سلسله نشست‌هایی با پروفسور مایکل روس؛ جلسۀ اول: عدم تعارض دینداری با نظریۀ تکامل داروینی و بیان دلیل ندانم گرایی آقای روس

سلسله نشست‌هایی با پروفسور مایکل روس؛ جلسۀ اول: عدم تعارض دینداری با نظریۀ تکامل داروینی و بیان دلیل ندانم گرایی آقای روس

سلسله نشست‌هایی با پروفسور مایکل روس

جلسۀ اول: عدم تعارض دینداری با نظریۀ تکامل داروینی و بیان دلیل ندانم گرایی آقای روس

بسمه‌تعالی

مصاحبه با آقای مایکل روس ، فیلسوف علم و زیست‌شناسی

مصاحبه‌کننده: معصومه شاه‌گردی، نویسنده و مترجم

تاریخ انجام مصاحبه: ۵ مرداد ۹۹

آقای مایکل روس لطفا دربارۀ نظریۀ تکامل انسان کمی برای ما توضیح دهید؟

بسیارخب. من ابتدا به سراغ فرهنگ مسیحی می‌روم. واضح است که مسیحیانِ سنتی، تصویری از منشاء انسان را با خود دارند. اینکه ما از کجا آمدیم. و البته در این میان، انجیل چیزی است که شما به سراغش می‌روید و بخصوص انجیل به ما می‌گوید که ما انسانها خاص هستیم، چون در تصویر خدا خلق شدیم.

 پس این، تصویرِ خاصی از انسان است. اما سپس او سیب را خورد و مرتکب گناه شد، و به همین دلیل، ما که توسط یک خدای خوب آفریده شدیم، گناهکار بودیم. و به این دلیل است که ما کارهای بد می‌کنیم؟ در باور مسیحیت، میتوان گفت که این چیزی است استعاری. من چیزی تحت‌اللفظی مثل آفرینش در شش روز یا چیزی مثل آن را قبول ندارم. ولی اگر کسی که مسیحی است بگوید من این را می‌پذیرم، من می‌گویم بسیارخب من شخصاً این را نمی‌پذیرم.

اکنون من از داروین و منشاء انواع او در قرن نوزده شروع می‌کنم. داروین گفت که ما از نسل حیوانات هستیم. مثل سایر حیوانات. و دارای منشاء یکسانی با آنها هستیم. او نمی‌دانست کِی، شاید چهار میلیارد سال قبل. و این که ما از خزندگان، از ماهی‌ها، و از میمون‌ها تکامل پیدا کردیم وتا به امروز رسیدیم. و ما عموزاده‌های آنها هستیم؛ اقوام آنها. و اینکه انسان‌ها از حیوانات تکامل یافتند. می‌دانم که افراد زیادی مثل ریچارد داوکینز به شما می‌گویند بسیار خب، پس مسیحیت حتماً غلط است. و چیزی که من می‌گویم این است که نه؛ من فکر نمیکنم که چنین نتیجه‌ای بدست آید. قطعاً شما نمی‌توانید به شش روز تحت‌اللفظیِ آفرینش ایمان داشته باشید. اما مسیحیان برای مدت زیادی به آن ایمان داشته‌اند. واضح است که یهودیان سنتی، دانشمند نبودند. و خدا نمی‌توانست با اصطلاحات علمی با آنها صحبت کند. خدا با موسی حرف می‌زد. من [که با زبان علم صحبت می‌کنم] به شما دربارۀ انتخاب طبیعی می‌گویم. اما خدا باید بصورت استعاری صحبت می‌کرد. پس کسی مثل ریچارد داوکینز می‌گوید که ایندو در تعارض هستند. من می‌خواهم بگویم نه. شاید من مسیحیت یا دین دیگری را نپذیرم اما دلیل آن علمی نیست، بلکه مشکل من با موضوعی است که فیلسوفان آن را موضوع «شر» می‌نامند. من متوجه این نمی‌شوم که چگونه یک خدای خوب می‌تواند اجازه دهد که رنج افراد زیادی در جنگ جهانی دوم اتفاق بیفتد.

خب به موضوع خود برگردیم. پس اگر ما حیوان بوده‌ایم، آیا به این معنی است که باید مثل میمون‌ها، مثل ببرها یا غیره باشیم و فقط با هم بجنگیم؟ مسلّم است که خیر.

من یک مرد هستم شما یک زن. چگونه است که نتوانیم یک گفتگوی مناسب و نرمال داشته باشیم. تکامل، لزوماً به ما نمی‌گوید که باید دائم در جنگ با یکدیگر باشیم. اگر یک قرص نان روی میز باشد و هردوی ما گرسنه باشیم؛ و اگر با هم بجنگیم، اگر تو نان را از من بگیری من گرسنه خواهم ماند. اما می‌شد که من جای تو باشم و من نان را از تو بگیرم. پس آنوقت تو گرسنه می‌ماندی. تکامل می‌گوید بهتر نیست که ما با هم همکاری کنیم و نان را به دوقسمت کرده و هریک از ما نیمی از نان را داشته باشیم؟ نیمی از قرص نان، بهتر از هیچ است. پس انسان‌ها می‌توانند با هم همکاری کنند. نه همیشه ولی گاهی. بنظر من، ویروس کرونا خیلی خوب این موضوع را روشن کرده است. چقدر سخت است که مردم نتوانند با هم تماس و معاشرت داشته باشند. به محض اینکه کسی به ساحل می‌رود، هزاران نفر دیگر به ساحل می‌روند چون دوست دارند با یکدیگر تماس داشته باشند؛ معاشرت داشته باشند. به همین دلیل من فکر می‌کنم همکاری ابزار مهمی است که ما داریم.

خب ما چه ابزارهای دیگری داریم؟ ما مثل ببرها، چنگ و دندان نداریم. ما هر لحظه برای همکاری اداپت می‌شویم. ما بنحوی اداپت شدیم که با هم کنار بیاییم. یک مثال در حیوانی مثل سگ را در نظر بگیریم. یک ماده که می‌آید، تمام نرها می‌خواهند او را بدست آورند. مثلا فرض کنید یک خانمی در کلاس من باشد و من درحال درس دادن باشم و ناگهان ده مرد وارد شده و همه بخواهند آن خانم را بدست آورند… پس ما اداپت شدیم تا از لحاظ اجتماعی با هم معاشرت خوبی داشته باشیم. من به ازدواج شما احترام می‌گذارم. شما متعهد به مردی هستید و او نسبت به شما متعهد است بطوری که رابطه‌ای با کسی غیر از همسر خود نداشته باشید.

کد اخلاقیِ ما به ما می‌گوید که این چیز خوبی است. تمام وقت تان را مجبور نیستید برای رابطه با زنِ شخص دیگری بگذرانید. و مجبور نیستید تمام وقت تان را به این فکر کنید وقتی همسرتان از خانه بیرون رفت، چه خواهد کرد. پس این روشی است که اخلاق کار می‌کند. من می‌خواهم بگویم که اخلاق معجزه نیست. بخشی از طبیعت انسان است. من می‌خواهم بگویم که اگر مثلا شما باور داشته باشید که خدا انسان را در تصویر خودش آفریده است، مطمئنا یکی از چیزهایی که خداوند می‌خواست بیافریند اخلاق بود. خدا نمی‌خواست که کسی در جنگ جهانی دوم آزار ببیند. آن واقعه، شر بود. یک مسیحی، یک یهودی، یک مسلمان، و یک بودایی می‌گوید که تصویر خدا بودن، به معنی این است که از نظر اخلاقی مثل خدا زندگی کنیم. خدا می‌خواست آدم‌ها مهربان و مفید باشند. من می‌خواهم بگویم که دلیلی نمی‌بینم که چرا کسی نباید بگوید که من مسیحی یا مسلمان یا یهودی هستم اما یک داروینی هم هستم. تکامل‌گرا هستم. چون من اینطور فکر نمی‌کنم که بوووومب بوجود بیایید . و بوووومب … من اینجام …… و ناگهانی چیزی بوجود آید.

و به سیب نگاه کنید. مثلا مادر مادر مادر مادر بزرگ شما میمون بوده است و همینطور مادر مادر مادر مادر بزرگ من. و او بچه‌‌هایی داشته تا به من رسیده است. یا من می‌خواهم بگویم که از نظر من، تضاد یا مشکلی بین مسیحی بودن، مسلمان بودن، یا بودا یا هندو بودن و همزمان کار علمی کردن و فکر کردن به فهم ودرک جهان و چگونگی همکاری با جهانی که در آن زندگی می‌کنیم وجود ندارد. بسیاری از مسیحیان، مسلمانان یا یهودیان می‌گویند که شما اگر سعی کنید که جهانِ فوق العاده‌ای را که خدا بوجود آورده است را کشف کنید به او احترام می‌گذارید. این کار، ضدخدایی نیست.

پروفسور من دیده ام که شما به وجود برخی چیزهای غیرقابل دیدن مثل دایناسورها و نظریۀ موجی بودن نور یا مولکول‌ها باور دارید، ولی به خدا نه؟

من مولکول‌ها را نمی‌بینم، دایناسورها را هم همینطور. اما ما اسکلت‌های دایناسورها را داریم. ما نظریه‌ای را داریم که توضیح می‌دهد دایناسورها وجود داشتند. ما دقیقا نمی‌دانیم دایناسورها کی وجود داشتند، اما فسیل آنها راپیدا کردیم. مهمتر اینکه کسی نتوانسته است که دایناسورها را دقیقا در زمان پیدایش زمین پیدا ‌کند. ما تقریباً بطور دقیقی می‌دانیم که چه زمانی دایناسورها منقرض شدند. و مهم‌تر از آن، موجودات اولیۀ قبل از دایناسورها و اینکه دایناسورها، اجداد موجودات بعدی دیگری بودند که ما آنها را پرنده می‌نامیم. بله ما می‌دانیم که پرندگان از نسل دایناسورها هستند. و زمانی که به اسکلت پرندگان و دایناسورها و اسکلت میمون‌ها نگاه می‌کنید شباهت‌های میان اسکلت آنها را می‌بینید و می‌گویید: اوه. فکر می‌کنم که پرندگان از نسل دایناسورها هستند، نه از نسل پستانداران. من فکر می‌کنم تعداد بسیار زیادی از تضادهایی که اتفاق می‌افتند واقعاً غیرضروری هستند.

من می‌بینم که علم تلاش می‌کند تا جواب دهد. اگر من دانشمند باشم، چنین می‌پرسم: شما از کجا آمدید. از کسی که با او زندگی می‌کنید می‌پرسم. از بچه‌های دور و اطراف‌تون. تمام این جور سوالات.

اما اگر مذهبی باشم می‌پرسم هدف چیست؟ چرا چنین چیزی اتفاق می‌افتد؟ چرا بجای هیچ چیز، چیزی وجود دارد؟ چرا تمام اینها وجود دارند؟ و … من فکر نمی‌کنم که اینها، سوالات علمی باشد.

پس علم می‌گوید جهان را بگیر و سعی کن آن را توضیح دهی و تا بیگ بنگ و غیره می‌رود. اینها سوالات علمی هستند.

من از کسی که مذهبی است می‌پرسم چرا برخی موجودات، هوشمند، متفکر و غیره هستند و آیا جایگاه خاصی در جهان دارند؟

اما چیزی که آدم مذهبی در پاسخ به اینکه چرا چیزی وجود دارد – بجای هیچ چیز – این است: چون خدا ما را آفریده است و چون خدا خوب است و چون کار او آفرینش است.  و خدا دوست دارد که موجودات مثل خودش باشند. در مسیحیت، در بیان دلیل اینکه چرا خدا ما را دوست دارد اینطور گفته می‌شود: چون ما مثل بچه‌های او هستیم. و همانطور که ما فرزندان‌مان را دوست داریم، پس خدا هم ما را دوست دارد، ولی وقتی مادری که عاشق فرزندانش است به آنها نه می‌گوید به معنی توهین به آنها نیست. نه؛ به این معنی نیست.  اینکه مثلاً بگوید. نه. این کار را انجام نده. یا من فکر نمی‌کنم که فلان کار، کار خوبی باشد که انجام بدهی یا اینکه با فلانی بازی کنی. یا اگر فلان کار را انجام بدهی آدم نامهربانی خواهی بود پس فلان کار را انجام نده…

پس دوست داشتن، همیشه به این معنی نیست که من فلان چیز، فلان چیز و فلان چیز را به تو می‌دهم، و به همین ترتیب هرچیزی که از من بخواهی به تو می‌دهم. اینها سوالات علمی نیستند. یک دانشمند ممکن است بگوید چرا شما با دیگران معاشرت اجتماعی دارید. این یک سوال علمی است. اما سوال مذهبی این است که چرا شما از نوع موجوداتی هستید که وجود دارید تا چنین کارهایی را انجام دهید. چه هدفی از این «بودن» وجود داشته است؟

همینطور است دربارۀ مردن. علم می‌گوید خب وقتی مُردی بدن چه می‌شود؟  و پاسخ می‌دهد که وقتی شما می‌میرید این دقیقاً به معنی پایان یافتن هستی و وجود داشتن شماست.  و به همین ترتیب ادیان مختلف هم پاسخ‌های مختلفی به این پرسش می‌دهند. مثلاً مسیحیت می‌گوید خب شما احتمال دارد رستگار شوید یا اگر هم خیلی خوب نباشید به جهنم می‌روید و یک بودائی می‌گوید نه. وقتی که شما بمیرید دوباره و دوباره و دوباره زندگی خواهید کرد.

پس من می‌گویم علم و دین طوری هستند که نمی‌توانند با هم تضاد داشته باشند چون درباره دو چیز مختلف صحبت می‌کنند.

 واضح است که دین گاهی ادعاهایی دارد مثل یک سیل کامل در تمام جهان در گذشته، طوری که فقط ده نفر نجات پیدا کردند و اینکه این اتفاق افتاده است. اما علم می‌گوید نه. هیچ مدرکی برای یک سیل جهانی وجود ندارد. شاید در یک بخش کوچکتری بوده باشد؛ که من این را انکار نمی‌کنم همانطور که کتاب مقدس این را می‌گوید. پس آیا از این نتیجه بگیریم که علم و دین می‌توانند با هم تضاد داشته باشند؟ نه. ضمناً من فکر می‌کنم اینقدر که طوفان [نوح] در مسیحیت مهم است در اسلام مهم نباشد. خب خدا خواست تمام آنها را نابود کند؛ غیر از نوح و چند نفر دیگر. اما آخر داستان چه اتفاقی می‌افتد؟ زمانی که کشتی به خشکی می‌نشیند. آخر داستان چیست؟ آخر داستان را در انگلستان هیچوقت به بچه‌ها نمی‌گویند. نوح بدون لباس در گوشه‌ای افتاده بود. بچه‌ها رفتند بیرون و گفتند: اوه پدر را ببینید. او یک آدم احمق است.

پس من این داستان را داستان بسیار مهمی می‌دانم که می‌گوید این ساده‌لوحی است اگر بگویید همۀ شما باید از بین بروید… این فایده‌ای ندارد. پس اگر به مشکلی برخوردید، نگویید همۀ شما باید از بین بروید. بنشینید و درباره آن فکر کنید. به مشکل خوردید نگویید خب همۀ مردم باید از بین بروند. مثل جریان عراق و بوش. به این داستان خوب فکر کنید.

پس من شخصاً هیچگونه تضادّی بین مسیحیت یا اسلام با علم نمی‌بینم چون من داستان طوفان نوح را یک تبیین تحت‌اللفظی از چیزی که اتفاق افتاده باشد نمی‌بینم. شاید در منطقۀ محدودی این اتفاق افتاده باشد. من این را رد نمی‌کنم. اما من فکر می‌کنم که داستان طوفان می‌خواهد چیزی را دربارۀ شرایط بشر، و اینکه چگونه باید رفتار کنیم به ما می‌گوید. من واقعاً هیچ تضادّی برای هندو یا بودائی بودن و داشتن یک دیدگاه مذهبی و درعین حال یک دانشمند بودن نمی‌بینم.

پس شما ممکن است بپرسید که خب اگر شما تضادی نمی‌بینید چرا مسیحیت را قبول ندارید؟ خب همانطور که گفتم، این یک موضوع دیگر است. انتقادات من نسبت به مسیحیت همانطور که گفتم، به دلایل علمی نیست. من شخصاً نمی‌توانم خودم را متقاعد کنم که چگونه یک خدای خوب می‌تواند به رنج بشر، بخصوص بچه‌های کوچک در جنگ جهانی دوم یا امروز، راضی باشد. من نمی‌توانم خودم را متقاعد کنم که یک خدای خوب اجازه دهد چنین اتفاقاتی بیفتد. خب شاید شما بگویید خب خدا همۀ اینها را به یک نتیجه‌ای می‌رساند. من می‌گویم: خب من این را نمی‌فهمم.

این به این معنی نیست که من خداناباور هستم. من نمی‌خواهم بگویم که هیچ خدایی وجود ندارد چنانچه ریچارد داوکینز می‌گوید. من می‌گویم که برای من این موضوع قابل درک نیست؛ و اینکه من متوجه آن نمی‌شوم.

اینجا، جهانی حیرت‌انگیز است، جهانی شگفت‌انگیز، و من فقط می‌گویم که نمی‌دانم. جهان، جهان فوق‌العاده‌ای است. مثلاً من مشکلی که فیلسوفان آن را مشکل «ذهن-بدن» می‌نامند را درک نمی‌کنم. شما که در آنجا نشسته‌اید، آنچه که من می‌بینم این است که شما فقط یک دسته مولکول هستید. این چیزی است که شما واقعاً هستید. بله مولکول. اما مگر مولکول می‌تواند فکر کند؟ چگونه است که ما یک دسته مولکول را در کنار هم قرار می‌دهیم و ناگهان، چیز متفاوتی را می‌‌یابیم… .

11 نظر برای “سلسله نشست‌هایی با پروفسور مایکل روس؛ جلسۀ اول: عدم تعارض دینداری با نظریۀ تکامل داروینی و بیان دلیل ندانم گرایی آقای روس

  1. باید از آقای روس پرسید: این کُد اخلاقی را از کجا انسانها کسب می کنند؟
    اینکه انسان انتخاب می کند که زیست اخلاقی داشته باشد با نظریه داروین تناقض دارد!
    انسان با عقل انتخاب می کند که اخلاقی باشد .

    هر انسانی که به دنبال اثبات وجود خدا برود ,, در واقع به دنبال (وحدت عددی) رفته است.
    خدا جزء قضایای فکری و نظری است.

    تمام ادله اثبات وجود خدا,, دلیل نیستند,,بلکه همه جزء تنبیهات هستند .

    ادله به “وجود” تعلق نمی گیرد,, بلکه به (مستدل ) تعلق می گیرد.

    هنگامیکه چیزی مجهول را برای جاهل اثبات می کنیم ,, فقط و فقط برای رفع جهل است و نه اثباتِ مجهول.

    استاد وقتی چیزی را اثبات می کند,, ادله استاد برای رفع جهل از آن چیز است و نه اثباتِ آن چیز؟

    ادله برای اثبات خداست و نه ادله ثبوتِ وجودِ خدا.

    “ثبوت” به متن واقع می خورد و” اثبات” برای( رفعِ جهل )است.

    اشخاصیکه در مقامِ اثبات حرف می زنند , در مقام ثبوت نیستند.

    مقام ثبوت ,, مقام( سکوت) است.
    (سکوت) متنِ وجود است.
    هنگامیکه در سخن هستیم در مقام اثبات کردن موضوعی و یا سوژه ایی هستیم و می خواهیم آن چیزی را که در خارج هست , اثبات کنیم..
    ما وجودیم,, از وجودیم و به سوی وجود می رویم.
    انا لله و انا الیه راجعون..

    1. ۱- مقام ” ثبوت ” هیچ ارزشی ندارد و بمثابه ” هیچ ” است . یعنی چی ؟ مثلا وجود ” موجودات هوشمند در کرات دیگر ” ، چیزی است که شاید وجود داشته باشد ( مقام ثبوت ) ، ولی تا وقتی برای ما ” اثبات ” نشده ، ادعای وجود داشتن آن احمقانه است . جناب ” خدا ” هم شاید وجود داشته باشد ( مقام ثبوت ) ، ولی تا وقتی شواهد و قرائن ، به نفع او گواهی ندهند ، پذیرش خدا (خداباوری ) ، غیر عقلانی است . مقوله ” وحی ” محال عقلی نیست ، ولی وقتی هیچکدام از ادیان ، واجد یک دلیل نیم بند هم نیست ، پذیرش آن حماقت است .

      ۲- خانم بیتا مدعی شده ” اخلاق نافی داروینیسم است ” .اولا که تئوری داروینیسم ( و بل که قانون داروینیسم ) یک تئوری صددرصد علمی و تجربی است ، و هر چقدر که سایر تئوریهای علمی مورد تایید هستند ، این نظریه نیز مورد تایید است . پس با سلاح علم نمیتوان نافی داروینیسم شد .
      دوم آنکه خانم بیتا فرض کرده اند که ” اخلاق ” یک مقوله ” غیر علمی ” است ، و سپس سعی دارند با یک مقوله ” غیر علمی ” به یک ” مقوله علمی ” حمله کنند . اشتباه ایشان اینست که اتفاقا ” روانشناسی تکاملی ” ( علم ) ، برای پیدایش اخلاق ” تبیین ” دارد .

      سوم آنکه چه خوب که اخلاق سیر تکاملی دارد . مثلا اگر قرار بود ما مطابق اخلاق قرآنی رفتار کنیم ، برده داری ، تصاحب زنان در جنگ ( اعم از شوهردار و باکره ) ، زدن زنان ، کشتن دگراندیشان ، و … مجاز میبود .

      ۳- مایکل روس میگوید مدعیات ادیان سمبلیک است . به زعم من این ترفند ، حیله گرانه و غیر قابل دفاع است . چرا ؟ زیرا حد یقف ندارد . مثلا کسی هم پیدا میشود و میگوید خود واژه ” خدا ” هم سمبلیک است . اینکه هر جا مدعیات ادیان توسط ” علم ” باطل شود ، انها را سمبلیک بخوانیم ، حیله گری و تزویر است . مثلا میگوییم ادم و حوا خلاف علم و تجربه است ، میگویند سمبلیک است . میگوییم ستون داشتن اسمانها خلاف علم است ، میگویند سمبلیک است . حالا بماند داستان بی سرانجام و فیصله نیافته محکم و متشابه و ناسخ و منسوخ و غیره .

      1. ۱/ ارزش (مقام اثبات) در گرو در (مقام ثبوت ) است .

        زیرا:در دوگانگی مقام ثبوت و مقام اثبات,, می توانیم بگوییم که (فهمیدن) مقام اثبات است و (بودن) مقام ثبوت است.
        (مقامِ بودن )با( مقامِ فهمیدن) متفاوت است.

        در جهان و عالم هستی ,, بودن هایی هست و وجود دارد که ما نمی فهمیم و با قوای حواس پنجگانه قابل ادراک نیستند.

        چنانچه انسان چیزی را که وجود دارد ولی او توان ادراک آنرا ندارد ,, این از جهل و ندانستن او ناشی می شود.

        به همین دلیل در (مقام اثبات) برمی آید که رفعِ جهل کند.

        شما نمی توانید ادعا کنید که انسان قادر است همه حقیقتِ وجودی عالم را به چنگ آورده و یا خواهد آورد.
        انسان تنها می تواند با همین حواسِ محدودش به حقیقت تقرب پیدا کند .
        این غیر عقلانی و غیر منطقی است که بگویید من به همه واقعیت و حقیقت رسیده و یا می رسم.

        (حقیقت) مقام ثبوت است.
         
        اگر مقام ثبوت نباشد ما مقام اثباتی نخواهیم داشت.,,این سفسطه سوفسطاییان است که بگویند مقام اثبات ولاغیر.

        ۲/
        اولاً: من مدعی نشدم که اخلاق منافی داروینیسم است ,, بلکه من ادعا کردم اخلاق گرایان داروینسیم چگونه می توانند کُدهای اخلاقی را ثابت کنند؟

        اخلاق گرایان تکاملی,, اخلاقیات را صرفاً مُشتی عاطفه می دانند که انتخابِ طبیعت در اختیار آنها قرار داده است که به آنها کمک می کند از پس امور جهان برآیند.

        ثانیاً: جنابعالی چگونه می توانید احکام اخلاقی را از احکام علمی استخراج کنید؟!

        مثلاً:گزاره عدالت خوب است.
        شما چگونه می توانید از طریق علم و گزاره های علمی ثابت کنید که گزارهعدالت خوب است.

        یا مثلاً فداکاری ,, ایثار و فضایل اخلاقی را با علم و روانشناسی تکاملی چگونه ثابت می کنید؟
         
         
        درضمن جناب منوچهر

        حماقت فلسفی بزرگترین حماقت است,, کم نبودند در طول تاریخ فلسفه , فیلسوفانی که از حماقت رنج می بردند..

        1. ۱- من واقعا نمیفهمم شما دنبال انتاج چه نتیجه ای هستید . سخن بنده اینست که دالان معرفت و کشف ثبوت ها ( واقعیت ها ) اثبات است . و اثبات اعم است از عقلی و حسی . ادعای ثبوت یک چیز بدون اثبات آن محال است ، مگر آنکه ادعای ثبوت نداشته باشید و صرفا بگویید احساس میکنم که فلان و بهمدان . ضمنا بر عکس تصور شما ما اثبات بدون ثبوت داریم ( هزاران هزار ) . مثلا باور بشر به ثابت بودن زمین ، باور فیزیکدانان به اتر ، باور ابناء بشر به خدای اب و خدای باد و غیره ، باورپیروان ادیان به الهی بودن کتابهایشان و هزاران نمونه دیگر . ضمنا در عین آنکه دالان دستیابی به ثبوت ( واقعیت ها ) اثبات است ، ولی در عین حال اثبات ها بری از خطا نیست .

          ۲- اکثریت معرفتشناسان بر تعریف معرفت به عنوان ” باور صادق موجه ” صحه میگذارند . فقط ادیان هستند که پای چیزی به نام ” ایمان ” را به میان میاورند . ایمان معنایی ندارد جز باور دلی و احساسی ، باور در فقدان شرط توجیه عقلی ( اثبات ) . مثلا ایمان به وجود داشتن خورشید مضحک است ، یا ایمان داشتن به دو دوتا چهارتا مسخره است . ما میدانیم که خورشید وجود دارد زیرا ثبوت آن به واسطه “حس و مشاهده ” برای ما ” اثبات ” گشته است . پس ایمان معنایی ندارد مگر شبه باور ( یا بگو باور به واسطه منبعی غیر از عقل وتجربه ) . در قرآن حتا یکبار هم از اثبات صحبت نشده است و فقط و فقط میگوید ایمان بیاورید . البته ایمان گرایی حق شخصی هر شخصی است ، ولی داستان اینجاست که همه ایمانها ایمان صوفیانه و غیر مزاحم و غیرفرعونی نیست. ایمان داعشی و القاعده ای و فرقانی وفرعونی و اسپیشال ژنی و … هم داریم .

          ۴-در مورد اخلاق و داروینیسم : به قول حوزوی ها حسن السوال نصف العلم . سوال شما اصلا صورت روشن و دقیقی ندارد ، مضاف به آنکه بین زیست شناسی و فلسفه اخلاق ، خلط میکنید . اما علی ای حال :
          الف : اگر سوال از منشاء اخلاق باشد ، پاسخ روانشناسی تکاملی مشخص است . اخلاق چیزی است که در روند تکاملی در انسان نهادینه و جایگیر شده ، و سپس تر مفهوم سازی و صورتبندی شده است .

          ب : اگر سوال از نسبیت و اطلاق ارزشهای اخلاقی باشد ، اصلا ربطی به داروینیسم ندارد . داروینیسم فقط میگوید منشاء اخلاق چیست ، چه اخلاقیات نسبی باشد چه مطلق . روانشناسی تکاملی بماهو روانشناسی تکاملی ، مکتبی از مکاتب فلسفه اخلاق نیست . ضمنا کشفی بودن اخلاق و به وجود امدن ان در سیر تکاملی ، تناقضی با عینیت و اطلاق آن ندارد . قوانین علمی هم کشف هستند و در عین حال اکثریت فلاسفه علم – غیر از ابزارگراها – این قوانین را واجد ابجکتیویتی / عینیت میدانند .
          ج : اگر منظور استخراج “باید ” از ” هست ” باشد ، باز هم ربطی به داروینیسم ( به عنوان یک تئوری زیست شناختی ) ندارد . محل این سوال فلسفه اخلاق است و نه زیست شناسی .ضمنا داروینیسم اخلاقی – که ربطی به داروینیسم ندارد – مستلزم خلط ” هست ” ( طبیعت ) و باید ” ( ارزش ، اخلاق ) است .

          لب کلام : آری ، به ایمان صلح جو ، ناتجاوزگر ، نامستبد ، و مقید به دمکراسی . و نه ، به ایمان سلطه طلب ، تمامیت خواه ، دیکتاتور ، و نامقید به دمکراسی .

          1. ۱/ من خیلی واضح و روشن سخن گفتم ,,نمی دانم چرا جنابعالی سخن من را فهم نکردید!

            شما از یک طرف می گویید:

            جناب منوچهر:( ادعای ثبوت یک چیز بدون اثبات آن محال است.)

            از طرف دیگر در خط پایین تر,, خودتان , سخن خودتان را نقض می کنید؟

            جناب منوچهر:
            (ضمنا بر عکس تصور شما ما اثبات بدون ثبوت داریم ( هزاران هزار )؟!)

            از طرفی می گویید” محال” است و از طرفی می گویید” هزاران هزار”!

            اینجا پارادوکس در سخن شما وجود دارد.
            کدامیک را بپذیرم؟
            محال یا هزاران هزار؟

            اما در مورد اینکه می فرمایید:
             
             دالان معرفت و کشف ثبوت ها ( واقعیت ها ) اثبات است . و اثبات اعم است از عقلی و حسی و ادعای ثبوت یک چیز بدون اثبات آن محال است؟

            با قسمتی از سخن شما چندان همدل نیستم چرا که در دوگانگی( ثبوت و اثبات) ما می توانیم هم از اثبات به ثبوت برویم و هم از ثبوت به اثبات .

            در مورد سایر دوگانگی ها نیز همین گونه است.

            مثلاً در دوگانگی (علت و معلول) ,, می توان از علت به معلول رفت برای( اثباتِ معلول) .
            که در اینجا علت “اثبات” است و معلول” ثبوت ” .
            و هم از معلول به علت رفت برای( اثباتِ علت)
            که در اینجا معلول” اثبات” می شود و علت” ثبوت” .

            در دوگانگی معلول وعلت ,, هر دو می توانند زمانی در ( مقامِ اثبات) باشند و زمانی دیگر در( مقامِ ثبوت) .

            شما هنگامیکه در مقامِ ثبوت هستید دیگر احتیاجی به اثبات ندارید.

            مثل اینکه بگوییم خداوند خودش را برای خودش اثبات کند.
            آیا این سخن , سخن مضحکی نیست؟
            یا من به شما بگویم که شما خودت را برای خودت اثبات کن!

            شما هنگامیکه در( مقام ثبوتِ خودتان) هستید دیگر نیازی به( اثباتِ وجودِ خودتان) ندارید!

            ۲/در مورد معرفت شناسی که می فرمایید:

            جناب منوچهر: اکثریت معرفت شناسان بر تعریف معرفت به عنوان ” باور صادق موجه ” صحه میگذارند . فقط ادیان هستند که پای چیزی به نام ” ایمان ” را به میان میاورند . ایمان معنایی ندارد جز باور دلی و احساسی ، باور در فقدان شرط توجیه عقلی ( اثبات ) . مثلا ایمان به وجود داشتن خورشید مضحک است ، یا ایمان داشتن به دو دوتا چهارتا مسخره است . ما میدانیم که خورشید وجود دارد زیرا ثبوت آن به واسطه “حس و مشاهده ” برای ما ” اثبات ” گشته است

            درپاسخ می توان گفت :

            که معرفت بر دو قسم” معرفت فکری” و “معرفت شهودی” تقسیم می شود .

            ما نمی توانیم معرفت شهودی را انکار کنیم .
            البته مقدمه معرفت شهودی ,, معرفت فکری و عقلی است.

            هر دو لازم و ملزوم یکدیگر هستند.
            ایمان بدون عقل و تفکر , ایمانی جاهلانه است .

            هنگامی می توان از معرفتِ خالص سخن گفت که( معرفتِ فکری) و( معرفتِ شهودی) با یکدیگر و بر یکدیگر منطبق شوند.

            شما می فرمایید:
            مثلا ایمان به وجود داشتن خورشید مضحک است؟

            من از شما سوال می کنم ,, آیا یک شخصِ نابینای مادرزادی می تواند به وجود داشتن خورشید ایمان داشته باشد؟
            شما چگونه می توانید وجودِ خورشید را برای شخصِ نابینا اثبات کنید؟

            از کجا برایش ثابت می کنید که( ثبوتِ خورشید) به واسطه “حس و مشاهده ” برای او ” اثبات ” شده است؟!

            ۳/در مورد اخلاق و داروینیسم

            اخلاق تکاملی تببین صریح و روشنی در مورد ارزشهای اخلاقی و فضیلت های اخلاقی ندارد.
            ارزشهای اخلاقی با عقل سنجیده می شود و سنجش اخلاق با عقل است و نه حس .

            در اخلاق تکاملی معتقد هستند که اخلاق در طی تکامل ماده و حسی,, ارزشهای اخلاقی را بوجود آورده است.
            ولی این ارزشها بر اساس عاطفه و حس می باشد ونه عقل.
            من معتقد هستم
            که اخلاق تکاملی اخلاق قابل دفاعی در فلسفه اخلاق نمی باشد..

          2. نقل قول از منوچهر:

            ” سخن بنده اینست که دالان معرفت و کشف ثبوت ها ( واقعیت ها ) اثبات است . ”

            توتولوژی Tautology این همان گویی : اثبات اثبات است!

        2. ضمنا بنده سوفیست نیستم . سوفیست منکر امکان شناخت است . بنده منکر امتناع ادعا له ثبوت یک شی ، بدون اثبات هستم . عقلانیت انتقادی یک چیز است ، شکاکیت چیزی دیگر .

          1. نقل قول از منوچهر!

            ” بنده منکر امتناع ادعا له ثبوت یک شی ، بدون اثبات هستم . ”

            سوای وجود redundancy در این جمله جمله ُ این بیان حاوی تناقض درونی است.

  2. من فکر میکنم، اخلاق بین انسانها، خود ناشی از روند تکامل است.ا خلاق تا حد زیادی ضامن بقای جوامع انسانی بدوی و کوچک تا بزرگ و مدرن است.و حفظ قبیله برای حفظ نوع بشر و تداوم نسل ضروری است. انسان به تنهایی توانایی مقابله با طبیعت اطراف را نداشته،نیاز به باهم بودن بوده. پس روز به روز آن صفاتی که باهم بودن افراد و همکاری بین آنها را ممکن میکرده در بین نسلها تقویت شده و اخلاق به این صورت تکامل پیدا کرده.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *