مقاله «امامت به مثابه علمای ابرار: نظریه ای خطیر، ضروری اما نامنسجم» از عباسعلی منصوری در نقد محسن کدیور

مقاله «امامت به مثابه علمای ابرار: نظریه ای خطیر، ضروری اما نامنسجم» از عباسعلی منصوری در نقد محسن کدیور

آنچه که در این نوشتار به صورت کوتاه تقدیم می شود سه نکته است: ۱- اندیشیدن انتقادی درباره مفهوم امام و امامت در جامعه کنونی ایران یک تابو و امری خطیر است۲- بحث انتقادی در باب مفهوم امام هر چند بحثی خطیر است اما برای جامعه کنونی ایران بسیار لازم و ضروری است. ۳- نظریه علمای ابرار گرچه یک قدم مثبت در بحث تفکر انتقادی در باب امام/امامت است اما این نظریه فاقد انسجام درونی است.

خطیر بودن بحث انتقادی در باب مفهوم امام

 در جامعه کنونی ایران بحث انتقادی کردن در باب امامت از بحث در باب اصل وجود خدا و وحی دشوار تر است. و ممکن است نویسندگان در این حوزه با واکنش ها سریع تر و خشونت آمیز تری مواجه شوند. زیرا:

۱_ در فهم کنونی از شیعه ،رنگ و نقش سایر مفاهیم و مولفه ها دین( مفهوم خدا، قرآن، سنت پیامبر) در برابر مفهوم و آموزه امام/ امامت هر روز فرعی تر و فرعی تر شده است. و امامت تبدیل به بنادی ترین و ناموسی ترین آموزه دین شده است. و غیرت و تعصب دینی در اینجا بیش از حد انتظار است.

۲_ بخاطر نقشی که مفهوم امام و امامت در هویت مذهبی دارد، هر نوع تفکر انتقادی در باب مفهوم محوری این هویت، هویت اندیشان را به تکاپوی جدی می اندازد.

۳_ به خاطر انباشته شدن تفکرات سلبی و انتقادی نواندیشان دینی، تاب و مدارای مخاطبان و مقابلان ایشان کمتر شده و کمتر می توانند با سعه صدر و مدارا به بررسی آراء دگر اندیشانه بپردازند و نوعی بدبینی و انگیزه خوانی خواسته و ناخواسته حاکم شده است. در چنین فضایی  زمینه و امکان واکنش های خشونت گرایانه مهیاتر است

۴_ هر نوع بحث انتقادی در مورد امام / امامت نویسنده و نویسندگان را به مواجه مداحان می کشاند. و پیشاپیش روشن است که در این مواجه نباید انتظار مدارا، انصاف و بحث نظرورزانه را داشت.

ضروری بودن بحث انتقادی در باب مفهوم امام

اما اندیشه انتقادی در باب امام/ امامت  برای جامعه کنونی ایران امری ضروری است زیرا:

۱_ تلقی رایج از امام/امامت به گونه ای است که نه تنها از منسک زایی در این حوزه جلوگیری نمی کند بلکه از لوازم این تلقی منسک افزایی در این حوزه است. اضافه کردن دائم حواشی و آداب و رسوم زیارت ها و آیین های سوگواری یا مولودی ائمه (علیهم السلام) از مصادیق این منسک افزایی است. هیچ  بعید نیست که روزی فرا برسد که در تقویم و فرهنگ عمومی یا فرهنگ دینداران روزها و آیین هایی مخصوص پرچم گردانی مزار ائمه ، برگزاری جشن عروسی ائمه ، پیاده روی به سوی  فلان امام زاده ،برگزاری جشن مباهله و…….باشد.

این در حالیست که مناسک بخش تعبدی دین است و حتی المقدور باید در حفظ و جلوگیری از انحراف مناسک کوشید و دیگر اینکه بر اهل نظر و دیانت پوشیده نیست که این کار سبب تنزل دادن دین به مناسک می شود .

۲_ فهم و تلقی فعلی از مفهوم امام/امامت به گونه ای است که اقتضاء و لازمه آن کمتر نگریستن به امام به مثابه اسوه ای برای اخلاقی و معنوی زیستن و منبعی برای فهم عمیقتر دین است  بلکه کارکرد این تلقی تبدیل امام  به  متعلق هیجان ها و عواطف دینی و وسیله ای برای رسیدن به حال های معنوی کوتاه مدت است و این به معنای تهی شدن آموزه امامت از رهاورد اصلی آن است.

۳_ تاکید بر جنبه های مافوق بشری و مابعد الطبیعی ائمه و غفلت از وجوه اسوه گونه و بشری ایشان سبب شده است که بخش زیادی از جامعه کمتر سخنان ایشان را به عنوان سخنان حکمت آمیز نقل کنند و حتی گاه از نقل سخنان منسوب به ایشان – از ترس قضاوت شدن به خروج از عقلانیت – شرم می کنند

۴_ تاکید فراوان بر جنبه های مافوق بشر ائمه اولا به لحاظ روان شناسی نتیجه عکس داده و عده ای را به واکنش ها توهین آمیز و افراطی در بحث امامت سوق می دهد ثانیا با این روش نمی توان نسل های جدید را که دیگر لزوما شناسنامه ای دین و مذهبشان را انتخاب نمی کنند به تعالیم شیعه و امامت دعوت کرد.

۵_ در کشوری که بخشی از شهروندان آن اهل سنت هستند تبلیغ و تاکید فراوان بر مناسبت های مذهبی که بیشتر جنبه تاریخی و هویتی دارند تا جنبه معرفتی، زمینه های تقریب و مدارا را از بین می برد و خاکستر پنهان اختلاف ها را روشن تر نگه می دارد.

۶_ تلقی کنونی از امام/امامت روز به روز آموزه امامت را تبدیل به یک آموزه نمادین و اسطوره گونه می کند و در این فضا دیگر شیعه حقیقی کسی نیست که عامل به سیره عملی ائمه و پیرو فهم ایشان از دیانت باشد بلکه شیعه کسی است که بیشتر جانب سویه ها ی اسطوره گونه امامت را نگه می دارد. در چنین فضایی  سیره و سنت ائمه متروک و مهجور می شود و کمتر شاهد کتاب ها و نوشته هایی در باب سیره و فهم سخنان ایشان هستیم بلکه بیشتر نوشته ها در تکریم و تقدیر و تزئین ائمه خواهد بود.

نا منسجم بودن نظریه امامت به مثابه علمای ابرار

دیدگاه علمای ابرار در باب امامت در صدد نقد دیدگاه امام به مثابه معصوم است .این دیدگاه را قبلا کسانی چون سید حسین مدرسی در کتاب مکتب در فرآیند تکامل ارائه کرده اند اما صورت صریحتر و منظم تر آن را دکتر محسن کدیور مطرح نموده اند. مدعای دیدگاه علمای ابرار – مطابق با روایت دکتر کدیور از این نظریه- از یک طرف این است که :

 ۱- امام  انتصاب الهی ندارد ۲- فاقد علم لدنی است ۳- فاقد عصمت است ۴- ولایت تکوینی (قدرت تصرف متافیزیکی در طبیعت البته به اذن خداوند) از ضروریات اعتقادات شیعی نیست و نه قابل اثبات است نه قابل انکار.  ۵- در نظریه علمای ابرار امامت افراد خردسال و غیبت امام زمان  قابل حل نیست،( هر چند این نظریه به مهدویت به عنوان عدالت گستری در آخرالزمان به پیشوایی  مهدی قائم آل محمد پایبند است) و در امور یادشده موضع نظریه توقف است (عدم امکان اثبات و عدم انکار هر دو).

و از طرف دیگر این نظریه معتقد است که:

ائمه در کنار قرآن و سنت پیامبر منبع سوم معرفت دینی- که متعلق به صدر اسلام نبوده و امروز هم معتبر و حجت هستند- بوده و علم ایشان در دین قابل قیاس با هیچ کدام از علما نیست زیرا علم ایشان متکی به «مصحف عترت» و «تعلیم نسل در نسل خصوصی» (علم اکتسابی) است حال آن که علمای امامیه از هیچکدام از این دو امتیاز برخوردار نبوده اند

۲ – علمای ابرار به عنوان منبع سوم معرفت دینی «منصوص» از جانب پیامبر و امامان قبل بوده اند و ایشان واجب الطاعت هستند و احدی از علما چنین منصبی نداشته و ندارند.

۳- این نظریه عصمت ائمه را نفی می کند و در عوض معتقد است که: ائمه اهل بیت (ع) پرهیزکارترین انسانهای زمانه خود بوده اند، بلکه پس از پیامبر (ص) در زمره پرهیزکارترین ابرار هستند. آنها سرآمد کلیه فضایل قرآنی تقوی، تهذیب و تزکیه نفس، طهارت در همه اعصار محسوب می شوند. هرچند این فضائل اختصاصی به ایشان ندارد و کسب آن برای دیگران هم  میسر است.

۴-  نظریه علمای ابرار نافی شیعه به مثابه یک مذهب مستقل از اهل سنت نبوده بلکه در عین اعتقاد به اتحاد اسلامی بر این تمایز تاکید دارد و دیدگاه شیعیانی که  شعار حسبنا کتاب الله می دهند و به سوی منحل شدن در اسلام اهل سنت آن هم از نوع تعالیم قشری وهابی پیش می روند را نفی می کند.

اما بین دو دسته مدعاهایی که در بالا گذشت انسجام و سازگاری وجود ندارد. یعنی نمی توان هم زمان هم به پنج مدعای نخست معتقد بود و هم به چهار مدعای اخیر. چه آنکه:

۱_ از یک طرف علم لدنی و انتصاب الهی ائمه به خدا را نفی می کند و از طرف دیگر ایشان را منبع معرفتی می داند که اولا متعلق به صدر اسلام نیست ثانیا هیچ منبع معرفتی بشری ( آراء و فهم سایر علما) به پای آن نمی رسد،سخنشان حجت بوده و واجب الطاعت هستند. اگر انتصاب الهی و علم لدنی و عصمت در معرفت دینی را از امام نفی کنیم پرسش اساسی که این نظریه با آن مواجه است این است که در این صورت چرا حرف ائمه حجت است ؟و چرا واجب الطاعه هستند؟. آیا حجت بودن انها بخاطر صحت منطقی سخن و استدلال مضمن در ان است یا مقام ایشان خود منشا حجیت و درستی آن سخن است؟

صاحب نظریه علت حجیت و منبع معرفتی بودن سخنان ائمه را دسترسی ایشان به «مصحف عترت» و «تعلیم نسل در نسل خصوصی» (علم اکتسابی) می داند. صرف نظر از بحث های تاریخی در باب چندی و چگونگی مصحف عترت،این توجیه نمی تواند حجیت تعالیم صادر شده از ائمه را پشتیبانی کند.

زیرا حجم و گستره تعالیم وارده از ائمه بسیار فراتر از آن است که ماخوذ از یک مصحف باشد و حداقل بخشی از این تعالیم حاصل فهم ایشان و بخشی حاصل اجتهاد و استنباط ایشان از قرآن و مصحف عترت خواهد بود. در این صورت – بنابرفرض مورد قبول نظریه علمای ابرار – ائمه در این اجتهاد و استنباط ها مصون از خطا نیستند لذا دلیلی برای حجت بودن سخن ایشان نیست. ضمن اینکه از آنجایی که ما دسترسی به مصحف عترت نداریم نمی دانیم کدام تعالیم ایشان ماخوذ از مصحف و مصون از خطا است و کدام تعالیم حاصل فهم و اجتهاد ایشان است.

به نظر می رسد که نظریه علمای ابرار برداشتی از نحوه علم ائمه ارائه می دهد که نمی تواند از دیدگاه خود مبنی بر منبع معرفتی ائمه و حجت بودن کلام و تعالیم ایشان دفاع کند

۲_ نظریه علمای ابرار از یک طرف بر حفظ هویت شیعه به عنوان یک مذهب و روش فهم مستقل از اهل سنت تاکید دارد و از طرف دیگر با نفی و تردیدهایش(نفی علم لدنی و عصمت و انتصاب الهی ائمه، نفی نقش مابعدالطبیعی ائمه، توقف در مهدویت و امامت ائمه خردسال) راهی برای حفظ این استقلال و هویت باقی نمی گذارد. شاید بتوان گفت همان نقد به حقی که صاحب این نظریه  بر رویکرد اصلاحی دکتر سروش  و لزوم رعایت مرزها  و خط قرمزها در اصلاح دینی دارد ، بر نظریه اصلاح گرایانه ایشان در باب  مذهب و امامت هم وارد است. یعنی نظریه علمای ابرار عملا  تام مرز نفی مذهب پیش می رود.

۳_ همچنان که گذشت این نظریه تصریح و تاکید دارد که علمای ابرار به عنوان منبع سوم معرفت دینی «منصوص» از جانب پیامبر و امامان قبل بوده اند و احدی از علما چنین منصبی نداشته اند و ایشان واجب الطاعت هستند.

اما اگراین نص و انتصاب هیچ نسبتی با انتصاب الهی ندارد ،کارکرد این انتصاب چیست؟ و چه اعتباری دارد؟ آیا این انتصاب از جانب حضرت رسول و سپس ائمه یک امر بشری و مصلحت جویانه بوده. یعنی مانند هر رهبر و پادشاهی -در دنیای ماقبل دموکراسی- که نگران بعد از خود است و یقینا یکی را که بهترین می داند به جای خود تعیین می کند، پیامبر هم همین کار را کرده است.

اما این نظریه هدف از انتصاب را معرفی یک منبع معرفتی می داند . مراد از منبع معرفتی چیست. آیا این است که او مجتهد ترین شخص و مخلص ترین فرد از نظر خود ( نه اینکه انتخاب رسول انتخاب و انتصاب الهی باشد) را معرفی نموده و حضرت امیر کسی جز یک صحابه خبره نیست که فهمش از اسلام به فهم صاحب دین یعنی حضرت رسول نزدیک است ؟ لازمه این سخن این است که اولا اطاعت از امام هیچ معنایی نداشته باشد. ثانیا در مواجه با کلام حضرت امیر و فرزندانش باید چنان رفتار کنیم که مثلا در مواجه با سخنی از شیخ صدوق رفتار میکنیم و دیگر اینجا خود گوینده حجیت بخش به کلامش نیست. در این صورت اساسا چرا باید سیستمی به نام فقه داشته باشیم که  بخش مهمی از منبع آن روایات ائمه است(  نظام فقهی و فقه جعفری برای صاحب نظریه علمای ابرار معنا دار ومعتبر است)چرا نباید برای فهم دین به اقوال و آراء تمام علمایی بپردازیم که خود را مسلمان می دانستند و فهم خود را فهم از اسلام.

۴_ اگر واقعا  در مساله امامت هیچ انتصاب  و انتخاب الهی و ماورائی در کار نیست، چگونه نسل در نسل این منبع معرفتی بودن ادامه می یابد؟ چنین امری را نمی توان به اتفاق نسبت داد.در تاریخ شبیه به این را نداریم که دوازده نسل پدر و فرزند همواره جزء برترین های یک علم باشند.

۵_ نظریه علمای ابرار از یک طرف عمصت ائمه را نفی می کند و از طرف دیگر در توضیح مقام ائمه به عنوان علمای ابرار از تعابیری استفاده می کند که عملا تفاوتی با نظریه عصمت ندارد. به عنوان مثال همچنانکه گذشت این نظریه معتقد است که: ائمه اهل بیت (ع) پرهیزکارترین انسانهای زمانه خود بوده اند، بلکه پس از پیامبر (ص) در زمره پرهیزکارترین ابرار بوده و سرآمد کلیه فضایل قرآنی تقوی، تهذیب و تزکیه نفس، طهارت در همه اعصار محسوب می شوند.

.


.

امامت به مثابه علمای ابرار: نظریه ای خطیر، ضروری اما نامنسجم

عباسعلی منصوری

عضو هیات علمی دانشگاه رازی

.


.

یک نظر برای “مقاله «امامت به مثابه علمای ابرار: نظریه ای خطیر، ضروری اما نامنسجم» از عباسعلی منصوری در نقد محسن کدیور

  1. سلام و درود،
    با سپاس از نویسنده و مدیران صدانت،
    یادداشت خوب و مفیدی بود امّا به نظرم، ایراد اصلی وارد شده به دیدگاه «امامان به عنوان علمای ابرار»، یعنی «عدم انسجام درونی» به دیدگاه مقابل آن هم وارد است.

    چگونه می شود کسانی که منصوب خدا هستند، علم لدنی دارند، معصوم هستند، توانایی تصرف متافیزیکی در طبیعت دارند، با خدا به شیوه ای متفاوت از سایرین در ارتباط هستند و غیره، برای من نوعی که چنین ویژگی هایی ندارم یک الگو باشد؟

    سئوالهای دیگری هم مطرح است، مثل اینکه «تفاوت امام با پیامبران غیر الوالعزم چیست؟»، «فلسفۀ ختم امامت چیست؟»، «با این همه اهمّیت، محوریت و بی همتایی مقام و جایگاه امامت، چرا این مفوله (با این تعریف خاصی که طی سده های اخیر در میان شیعه رایج شده است) در قرآن کمتر مورد توجه قرار گرفته است؟ و …

    به نظرم، شیوۀ منطقی پرداختن به این موضوع این است که ابتدا در مورد «جایگاه و ویژگی های پیامبر (ص)» بحث و گفتگو شده و بعد به «امامت» پردخته شود. اگر جایگاه پیامبر و ویژگی های خاص و تفاوت های احتمالی ایشان با سایرین روشن شود، آنگاه بحث در مورد امامت نیز خیلی راحتت تر خواهد شد و بسیاری گزینه های پیش رو حذف می شوند.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *