درس‌گفتارهای درآمدی بر علم منطق هگل از سید‌حمید طالب‌زاده

درس‌گفتارهای درآمدی بر علم منطق هگل از سید‌حمید طالب‌زاده

علم منطق هگل بیش از «پدیدارشناسی روح» یا کتاب‌های دیگر او٬ مستقیماً به حل آن چیزی می پردازد که می‌توان آن را مسئلهٔ متافیزیک یا هستی‌شناسی نامید.

همه متفق‌القولند که «علم منطق هگل» تقریباً باید به عنوان سخت‌ترین اثر او لحاظ شود٬ هرچند می‌تواند مهمترین اثر وی تلقی شود؛ در واقع٬ «علم منطق» ممکن است مهم‌ترین اثر دربارهٔ متافیزیک در سراسر تاریخ فلسفه باشد. اثری مانند «علم منطق» هگل که درصدد آشکار کردن بنیان خاص هر تفکر و هستی‌شناسی‌ای است، نه می‌تواند و نه باید از سوی انسان ناطق مورد غفلت قرار گیرد.

اینکه هدف علم منطق هگل توصیف یا کشف مقوله‌ها، یعنی توصیف یا کشف مشخصات یا اوصاف عقل است می‌تواند گمراه کننده باشد. می‌توان پیشنهاد کرد منطق هگل تحقیقی است که نهایتاً آشکار می‌کند که چگونه عقل در واقع ساخته می‌شود. (برگرفته از درآمدی بر منطق هگل، یوستوس هارتناک.)

درس‌گفتارهای پیش‌رو درس‌های استاد دکتر سید‌حمید طالب‌زاده در باب منطق هگل است که در مقطع کارشناسی در دانشگاه تهران در سال ۱۳۸۷ تدریس شده است. در این دورهٔ درسی ایشان به صورت مختصر مروری بر «علم منطق» هگل دارند و فرازهای مهم آن را مورد بحث و بررسی قرار می‌دهند.

.


.

جلسه ۱

جلسه ۲

جلسه ۳

جلسه ۴

جلسه ۵

جلسه ۶

جلسه ۷

جلسه ۸

جلسه ۹

جلسه ۱۰

جلسه ۱۱

.


.

12 نظر برای “درس‌گفتارهای درآمدی بر علم منطق هگل از سید‌حمید طالب‌زاده

  1. نه میتواند و نه باید از سوی انسان ناطق؟!!! مورد غفلت قرار گیرد؟ پس ویتگنشتاین
    و کل فیلسوفان تحلیلی که کمترین اعتنایی به هگل و متافیزیک هگلی نمیکنند
    انسان ناطق نیستند از نظر این پروفسور؟ ایشون برای کل فیلسوفان بلکه برای
    کل انسانهای ناطق عالم تعیین تکلیف میکنند که چی بخونند؟ امان از این همه
    توهم و تکبر فقط بخاطر خوندن یک کتاب!!

  2. جناب استاد طالب زاده از معدود اساتیدی هستند که در ایران فلسفه هگل را با شیوایی و صلابت تمام تدریس می کنند.

  3. استاد طالب راده از معدود اساتیدی هستند که تفسیر فلسفی ایشان مستند به متن انگلیسی فلاسفه غرب است ولی اشکال این است که از مفاهیم و یا اصول فلسفه اسلامی برای تقریب به ذهن استفاده میکنند که اغلب باعث گمراهی دانشجو می شود .

  4. با سلام،
    فلسفه هگل از سه بخش کلی تشکیل شده است ؛ یکی منطق و دیگری فلسفه طبیعت و سومی فلسفه روح. مشکل ترین مسئله موجود در فلسفه هگل عبارت است از چگونگی و چرایی نزول یا تحول ایده مطلق به طبیعت. ارسطو در متافیزیک بر این باور بوده است که عالم ایده های افلاطون بطور جداگانه و مستقل از عالم محسوسات به شکل ماوراء طبیعت وجود ندارد بلکه نزول یا تحول یافته و به طبیعت تبدیل گشته است و طبیعت هم در پایان تغییر و تحولات فراوان دو باره به عالم ایده باز خواهد گشت. جهان بینی متافیزیکی ارسطو عبارت است از چرخه یا گردش دایره وار ماقبل طبیعت یا عالم ایده ها ؛ طبیعت ؛ مابعد طبیعت یا باز گشت به عالم ایده ها. از طرفی دیگر ارسطو به قدیم بودن جهان و بیکران بودن آن باور داشته است. حال اگر اندکی ژرف تر به تصویر ذهنی و افکار هستی شناسانه ارسطو توجه نمائیم به سهولت در خواهیم یافت که اگر عالم ایده ها بیکران باشد، به علت بیکرانی هرگز نمی تواند بطور کامل نزول یا تحول یابد و به عالم محسوسات یا طبیعت تبدیل گردد چه رسد به نوبت صعود و بازگشت. زیرا در یک جهان بیکران، چنین تحولی برای به سرانجام رسیدن به بینهایت زمان نیازمند خواهد بود. حال اگر به جای یک جهان بیکران ، در پهنه بیکرانی و بینهایت، جهان های موازی و مساوی و بیشمار وجود داشته باشند، آنگاه محتوای ایده آل هر کدام از آنها می توانند در طول یک زمان کاملا معین از یک حالت کلی به یک حالت کلی دیگری تحول یابند و آنهم نه یک بار بلکه بطور فراوان با مراتب یا درجات مختلف تکاملی بین دو سر حد؛ یکی نهایت نقصان یا قوه محض و دیگری نهایت کمال یا فعلیت محض. چنین تحولاتی فقط از طریق وقوع مه بانگ های متوالی بر اثر نوسانات باز و بسته شدن یا انبساط و انقباض محتوای کیهان مقدور و امکان پذیر می باشند و نه از طریق حلول روان یا جدایی روح از کالبد به اصطلاح مادی به هنگام فرا رسیدن لحظه اجل مرگ و یا پریدن جان از قفسه تنگ خاکی و یا رهایی من یا نفس مجرد از چاه طبیعت و پراوز و فرار آن به بیرون از افق طبیعت و یا ماوراء طبیعت. امروز می توانیم بدانیم مشروط بر اینکه بخواهیم که چرخه یا گردش یا زنجیره تولد و مرگ هندوان به زبان سانسکریت ” سَم سَرا ” ( به زبان فارسی به معنای خانه یا سرای زهر یا درد و رنج ) فقط بهمراهی و همگامی با تسلسل تولد و مرگ کیهان می تواند حقیقت داشته باشد و نه از طریق حلول روان. همچنین میتوانیم بدانیم مشروط بر اینکه بخواهیم که در پشت پرده مراسم چیدن سفره یا میز هفت سین ما ایرانیان به هنگام برپایی جشن عید نوروز یک راز بزرگ و یک حقیقت ژرف نهفته است که تاکنون مخفی و پنهان و کشف نشده باقی مانده است و آن اینکه حرف س حرف اول هفت چیز یا شئی نمی باشد بلکه حرف اول واژه باستانی سامان به معنای نظم و زندگی است. ایرانیان باستان در عصر میترائیان به سامان ها یا نظم های هفتگانه کیهانی و هفت حیات انسانی باور داشته اند. اما درست مثل هندوان به نوسانات باز و بسته شدن یا انبساط و انقباض محتوای کیهان علم و آگاهی نداشته و آن کشف بزرگ را از طریق طبقه بر طبقه و یا محیط و محاط بودن آن هفت سامان تصور نموده اند که بعدا در بین اقوام دیگر به باور هفت آسمان و زمین منجر گردیده است.اما امروز و آینده میتوان پیدایش آن هفت نظم را پشت سر هم از طریق چرخه یا گردش وقوع مه بانگ های متوالی و هفتگانه بر اثر نوسانات باز و بسته شدن یا انبساط و انقباض محتوای کیهان به زبان و روش علمی شرح و توضیح داد. از طرف دیگر میتوان ایده مطلق هگل را خود خداوند دانست و ایده های افلاطونی را کلیه موجودات زنده و مفید و تک تک افراد انسانی که در نظام احسن آفرینش مبداء توسط خداوند متعال و به امر وی و از هستی یا وجود بیکران وی هرکدام در سطح کمال ایده آل بهشتی آفریده شده و از حیات جاودانه برخوردار گردیده اند. آن نظام احسن آفرینش مبداء دیگر وجود ندارد بلکه با آغاز سفر مقطعی نزولی – صعودی محتوای جهان ها در طول سفر بینهایت به پایان رسیده و منجر به شروع سلسله طویل نظم ها و حیات دنیوی گردیده است و در پایان سفر مقطعی یعنی در معاد همان نظام احسن آفرینش مبداء دوباره از نو برپا می گردد و موجودات زنده و تک تک افراد انسانی دوباره از همان حیات بهشتی در سطح کمال ایده آل برخوردار خواهند گشت و آن حیات بهشتی معادی هم به نوبه خاص و ویژه خویش به پایان خواهد رسید و همین سفر مقطعی نزولی و صعودی دوباره در سطحی برتر و کمال یافته تر از سطح فعلی و پیشین از نو آغاز خواهد گشت و لذا بدون هیچگونه پایانی و هیچگونه عذاب و جزای جهنمی. داستان های بنیادی ادیان ابراهیمی یعنی آفرینش شش روزه جهان و خلق آدم از گل و دمیدن روح در کالبد وی و الا آخر، در طول تاریخ تاکنون نقش بزرگترین سدها و موانع را بر سر راه انسان در جهت شناخت خود و طبیعت و کیهان یا جهان و خداوند بازی کرده اند و در آینده هم همین نقش بازدارندگی را ایفاء خواهند نمود. لذا انسان اندیشمند و پژوهشگر و محقق در میدان های الهیات و حکمت و عرفان دینی و فلسفه آزاد غرب و فلسفه علمی یا متافیزیک علمی راه مطمئن دیگری در پیش پا و روی خود ندارد غیر از کنار گذاشتن باورهای متناقض ادیان باستانی و روی آوردن بسوی باور علمی .

  5. با عرض سلام و تقدیم احترام خدمت اساتید شریف و ارجمند و بزرگوار و مراجعه کنندگان و علاقه مندان گرامی این سایت ارزشمند. اگر اجازه بفرمائید بحث را ادامه دهیم و این بار بعضی واژه ها و پدیده ها را از نو تعریف کنیم. واژه های دینی و حکمت و عرفان دینی یعنی نزول و صعود در اصل و ریشه به معنای پایین آمدن و بالا رفتن از نرده بان یا پله کان فیزیکی نمی باشند بلکه به معنای تحول محتوای کیهان از یک حالت کلی به یک حالت کلی تر، در سیر نزولی به یک حالت ناقص تر و در سیر صعودی به یک حالت برتر.‌ لذا مسیر حرکت پدیده های نزول و صعود محتوای جهان قوسی شکل یعنی بصورت دو نیم دایره نیستند بلکه پله وار ؛ منزل به منزل ؛ وادی به وادی ؛ شهر عشق پس از شهر عشق یا ایستگاه به ایستگاه. حال کافیست که تعداد پله ها ؛ منازل ؛ وادی ها ؛ شهرهای عشق یا ایستگاه ها را تعیین کنیم. برای چنین تعینی هیچ منبع مطمئن تری در پیش پا و روی خویش نداریم غیر از شناخت وجود انسان ( به قول بعضی حکیمان و عارفان دینی : عالم صغیر) و آنهم نه از طریق حصول معرفت در مورد ابعاد ماده ؛ روح ؛ روان ؛ جان ؛ من یا خود و یا نفس مجرد ؛ وجدان ؛ معرفت فطری ( به قول کانت: شناخت ماقبل تجربه ) ؛ قوای ادراکی فاهمه و عقل و ابزار های آن قوا یعنی احساسات و افکار و خیالات و اوهامات بلکه شناخت گنجینه نهفته در غریزه جنسی. بنیانگذاران علوم روانکاوی و روانشناسی یعنی فروید و آدلر و یونگ و فروم هرکدام به اهمیت ارضای غرایض جنسی اشاره نموده اند، اما نتوانسته اند که در آن گنج را بگشایند و جواهر و گواهر و دُر های نایاب و قیمتی درون آنرا ببینند و بیان دارند. از دیدگاه علم بسیار ناچیز این حقیر، هر فرد انسانی تنها دارای یک میل جنسی نمی باشد بلکه پنج تا که چهارتا از آنها فرعی و مخفی و پنهانی اند و یکی از آنها اصلی و آشکار و ظاهری. این پنج میل جنسی حاکی از این حقیقت ژرف اند که هر فرد انسانی تنها دارای یک سرنوشت جنسی به شکل یا مرد و یا زن نمی باشد بلکه پنج تا. این تمایلات و سرنوشت های پنجگانه جنسی خود حاکی از حقیقت ژرفتری می باشند و آن اینکه هر فرد انسانی از پنج زوج بنیادی و ملکوتی آفریده شده است، مشتمل بر پنج نیم زوج مردانه و پنج نیم زوج زنانه. و این خود به این معنا که هرفرد انسانی تنها دارای یک من یا یک خود و یا یک نفس مجرد نمی باشد بلکه ده تا من یا خود و یا نفس مجرد، مشتمل بر پنج نفس مردانه و پنج نفس زنانه. به زبان فلسفی پدیدار شناسانه : یک من تجربی یا فنومنی و نُه من استعلائی یا نومنی . فلاسفه بزرگ ایده آلیسم آلمان در حوضه پدیدار شناسی واقعیت عینی حتا نتوانسته اند که خواب و رویای این نفوس استعلایی را ببیند چه رسد به شرح و توضیح آنها. تمایلات و سرنوشت های جنسی و زوج های بنیادی پنجگانه و نفوس دهگانه حاکی از این حقیقت ژرف و استعلائی اند که خداوند متعال در نظام احسن آفرینش مبداء هر فرد انسانی را از یک خانواده ده عضویی مشتمل بر پنج مرد و پنج زن ( به زبان دینی : پنج آدم و پنج حوای خودی ) و هرکدام را در سطح کمال ایده آل خوبی و زیبایی و هنرمندی و دانایی و توانایی آفریده و به آنها حیات جاودانه اهداء نموده است و آنهم، کلیه افراد انسانی را بطور مطلقا همزمان و هم سن و در یک سن معتدل ملکوتی آفریده است و نه اینکه آنها را از ذریه یک موجود خیالی – اوهامی دینی تحت نام آدم بیرون کشیده باشد و یک شب قبل از آغاز سفر و پس از صرف شام آخر با آنها پیمان الست بسته باشد. چنین آفرینشی در قدم اول با هدف زوجیت هر فرد انسانی با خود و تجربه عشق خویشتن در قالب پنج زوج بنیادی و به پنج روش مختلف بوده است. ازدواج با غیر و عشق ورزیدن به غیر و افزایش جمعیت از طریق تولید مثل فقط به سلسله طویل نظم ها و حیات های دنیوی تعلق دارند و نه به نظام احسن آفرینش مبداء و پس از آن نظام های معاد های متوالی و بیشمار. من ها یا خودها یا نفوس دهگانه افراد انسانی برای ظهورات متوالی خویش در نظام های دنیوی به ده نظام کلی کیهانی نیازمند نیستند بلکه هفت تا. زیرا شش تا از آنها همیشه بصورت زوج های بنیادی در سه عالم پشت سر هم به ظهور می رسند و چهار تا از آنها بصورت انفرادی در چهار عالم. معنای این گفتار این است که محتوای کیهان یا جهانی که در آن زندگی می کنیم تنها دارای یک نظم کلی کوانتمی نمی باشد بلکه هفت نظم کوانتمی که هرکدام دارای ساختار و کثرات خاص و ویژه خویش می باشند. در ظهورات متوالی همیشه یکی از این نظم های هفتگانه بصورت واقعیت عینی و شهودی به پیدایش و کثرت می رسد و شش نظم دیگر و کثرات خاص و ویژه آنها را به شکل شش امکان کلی استعلایی یا بالقوه و یا شش ثابت کلی و تغییر ناپذیر در بطن و پیکره خمیر مایه وجودی خویش بهمراه دارد و آنها را باخود بسوی آینده حمل می نماید.هگل بدون اینکه به چنین حقیقتی دست یافته باشد، بر این باور بوده است که واقعیت عینی به تنهایی، کل نمی باشد بلکه باضافه روند شدن. هگل در علم منطق از یک طرف یکی بودن هستی و نیستی محض و نوسان آنها را در هم از طریق شدن و یکی بودن ماده و روح را به اثبات رسانده و اما از طرف دیگر حقیقت نهایی واقعیت عینی و شهودی را نه ترکیب ماده و روح بلکه تنها روح دانسته است، غافل از اینکه روح و ماده هردو به یک سهم مساوی امر خداوند متعال می باشند و روی هم یک نوسانگر دوقطبی عظیم تشکیل داده اند که در برگیرنده محتوای کل جهان می باشد. قطبین این نوسانگر قابل تفکیک و جدایی از همدیگر نمی باشند بلکه قابل تبدیل شدن بهمدیگر. این تبدیل همیشه از دو طریق صورت می پذیرد؛ یکی مستقیم و دیگری غیر مستقیم. افزایش و کاهش جمعیت موجودات زنده نباتی و حیوانی و انسانی از نوع تبدیل غیر مستقیم می باشد و تبدیل مستقیم همیشه در اولین لحظات وقوع مه بانگ های متوالی صورت می پذیرد. هرگاه که یکی از این قطب ها به نهایت وسعت و گسترش و بزرگی برسد، قطب همزاد و بنیادی و مقابل بطور کامل نیست و محو نمی گردد بلکه به نهایت قلت یا کوچکی می رسد و بصورت بذر قابل رشد در بطن قطب مقابل مصون و محفوظ باقی می ماند. روان لایه درونی این دو قطب می باشد. لذا ماده – روح – روان یک خمیر مایه تثلیثی ( سه جنبه ای ) ساختاری می باشند؛ ماده سخت افزاری و روح و روان برنامه ای و ترم افزاری. عامل حیات بخش در لحظه بسته شدن نطفه و پس گیرنده حیات در لحظه فرا رسیدن اجل مرگ نه روح است و نه روان بلکه جان. و من ها یا خود ها یا نفوس مجرد نقش مشاهده را بازی می کنند و مشمول حال تغییر و تحول و دگرگونی و گذر زمان نمی باشند و فقط در بین لحظات بسته شدن نطفه تا لحظه مرگ بیدار اند و پس از مرگ به خواب ژرف و شیرین فرو می روند تا بیداری مجدد در عالم خاص و ویژه خویش بهنگام بسته شدن نطفه . لذا پدیده مرگ در مقابل پدیده زندگی قرار ندارد و ضد و دشمن آن نیست بلکه دارای نیم زوج بنیادی همزاد و هم بازی خویش می باشد یعنی پدیده تولد. تولد و مرگ هم مثل ماده و روح یک نوسانگر دو قطبی اند که قطبین آن غیر قابل تفکیک و جدایی از همدیگر می باشند بلکه از قابلیت و استعداد جایگزینی برخوردار اند. لذا حیات های دنیوی افراد انسانی همیشه دو فاز دارند ؛ یکی فاز بیداری بین بسته شدن نطفه و لحظه مرگ و دیگری جنبه یا فاز خواب ژرف بین لحظه مرگ در این عالم و لحظه بسته شدن نطفه در عالم دیگر.
    مفاهیم مکان و زمان ؛ بیمکانی و بیزمانی هم توسط فلاسفه باید از نو مورد توجه و بررسی قرار گیرند. زمان و مکان مطلق محمد ذکریای رازی و نیوتن و زمانمکان نسبی انشتین هر کدام یک چهارم حقیقت و روی هم دیگر نیمی از واقعیت را بیان داشته اند. نیم مفقوده عبارت است از بیمکانی و بیزمانی مطلق و نسبی این حقیر. بعضی از الهی دانان و دینداران و حکیمان و عارفان دینی بر این باورند که جهان و محتوای آن تجلی و ظهور اسماء و صفات حق تعالی می باشند، اما نمی دانند که بیمکانی و بیزمانی هم که از صفات خداوند متعال اند به تجلی و ظهور رسیده و باید آنها را در واقعیت عینی جستجو کرد. برای اینکه صحبت به درازا نکشد و خدای نخواسته موجب سرد درد برای خوانندگان گرامی شود، کلام کودکانه خویش را به پایان می رسانم و اگر فرصتی دست داد، این پدیده ها را بیشتر مورد بررسی قرار خواهم داد. در پاین اشاره ای کوتاه در مورد عوالم و آسمان ها و زمین های هفتگانه: در ظهورات متوالی خود همیشه پنج تا روحی – روانی اند با بذر قابل رشد مادی و دو تا مادی اند با بذرهای قابل رشد روحی – روانی و هرکدام با درجات مختلف تکاملی بین دو سر حد؛ یکی نهایت نقصان و دیگری نهایت کمال. تعداد مراتب و درجات کمال یعنی تعداد ظهورات متوالی نظم ها و حیات های دنیوی به روش ریاضی قابل محاسبه و تعیین می باشند و در قالب یک عدد بزرگ قابل نمایش و بیان.

    1. سلام آقای بائویی برای مطالعه آثار امانوئل کانت شما کدوم کتاب رو برای شروع پیشنهاد می کنید؟
      ممنون

  6. با سلام،
    این حقیر با احترام کامل خدمت و پیشگاه پیروان موئمن و شریف و بزرگوار و نیک اندیش و نیک گفتار و نیک کردار آئین ها و ادیان و مذاهب گوناگون ، بر این باورم که خداوند متعال در طول تاریخ بشریت تاکنون هیچ انسانی را تحت عنواین نبی و پسر و رسول برای تربیت و هدایت بشر انتخاب و اعزام و ارسال ننموده و در گوش سر هیچ انسانی یک جمله یا جملاتی را تحت عنوان آیه و آیات نجّوا و زمزمه نکرده است چه بطور مستقیم و بدون واسطه و چه بطور غیر مستقیم و با واسطه. همچنین بر این باورم که تکالیف سنگین و اعمال دست و پاگیر و باز دارنده رشد و نمّو و بلوغ قوای ادراکی فهم و عقل انسان از قبیل ستایش و پرستش ؛ نیایش و مناجات ؛ دعا و عبادات ؛ تسبیح و ذکر ؛ طاعت و بندگی ؛ احداث معابد و قربانی حیوانات در اطراف آنها ؛ زیارت امکان به اصطلاح مقدسه ؛ تعیین قبله گاه و اوقات شرعی از طرف خداوند متعال و به امر وی و از آسمان مثل بلایا و آفات علاج ناپذیر بر هستی یا وجود انسان نازل و تحمیل نگردیده اند بلکه جملگی میراث دوران حاکمیت آیین های بت پرستی می باشند و از طرف بنیانگذاران ادیان توحیدی و مخترعین یوغ های سنگین و سبک شرایع دینی اقتباس گردیده و بر گردن و دوش و گرده انسان نهاده شده اند و آنهم با قصد و نیت و هدف و انگیزه باطنی زنده نگاه داشتن نام و نشان و اثر خویش در ذهن و زبان و خط انسان و در خاطره یا حافظه تاریخ و آنهم نه به تبعیت و پیروی از امر و کلام خداوند متعال بلکه متاثر از پرتوهای وسوسه گر نور ظلمانی آتش سوزان شهوت غریزه طبیعی نام آوری و شهرت طلبی در سطوح زندگی های ابتدایی ایلیاتی و طایفه ای و قبیله ای و قومی و بین اقوام در شرائط تاریخی و اعصار مختلف باستان. دو وعده عمده دینی یعنی وعده پاداش های بهشتی برای موئمنین نیک اندیش و نیک گفتار و نیک کردار و دیگری وعده عذاب های موقت برزخی و جاودانه اُخروی برای بد اندیشان و بد زبانان و بد رفتاران، یک روش تعلیماتی و تربیتی مفید و موئثر در اعصار مختلف باستان بوده است برای رام کردن یا اهلی نمودن اعضای گروه و ایل و طایفه و قبیله و قوم و اقوام بیگانه و همسایه و نه اینکه این دو وعده به راستی و حقیقتا از طرف خداوند متعال و به امر وی و از آسمان نازل گردیده و در گوش سر عده ای انگشت شمار انسان ایلی و طایفه ای و قبیله ای و قوم پرست تحت عنوان انسان های کامل طنین افکنده و ابلاغ گردیده باشند. همچنین بر این باورم که خداوند متعال در هیچ مکانی و زمانی و در هیچ بیمکانی و بیزمانی هیچگاه هیچ فرد انسانی را مورد استنطاق و مؤاخذه و بازخواست و باز پرسی و بازجوئی و ملامت و سرزنش قرار نخواهد داد و هیچ انسانی را به عذاب و جزای جهنمی محکوم و دچار و گرفتار نخواهد نمود. این حقیر به این اعتقاد و باور و ایمان نوین رسیده ام که انسان تافته جدا بافته از کل نمی باشد و بهمراه کل نظام احسن آفرینش مبداء و حیات یا زندگی بهشتی خودرا پشت سر گذاشته و سلسله طویل حیات های دنیوی را آغاز نموده است و در پایان این سفر طولانی مقطعی نزولی و صعودی دوباره بهمراه کل در معاد به آن نظام احسن آفرینش باز خواهد گشت و دوباره از زندگی بهشتی بر خوردار خواهد گردید. انسان در طول این سفر هرگز از قبر برانگیخته نخواهد شد بلکه همیشه دوباره از مادر متولد می گردد و آنهم هر بار در سطحی برتر و کمال یافته تر از سطح قبلی یا پیشین و پس از وقوع آخرین مه بانگ ( به زبان دینی : قیامت کبرا ) هم از قبر برانگیخته نخواهد شد و در یک بیابان خشک و بی آب و علف خیالی – اوهامی تحت نام صحرای محشر هولناک و هراسان تجمع نخواهد نمود بلکه هر فرد انسانی بهمراه بقیه اعضای خانواده ده نفره خویش در سرای ملکوتی خویش از نو آفریده خواهد شد درست همسان با آفرینش اولیه. بعضی کتب تحت عنوان سفر به بی نهایت نوشته شده اند.‌ چنین عنوانی نمی تواند حقیقت داشته باشد چه رسد به محتوای آنها. زیرا ما انسان ها بهمراه طبیعت یا کیهان بسوی بینهایت در حرکت نیستیم بلکه دربطن بینهایت در طول سفر بی نهایت بسر می بریم و آنهم نه در طول یک سفر بینهایت بلکه در طول دو سفر بینهایت. یکی از این سفر ها بهنگام پایان یافتن نظام احسن آفرینش مبداء و زندگی بهشتی درون آن ، آغاز گشته و از آن به بعد در حال صعود و بازگشت در حرکت است. این نوع سفر بینهایت را میتوان تکاملی نامید. سفر دیگر عبارت است از آفرینش جهان های نو در بینهایت دور دست های مکانی و زمانی بسوی بیکرانی که هرگز به پایان نخواهد رسید. این نوع سفر را می توان سفر افزایشی نامید. به این معنا که هر گاه در دور دست ها مکانی یک لایه از جهان های نو در اطراف مجموعه جهان های قدیمی آفریده می شوند، به تعداد افراد انسانی و موجودات زنده و غیر زنده مساوی با تعداد جهان های نو افزوده خواهد گردید.‌ فلاسفه ایده آلیسم غرب و در راس آنها هگل مانند هندوان و میترائیان باستان به نوسانات متوالی باز و بسته شدن یا انبساط و انقباض محتوای کیهان ( به قول استیون هاوکینگ دانشمند فقید انگلیسی : بزرگترین کشف اعصار ) علم و آگاهی نداشته اند که به کمک آن بتوانند راه و روش بازگشت مجدد یا دوباره انسان بهمراه طبیعت را به نظام احسن آفرینش مبداء در معاد به روشنی مشاهده و مسیر این بازگشت را ترسیم نمایند. حتا فلاسفه آزاد اندیش غرب درست مثل حکیمان و عارفان دینی نتوانسته اند که بین نظام های احسن آفرینش مبداء و معاد و نظام های دنیوی فرق و تمیز قائل شوند. عبارت ” باز گشت به خویشتن ” تنها به معنای دوباره آگاه و بیدار شدن آگاهی تاریخی و دست یابی مجدد و یادآوری دانش کامل ملکوتی فراموش شده افلاطون نمی باشد بلکه به معنای بازگشت مجدد یا دوباره به نظام احسن آفرینش مبداء در معاد و برخوردار شدن از حیات بهشتی اولیه. مفاهیم ازل و ابد تاکنون مختلف تعریف گردیده اند. چند تا از این تعاریف به شکل زیر می باشند :
    ازل یعنی بی آغازی زمان بسوی گذشته و ابد یعنی بی پایانی زمان بسوی آینده . ازل و ابد از صفات خداوند متعال می باشند و زمان موجود در طبیعت تجلی و ظهور آنها و خیلی تعاریف دیگر.
    طبق تعریف اول می توان گفت که پایان ازل و آغاز ابد، لحظه حال می باشد یعنی نقطه اتصال این دو زمان. تعریف صحیح و حقیقی این مفاهیم این است که ازل و ابد دارای طول های بلند نیستند بلکه هردو لحظه حال هستند. لحظه حال در منازل نزولی ازل محسوب می شود و در منازل صعودی ابد. طول لحظه حال توسط ماکس پلانک فیزیکدان آلمانی و بنیانگذار اولین تئوری کوانتمی محاسبه و تعیین گردیده و برابر است با ۱۰ بتوان منهای ۴۳ ثانیه. اما خود پلانک به این ایده یا فکر نرسیده است که این مقدار ناچیز زمان را معکوس نماید و از این راه طول زمان کل را محاسبه کند، یعنی طول زمانی سفر مقطعی نزولی و صعودی بین مبداء و معاد را. حال معکوس نمودن پلانک به دو روش کاملا متفاوت به شکل زیر صورت می گیرد :
    الف – در یکی از این روش ها فقط مقدار عددی آن معکوس می گردد و پسوند ثانیه سر جای خود ثابت باقی می ماند. حاصل و یا نتیجه چنین عمل معکوس نمودنی مساوی خواهد بود با ۱۰ بتوان ۴۳ ثانیه و تبدیل آن به سال شمسی ( ۳۶۵ شبانه روز) عبارت است از : ۱۹ ضربدر ۱۰ بتوان ۳۶ سال شمسی ( نه سال قمری )
    ب – در روش دیگر هم مقدار عددی و هم پسوند ثانیه معکوس میگردند که حاصل یا نتیجه آن مساوی خواهد بود با ۱۰ بتوان ۴۳ بار بر ثانیه که عبارت است از بسامد یا فرکانس مطلق موجود در کیهان. یعنی هیچ فرکانسی برتر از این مقدار در طبیعت یا کیهان یافت نمی شود و چنیین فرکانسی هم خوشبختانه توسط انسان در بزرگترین شتاب دهنده ها هرگز قابل دسترسی نخواهد بود. از این لحاظ خیالمان راحت و امن و خاطرمان جمع و طبع هایمان شاد و خرّم باد. اما لحظه حال یا زمان مطلق نیوتون تنها و منزوی نمی باشد بلکه دارای نیم زوج بنیادی همزاد و هم بازی خویش است یعنی بیزمانی این حقیر. دو قطب این نوسانگر از لحاظ کمیت باهم برابر اند اما از لحاظ ماهیت معکوس همدیگر و لذا برای انجام عمل نوسان به انرژی بیرونی و درونی نیازی ندارند و همین دو ماهیت معکوس منبع اصلی نوسان و رقص دیالکتیکی آنها با همدیگر و در همدیگر می باشد. لحظه حال یا نوسانگر دو قطبی زمان و بیزمانی مطلق دو وظیفه عمده را عهده دار می باشد ؛ یکی رقم زدن طول عمر موجودات و طول عمر کلی کیهان یا دهر کیهانی و دیگری سوق و حرکت دادن محتوای کل کیهان لحظه به لحظه و بطور خستگی ناپذیر بسوی آینده. مکان مطلق محمد زکریای رازی و نیوتون بهمراه بیمکانی مطلق این حقیر روی همدیگر نقش ظرف نگهدارنده محتوا را عهده می باشند یعنی فضای هندسی سه بعدی کیهان یا جهان.
    زمانمکان نسبی انشتین و بیزمانی بیمکانی این حقیر هردو به یک سهم مساوی خمیر مایه ساختار فیزیکی واقعیت عینی می باشند و ذرات یا سنگ بنا های نشکن تشکیل دهنده این واقعیت عینی نوسانگر های بنیادی هشت بعدی زمانمکان و بیزمانی بیمکانی نسبی در ابعاد پلانک اند و حدود پنج در صد از آنها در اولین لحظات وقوع مه بانگ در قالب ذرات نور و ذرات بنیادی زیر اتمی ریخته شده و قالب بندی گردیده اند که ماهیت اصلی انرژی و ماده معمولی می باشند و حدود نود و پنج درصد باقیمانده آنها بصورت سیاه چاله های ریز و درشت اولیه و ثانویه موجود می باشند که ماهیت اصلی انرژی و ماده تاریک می باشند.
    امیدوارم که سر خوانندگان گرامی را با بیان این کلام کودکانه بدرد نیاورده باشم. در پایان همانطور که در کامنت قبلی قول داده ام اشاره ای کوتاه می نمایم به محاسبه تعداد حیات های فراوان دنیوی با مراتب و درجات مختلف تکاملی بین دو سرحد؛ یکی نهایت نقصان و دیگری نهایت کمال و هردوی این دو سرحد در طول سفر بینهایت همیشه محصور و محدود بین مبداء و معاد و پس از آن بین معاد های متوالی و بیشمار . طول زمانی کل سفر مقطعی نزولی و صعودی بین مبداء و معاد در بالا خدمت خوانندگان گرامی بیان گشت، اما برای تعین تعداد حیات دنیوی به کشف یک ثابت کلی دیگری هم نیاز خواهیم داشت و آن عبارت است از طول عمر کلی کیهان یعنی فاصله زمانی بین دو وحدت دمایی یا وقوع دو مه بانگ متوالی. پیش بینی و محاسبه و تعیین طول عمر کلی یا دهر کیهانی در حال حاضر توسط منجمین و کیهان شناسان برجسته غیر ممکن می باشد، اما در آینده امکان پذیر خواهد شد. تا فرا رسیدن‌ آن زمان، این حقیر بر این باورم که طول عمر کلی کیهان به احتمال قریب به یقین برابر است با مقدار عددی سرعت نور ( یعنی بدون پسوند کیلومتر بر ثانیه) بتوان ۲ باضافه پسوند سال یعنی ۹۰ میلیارد سال شمسی ( و نه سال قمری ). نیمی از این عمر یعنی ۴۵ میلیارد سال به فاز انبساط و نیمی دیگر به فاز انقباض تعلق دارد. حال میتوان مقدار زمان کل را بر طول عمر کلی کیهان تقسیم نمود و از این طریق تعداد کلیه مه بانگ ها و نظم ها و حیات های دنیوی و تعداد ظهورات متوالی آسمان ها و زمین ها را بین مبداء و معاد محاسبه و تعیین نمود که برابر خواهد بود با عدد بزرگ ۱۰ بتوان ۲۶٫
    با کمال احترام خدمت منجمین و کیهان شناسان برجسته، مجبورم که به این حقیقت اشاره نمایم که بزرگترین اشتباه این بزرگان علمی در این است که زمان و مکان مطلق نیوتن را بطور کامل بدست فراموشی سپرده اند و فقط از طریق زمانمکان نسبی انشتین و جنب و جوش کوانتمی میخواهند منشاء پیدایش جهان و علت اصلی و ریشه ای انبساط تکینگی فیزیکی اولیه را شرح و توضیح دهند. عدم علم و آگاهی این بزرگواران به مفاهیم یا پدیده های بیمکانی و بیزمانی مطلق و نسبی به عنوان نیمی از خمیر مایه ساختاری جهان فیزیکی بجای خود بماند. شاید مفید تر و مثمر ثمر باشد که دوستداران رشته های منطق و فلسفه های قدیمی و فلسفه علمی یا متافیزیک علمی در طول یکی دو ترم دانشگاهی نگاهی به منطق جبری یا جبر منطقی جرج بول و دمورگان بیندازند و با سنگ بناها یا آجرهای پخته ساختار فکر و چگونگی پیدایش هوش مصنوعی در علم اینفورماتیک یا اطلاعات آشنا شوند و برای تعیین منشاء و غایت حرکت جهان، نظریه علمی مه بانگ را با توجه و در نظر گرفتن کشف محوری و اصلی آن یعنی نوسانات متوالی باز و بسته شدن یا انبساط و انقباض محتوای کیهان را تفسیر نمایند.

  7. با سلام،
    ملاصدرا بنیانگذار یکی از حکمت های اربعه یا چهار گانه اسلامی – ایرانی – نمیه عربی و نیمه فارسی زبان مشائی؛ اشراقی؛ متعالیه؛ بدایه و نهایه، یعنی حکمت متعالیه در تعریف نفس چنین عبارتی را بیان و مرقوم فرموده است : نفس جسمانیت الحدوث و روحانیت البقاء است. اولا شاید آن بزرگوار بر این باور و فکر و خیال بوده است که بیان چنین حکم فلسفی به زبان عربی از جلوه و جلال و عظمت بیشتری برخوردار باشد تا بیان آن به زمان مادری خویش یعنی زبان سعدی و حافظ. دوم اینکه اشتباه تاوتولوژیکی صدرایی یعنی بازی کردن وی با مفاهیم و کلمات و معانی و واژه ها یا الفاظ و کلمات و جملات و عبارات، در مقایسه با تاوتولوژی فلاسفه ایده آلیسم غربی و در راس آنان کانت و هگل دو پهلو می باشد. به این معنا که صدرا در بیان این جمله از دو لحاظ یا دو جنبه مرتکب اشتباه و خطا به شکل زیر گردیده است:
    الف – نتوانسته است که به وضوح و روشنی از یک طرف بین مفهوم یا پدیده من یا خود و یا نفس مجرد و از طرف دیگر مفهوم یا پدیده روح فرق و تمیز قائل شود. در این زمینه و رابطه توجه خودرا اندکی روی یکی از جملاتی که ایسا ( به زبان عربی : عیسی ) مسیح در آخرین لحظات فرا رسیدن پدیده مرگ بر روی صلیب بر زبان جاری نموده است، متمرکز می نماییم : خدایا به روحم دستور می دهم که در دست تو قرار گیرد. چه چیزی در وجود مبارک ایسا مسیح به روح او دستور داده است که در دست خدا قرار گیرد غیر از من یا خود یا نفس مجرد وی ؟ امروز می توانیم بدانیم که ایسا مسیح به این حقیقت بنیادی واقف و آگاه نبوده است و آن اینکه وجود یا هستی و پیشگاه یا درگاه و سرزمین آسمانی و زمینی خداوند متعال بیکران و بی نهایت و بی مرز و حد و حدود اند و هیچ چیزی نمی تواند خارج و یا در بیرون از این بیکرانی ها وجود و قرار داشته باشد.
    لذا لزومی نداشته است که ایسا مسیح در آخرین لحظات فاز بیداری حیات دنیوی خود چنین دستوری را به روح خویش بدهد. زیرا مسیح چه بخواهد و چه نخواهد ، کلیه ابعاد وجودی وی مانند هر فرد انسانی دیگری بطور جاودان در ابعاد بیکران وجودی خود خداوند متعال مصون و محفوظ است. لحاظ و جنبه دوم اشتباه بودن حکم فلسفی صدرا از قماش اشتباه هگل به شرح زیر می باشد:
    روح کل و اولیه یعنی قبل از نزول و تحول یافتن، اگر حامل بذر قابل رشد مادی نبوده باشد، چگونه و از چه راه و طریق و روشی توانسته است که به ماده تبدیل شود و پس از پشت سر گذاشتن مدت زمانی بسیار طولانی دوباره در قالب روح های محدود نباتی و حیوانی و انسانی از دل ماده سر در آورد و به پیدایش برسد و به قول انگلس در قالب روح هگل به بیداری مجدد و به آگاهی و خود آگاهی مطلق برسد ؟ مارکس و انگلس هم به نوبه خود نتوانسته اند به این حقیقت نهائی دست یابند که موجود بودن بذر قابل رشد روحی در بطن ماده سرانجام باعث تبدیل کل ماده به روح خواهد گردید و آنگاه و در آن حالت، قطب مادی بطور کامل نیست و معدوم‌ نخواهد شد بلکه به نهایت قلت خواهد رسید و بصورت بذر قابل رشد در بطن قطب روح مصون و محفوظ باقی خواهند ماند تا دریافت فرصت های مناسب و ظهورات دیگری.
    در پایان دو بازی تاوتولوژی خدمت خوانندگان گرامی تقدیم میگردد در جهت قضاوت. یکی بازی منطق صِوَری ارسطویی و دیگری بازی منطق کودکانه این حقیر:
    الف – بازی ارسطو:
    سقراط انسان است؛ انسان میراست؛ نتیجه اینکه سقراط هم میراست.
    ب – بازی این حقیر:
    سقراط یک فرد انسانی است؛ هر فرد انسانی نامیرا و جاودانه است؛ نتیجه اینکه سقراط هم مثل بقیه افراد انسانی نامیرا و جاودانه است.
    سوال : ارسطو از کجا مطمئن بوده و یقین داشته است که انسان میراست و این حقیر از کجا مطمئن ام و یقین دارم که کلیه افراد انسانی نامیرا و جاودانه می باشند ؟
    پاسخ روشن و حقیقی سوال دوم در متن های ارائه شده توسط دوست گرامی بائویی قابل استخراج می باشد و نه از لابلای جملات و عبارات مندرج در کتب به اصطلاح آسمانی ادیان توحیدی و نه در کتب فلسفی فیلسوفان ایده آلیست و ماتریالیست غربی و نه در کتب متکلمین و حکیمان و دیوان های عارفان دینی.
    فلسفه تا زمانیکه نتواند به پایگاه دین برسد و سپس از این سد ها و موانع عظیم عبور کند و آنها را پشت سر بگذارد ، نباید ادعای رسیدن به پایگاه علم بنماید. رسیدن به پایگاه دین به این معناست که فلسفه باید بتواند یک باور و یک بینش یا یک جهان بینی واحد و عام و جهانشمول به پیشگاه والای عام و خاص انسانی ارائه دهد طوریکه از قابلیت و استعداد رقابت با باورهای ادیان و آئین های باستانی برخوردار باشد و بتواند بتدریج و در طی اعصار جایگزین آنها گردد. به عنوان مثال فلسفه باید بتواند بطور حقیقی و روشن و با زبانی ساده ( نه بازی با کلمات و جملات ) خطاب به افراد انسانی بگوید که بعد از مرگ برای او چه اتفاقی می افتد. آئین ها و ادیان باستانی هرکدام در محدوده وسع و توانایی فعالیت های قوای ادراکی فاهمه و عقل با درجات مختلف آگاهی و خود آگاهی بنیناگذار خود، به این سوال پاسخ داده اند و طوریکه مطلع هستیم و می دانیم ، این پاسخ ها واحد و یگانه نیستند بلکه مختلف. علت و دلیل اصلی موجود بودن اختلافات در این پاسخ ها در این حقیقت نهفته است که این پاسخ ها از طرف خداوند متعال داده نشده اند و الا باید واحد و یکی باشند.

  8. با سلام، یک خبر یا پیام تلخ یا شیرین خدمت دوستداران حقایق کلی و آن اینکه شاهراه بهشت و کلیه راه های فرعی و حلقه وار آن از روی پل صراط نمی گذرند بلکه بطور مستقیم از درون آتش بسیار داغ و سوزان جهنم. و آنهم نه از درون رودخانه جهنم که طبق باور دین مبین اسلام در جلوی بهشت جاری است و پل صراط با پهنایی به باریکی موی سر یا لبه تیز و بُرّای شمشیرِ شمشیر بازان، روی آن در روز قیامت احداث خواهد گردید بلکه از درون دریچه بسیار تنگ و داغ و چگال و متراکم و جهنمی مه بانگ های متوالی. غیر از جهنم های مه بانگی در پهنه هستی یا وجود بیکران و بینهایت خداوند متعال هیچ جهنم دیگری در جهت عذاب و جزای به اصطلاح گناه کاران و مشرکین و ملحدین وجود ندارد. عذاب و جزای جهنمی فقط یک آرزوی انسانی ست و نه اینکه خداوند مهربان و رحیم و رحمان و کریم موجودی هولناک و سهمناک و غضبناک و خشمگین و انتقام جو باشد و در معاد بخش وسیعی از کاروان واحد انسانی را از شاهراه اصلی بسوی بهشت جدا کند و آنان را به عذاب و جزای جهنمی محکوم و دچار و گرفتار نماید. وسوسه ترس از خداوند زیر سر شیطان می باشد و نه امر خدواند متعال. لذا پیام آوران پدیده ترس از خدا بدون اینکه به نحوه پیام رسانی خود و عواقب آن واقف و آگاه بوده باشند، مطیع اجرای اوامر شیطان بوده اند. گرچه یک موجود خیالی – اوهامی تحت نام های اهریمن ؛ ابلیس و یا شیطان وجود خارجی ندارد و به قول کانت حاصل فعالیت اوهام سازی قوه ادارکی عقل محض انسانی در افق های دور دست وهم می باشد. یعنی عقلی کلیه تار و پود های ریشه خودرا از واقعیت عینی بریده و بر فراز طبیعت به پرواز درآمده است. بهر حال جهان فانی و باقی شاعران و عارفان فارسی زبان ؛ جهان مینوی و مانوی یا جهان مادی و معنوی زرتشت ؛ عالم ایده و محسوسات افلاطون ؛ عالم دنیوی و برزخی و اُخروی دین اسلام و سرزمین آسمانی و زمینی دین مسیحیت ؛ عالم سه گانه حس و خیال و نفس صدرایی ، همگی یکی می باشند. به این معنا که در فضای سه بعدی هندسی کلیه جهان های موازی و مساوی و بیشمار، ما انسان ها در حال حاضر و در طول عمر خود با همین واقعیت عینی سر و کار داریم و نه با چیز یا چیز های دیگری. اما و صد اما که این واقعیت عینی همین چیزی نیست که به ظهور و کثرت رسیده و در حال به ظهور رسیدن به سر می برد بلکه تحت عنوان عالم شهود بقیه عالم غیب را زیر عمامه و عبا و دستار خویش بصورت پنهانی بهمراه دارد و همه این امکانات استعلایی یا بالقوه را باخود بسوی آینده بهمراه می برد تا هرکدام به نوبت و ترتیب و زمان و مکان خاص و ویژه خویش با نظمی مطلق بتوانند به ظهور و کثرت برسند. لذا برخلاف باور ادیان ابراهیمی بخصوص مسیحیت و اسلام ، عالم غیب جدا و مستقل از عالم شهود وجود ندارد و در ورای آن قرار نگرفته است. و خداوند شخصی این ادیان هم موجودی محدود و متناهی نمی باشد که روی سقف آسمان های هفتگانه روی عرش جلوس کرده باشد و عالم شهود فرش زیر پای مبارک اش باشد بلکه موجودی است لایه تنهای ؛ نامتناهی ؛ بیکران و یا بی نهایت و در یک جهان فسقلی جای نمی گیرد بلکه در جهان های بیشمار و محیط جهان ها هم به وجود وی تعلق دارند. لذا آیه مبارکه ” آلله نور سماوات و الارض ” نمی تواند حقیقت داشته باشد، زیرا این آیه شریفه وجود یا هستی بیکران خداوند متعال را در ضمیر ناخودآگاه بیان کننده محدود به نور کرده است. هو الاول و هوالآخر هم کامل نمی باشد، زیرا وسط از قلم مبارک افتاده و غیب شده است. یعنی خداوند متعال نه تنها اول و آخر ؛ مبداء و معاد ؛ آغاز و پایان بلکه در بر گیرنده همه چیز و همه کس می باشد و آنهم نه اینکه موجودات زنده و غیر زنده به اصطلاح، نیستی های هستی نما و ماسوی یا غیر الله باشند بلکه اجزای لاینفک یا جدایی ناپذیر هستی یا وجود بیکران خداوند متعال می باشند. لذا جمله معروف بیان شده خطاب به انسان : خداوند از شاهرگ گردن به تو نزدیک تر است ، نمی تواند حقیقت داشته باشد، زیرا هر چیزی و هرموجود زنده و غیر زنده ای یک ذره ناچیز تا حد صفر از وجود بیکران خداوند متعال می باشد. لذا پدیده های قرب یا نزدیکی و جدایی یا دوری از خداوند فقط در احساس و فکر و خیال و وهم انسان موجود اند و نه در واقعیت عینی. شاید خواننده گرامی به پرسد که این بیانات چه ربطی به منطق و فلسفه هگل دارند ؟ فلاسفه ایده آلیزم و ماتریالیزم غرب نتوانسته اند که به این حقیقت دست یابند که دو نوع واقعیت و حقیقت کلی وجود دارند ؛ یکی واقعیت و حقیت عینی که با حواس پنجگانه قابل دریافت و توسط علوم طبیعی و تجربی و به زبان ریاضی قابل شرح و توضیح و درک می باشد و دیگری واقعیت و حقیقت محض و غیبی که با حواس پنجگانه غیر قابل دریافت و توسط علوم طبیعی و تجربی به زبان ریاضی غیر قابل بیان و شرح و توضیح می باشد. واژه Transcendet با تلفظ ترانسندنت در فلسفه کانت به معنای اعلا یا عالی نمی باشد بلکه به معنای ” آنسوی واقعیت ” . و آنسوی واقعیت به معنای پشت واقعیت نیست بلکه در بطن و باطن واقعیت . لذا ترجمه این واژه به شکل استعلایی به زبان فارسی موجب این القاء و الهام اشتباه در اندیشه دانش آموز و دانشجوی فارسی زبان رشته منطق و فلسفه میشود که منظور کانت در به کار بردن این واژه در فلسفه خود، شاید ماوراء طبیعت بوده باشد. لذا فلسفه استعلایی کانت به معنای ماوراء طبیعت نیست بلکه شناخت امکانات بالقوه در بطن و باطن طبیعت.‌ مثال : در حال حاضر حدود هفت میلیارد انسان روی کره زمین مشغول زندگی هستند و ظرف یک قرن کلیه این افراد انسانی خواهند مرد ( به استثنای عده قلیلی از نوزادان امروز که چند سالی بیشتر از صد سال عمر کنند )، در عوض حدود هشت تا نُه میلیارد انسان جدید در طول صد سال آینده پا به عرصه وجود خواهند گذاشت ( صرف نظر از گیاهان و موجودات زنده و فراوان دیگر ) . حال سوال خدمت منطق دانان و فلاسفه بزرگوار این است که این همه انسان که هنوز متولد نشده اند، در حال حاضر در کجا وجود دارند ؟ اگر پاسخ این باشد که این همه انسان در حال حاضر وجود ندارند، خیال یک دانش آموز مبتدی مثل این حقیر آرام نخواهد شد بلکه مهیج تر. و آنهم به این دلیل ساده : چگونه چیزی که وجود ندارد می تواند به سهولت فردا و یا پس فردا به وجود آید؟ مگر از عدم وجود یا وجود نداشتن ، یک چیزی می تواند به وجود بیاید ؟
    یا اینکه این همه انسان در حالت بهشتی محتوای جهان یا کیهان یعنی در نظام احسن آفرینش مبداء، آفریده شده و از حیات جاودانه برخوردار گردیده و صد سال آینده نوبت به ظهور رسیدن شان در نظام دنیوی می باشد؟ و همه آنان در حال حاضر در بهشت به سر نمی برند بلکه در خواب ژرف و شیرین مرگ و برخوردار از حیات رویایی در سطح کمال ایده آل بهشتی و در بخش واقعیت محض و غیبی و بیزمانی و بیمکانی واقعیت عینی هرکدام به شکل یک امکان استعلایی یا بالقوه یا یک ایده ثابت و پایدار و تغییر ناپذیر و یا یک عین ثابته موجود اند و هیچکدام دارای یک مکان و زمان خاص و ویژه نمی باشند. در پایان امیدوارم که سر خوانندگان گرامی را بدرد نیاورده باشم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.