیغاتی برای manipulate کردن جزم مفهومی توهمی منوچهر) و پریدن به مسئله دیگر یعنی مسئله ای در حوزه theologyوجود دارد؟

      1. اولا که بارها بحث کرده ام و نشان داده ام هیچ دلیلی له الهی بودن قرآن وجود ندارد . آنچه وجود دارد فقط شبه دلیل است

        دوما که علم غیر قطعی در مقایسه با مدعیات ادیان ملیونها بار قطعی تر است .

        سوما : تویی که همیشه دم از معجزات علمی قران میزدی ، حجیت علم را پذیرفته ای . آنهم علمی که بر مبنای استقرگرایی خام بنا شده . حالا تو دچار پارادوکسی یا من ؟

  6. با سلام به شما آقای امیر
    منظور شما از سنت فکری را دقیقا نمی دانم . اگر منظور شما از سنت فکری اصل مقوله وحی و نبوت و الهی بودن آنهاست که من به عنوان یک مسلمان نواندیش قائل به اصلاح طلبی و تجدید نظر طلبی دینی آن را قبول دارم . اما اگر منظور از سنت فکری شما نحوه قرآن شناسی مسلمانان بر مبنای تعدادی احادیث عمدتا جعلی و تلقی غلو و اغراق آمیز از وحی الهی که آن را انتزاعی و به طور کامل فراتاریخی و فرازمانی و به دور از خطا و اشتباه و کاستی می داند است که این تلقی غلط و غیر واقعی و غیر تاریخی و غیر علمی است و تعدادی از خود اندیشمندان مسلمان هم آن را قبول ندارند و رد کرده اند . بر خلاف تصور غلط سنتی و غلوآمیز از وحی اتفاقا این تلقی انحرافی و غلوآمیز نه تنها چندان کمکی به قرآن نمی کند بلکه باعث می شود که اصل الهی بودن مقوله وحی نیز مورد چالش و انکار قرار بگیرد .
    حال اگر جناب عالی در کامنت بعدی از من بخواهید به لحاظ علمی و فلسفی هم ثابت کنم که وحی چرا حتی آن را از جانب خدایی قادر و عالم مطلق بدانیم چرا نمی تواند به طور کامل فراتاریخی و فرازمانی و دارای حقایق جاودان و ابدی و بدون خطا باشد حاظرم با شما بحث را ادامه داده و به صورت علمی و فلسفی به قول شما آن را ثابت کنم .

  7. با سلام به شما جناب منوچهر
    به عنوان یک مسلمان نواندیش ضمن تشکر از بصیرت ها و روشنگری های شما ناباوران در مورد جمله آخر شما راجع به دلایل الهی بودن قرآن که شما می گویید پیدا نکردم باید بگویم که اصل وجود خدا را با دلایل فلسفی و عقلی تا حدی می توان ثابت کرد هرچند که برخی از این براهین رد و نقض شده اند اما در مورد وحی این چنین نیست .مقولاتی مثل وحی و مکاشفه را با عقل نمی توان ثابت کرد که نتیجه آن انکار اصل آنها و یا تئوری هایی مثل رویاهای رسولانه دکتر سروش می شود . به وحی و مکاشفه و اینها فقط باوری ایمانی می توان داشت و من هم نه بر مبنای عقل چه سنتی چه مدرن بلکه بر مبنای ایمان به وحی و نبوت باور دارم .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.