مناظره یاسر میردامادی و زهیر باقری نوع‌پرست پیرامون عقلانیت باور به خدا

مناظره یاسر میردامادی و زهیر باقری نوع‌پرست پیرامون عقلانیت باور به خدا
مناظره یاسر میردامادی و زهیر باقری نوع‌پرست پیرامون عقلانیت باور به خدا
به این مطلب امتیاز دهید!

تماس‌های زیادی با برنامه تابو گرفتید و از ما خواستید به موضوع خدا بپردازیم. پیش‌تر در این برنامه به این پرسش مهم و تعیین‌کننده پرداخته‌ایم که «آیا خدا وجود دارد»؟ اما حق با شماست وجود داشتن یا نداشتن خدا چنان اثر رادیکالی بر هستی و زندگی ما دارد که همچنان می‌‌توان درباره آن بحث کرد و به پرسش‌های بیشتری پاسخ داد. در برنامه این هفته، میزبان دو پژوهشگر فلسفه هستیم که یکی از ادله عقلانی خداباوران دفاع می‌کند و دیگری از ادله عقلانی خداناباوران.

زُهیر باقری نوع‌پرست، دانشجوی دکتری فلسفه دانشگاه وین  و سردبیر مجله فلسفی ۴۲ است. او با تاکید بر ضرورت خردمندانه زیستن از خداناباوری دفاع می‌کند، یاسر میردامادی پژوهشگر دین و فلسفه اما از محدودیت‌های عقل می‌گوید و معتقد است می‌توان از ادله خداباوران دفاع عقلانی کرد.

آقای میردامادی آیا از نظر عقلی می‌توانید توضیح بدهید که از چه زاویه‌ای می‌شود از خداباوری دفاع کرد و چرا؟

یاسر میردامادی: قبل از پاسخ به پرسش مهم شما مایلم دو نکته کلیدی را بیان کنم. اول این که من اینجا از «معقولیت» خداباوری دفاع می‌کنم نه از به اصطلاح «اثبات» خداباوری. تفاوت اثبات و معقولیت به طور خیلی خلاصه این است که در اثبات، قطعیت و شک‌ناپذیری وجود دارد، اما در معقولیت از قطعیت و شک‌ناپذیری خبری نیست. این به این معناست که به معنای فنی کلمه ما «برهان» برای وجود خدا نداریم، اما چه بسا دلایلی، یعنی استدلال‌های غیرقطعی برای وجود خدا، داشته باشیم؛ اما نکته دوم این که وقتی از معقولیت خداباوری سخن می‌گویم باز حتا منظورم این نیست که تمام ادله غیرقطعی‌ای که مشهور است و به سود معقولیت خداباوری اقامه شده از همه آنها من دفاع می‌کنم. اما برخی از دلایل مشهوری که به سود معقولیت خداباوری اقامه شده، به نظرم یا نسخه‌های قابل‌دفاعی دارد یا می‌تواند داشته باشد. آنها به نظرم این دلایل هستند (پنج دلیل): یک «دلیل کیهان‌شناختی» است، دوم «دلیل تجربه دینی» است، سوم «دلیل آگاهی» است، چهارم «دلیل اخلاقی» است و پنجم «دلیل انباشتی» است که اگر فرصت باشد بعدا می‌توانیم در مورد اینها صحبت کنیم.

بسیار خوب. آقای نوع‌پرست خب از چند دسته از استدلال‌های عقلانی آقای میردامادی صحبت کردند؛ در دفاع از خداباوری. آیا می‌شود آن وقت به لحاظ عقلی استدلال‌هایی آورد در دفاع از خداناباوری؟

زهیر باقری نوع‌پرست: ببینید ما باید ببینیم که خداباوران چه شواهدی را برای وجود خدایی که ادعا می‌کنند ارائه می‌کنند و چه تعریفی از آن خدا دارند؛ بعد ما باید در طرف خداناباور بررسی کنیم که آیا این تعریف آنها منسجم است، قابل دفاع است، شواهدی برای آن وجود دارد یا با بهترین نظریه‌های علمی ما هم‌خوانی دارد یا ندارد؟ تعریف متداولی که در بحث‌های فلسفی از خدا مطرح می‌شود معمولا حداقل این سه ویژگی را برای خدا قائل می‌شوند که به همه چیز داناست، توانا به هر کاری است و خوبی مطلق است. یکی از کارهایی که خداناباوران می‌کنند و استدلال‌های عقلانی که می‌آورند این است که به این تعریف از خدا ایرادهای عقلانی می‌گیرند و سعی می‌کنند که نشان دهند که باور به چنین خدایی شواهد کافی را ندارد. یکی از معروف‌ترین استدلال‌های خداناباورها استدلال «شر» است. منظور از شر، همه آنها، بدی‌ها و رنج‌ها و دردهایی است که انسان‌ها در زندگی‌شان تجربه می‌کنند که شامل شرهای طبیعی می‌شود، مثل زلزله، سونامی، انواع بیماری‌ها و غیره و شرهای اخلاقی که شامل یک سری کارهایی می‌شود که انسان‌ها در قبال همدیگر انجام می‌دهند که می‌تواند موارد کوچکی مثل دروغ گفتن و خیانت کردن باشد یا موارد خیلی کلان باشد مثل نسل‌کشی. خب اگر که خدا همه چیز را می‌داند، به همه کار هم تواناست و خوبی مطلق است، طبق تعریف اگر بخواهد شری رخ بدهد او به این قضیه داناست و از آن‌جایی که تواناست می‌تواند از آن پیشگیری کند و از آن‌جایی که خوبی مطلق است طبعا نباید اجازه دهد که این شر رخ بدهد و باید از آن پیشگیری کند؛ ولی خب می‌بینیم انواع و اقسام شرها در جهان ما هست. اینجا به نظر می‌آید که تناقضی در تعریف خدا به وجود می‌آید. ما یا باید به این نتیجه برسیم که اصلا این خدا به طور کلی وجود ندارد یا اگر وجود دارد یکی از آن سه ویژگی را ندارد.

میردامادی: می‌شود به‌راحتی نشان داد که تناقضی میان خدایی با این صفات و وجود شر در عالم نیست. چرا؟ به این دلیل ساده که خدا ممکن است دلایلی برای آفریدن شر داشته باشد ولو اینکه ما‌ آن دلایل را ندانیم؛ همین که بتوانیم امکان منطقی‌اش را نشان بدهیم عقلا کافی است که بگوییم تناقضی میان وجود شر و خدایی با این ـــ به‌طور ویژه ـــ سه صفت در میان نیست. می‌بینیم که حتا پدر و مادر هم مجبور می‌شوند، در مواردی، کاری را بکنند برای فرزندان‌شان که از دید فرزندان شر باشد (یا حتا واقعا شر باشد نه فقط از دید آنها) اما وارد کردن این شر از منظر پدر و مادر یک دلیلی دارد، اما ممکن است بتوانند دلایلی را نشان بدهند که، حتا از منظر انسانی ما، دلیل داریم که یک آدم مهربان نباید این کار را انجام دهد. مثالی که یکی از فیلسوفان خداناباور می‌زند این است که در یک جنگل که آتش می‌گیرد و یک غزال زیبای بی‌گناه در میان آتش این جنگل، زنده-زنده می‌سوزد و از بین می‌رود، این خدای مهربان چه دلیلی دارد که این غزال به این زیبایی را به سوختن بدهد؟ اینجا برخی فیلسوفان اشاره کرده‌اند به این که پاره‌ای شرور، به‌ویژه شرور انسانی مثل قتل و جنگ و مانند اینها گریزناپذیر است. به‌طور ویژه در مورد شرور اخلاقی می‌شود گفت که خداوند به آدمیان اختیار داده و اختیار لازمه‌اش این است که آدم‌ها بتوانند کارهای ناشایست انجام دهند. اختیارداری آدم‌‌ها با وجود همه شروری که می‌تواند بیافریند، ممکن است از دید کیهانی و از نظر خداوند که دارد کل تاریخ را نظر می‌کند، خیرش بر شراَش، به تعبیری، بچربد. نمی‌شود اختیار به کسی داد و توانایی شرآفرینی را به او نداد. بر این اساس، خداوند می‌تواند همچنان قادر مطلق، خیرخواه محض و عالم مطلق باقی بماند.

آقای میردامادی من اینجا می‌‌خواهم از شما بپرسم که آیا آن بخش از استدلال‌تان که «ممکن است که دلایلی در کار باشد که ما به آن دسترسی نداریم» نمی‌تواند نزدیک شود به آن حکمت ساده‌انگارانه‌ای که بین مردم هم رایج است که مصلحت خداوند است و ما نمی‌دانیم و دسترسی نداریم؟ می‌خواهم بگویم که نمی‌تواند اتفاقا خیلی استدلالی باشد که عقل را درگیر کند. این طور فکر نمی‌کنید؟ به یک دلایلی که همیشه ما به آن دسترسی نداریم در حالی که داریم از استدلال عقلی صحبت می‌کنیم و نیاز داریم که بتوانیم آن را با عقل بشری درک کنیم.

میردامادی: اتفاقا یکی از شگفتی‌های عقل این است که حد و حدود خودش را هم می‌شناسد. ما با توسل به عقل به محدودیت‌های عقل هم پی‌ می‌بریم اما با توسل به خود عقل. یعنی متدینان نمی‌توانند به ما بگویند که عقل محدود است، فقط فیلسوفان ــ یعنی که کسانی که وارد کارزار عقلانیت شده‌اند ــ می‌توانند محدودیت‌های عقل را بگویند و بر این اساس خداباورانِ فلسفه‌پیشه هم می‌توانند به محدودیت‌های عقل اشاره کنند، بدون این که از کارزار عقلانیت خارج شوند و بدون این که حرمت عقلانیت را فرونهاده باشند. ببینید برای این که خیلی عجیب و غریب به نظر نیاید، شما وقتی که با یک مدرّس یا یک پدر مهربان هم به عنوان فرزند طرف هستید، ممکن است تمام جزئیات کارهایی را که او می‌کند درنیابید، یا وقتی سر کلاس هستید از تمام این سخت‌گیری و اشکالاتی که معلم از شما می‌گیرد سر در نیاورید و بعضی از آنها حتا به نظرتان بی‌دلیل بیاید اما به طور طبیعی ما اعتماد می‌کنیم. این اعتماد مطلق نیست اما به هر حال در میان است. شبیه همین را خداباوران نسبت به خداوند دارند.

آقای نوع‌پرست حالا شاید بخواهید بخصوص پاسخی به استدلال‌هایی که آقای میردامادی در پاسخ به استدلال شر آوردند یا همین بحث «باشد اندر پرده بازی‌های پنهان» که ما ممکن است از آن خبر نداشته باشیم، بدهید و بعد من از شما پرسش دیگری خواهم داشت.

باقری نوع‌پرست: ببینید اول اینکه اصلا منطقا هیچ ایرادی نداشت که شر به وجود نمی‌آمد. یعنی تناقض منطقی رخ نمی‌دهد. در نتیجه اگر کسی می‌گوید که دلیلی برای وجود شر وجود دارد باید آن دلیل را به طور مشخص بگوید. آقای میردامادی به اراده آزاد اشاره کردند که یک استدلال قوی است در برابر مسأله شر اخلاقی. ولی یک مسأله دیگر که وجود دارد این است که شاید بشود که در پاسخ گفت که اگر خدایی وجود داشته باشد آن خدا می‌توانست انسان‌ها را به‌شکلی بیافریند که آنها شر اخلاقی را مرتکب نشوند. مثلا اگر بخواهیم از همان مثال‌هایی که استفاده کردند ما هم استفاده کنیم، فرض کنید پدر و مادری می‌توانند بچه‌شان را به‌شکلی تربیت کنند که مثلا دروغ نگوید. یک ورژن دیگر از این استدلال می‌تواند این باشد که حالا لزومی هم ندارد که ما برای استفاده از اراده آزادمان هولوکاست مرتکب بشویم، همین که مثلا بشود دروغی گفت یا کار زشت کوچکی انجام دهیم برای آن حد کافی است.

و آقای نوع‌پرست از آن‌جایی که بحث با آقای میردامادی به سمت «سِر غیبی» که ما ممکن است از آن مطلع نباشیم هم رفت؛ من می‌خواهم از استاد پیشین دانشگاه کمبریج، سایمون بلک‌برن (Simon Blackburn) نقل قول بیاورم که می‌گوید که من عنوان «بی‌ایمان» را به عنوان «خداناباور» ترجیح می‌دهم. یعنی می‌خواهم وارد بحث ایمان هم بشویم و شما برای شنوندگان ما توضیح بدهید که اساسا فرق اینها چیست؟

باقری نوع‌پرست: ما یک کلمه داریم به نام «باور». من الان باور دارم که دارم صحبت می‌کنم. این باور من صحیح است چون واقعیتی وجود دارد که من الان دارم صحبت می‌کنم ولی مثلا من برای اینکه الان دارم صحبت می‌کنم از واژه «ایمان» استفاده نمی‌کنم. ایمان اشاره دارد به یک باوری که خیلی با حرارت بسیار زیادی، مثلا، یک شخص به آن تعهد دارد. ممکن است که یک شخص بگوید خب شواهد کافی نیست، من یک تصمیم ایمانی می‌گیرم. ولی یک مواجهه دیگری هم می‌شود داشت و آن هم این که ما بگوییم که اصلا سؤال «خدا وجود دارد یا وجود ندارد» یک سؤال بی‌معنی است و اصلا یک نوع رویکرد درمانی به مسأله خواهد داشت. به ما می‌گوید که خب این یک سؤال بی‌معنی است، ذهن تو را به خودش مشغول کرده و جوابی هم ندارد. پس در نتیجه بهتر است که این سؤال را فراموش کنی و کنار بگذاری. بی‌ایمانی می‌تواند یک معنی‌اش این باشد.

به نظر من کسی نمی‌تواند بی‌ایمان به این معنی باشد که بداند خدا وجود دارد یا بر این باور باشد و در عین حال باور نداشته باشد.

آقای میردامادی حالا صحبت ادیان هم شد. شما خودتان هم در آغاز برنامه از تجربه دینی صحبت کردید. عده‌ای هم با رد کردن ادیان از خداناباوری دفاع می‌کنند و گروه مقابل با استناد به وجود ادیان و کتب مقدس آسمانی می‌توانند به این نتیجه برسند که از خداباوری دفاع کنند. شما اگر بخواهید در مورد استدلال‌های عقلانی دفاع از خداباوری صحبت کنید آیا پای دین و کتب مقدس هم وسط خواهد آمد؟

میردامادی: پیش از پاسخ به پرسش مهم شما مایلم یکی دو نکته را که آقا زهیر عزیز اشاره کردند، خیلی گذرا پاسخ بدهم. آقای زهیر گفتند که خدا می‌توانست انسان‌ها را طوری بیافریند که شر را مرتکب نشوند. این را دو جور می‌شود برداشت کرد. اگر منظور این است که خدا می‌توانست انسان‌ها را طوری بیافریند ـــ که به ‌لحاظ ساختاری این کار را بکند ـــ یعنی اراده و اختیار را بدهد اما این اراده و اختیار را طوری بدهد که جز کار خوب نکند به نظر می‌رسد که اینجا ما با یک تناقض‌نما مواجهیم. چون اختیار یعنی فرد بتواند کار بد بکند اما اگر اختیاری باشد که نتوان با آن کار بدی کرد به نظر می‌آید که اختیار نیست. این نکته اول. اما این که اشاره کردند کار بد خیلی عجیب و غریب نکنند، مثل هولوکاست یا مثل جنگ‌ها. ببینید پاسخی که می‌شود داد این است که اگر خداوند بخواهد خیر نامحدودی را به انسان برساند انگاری باید به او درواقع اراده و اختیار تصورناپذیر و وسیعی برای شر [هم] بدهد. اما برسیم به بحث سایمون بلک‌برن و بی‌ایمانی؛ ببینید منظور بلک‌برن این است که منِ بلک‌برن اصلا خدا مسأله‌ام نیست که بعد بخواهم آن را رد کنم تا خداناباور بشوم. ببینید این مثل این می‌ماند که کسی بگوید که شما منکر غول سه‌سر هستید؟ فرد در پاسخ بگوید من اصلا منکر غول سه‌سر هم نیستم، بلکه اصلا این غول سه‌سر مسأله من نیست. البته توجه کنید که چنین فردی تلویحا دارد غول سه‌سر را منکر می‌شود اما هم‌هنگام چیز مهم‌تری هم دارد به آن می‌افزاید و آن این که اصلا این مسأله مهمی نیست و نه این که فقط منکر باشیم. حالا من می‌توانم به بحث بلک‌برن این را اضافه کنم که این دیدگاهی که بلک‌برن می‌گوید اخیرا یک اصطلاحی در انگلیسی پیدا کرده و به آن می گویند Apatheism که البته باید از داریوش آشوری بخواهیم که یک معادل برای این واژه در فارسی پیشنهاد کند اما پیشنهاد بنده فعلا «خدابی‌اعتنایی» است. توجه داشته باشیم خدابی‌اعتنایی در بن و بنیاد همچنان در تضاد با خداناباوری نیست. خدابی‌اعتنایی درواقع خداناباوری را فرض می‌گیرد ولی البته از آن فراتر می رود و مسأله خدا را اساسا بی‌اهمیت می‌داند. اما برسم حالا به پرسش شما در مورد این که: آیا از رد ادیان می‌شود رد خداباوری را نتیجه گرفت؟ ما دو نوع خداباوری داریم؛ خداباوری مستقل از دین که به آن می‌گویند Deism که داریوش آشوری «دادارباوری» را برای آن پیشنهاد کرده و یک نوع خداباوری دینی یا وحیانی داریم که به آن می‌گویند Theism. اگر کسی ادیان را رد کند، بله خداباوری وحیانی را رد کرده. از آن طرف اگر کسی خداباوری را رد کند لزوما همه ادیان را رد نکرده، چون همه ادیان صرفا بر خداباوری بنا نشده‌اند و بلکه بعضی از ادیان مثل آیین بودا اساسا بر خداباوری بنا نشده‌اند.

آقای نوع‌پرست حالا فرصت کوتاهی حتما هست اگر بخواهید پاسخی به آقای میردامادی بدهید اما یک جایی نکته‌ای را مطرح کردند درباره خدابی‌اعتنایی که می‌تواند بحث مستقل و جذابی باشد، من می‌خواهم از شما بپرسم که خدابی‌اعتنایی به قطعیت خداناباوری نیست. اگر روزی مشخص شود که خداباوری باور درست بوده در آن صورت مدافعان خداناباوری چه پاسخی می‌توانند بدهند؟ چون که اگر به نتیجه گرایی و سودانگاری بخواهیم فکر کنیم خداباوران چیزی را از دست نمی‌دهند.

باقری نوع‌پرست: من اول به صورت مختصر اشاره‌ای بکنم راجع به توضیحی که آقای میردامادی فرمودند. ببینید شما مثلا الان در جایی که زندگی می‌کنید ایگلو – خانه‌هایی که در قطب می‌سازند- وجود ندارد. این که آن خانه را چه‌طور می‌سازند یا مثلا در زمستان خیلی خیلی سردشان آن را چه‌طور گرم نگاه می‌دارند برای‌تان مسأله نیست. ما به واسطه زندگی و اهداف و علایقی که داریم و آنچه که در زندگی‌مان مطرح و برای‌مان دغدغه می‌شود، سؤال‌هایی برای‌مان اهمیت پیدا می‌کنند و سؤال‌هایی بی‌اهمیت می‌شوند. در مورد آنچه که گفتید اگر کسی به خدا باور داشته باشد چیزی را نمی‌بازد و اگر به خدا باور نداشته باشد و خدایی وجود داشته باشد همه چیز را می‌بازد. اول این که خب بعضی از خداناباوران می‌گویند که نه این طور نیست برای این که شما اگر به خدا باور داشته باشید خیلی چیزها را می‌بازید. اگر خدایی وجود نداشته باشد و شما به خدا اعتقاد داشته باشید؛ یک زندگی بیشتر نیست و شما مجبورید با قواعدی زندگی کنید که خیلی از دلایلش را نمی‌فهمید. بعضی‌هاشان ممکن است اصلا غیرعقلانی و ضدعقلانی باشد و اصلا شاید سبک زندگی مورد علاقه تو نیست. در نتیجه خیلی هم روشن نیست که کسی که به خدا باور دارد اگر خدا وجود نداشته باشد هیچ اتفاقی برای این یک زندگی‌اش نیفتاده باشد و کاملا مطلوب و خوب بوده باشد اما این خدایی که گفته می‌شود – ببینید اینجا یک پیش‌فرض وجود دارد- پیش‌فرض این است که خدایی است که ترجیح می‌دهد انسان ترسو باشد و از روی ترس خدایی را بپرستد تا انسانی که عقلش را به کار می‌گیرد و به این نتیجه می‌رسد که خدا وجود ندارد. فکر می‌کنم این خدا اگر وجود داشته باشد و مبنایش بر خرد و خردمندی باشد، انسانی را که به صورت عقلانی مواضعی را بررسی می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که با شواهد موجود خدایی وجود ندارد باید ترجیح بدهد به انسانی که صرفا از روی ترس که مشخص نیست چه ارزشی می‌تواند داشته باشد کاری را انجام می‌دهد. اما خب بله اگر که ما بعدا متوجه شویم که خدایی وجود داشته باید چه کنیم؟ خب این به نظرم سؤال خیلی خوبی است. ببینید ما وظیفه داریم از عقلانی بودن باورهامان اطمینان حاصل کنیم. هر کس که بررسی شواهد موجود را کامل انجام دهد و موضع متناسب با آن را اتخاذ کند این شخص به لحاظ معرفت‌شناختی قابل سرزنش نیست یعنی کسی نمی‌تواند بیاید به او بگوید تو چرا این باور را داشتی. حتا اگر بعدها با شواهد جدید و بیشتر مشخص شود که موضع او آن زمان اشتباه بوده. چون ما راه  دیگری برای اطمینان حاصل کردن از بقیه باورهامان نداریم. اگر نخواهیم به این اصل پای بند باشیم باید راه را برای خرافه و ترس و بقیه خصوصیات نامطلوبی که می شود برشمرد باز کنیم.

آقای میردامادی یکی از مهم‌ترین یا شاید بگویم عمومی‌ترین استدلال‌هایی که معمولا درمورد خداباوری آورده می‌شود قانون علت و معلول است. اغلب مردم و کسانی که خداباور هستند یا از خداباوری دفاع می‌کنند می‌گویند هیچ چیز همین طوری بی‌علت و فاعل و در نهایت علت‌العلل به وجود نمی‌آید. شما آیا در مورد این استدلال ممکن است بخواهید توضیح بدهید؟

میردامادی: اگر خاطرتان باشد من در ابتدای سخن‌ام گفتم که برخی از دلایل خداباورانه به نظرم قابل دفاع نمی‌آیند و یکی از دلایلی که به نظرم قابل دفاع نمی‌آیند، دلیل شرطی یا عمل‌گرایانه است. دلیل شرطی پاسکال اما به کار نقد خدابی‌اعتنایی می‌آید. یعنی به خدابی‌اعتنایان تصویری را نشان می‌دهد و می‌گوید آقا یا خانم! کسانی هستند که در مورد یک موجودی صحبت می‌کنند که اگر آن موجود باشد ممکن است خیلی در سرنوشت شما اثر بگذارد. در نتیجه به نظر می‌آید که معقول است که به استدلال‌های آنها گوش بدهیم. به تعبیر دیگر، رأی پاسکال «خدااعتناگری» را نشان می‌دهد. اما در مورد دلیل کیهان‌شناختی که اشاره کردید، این دلیل کهنی است. یک ورژن معاصرش «دلیل کیهان‌شناختی کلامی» است و فیلسوفی به نام ویلیام لِین کریگ (William Lane Craig) بیش از بقیه از آن دفاع کرده و به نظر من قانع‌کننده می‌آید. مقدمه اول این است که هرآنچه که حادث است (یعنی نبوده و بعد پدید آمده) علتی دارد. مقدمه دوم می‌گوید که جهان نبوده است و بعد پدید آمده است، پس حادث است. بر این اساس می‌گوید پس جهان علتی دارد. مقدمه چهارم می‌گوید که آنچه که علت این جهان است، ضرورتا بیرون از این جهان است و نمی‌تواند جزوی از این جهان باشد. مقدمه پنجم می‌گوید بر این اساس علت جهان ضرورتا و اساسا جزوی از این جهان نیست. چیزی که اساسا جزوی از این جهان نباشد امر طبیعی نیست، شخص‌وار است و نتیجه نهایی‌ای که گرفته می‌شود این است که جهان واجد علتی است که اساسا فیزیکال نیست و شخص‌وار است. من اکنون قانع شده‌ام که این استدلال می‌تواند از معقولیت خداباوری، به نحو غیرقطعی، دفاع کند.

آقای نوع‌پرست خب زیاد صحبت شده از این که خداباوری به چه درد می‌خورد اما در مورد این که خداناباوری به چه درد می‌خورد و به چه کار ما می‌آید کمتر صحبت شده. شاید بد نباشد که خیلی کوتاه به این پرسش پاسخ بدهید که خداناباوری به چه کار انسان امروز می‌آید و این که اساسا بحث بین این دو گروه و آوردن استدلال‌های عقلانی در دفاع از خداباوری یا خداناباوری به نظرتان می‌تواند یک بحث فیصله‌پذیر باشد در نهایت؟

باقری نوع‌پرست: بعضی از خداناباورها یک سری پاسخ‌هایی داده‌اند در این رابطه که چرا مثلا ما باید خداناباوری را بسط بدهیم یا چرا خداناباوری مطلوب است. مثلا یک عده‌شان گفته‌اند که اگر مفهوم خدا را کنار بگذاریم انسان‌ها متوجه می‌شوند که خودشان به‌تنهایی تعیین‌کننده سرنوشت‌تان هستند و ظلم نخواهند پذیرفت. بعضی‌ها گفته‌اند که اگر مفهوم خدا را کنار بگذاریم ممکن است سلامت روان افزایش پیدا کند. یک استدلال آنارشیستی هست که می‌گوید آزادی واقعی در گرو کنار گذاشتن مفهوم خداست چرا که مادامی که این مفهوم وجود داشته باشد ما طبق تعریف برده و بنده‌ایم و نمی‌توانیم آزاد باشیم. ما انسان‌ها توانایی خردورزی داریم و وظیفه اخلاقی ماست که مطمئن شویم باورهامان عقلانی هستند چون عقلانی زیستن به خودی خودش خوب مطلق است و هیچ ربطی هم به این که چه نتیجه‌ای برای ما خواهد داشت و چه منفعتی نصیب ما خواهد شد ندارد. خردمندانه زیستن و باورهای خردمندانه داشتن به نظر من بزرگ‌ترین دستاوردی است که انسان می‌تواند برای خودش به ارمغان بیاورد. اما این بحث آیا فیصله‌پذیر هست یا نه؟ فکر نمی‌کنم فیصله‌پذیر باشد در عین حال یک بحث‌ بسیار قدیمی است. یعنی از یونان باستان متونی که باقی مانده متن‌های بسیار زیادی در رابطه با این که آیا خدا وجود دارد یا نه وجود داشته ولی این به این معنی نیست که این یکی از آن پرسش‌های فلسفی کهن است پس شاید سؤال بی‌معنی است یا شاید باید سؤال را بگذاریم کنار. من فکر می‌کنم که اگر سیر بحث‌ها را نگاه کنیم کاملا مشخص است که پیشرفت‌های بسیار چشمگیری داشته‌ایم. در این گفت‌وگو باید همچنان باز بماند و طرفین باید همچنان با هم صحبت کنند چون این پرسش، شاید بشود گفت اگر مهم‌ترین نباشد قطعا یکی از مهم‌ترین پرسش‌هاست. وجود یا عدم وجود خدا و اگر وجود داشته باشد ویژگی‌های او و هر کدام از اینها می‌توانند به‌شکل بسیار رادیکالی زندگی ما را تحت تأثیر قرار دهند.

بسیار سپاسگزارم زهیر باقری نوع‌پرست و یاسر میردامادی این هفته در تابو مهمان ما بودید.

.


.

فایل صوتی این مناظره  “خداباوری یا خداناباوری؛ کدام یک عقلانی است؟”

.


.

مناظره یاسر میردامادی و زهیر باقری نوع‌پرست پیرامون عقلانیت باور به خدا

خداباوری یا خداناباوری؛ کدام یک عقلانی است؟

.


.

137 نظر برای “مناظره یاسر میردامادی و زهیر باقری نوع‌پرست پیرامون عقلانیت باور به خدا

  1. مثال معلم وپدرومادر را نمیتوان در ارتباط به پاسخگویی به شرور مطرح کرد پدر ومادر ومعلم مسئول خلق فرزند ودانشاموزشان نیستند فرزندی خلق شده بوجود امده برای داشتن زندگی بهتر مجبور است درس بخواند یا برای درمان مریضی اش مجبور است امپول تزریق نماید خدا بعنوان خالق ویگانه نیروی موثر در خلقت باید ابتدا دلیل عقلانی برای خلقت ارائه نماید وبعد اینکه دلیل عقلانی برای شرور ارائه نماید واینکه شروری که خدا میفرستد باعث نابودی میشود مانند سیل وزلزله و… ولی وقتیکه پدر ومادر فرزند را میبرند و امپول تزریق میکنند برای جلوگیری از مردن است نه اینکه سبب مرگ شوند واگر احیانا دلیل عقلانی خدا برای اعمال خود داشت باید طوری میشد که با عقل بشری که یگانه مرجع تمیز درست از نادرست است همخوانی داشته باشد

    1. از سایت صدانت تشکر دارم برای خاطر مناظره. آقای نوپرست مروری بر کتاب آتییسم نوشته میتونه مکمل بحث بشه، اینجا یک بخشیش رو میارم که به نظرم با بحث ربط داره. کتاب را خودم هم خواندم کتاب خوبیه کاش ترجمه ش کنید. این مناظره میتانه قسمت دومی هم دارا باشه و در اون در موزد مواردی که جاماند بحث بشه

      «ما به تعریفی از خدا نیاز داریم که بر اساس آن خداناباور را تعریف کنیم. در واقع باید دید خداناباور چه تعریفی از خدا را زیر سوال می‌برد. تعریفی که معمولا از خدا زیر سوال می‌رود، خدایی مشترک در ادیان ابراهیمی است که تحت تاثیر افلاطون و ارسطو و فلسفه یونانی تعریف می‌شود. خدایی که هم یک شخص است، هم جسم ندارد. هم همه چیز را می‌داند، هم به همه کارها تواناست و هم خوبی مطلق است. یکی از مشکلاتی که با این تعریف داریم این است که خدا چطور می‌تواند هم یک شخص باشد و هم بدن نداشته باشد. چون تنها مفهومی از شخص که برایمان قابل فهم است – با توجه به جهانی که در آن زندگی می‌کنیم و تجربه‌هایی که داریم – شخصی است که دارای بدن باشد. مشکل دیگر در این تعریفِ خدا این است که نه تنها جهان را ساخته که در آن دخالت هم می‌کند و آن را حفظ می‌کند و مسئول نگهداری آن هم است. بعضی از الهیات‌دانان می‌گویند که خدا هر کاری را می‌تواند انجام دهد مادامی که منطقی باشد، ولی بعضی‌هاشان می‌گویند که خدا می‌تواند کارهایی را انجام دهد که منطق را هم زیر سوال ببرد. مثلا خدا می‌تواند کاری کند که مثلا ۴=۲+۲ نقض بشود.

      خداباوری و خداناباوری هر دو می‌توانند دربرگیرنده تعاریف دیگری از خدا باشند. در دادارباوری باور بر این است که خدایی وجود دارد ولی رابطه شخصی با انسان‌ها ندارد. دادار صرفا جهان را آفریده و آن را به حال خودش واگذار کرده است. دادارباوری نوعی دین عقلانی بود که در عصر روشنگری برخی بدان باور داشتند. شکل دیگری از باور به خدا پنتئیسم است که در این دیدگاه خدا با طبیعت یکی است. استدلال‌های متداول خداناباوران نمی‌توانند دادارباوری یا پنتئیسم را به شکل جدی به چالش بکشند ولی خدای ادیان ابراهیمی را که تحت تاثیر افلاطون و ارسطو هستند، به صورت جدی زیر سوال می‌برند».

      https://www.goodreads.com/review/show/2353810254?book_show_action=false

  2. اصلا این اراده ازاد به چه کارمان میاید ؟ ما را مجبور به اختیار کردند! مارا در وضعیتی ناخواسته قرار میدهند که جبر تاریخ وجبر محیط بر ما وارد میکند بعد ما مجبور به انتخاب هستیم واین اراده ازاد اتفاقا فساد انگیز است اینهمه مظالم و فساد ودردورنج انسانی حاصل همین اراد واختیار است که در محیطی جبری وناخواسته بر انسان تحمیل میشود انسان که در اختیار وانتخاب از بینهایت قدرت انتخاب برخوردار نیست همیشه انتخاب انسان محدود است اینکه شما در چه زمانی ومکانی بدنیا امده باشید دست خودتان نیست به شما تحمیل میشود اینکه در چه موقعیت خانوادگی واقتصادی واموزشی هم باشید دست خودتان نیست این ازادی وقدرت انتخاب مانند انست که به یک محکوم به اعدام بگویند شما مجازید انتخاب کنید که با طناب دار بمیرید تا تیربارانتان کنند ویا با صندلی الکتریکی بمیرید ویا به شما سم بخورانند در هر حال شما محکوم به مرگ هستید اینکه اصل خلقتمان جبریست ودست خودمان نیست واینکه در چه زمانی از تاریخ بدنیا بیاییم وبا چه حکومتی وچه فرهنگی امیزش داشته باشیم هم جبریست خانواده وموقعیت اقتصادی وطبقه اقتصادی و موقعیت فرهنگی و… همه تحمیلی است حالا شما بیا واراه واختیار داشته باش این اراده واختیار به چه دردی میخورد ؟ جز اینکه فساد انگیز باشد

  3. اینکه جهان نبوده بعدا امده پس حادث است باید اثبات شود بر چه اساسی شما میگویید جهان نبوده بعدا امده من میگویم جهان قدیم است حادث نیست اگر جهان حادث است وقبلا نبوده پس خدا قبلا چکار میکرده ؟چطور فیض میرسانده ؟ چطور خود را میشناسانده ؟ نکند خدا حوصله اش سررفته گفت بروم جهانی خلق کنمتا خود را بشناسانم !اینکه باید علتی داشته باشد بر چه اساس است وچرا باید ان علت بیرون از او باشد دراین میانه سنخیت علت ومعلول چه میشود ؟ از هر علتی هرمعلولی که صادر نمیشود وخدا سنخیتی با جهان هستی ندارد که از او صادر شود اینها هیچکدام نمیتواند بعنوان دلیل عقلانی مطرح شود اگر اینطور بخواهیم استدلال کنیم متقابلا هم میشود
    ماده نه خلق میشود ونه نابود میگردد بلکه از صورتی به صورتی تبدیل میگردد وهمواره مقدار نیروی حاصل ازان در جهان ثابت است کاغذی را اتش بزنید خاکسترش را برباد دهید ذره ای از نیروی موجود درکاغذ کم نمیشود وتا ابد پابرجاست وهرچیز که ابدی باشد لاجرم ازلی هم هست وهرچه که ابدیست وازلیست قائم به ذات است پس خودش خدای خود است ونیازی به خدای دیگری ندارد
    میبینید اگر بنا بر این مدل استدلال کردن باشد متقابل انهم وجود دارد

      1. قدیم بودن جهان را علم به ما میگوید قانون بقای ماده میگوید همان علمی که علت ومعلول را به ان میچسبانید هر دو قوانینی علمی وبراساس استقرا هستند

        1. تا کنون سخنان غیر منطبق بر منابع در حوزه فلسفه بیان می کردید بدون منبع بدون مرجع در ضمن از اختلاف آراء آگاه نبودید حال سخن در سطح عوام را به حوزه ای دیگر یعنی علم کشاندید. پرسونیفیکیشن از خطاهای رایج میان افراد عامی است. فرق بین علم تجربی و فرضیات بسیار نامحتمل شاز را که دیگر بایست بدانید!

        2. آقای حجت جانان
          این آقای علم و این طور هست اینطور نیست فلسفه این را می گوید حوزه آن را می گوید دل و خواسته شماست.
          شما هر چه دلتان می پسندد را بیان ی کتنید و سر جمله علم یا فلسفه، یا … هر چه لازم باشد می گذارید.
          البته این روش شما برای آگاه شده از فلسفه، نظریات علمی هم برای افرادی که حوصله دانشگاه رفتن را ندارند هم روشی است برای خودش.
          اما حس می کنم علاقمند به اظهار نظر و در درجه دوم فرا گیری هستید. بدانید که برای فرا گیری این دیسیپلین ها نمی شود از طریق کامنت باکس پیش رفت. کاملا مشهود بود که فلسفه نخوانده اید اما با خواندن نظرات کم کم اصطلاحات را سعی می کنید از دیگران فرا بگیرید و به افراد جدید بگویید! فراگیری استخوان خورد کردن نیاز دارد بایست زحمت کشید

  4. اعتقاد به این که جهان خود بنیاد است و این که به هیچ عامل فراطبیعی نیاز نداره و در واقع خودش خداست بیسار معقولتر از فرض یک موجود فراطبیعی هستش که هیچ تصوری از اون نداریم به نظرم خدا و در راس اون خدای ادیان ابراهیمی یک مفهوم متناقض هست چون دارای صفات مختلف مانند قادر مطلق عالم ملق و خیر خواه مطلق هست که با هم در تضاد هستند
    http://new-philosophy.ir/?p=861

    1. با این موضع علم هم کنار گذاشته می شود. روش علم نظریه پردازی و تبیین جهان است و از فهم عقلی ما از مشاهدات برای تبیین عالم کمک می گیرد. وجود تمایز میان خداوند و جهان مشاهدتی کاملا عقلانی است. ادعای شما مبنای فیزیکالیستی دارد که موضعی ناموفق در تبیین جهان لست. در حالی که فرض وجود خدا تبیینی موفق از سازو کار جهان ارائه می دهدو در تبیین ما تسلسل نمی اورد در صورتی که موضع شما منجر به تسلسل می شود و به همین علت غیر ممکن است.
      شما بایست تبیینی موفق که رقیب فرض وجود خداست ارائه کنید . این در حالی است که قادر به انجام این کار نیستید.

      1. این همه پدیده رو پس چی توضیح داده چگونگی تشکیل حیات و تشکیل عناصر موجود در کیهان رو آیا علم تو ضیح داده و یا دین از یک آخوند اگه بپرسی که ستارگان چگونه تشکیل شده میگه که ما چه بدونیم خدا آفریده این جامعت خداباور هر سوالی که از شون بپرسی زود یک خدا به هش اضافه میکنند بعداً میگن خدا بهترین توضیح برای جهان هستش این جماعت آخوند، خاخام ، کیششیش و راهب که ادعاشون گوش فلک رو کر کرده و میگن که به دریاهای علم بی نهایت و به عوالم نادیدنی متصل هستند تا دویست سال پیش حتی تر کیب شیمیایی آب رو نمی دونستند به نظرم خدا مبهم ترین مفهوم بشری هست موجودی که زبون نداره چگونه با بشر سخن میگه موجودی که اندام مادی نداره چگونه باعث بروز پدیده های طبیعی مثل باران میشه حالا جالب اینجاست که خدا همه جا هست در داخل تمام سنگ ها در بدن موجودات در هوا هست ولی هیچ کدوم این ها نیست هیچ توافقی در ماهیت خدا وجود نداره زمانی که می خوایی مفهوم خدا رو تحلیل کنی و در واقع دارای مشت خداباوران رو رو میشه زود میگن که در ذات خدا نباید تفکر کرد

        1. تبیین شما از عالم چیست؟
          دوم، شما موضع فرد عصبانی را گفتید اما موضع روحانی این که شما فرمودید نیست.
          سوم، به غیر از تحریف شما demarcation را هم رعایت نکردید. دین در باب الهیات سخن می گوید . ادعای دین الهیات است نه حل مسأله کلاس سوم ریاضی!
          شما همه چیز را ترکیب کردید و در سطح مطالب منتشر شده برای عموم خود رو راضی کردید. دین یک حوزه سخن است پارتیکل فیزیکس حوزه ای دیگر. رابطه دین و جهان خود مبحثی مفصل است. با ارائه فحاشی به دو تا آخوند که نگاه شما توجیه نمی شود.

        2. پاسخ بیژن ایرانی .
          شما فرمودید یک آخوند می گوید نمی دانم برعکس شما بیژن و حجت جانان که هر سئوالی از شما شود بدون استثناء می دانید و جواب می دهید!!!فیزیک، فلسفه، فلسفه علم، فلسفه تحلیلی، مسائل حوزوی، نتیجه همه این ها ، مقایسه همگی و ارائه یک خطی نتیجه در کامنت باکس !!!

      2. شما نمیداند تسلسل چیست این چه ربطی به تسلسل دارد ماده از درون میجوشد خود تنظیم است نه خلق میشود ونه نابود میگرددواز صورتی به صورتی تبدیل میشود وذات ماده همچنان ثابت وپابرجاست وتغییری نمیکند وحتی ذره ای از ان کم نمیشود در ضمن یادتان نرود که حتی خدا باور نیز در این گفتگو اذعان دارد که خدا قابل اثبات قطعی ویقینی نیست

          1. مثال کاغذی را که بسوزانید وخاکسترش را باد دهید را اوردم مثل اینکه دقت نمیکنید قانون بقا ماده اثبات شده است البته به طریق استقرایی چون قانونی علمی است همانطور که علت ومعلول علمی واستقرایی است وهیچکدام معرفت یقینی ایجاد نمیکنند

        1. ماده از درون می جوشد؟ خود تنظیم است ؟ قبلا سخن شما در جایگاه شرودینگر و بور را شنیدیم حال نظریات شما در حوزه استروفیزیکس می شنویم. آریالای حجت جانان شما که دارید می فرمایید ادامه بدهید و نظریه سوپر استرینگ را هم اصلاح بفرمایید. حوزه علمیه، فلسفه، فلسفه علم، فیزیک، استروفیزیکس حوزه هایی است که شما تاکنون در آن اظهار نظر فرمودید!

      1. فیزیک هم جدای از طبیعت نیست و علم مطالعه ساختار مفهومی ذهن هست وجه تسمیه کتاب متافیزیک ارسطو این هست که این علم بعد از فیزیک قرار میگیرد یعنی یک علم در جه دوم هست بالطبع کسی که فیزیک نداند متافیزک هم نمی داند خود ارسطو اشراف کامل به علوم زمان خودش داشت در قرن بیستم هم بزرگترین
        متافیزیسین های تحلیلی هم به تاثیر گسترده علم تجربی بر قواعد منطق و ریاضی اذعان کردنند مثلا کریپکی می گویید که امور ضروری پسینی هستند یعنی با تجربه تصدیق و یا حتی نفی میشن
        موضع من فیزیکالیستی هست بنظرم اون چیزی که به عنوان خدا نام می برید همین ذرات بنیادی هستند که قابل تجزیه به ذرات دیگری نیستند در واقع احتیاجی برای مداخله یک نیروی فراطبیعی نیست

    2. پاسخ بیژن
      اگر صفات ماده را داشته باشد آن گاه مانند ماده نیازمند تبیینی مشابه خواهد بود. خلقت جهان از عدم و باور به خدا موفق است و برای مسأله تبیین عقلانی ارائه می کند آن هم بدون اشکال نظریه شما که هویت تبیین خواه نخست در آن انکار می شود و ناچار بعلت ضعف موضع ناچار تن به تناقض می دهد.

      1. اتفاقا باید به عرضتون برسون بر خلاف جهان ماکروسکوپیک که پدیده ها رفتار خطی دارند در حوزه کوانتم ذرات بنیادی رفتاری به کلی متفاوت و غیر خطی دارند و اصل عدم قطعیت بر این حوزه حاکم هست مثلا الکترون هم می تواند به شکل موج باشد و هم ذره یعنی دو ویژگی مختلف را هم زمان دارا هست منطق دانی به نام کواین ادعا کرده برای ساده سازی مکانیک کوانتوم می توان در قاعده امتناع اجتماع نقیضین بازنگری کرد

          1. ربطش به این هست که ذرات زیر اتمی بنیاد ماده هست و خودشون اشیای صلب هستند که بدون فرض وجود آنها وجود عالم ناممکن هست

  5. جدا از بحث اراده که گفتن چون اراده داده نمیتونسته بگه شر انجام نده و اراده زیر سوال میرفت..فرض کنیم که خدایی وجود نداشته و عالم خود بنیاد هست اونوقت جواب خدا ناباوران برای ظلم و ستم و شرارت و مظلوم واقع شدن موجودات و انسانها و خیلی از چیزایی که میبینیم و میگیم چرا خدا میبینه و کاری نمیکنه چیه؟فرض بر اینکه اصلا خدایی نیست پس این شرارت و بدی دلیلش و جوابش چیه و چطور میشه عدالت رو برقرار کرد..اینکه بگیم خدا چرا میبینه و کمک نمیکنه خدا ناباوری نیس اتفاقا خداباوریه و از خدا انتظار کمک داریم و در یاس به سر میبریم..خدا ناباوری یعنی جواب ظلم و ستم و شرارت موجود رو بدون اینکه اسم خدارو بیاریم بگیم و دنبال دلیل و درمان باشیم

  6. از طرفی دیدگاه خدا باوران برای بهشت و جهنم هم جای سوال داره..اراده ای که به انسان داده شده طبق جبر بوده..جبر زمان و مکان و موقعیت جغرافیایی و سطح شعور و فرهنگ و امکانات خونواده ای که متولد شده..کسی که تو شرایط بد بزرگ شده و فقر مالی و تربیتی داشته و شاید خطا کار هم شده به خاطر شرایطش..ولی کسی که بهره هوشی بیشتر داشته یا امکانات و خونواده و محل زندگی بهتر و آدم پابند به اخلاقی شده مثلا که البته هر دو حالت استثنا هم دارن..که تو شرایط خوب مثلا بد بار بیاد..ولی در حالت کلی نگا کنیم..جبر بوده و انتخاب و اراده داده شده..این جبر خودش اراده رو زیر سوال نمیبره؟بهشت و جهنم طبق این اراده آیا درسته؟

    1. خدا خودش فرموده هر کس به اندازه وسع و سعیش مورد قضاوت قرار میگیره
      تک تک کامنتها را می‌خوانم می‌بینم قرآن پاسخشان را داده. استدعا دارم از همه یک بار قرآن را بخوانند تمام این پرسش ها پاسخ داده شده بیهوده درگیر فلسفه نشوید. برای همه‌مان دعا می‌کنم عاقبت بخیر شویم.

  7. چرا سخنان جناب میردامادی غلط است ؟

    توضیحات جناب حجت جانان به اندازه کافی روشن و گویا بود . من نیز سعی میکنم همان توضیحات را با تعابیر دیگری موکد کنم .

    ۱- غلط بودن اتکاء به اختیار برای توجیه شرور : اولا که شرور اخلاقی چه ربطی به بلایای طبیعی دارد ؟ شرور طبیعی چگونه توجیه میشود ؟ دوما که افسانه اختیار بیش از حد خنده دار و مضحک است . بعنوان مثال اگر ژن جناب یزید ( نه یزید واقعی بلکه یزید اسطوره ای ) همان ژن جنابان حسنین بود ، و اگر پدر و مادر جناب یزید ، علی و فاطمه بودند ، جناب یزید قطعا محکوم اینهمه لعن و نفرین نبود . شاید و شاید چیزکی بنام اختیار وجود داشته باشد ، ولی بدون کمترین شک و تردیدی ( و بلکه با قطعیت تام ) سلسله عوامل منتهی به یک تصمیم ، جبر مطلق است . “اختیار” بلامصداق ترین مفهومی است که بشریت ابداع کرده .

    – سوما ترکیب برهان اختیار و برهان ” شر قلیل برای خیر کثیر ” از بن و اساس ، واجد یک پیشفرض ” محال ” ( محال فلسفی – کلامی ) است . پیشفرض جناب میردامادی اینست که مفهومی بنام ” خیر کثیر ” مفهومی ممکن و معقول است . حال آنکه ” خیر کثیر ” مفهومی محال است . چرا ؟ چون که جناب خدا علی الفرض خیر مطلق و کمال مطلق است . وقتی جناب خدا خیر مطلق و کمال مطلق است ، سخن از کمال و خیر زدن چه محلی از اعراب دارد ؟ این ادعا چیزی نیست مگر به سخره گرفتن منطق و عقلانیت . فرض کنید تمام انسانهای کره زمین بشوند جناب علی ع . حال سوال اینست : ایا کمال واقعی ای رخ داده ؟ اظهر من الشمس است که نه ! چرا که علی الفرض ( فرض خداباوران ) جناب خدا اکمل الکاملین است . پس دیگر کمال چه ، خیر چه ؟ چه تمام انسانها بشوند یزید و چه بشوند علی ع ، فرقی برای یک جهان واجد خدا ( و درستتر : خدا ) ندارد .

    ۲- عدم قدرت برهان اختیار برای اثبات خدا : برهان شر یک برهان ایجابی بی پاسخ است ، ولی برهان اختیار یک برهان دفاعی سلبی است . یعنی چی ؟ یعنی حتا اگر برهان اختیار بتواند برهان شر را ابطال کند ، قدرت اثبات خدا را ندارد . صرفا میتواند ادعا کند : اگر خدایی وجود داشته باشد ، شرور تناقضی با وجود خدا ندارد . حال انکه هم مفهوم اختیار ، به سخره گرفتن بدیهیات ژنتیک ( و روانشناسی و جامعه شناسی ) است ، و هم مفهوم خیر کثیر متضمن به سخره گرفتن بدیهیات و مسلمات فلسفی – کلامی ( خود خداباوران ) .

    ۳- همچون همیشه تکرار میکنم خدای روکاغذی و استدلالی به مویی بند است و به درد نمیخورد . دست از سر خدا بردارید . حتا اگر خدا وجود داشته باشد ، در ملکوت استغنایش اسوده غنوده است . به انسان بپردازید و به رنجهایش . و دریغا که مهمترین درد انسان معنویت است و هیچ چیز جز خدا ( مطلق ) توانایی رفع این نیاز را ندارد . اونامونو گفته ( نقل به مضمون ) : ” حتا اگر خدایی نباشد ، باید او را بیافرینیم ” . ما به یک مطلق نیازمندیم ( نیاز روانشناختی ) . جایی خواندم ( العهده علی الروای ) غزالی نیز بر ایمان بی شک و شبهه و ساده پیرزنان نیشابور حسرت میخورده . حکایت ما نیز چنین است . ندانمگرایی حسرتمند .

    – کافر کسی نیست که میگوید خدایی نیست . کافر کسی است که میگوید ایکاش خدایی نباشد . اونامونو

  8. خیلی از شرور در عالم هم دست انسان نیست مثلا یک گرگ برای اینکه یک روز بیشتر زنده بمونه باید که یک آهو رو بکشه و بخوره اصلا شر در ذات و بنیاد این عالم وجود داره چون که جهان اضداد هستش و اشیای مختلف وجود داره که بعضی از اون ها با هم منافات دارن و هویت هر کدومشون در تضاد با دیگری تعریف می شه به نظرم اگه جهانی باشه که تو اون شر نباشه به نظرم تنها باید که یک موجود برای همیشه وجود داشته باشه در غیر این صورت تکثر باعث شر میشه

  9. باز را چنگال گنجشکان بیازردن چراست
    شیر را برگو که اهوی حزین خوردن چراست
    زنده گر سازی پس از این زندگی مردن چراست
    خلق را درگیتی اوردن سپس بردن چراست
    اصل خلقت جهان زیر سوال است که این جهان اضداد پر از شرور چرا افریده شد ؟ چه خیری در خلقت انسان ودیگر موجودات بود که متحمل اینهمه درد ورنج شوند

      1. شما بسیار پررو هستید وادب ندارید خلقت من وبقیه انسانها وجهان هستی همه وهمه از نطر من غیر عقلانیست شما اگر دلیلی وهدفی برای خلقت میشناسید ارائه دهید وگرنه خموش باشید

        1. شما معنی زامبی را نمی دانید وگرنه ناراحت نمی شدید. با نسبت دادن شما هم کسی بی ادب نمی شود. این تنها همان خصلتهای شما در ابتدا ورود به این فضا را باز یادآوری می کند که کم کم متعادل شد.مثلا سخن گفتن به شیوه دعوای توی تاکسی و فحش و بد بیراه گفتن به مخاطب!
          ۲٫
          دستور شما به حرف نزدن
          اگر جای شما بودم نگاهی و اندیشه ای بر می گزیدم که من را عمیق تر و دارای تحمل بیشتر می کرد.
          ۳٫
          در مورد هدف خلقت هم باز شما دچار عدم دقت شدید. خلقت اصطلاحی است در دیسکورس ادیان. وقتی بفرمایید هدف خلقت چیست یعنی ر چارچوب دین سخن می فرمایید پس دین را قبول دارید. اگر دین را قبول داشته باشید هدف خلقت بر اساس مسیحیت نیل به redumption و فلاح است با پاک شدن از اوریجینال سین.
          در اسلام باز نیل به رستگاری است از طریق عبادت خدا، خدمت به خلق، راستگویی، کمک به نیازمندان، احترام به پدر و مادر ، خدمت به خق و غیره
          و ادیان دیگر که شباهت زیادی به اسلام و مسیحیت در کلام و لی نه در تفسیر دارند.
          شما بعنوان یک ملحد طبعا زندگی بی هدفی دارید. دیگر سئوال برای چه؟ زندگی که پوچ است؟ چرا اینقدر هیجان؟ رفتار شما با نگاه شما ناسازگار است.

          1. شما فقط قصد تخریب دارید؛ بحث را به حاشیه میکشانید. ملحد بودن ربطی به هدفمند بودن جهان ندارد اتفاقا یکی از مطالب مهمی که یک دیندار باید برای یک ملحد پاسخگو باشد هدفمند بودن خلقت است اینکه برای رسیدن به رستگاری است دیدگاه شما بیشتر شبیه جوک است تا اینکه بعنوان یک نظر پذیرفته شود کسیکه هنوز خلق نشده چه نیازی به رستگاری دارد ؟ رستگاری زمانی معنا میدهد که یک فرد خلق شده ودچار زندگی گشته سپس میگویند از این راه برو تا رستگار شوی ! موجودی که هنوز خلق نشده نیازی به رستگاری ندارد.
            مهمترین عامل الحاد همین پوچ بودن زندگی است البته شما که این مطالب برایتان فهمیدنش سنگین است اگر دین بتواند جواب همین سوال را بدهد اگر خدا مورد ادعای شما میتوانست فلسفه خلقت را با عقل انسان همگن میکرد طوری که خلقت عقلانی مینمود جلوی اکثریت الحاد گرفته میشد یکی از اساسی ترین عامل الحاد همین پوچی دنیا وزندگیست.

          2. حجت جان باز لحن بحث تاکسی را بخود گرفتی!
            ربط بسیار روشن است با وجود الحاد غایتمندی بی معنا می شود.
            در ضمن بر خلاف شما که همین جا کمی از فحاشی تان به افراد به جرم عدم درک نابغه بودن شما و نظریهای چهل تکه که از صفحات دیگر از مخالفین فراگرفتید و به دیگران تحویل دادید قطعا و حتما نه این مطلب بلکه ساده تر از این هم برای من غامض و سنگین است.
            این چیزی که شما با تصور تخریب فرمودید عزیز من البفبای فرا گیری است که شما آن را ضعف می پندارید.
            آقای حجت جانان وقتی دیدم کمی از توهین ها و پرخاش شما با فراگیری از دیگران کاسته شد به شما عرض کردم که خوب راهی است برای شماادامه دهید. اما محضر شما بگویم که این ادعای شما در همه زمینه ها (مسائل حوزوی، فلسفه غرب، فلسفه تحلیلی،دین، فلسفه دین، تاریخ اسلام، …، جامعه غرب، لیبرالیسم، وووووو…بینهایت مسائل دیگر برای مخاطبین این فضا قابل مشاهده است . اما شما متوجه اش نیستید. شما یک خط بدون اشتباه ندارید و چون متجه نیستید ادعا بزرگتر و بزرگتر هم می کنید. بیسوادی و بی حرمتی هم حدی دارد. و سخن گفتن در جمع افرادی که شما تحصیلاتی در این زمینه ندارید برای شما فایده ای ندارد.

  10. دوستان چرا خودمون رو فریب می دیم آیا این صفاتی که ادیان ابراهمیی از خدا ارائه می کنند حقیقتا صادق هست مثلا خدایی که اینقدر ادعای های کلان دارد چرا یکبار خودش رو نشون نمیده و معرفی نمیکنه تا همه مردم جهان همون طور که به وجود خورشید زمین و خودشون باور دارن وجودش رو بپذیرند چرا فقط توسط باورمندان او سخن میگه مثلا شما یه نفر رو صدا بزنی فورن جواب میده اما هر چه قدر خدا رو صدا بزنی هیچ صدایی نمی شنوی که بگه من خدا هستم میگن که خدا خیر خواه مطلق هست اما درد و رنجی که حیوانات میکشند رو شقی ترین اشقیا هم روا نمی دارند به قول عبدالکریم سروش خدا رحم و مروت نداره من خودم باغدار هستم امسال تمام محصول باغات ما و اهالی منطقه بر اثر سرمازدگی از بین رفت بسیاری از مردم چشم امیدشون به یه تیکه باغشون بود آیا هیچ جنایت کاری راضی به این کار میشه از یک آخوند اگه بپرسی میگه که حکمت خدا رو کسی در ک نمی کنه آخه اگه حکمتش رو نمی دو نی از کجا میدو نی که اعمالش حکیمانه حالا افراد مذهبی به یه تناقض تو زندگی شون رسیدن و نمی دو نن که آب و هوا هیچ ربطی به خوبی و بدی و حلال و حروم نداره به نظرم اون خدایی که ادیان معرفی می کنند ساخته ذهن انسان هست و خدای حقیقی به کلی متفاوت از اون چیزی هست که میگن اون خدا در برابر اعمال اخلاقی خنثی هست

    1. پاسخ بیژن ایرانی
      شما معنی واژه خدا را تحریف می کنید و بعد به آن حمله می کنید. بله سخن شما در مورد b درست است. اما ما در مورد a قرار بود سخن بگوییم
      .شما وفادار به متن مورد مطالعه نیستید. وقتی وفادار به متن نباشید هر چی دلتون خواست می تونید به متن تحریف شده مسبت بدید و به آن بد و بیراه بگویید. مثلاً بگویید چقدر بی معنی است. خدا می تواند راست یا دروغ باشد . خدا می تواند ساخته ذهن معیوب من باشد . قبول. با روشی ریاضیاتی اینها احتمالات است.قبول.
      اما موضع شما اشکالی کوچک دارد> شما خدا را بنا به تعریف در نظر نگرفتید. چرا ماشین من با من صحبت نمی کند. خوب بخاطر این که بنا به تعریف ماشین برای حمل و نقل است نه برای درددل کردن!
      ممکن است شما بفرمایید خود تعریف خدا مهمل یا غیر ممکن است . خوب این حرفی است دیگر. که شما نزده اید.
      پاسخ قسمت ۲
      اگر از یک آخوند بپرسی! یک در syntax یک واژه indefiniteغیر مشخص و یا نکره است. چرا اسم اون آخوند را نمی آوردید؟
      اصولا چرا با کلامی محترمانه موضع این قشر مورد بغض خود را افشا نمی فرمایید؟
      وقتی از یک فرد فرضی سخن بگویید راه برای نسبت دادن ذهنیات منفی که دانشگاه و یا رسانه های مخالف که از ابتدا ذهن شما را محاصره کرده و اجازه شناخت روحانیت را به شما نمی دهد بسته می شود.
      سئوالی که از جامعه روشنفکر، دانشگاهی، تحصیلکرده، فهیم، اهل تعمق در ذهن پدید می آید این است که چرا روشنفکر(ترمی که در خود توهین به دیگران را مخفی کرده زیرا دیگران را کوته فکر معرفی می کند) قادر به کسب موفقتی بیش از این قشر کم سواد کم فهم کوته بین متعصب ووو نبوده و نیست؟ چرا هر روشنفکری را از نزدیک می شناسی دعوایش را با این و یا آن دانشجو شاهد خواهی بود ؟ چرا بیش از انگیزه نمره گرفتن افراد ا به آن ها جذب نمی کند؟ چرا چیزی بیش از حداکثر شناخته شدن و خودنمایی کردن در دل مخاطبان نیست؟

    2. از بین رفتن باغ را به جنایت تشبیه ربط می دهید خدا کمی انصافتون بده. این غلوهای محافل فلسفی واقعا دل را آشوب می کند. واقعا آقای بیژن چطور با این نگاه های بدبینانه و سیاه انگارانه از زندگی روز را به شب می رسانی؟ اینطوری که باید یک شبه دست به خود کشی بزنی!

      1. پذیرش واقعیت سخت هست زندگی به همین سیاهی هست که میگی بخاطر همین هست که انسان ها اسطوره ها و افسانه های خیال انگیز که اون ها رو تخدیر و بی حس میکنه رو به حقایق اضطراب آور علمی ترجیح میدن

  11. یا حق
    سپاس خداوندی که چشمها از دیدن او نابینا، عقلها در شناخت ذات و صفاتش متحیر و قلبها به سویش مشتاق است.اگر می خواهید با چشم سر و مشاهده و تجربه او را ببینید که آب در هاون کوبیدن است، چراکه اگر به حس درآید دیگر خدا نیست بلکه بخشی از عالم طبیعت است نه خالق آن، پس دو ابزار برای شناخت او وجود دارد یکی عقل و دیگری قلب و دل. عقل را نیز یا از راه معلول به علت و دیدن اثر و پی به مؤثر بردن است مثل برهان نظم و هدایت و …که این در حد خود فاعلی را اثبات می کند که در حد فعل خود از علم و حکمت و برخی صفات دیگر بهره مند است، و یا از راه تحلیل احکام وجود و براهین فلسفی بدون نیاز به رجوع به عالم طبیعت؛ همانند برهان صدیقین، امکان وحوب و …که این نوع برهان با توجه به اتکاء به اصول بدیهی عقلی کاملاً محکم و خلل ناپذیر است. البته این نوع براهین نیز از دریچه مفاهیم کلی به آن حقیقت اشاره می کنند(اشاره عقلی) به این معنی که شما به صورت قطع به وجود چنین حقیقتی با چنین صفاتی علم پیدا می کنی و نبود آن را محال عقلی می دانی، ولی با این معرفت عقلی باز انس و ارتباط با خود آن حقیقت پیدا نمی کنی. (مثلاً هیچگاه مفهوم و صورت عقلی آتش آثار خود آتش را ندارد و گرمابخش وجود انسان نیست هرچند به نحو کامل و صد در صد از آن حکایت کند) پس این معرفت با اینکه انسان از آن بی نیاز نیست ولی کافی نیست. اما معرفتی که به انسان انس و شوق و حیات و نشاط می دهد و به او تعالی می بخشد معرفت حضوری و قلبی است که ریشه در فطرت خداجو و خداخواه انسان دارد. فطرتی که زیر خروارها خاک جهل و هوس و غفلت گرفتار شده دادرسی می طلبد.
    اگر انسان شمه ای از لذت این عشق و انس را بچشد دیگر به هیچ لذت و عشق دیگری بها نمی دهد، حتی گاه ترک آن لذت ها خود بالاترین لذت ها می شود تا چه رسد به خود لذت انس و محبت حق. به قول ملای رومی:
    اگر لذت ترک لذت بدانی دگر شهوت نفس لذت نخوانی
    دوست خوب من که مشتاقانه به دنبال نفی و انکار او هستی:
    پیداکردن او و اثبات و شناختش برای خود ماست نه برای او. چرا که او اوست و هست چه نفیش کنی چه اثباتش. اهمیت اثبات او برای این است که معنا بخش به حیات ما، جهت دهنده و غایت آن است و اگر او را نیابیم نه معنایی برای زندگی می یابیم نه غایتی و نه راهی به سوی آن.
    لذا این حرف نیز که خدای حق غیر از از خدای ادیان است نیز بیراهه ای بیش نیست. چرا که از راهی مطمأن و رهایی بخش بینیاز نیستیم.
    اما نکته ای در باب شرور:
    اولاً شر مطلق و وجودی در هستی نیست این شرور که ما و شما می بینیم نسبی هستند و همین شرور نسبی:
    یا علتش ما انسانها هستیم چرا به گردن دیگری می اندازیم. و شر انسان نه تنها دامن خود که دامن دیگران و حتی غیر انسان و طبیعت را می گیرد.
    یا اقتضاء محدودیت عالم دنیاست که در فلسفه های شرق و غرب کاملاً روشن است.
    و البته همه این شرور در عین ضررها برکات و خیرات بیشماری برای انسانها دارند اگر به چشم عبرت به آنها بنگریم.
    با آرزوی حال خوب برای همه

  12. اقای روزبه اگر گمان میکنید دلایل عقلی برای اثبات خدا دارید چرا مستقیما وارد گفتگو نمیشوید برهان صدیقین ویا … را طرح کنید تا روی ان بحث شود ویا اینکه میگویید که شرور وجودی نیستند اینها را مستقیما ورود کنید وبه بحث گذاشته ازموضع خودتان دفاع کنید این نمیشود که شما مطالبی را شنیده باشید وبدون انکه نقاط ضعف وقوت انرا بررسی کنید دربست انرا بپذیرید وبه دیگران هم توصیه کنید این عمل برخورد شعاری با قضیه است اگر گمان میکنید درمبحث شرور ویا اثبات خدا دلایل محکمی در دست دارید ما گوش شنوا داریم انرا به بحث بگذارید تا نظر دیگران را هم داشته باشید
    واما اینکه گمان کنید که خداباوری زندگی انسان را هدفمند میکند وبپندارید که برای لذت گرایی دیگران انکار خدا میکنند و…. این نگاه . نگاه درستی نیست اولا که خدا . خدای بی ازاری نیست این خدا در ادامه اش احکام وقوانین وشریعت است که جان ومال وهویت وشخصیت وتفکر انسان را دربست دراختیار میگیرد ثانیا بلی خداباوری زندگی انسان را هدفمند میکند ولی انساندوستی واخلاقی زندگی کردن هم زندگی انسان را هدفمند میکند
    انچه که شما ودیگر دوستان باید به ان توجه داشته باشید اینست که وقتیکه ما میگوییم هدف خلقت چیست ؟ ویا اینکه زندگی وجهان هستی وخلقت پوچ وبی معناست این مطلب را مراد میکنیم که از ابتدا خلقت بی معنا وبی دلیل بوده ولی انچه شما میگویید هدف پس از خلقت است درواقع ما میگوییم هدف خلقت چیست ولی شما هدف پس از خلقت را درنظر میگیرید که رستگاری و… را به بعنوان هدف درنظر میگیرید وگرنه همانطور که پس از خلقت دین میتواند انگیزه دهد زن وفرزند و خانواده وکاروشغل و موقعیت اجتماعی و …. همه اینها میتواند به زندگی معنا بخشد ولی انکه خلقت را پوچ میداند به مطلب بزرگتری نظر انداخته ریشه ای تر نگاه کرده از ابتدا را مورد نظر دارد همه این امدن ورفتن ها و رنج ها و ظلمها و تلاش وکوشش های بی ثمر برای چیست ؟ نتیجتا اینکه هدف خلقت با هدف پس از خلقت تفاوت بسیار دارد

  13. جناب روزبه گرامی متاسفانه شما تکرار مکررات فرموده ا ید و منهم مجبورم تکرار مکررات کنم . اشکالات من به حرفهای شما اینهاست :

    ۱- فرموده اید ” خدا معنابخش به زندگی است ” . بنده فعلا اصلا کاری به غیر قابل اثبات بودن خدا ( و بلکه قابلیت نفی خدا ) ندارم . سوال من اینست که ” معنابخشی جناب خدا ” چیست ؟ لطفا ذوق ورزی نکنید . جواب تحلیلی بدهید . بگذارید مثال بزنم :
    -یکی از وجوه معنا بخشی جنس مونث برای جنس مذکر تحریک نیاز جنسی است .
    – تحریک ( معنابخشی ) انسانهای رنجمند ، تحریک حس شفقت ورزی و ایثار است .
    – پول برای خیلی ها محرک است . وجوه تحریکی پول متفاوت است . از فخرفروشی و شهرت گرفته تا وجوه عدیده دیگر .

    – حالا سوال اینست که معنابخشی جناب خدا ، دقیقا چیست ؟ باز هم تاکید میکنم من پاسخ تحلیلی میخواهم نه تذوقات ادبی . جناب خدا ( صرفنظر از غیر قابل اثبات بودنش ) مطلقا فاقد معنادهی به زندگی است . مگر بصورت متوهمانه و جاهلانه .

    ۲- فرموده اید : ” ابزار شناخت خدا عقل و قلب است ” . چیزی به نام قلب به عنوان منبع شناخت وجود ندارد . احساسات زیباشناختی و اخلاقیات ، همگی در مغز ما جای دارند . حتا اگر مسامحتا قلب را به عنوان منبع شناخت بپذیریم ، ملاکی جهت ” راستی ازمایی ” نیازمندیم . چرا که مثلا قلب من میگوید خدایی وجود ندارد . قلب جناب ابن عربی میگوید شیعیان خوک هستند . قلب جناب ملاصدرا میگوید زنان حیوان هستند . قلب جناب داعش میگوید باید شیعیان را سر برید .

    – اشکال دیگر آنست که مسیر وصول به شناخت قلبی چیست ؟ ایا مسیر مشخصی دارد ؟ پاسخ معلوم است ! پاسخ این سوال ” دنبال نخود سیاه رفتن ” است . چرا ؟ چون اگر مثلا یک ماه روزه بگیریم و از کلیه لذات دوری کنیم ، و در نهایت خدا را نیابیم ، خواهند گفت هنوز قلبت اماده نیست . تا هزار سال دیگر هم میتوانند همین پاسخ را بدهند . و این یعنی دنبال نخود سیاه رفتن .

    ۳- فرموده اید : ” این حرف نیز که خدای حق غیر از از خدای ادیان است نیز بیراهه ای بیش نیست. چرا که از راهی مطمئن و رهایی بخش بینیاز نیستیم” .

    – واقعا در حیرتم در جایی که حتا یک دلیل عقلانی و برهانی له الهی بودن هیچیک از کتب مثلا اسمانی وجود ندارد ، چگونه میتوان دم از اطمینان و یقین زد ؟ دوست من هیچ دلیل عقلانی ای له الهی بودن کتب مثلا اسمانی وجود ندارد . فقط دلیل تراشی است و بس . در واقع ارزواندیشی است . دوست داریم دین ما دین خدا باشد ، پس خودمان را قانع میکنیم .

    1. شما اول بایست تحلیل را تعریف بفرمایید.
      دوم ارزش تحلیلی بودن را توجیه بفرمایید.
      شما یک نظام ارزشی را به روزبه نمی تونید دیکته کنید.
      ۲ ”
      چیزی به نام قلب به عنوان منبع شناخت وجود ندارد.”
      تعریف شما از شناخت چیست؟
      پاسخ معلوم است!

      شما که منتظر پاسخ نشدید! خودتان می پرسید و خودتان پاسخ می هید؟ خوب خودتان هم قضاوت بفرمایید! اگر من جای شما بودم می گفتم خودم درست می گویم! اگر نظرتون مختلف است و فکر می کنید غلط می گویید بفرمایید.

      ۳٫ دلیل شما چیست؟

  14. با عرض ادب و ارادت:
    ادعای وجود خداوند و اثبات آن کار دشوار و پیچیده ای نیست تنها باید وجدان و عقل را آزاد گذاشت و از قید و بند رهاکرد تا عقل کار ادراک عقلانی و قلب و دل و فطرت با نور فطری آنچه را که می تواند بیابد بیابد. والا مادام که چشم ببندیم نور را نمی بنییم و این به معنی نبود نور نیست به معنای بسته بودن چششم ماست.
    دلیلی بر وجود خداوند هم از راه فطرت و دل ممکن است و هم را برهان که این خود هم از راه آثار به آن حقیقت می توان پی برد و هم از راه تحلیلهای وجود شناسی و عقلی:
    اما نکته ای در باب دل و فطرت انسانی:
    این مسئله تنها حرف مسلمان و مسلمان نیست دانشمندانی که در این موضوع تأمل کرده اند با روشهای علمی این مسئله را به روشنی درک کرده و آن را باز گو کرده اند:
    انسان به حسب ساختمان خاص روحی خود متمایل و خواهان خدا آفریده شده است. در انسان خداجویی و خداخواهی و خداپرستی به صورت یک غریزه نهاده شده است همچون غریزه جستجوی مادر در طبیعت کودک که به صورت غیر مستشعر در کودک وجود دارد. او مادر را می‏خواهد و جستجو می‏کند بدون آنکه خود بداند و بفهمد که چنین خواهش و میلی در او وجود دارد و بدون آنکه در سطح شعور ظاهرش انعکاسی از این میل و خواهش وجود داشته باشد. به قول مولوی:
    همچو میل کودکان با مادران ‏سرّ میل خود نداند در لبان‏
    همچو میل مفرط هر نو مرید سوی آن پیر جوانبخت مجید
    جزء عقل این از آن عقل کل است‏ج نبش این سایه زان شاخ گل است‏
    سایه‏اش فانی شود آخر در او پس بداند سرّ میل و جستجو
    دیگری می‏گوید:
    چندین هزار ذرّه سراسیمه می‏دوند در آفتاب و غافل از آن کافتاب چیست‏
    غریزه خداخواهی و خداجویی نوعی جاذبه معنوی است میان کانون دل و احساسات انسان از یک طرف و کانون هستی یعنی مبدأ اعلی و کمال مطلق از طرف دیگر؛ نظیر جذب و انجذابی که میان اجرام و اجسام، موجود است. انسان بدون آنکه خود بداند، تحت تأثیر این نیروی مرموز هست. گویی غیر این «من» یک «من» دیگر نیز در وجود او مستتر است و او از خود نوایی و آوازی دارد. به قول حافظ:
    در اندرون من خسته دل ندانم کیست‏ که من خموشم و او در فغان و در غوغاست‏
    البته همانطوری که اشاره شد این حس باطنی نوعا ناخود آگاهه و برای اینکه برای ما ثابت بشه یا باید خودمان شخصا و عملًا دست به آزمایش در وجود خودمان و دیگران بزنیم، دیگر اینکه ببینیم دانشمندانی که در مسیر کشف و احیاء و ارتقاء این حس در خود یا دیگران بوده اند به چه نتایجی رسیده اند: بسیاری از طرق استدلال و اشراقی وجود چنین شعور و میل باطنی را در انسان اثبات کرده اند دانشمندان معاصر با روش تجربی به وجود چنین حقیقتی اعتراف کرده اند.
    عرفان وسلوک عرفانی و شهود و تجربیات باطنی همه زیر سر وجود چنین فطرت و ظرفیتی در وجود انسان است که با پی گیری آن به چنان نتایج و آثاری ختم می شود. لذا اینها مسائل شعری و توهمی نیست. هیچگاه یک انسان نه به امور وهمی و خیالی اینگونه مشتاق دلباخته می شود که برای آن هر سختی را به جان می چشد و نه امر موهوم چنان نتایج و آثاری دارد. البته این نه به این معنی است که هر مدعی عرفان و شهودی حرفش صادق است. و البته کالای قلابی در جایی که است که کالای اصیل و درستی در کار باشد.
    یکی از فلسفه‏های مهم عبادات مثل نماز، روزه و … جواب به این میل و پرورش این حس است. امروز دانشمندان زیادی به وجود چنین احساس و شور و عشق و جنبشی در عمق روح آدمی که او را به خدای لایزال پیوند می‏دهد ایمان دارند.
    ویلیام جیمز فیلسوف پراگماتیسم آمریکایی می‏گوید: «هر قدر انگیزه و محرک میلهای ما از عالم طبیعت سرچشمه گرفته باشد غالب میلهای ما و آرزوهای ما از عالم ماوراء طبیعت سرچشمه گرفته، چرا که غالب آنها با حسابهای مادی و عقلانی جور در نمی‏آید.» یا می گوید: «من به خوبی می‏پذیرم که سرچشمه زندگی مذهبی دل است، و قبول هم دارم که فرمولها و دستورالعمل‏های فلسفی مانند مطلب ترجمه شده‏ای است که اصل آن به زبان دیگری باشد.» کتاب «دین و روان»
    یا انیشتین در مورد این حس باطنی انسان میگه:«یک عقیده و مذهب ثالث بدون استثنا در بین همه وجود دارد گر چه با شکل خالص یکدست در هیچکدام یافت نمی‏شود. من آن را احساس مذهبی آفرینش یا وجود می‏دانم. بسیار مشکل است این احساس را برای کسی که کاملا فاقد آن است توضیح دهم به خصوص که در اینجا دیگر بحثی از آن خدا که به اشکال مختلف تظاهر می‏کند نیست. در این مذهب فرد کوچکی آمال و هدفهای بشر و عظمت و جلالی که در ماورای امور و پدیده‏ها در طبیعت و افکار تظاهر می‏نماید، حس می‏کند. او وجود خود را یک نوع زندان می‏پندارد چنانکه می‏خواهد از قفس تن پرواز کند و تمام هستی را یکباره به عنوان حقیقت واحد دریابد.» (دنیایی که من می شناسم)
    بنابراین اصل وجود چنین حس و فطرت باطنی را نمی شود انکار کرد وقتی این کشش از این سو اثبات شود آن حقیقتی که فطرت و سرشت انسان به آن متمایل است نیز روشن می شود. یعنی فطرت و میل باطنی به امر معدوم بی معنا و غیر منطقی است.
    البته در باره ادله دیگه و بحث شرورو هم گفتگو میکنیم.

  15. سلام بر دوست فرهیخته جناب منوچهر گرامی
    دوست خوبم همین جا عرض کنم که اطلاعات شما و شیوه‌ی بحثتان بسیار روش‌مند و منطقی است و کسی که با شما وارد بحث می‌شود لاجرم باید با روش شناسی بحث و نقد کاملآ آشنا باشد. اگر من نمیتوانم آنچنان که باید در بحث و تبادل نظر با شما به این اصول پایبند بمانم به بزرگواری خودتان ببخشید.
    در باب معنا بخشی خداوند، به نظر می‌رسد از مثالهایی که عنوان کرده‌اید باید فراتر رفت.
    از نظر من واژه‌ی معنا بسیار انتزاعی است و برای یک مفهوم انتزاعی نمیتوان بدیلی در واقعیت یافت. دوست داشتن جنس مؤنث معنایش رابطه‌ی جنسی نیست (حواسم هست که فرموده‌اید یکی از وجوهش)اما باز هم نمیتوان در این رابطه از واژه‌ی معنا استفاده کرد؛ بلکه باید از واژه‌ی دلیل استفاده کرد و گفت: یکی از دلایل جذب جنس مؤنث، نیاز جنسی است. به نظر من پرسش از معنا، با توجه به نامفهومی این واژه، میتواند پرسشی خطا و به دور از واقع باشد. مثلآ من اگر از شما بپرسم معنای موبایل چیست؟ سؤالم اشتباه است؛ باید بپرسم کاربرد موبایل چیست؟ در بحث خداشناسی باید به جای معنا از واژه‌ی کاربرد استفاده شود. باید پرسیده شود خدا در زندگی من چه کاربردی می‌تواند داشته باشد و ایمان به او چه تآثیری در نوع زندگی من می‌تواند داشته باشد؟
    در بحث شناخت هم خدمتتان عرض کنم که تمام بدبختی های بشر از زمانی آغاز شد که اعلام کرد به شناخت خدا دست یافته است. ببینید دوست خوبم، دعوی شناخت خدا مساوی است با پایان رازوارگی وجود و جستجو و به تبع آن پایان تمام نظریه‌پردازی ها در این حوزه. محال ممکن است کسی بتواند ادعا کند که به شناخت کامل خدا دست یافته است. ساختار جهان هستی به گونه‌ای است که انسان‌ها باید با کوشش و تلاش خود اگر شده حتی یک خشت بر دیوار بلند علم، دانش، هنر و خداشناسی بیفزایند و صد البته که هیچ نیازی هم نیست همه این کار را بکنند. اتفاقآ ارزشمندی علم ، هنر، خداشناسی و… به این است که همه را یارای صعود به این قله‌ها نیست. اگر همه مثل ونگوک نقاشی می‌کشیدند که دیگر ونگوک ارزشی نداشت. همین اطلاعاتی که شما دارید مگر کم چیزی است؛ حالا چه باک اگر شما از چشم‌انداز انکار، به هستی خیره شده‌اید و میخواهید خشتی بر دیوار بلند انکار اضافه کنید و من شک ندارم که می‌توانید؛ اما خدایی که من به او رسیده‌ام انکار کنندگان صادق و جستجوگر را بسیار بیشتر از اثبات کنندگان ناصادق و دورو و تجمل‌پرست و خودخواه دوست میدارد.
    راستی سری دوم از سریال ”وست وورد“ رسیده است. دیدنش را از دست نده دوست عزیز. عجب نمادها و نشانه‌هایی در این سریال به کار رفته است. در سری اول در یکی از قسمت هایش آنتونی هاپکینز در کنار نوجوانی ایستاده و چشم انداز بی‌پایان یک دشت پهناور روبروی آنهاست. هاپکینز به دوردست ها خیره می‌شود و در خیال خود نقش یک کلیسا را تجسم میکند و به آن نوجوان میگوید: ببین تخیل بشر چه چیزهایی آفریده است.
    دوست عزیزم همه ی اینها را گفتم که خدمتت عرض کنم: نه من، نه هیچ کس دیگر، نمیتواند با دلایل ثابت و خدشه ناپذیر، خدا و یا حقانیت یک دین را اثبات کند، که اگر چنین شود باور کن زندگی به پایان خواهد رسید و دیگر هیچ چیزی نخواهد بود که ارزش جستجو را داشته باشد. اینجا جزیره‌ی اسرار آمیز است و بر ملا شدن اسرار این جزیره مساوی است با پایان همه‌ی اسرار آن و نابودی کامل آن جزیره.
    شاد و پویا باشید.

    1. اقای رهگذر عزیز اینکه خدا یک راز است از سر باز کردن مسئله است خدا در شرایطی میتواند یک راز بماند که شریعت نداشته باشد خداییکه شریعت دارد نمیتواند راز باقی بماند باید روشن شود که اصولا ایا چنین خدایی هست وایا قادر است که احکام وشریعت بفرستد ؟این خداییکه اینهمه قوانین برای ما گذاشته خودش ایا به قوانینش وفادار است وخود را ملزم به اجرای انها میداند ؟ایا این احکامیکه فرستاده با عقل بشری که یگانه ترازوی سنجش است همخوانی دارد ؟
      دوست گرامی یا خدایی وجود ندارد ویا اگر وجود دارد باید طوری انسانها را میافرید که خلقتشان با عقل انها موجه مینمود وبا عقل انها زندگی ارزش زیستن را میداشت
      خداییکه بخواهد راز بماند نمیتواند امرو نهی کند فقط در این صورت است که راز الودگی انرا میتوان پذیرفت وانرا پشتوانه معنوی دانست هرچند قابل اثبات نباشد

    2. آقای رهگذر دوست عزیز اگر خدا رازی است که نمی توان او را شناخت پس چطور شما به اصل آن و راز بودنش رسیده اید. مگر یک حقیقت مطلقا مجهول می تواند به عنوان راز تعریف شود. راز در جایی است که به اصل وجود آن یقین داشته باشی ولی از اوصاف و…شناخت درستی نداشته باشی.
      مگر اعتقاد به خدا و دین تنها در مجال نظر و تئوری است که بترسییم موضوع تحقیق تمام می شود؟! ثانیاً مگر کسی که به اعتقاد به خدا رسیده در هیچ چیز نمی تواند بیندیشد؟! دوست عزیز انسان هویتی تماماً ادراکی و شناسا دارد و ابزار عقل، حس و قلب شبکه های ادراکی و معرفتی او هستند و هریک از اینها غذای متناسب با خود را طلب می کند، و موضوات شناختی در باب خدا وند مثل صفات خدا، فعل الهی، رابطه خدا باخلق، هدفمندی خلقت و…از موضوعات اصیل و مهمی است که باید در آن تأمل و فکر کرد.
      دین راه و روش زندگی است و انسان خردمند باید برای نوع زیست خود در دنیا –و حیات پس از مرگ- حجت عقلی داشته باشد. و نوع زیست انسان بر اساس شناخت انسان از خدا، هستی و انسان شکل می گیرد.

    3. ۱- رهگذر گرامی از حسن نظر شما ممنونم . نوشته بودید : ” خدایی که من به او رسیده‌ام انکار کنندگان صادق و جستجوگر را بسیار بیشتر از اثبات کنندگان ناصادق و دورو و تجمل‌پرست و خودخواه دوست میدارد ” . ایکاش همه خداباوران همین وسعت و دقت نظر را داشته باشند . من هم شخصا انسانها را بر حسب عقایدشان تقسیم بندی نمیکنم . انچه مهم است جهان روانشناختی افراد است . خداباورانی هستند که جهان روانشناختی آنان مادیات و جسمانیات است و هکذا خداناباورانی بر همین سیاق . تقسیم بندی واقعی انسانها ، تقسیم به خودخواهان است و دیگرخواهان . مادی ها و معنوی ها ( بلحاظ روانشناختی ) .

      ۲- رهگذر گرامی مراد دقیق من از معناافرینی خدا ، هدف بخشی است .

  16. جناب روزبه گرامی صرفنظر از انچه فرموده اید ، خوب است که افراد دیگر از منش شما بیاموزند . یعنی مباحثه محترمانه و مودبانه . و اما در خصوص فرمایشات شما نظرم را مینویسم اما لطفا کمی فشرده تر بنویسید و سعی کنید لب مطلبتان را بصورت استدلالی بیان کنید .

    ۱- لب فرمایش شما به صورت صوری شده اینست :
    الف : در انسان ها میل به خداپرستی وجود دارد .
    ب : هر میلی که در انسان وجود دارد ” قطعا ” متعلق عینی ( بیرونی / برون ذهنی ) هم دارد .
    ج : ( نتیجه ) = پس خدا وجود دارد .

    – اما باطل بودن کبرای استدلال شما ( بند ب ) اظهر من الشمس است . بقول شاعر : هر چه دلم خواست نه آن شد . مثلا من ( من نوعی ) دوست دارم نژاد ایرانی برترین نژاد دنیا باشد . ایا چون چنین تمایلی در من هست ، نژاد ایرانی برترین نژاد دنیاست ؟ و یا چون من دوست دارم هیچوقت پیر نشوم ،هیچوقت پیر نخواهم شد؟

    – بنده هم دوست دارم جاودانه باشم . بنده هم دوست دارم خوبیها پاداش بیابند و بدیها کیفر ببینند . ولی تمایلات بنده دلیلی بر واقعیت داشتن جاودانگی و نظام پاداش – کیفر اخروی نیست . پل زدن از تمایلات به وجود واقعیت متناظر، غلط اندر غلط اندر غلط است .

    ۲- پاسخ سوال اصلی بنده را ندادید . لطفا این بند را چند بار بخوانید تا سوال بنده معلوم شود . من پرسیدم ” معنابخشی خدا ” چگونه چیزی است . من فرض کردم جناب خدا هست ، سلمنا . خب حالا که من جناب خدا را پذیرفتم ، این پذیرش متناظر با چه معنایی است ؟ از فردای قبول خدا زندگی من چه مزه تازه ای پیدا میکند . مثلا احتمالا شما خواهید گفت : خداباوری ارامش میدهد . ولی من به دنبال ارامش نیستم . من به دنبال ” هدفی برای زندگی ” هستم . خداباوری چه هدفی به انسان میدهد ؟ ادعای من اینست که خداباوری فاقد قابلیت ” هدف دهی ” است . لطفا در پاسخ بنده سخنان ذوقی نگویید . گوش بنده از این حرفها پر است ( کل دیوان شمس و مثنوی و …. را خوانده ام ) . یک پاسخ روشن و مشخص بدهید .

  17. درود بر شما
    ادب و احترام به مخاطب و در مقام بحث و گفتگو وظیفه است هم به حکم عقل هم قران کریم و هم دستور معصوم و هم سیره عملی ایشان:
    در باره استدلال قبل، مقدمه دوم غلط نیست به نظرم نیاز به تأمل بیشتر دارد.
    در باره هدف با هم گفتگو کنیم: فقط خواهش میکنم به این نکته خوب دقت کن و در جواب عجله نکن البته در باره معنای زندگی جواب دیگه ای می فرستم فقط این سؤالات رو جواب بده:
    پدیده های جاندار عالم طبیعت آنچه مشهود است سه دسته هستند: نبات، حیوان و انسان. حیات نبات و حیوان یک نقطه شروعی دارد و نقطه پایانی و مسیری که طی می کند. البته گاه به آن نقطه پایانی می رسد و گاه نمی رسد. مثلاً یک گردو را می کاریم می دانیم که قرار است چه شود و نهایت آن هم معلوم است؛ یک درخت با گردو و بعد آن سیر نزولی. در حیوانات نیز یک نطفه مثل گوسفند معلوم است به کجا می رود و آخر آن کجاست. لذا در مورد نبات و حیوان یک نوع تغییر و شدن بیشتر تصویر ندارد.
    اما انسان چه؟!
    دو نوع سیر و تغییر در انسان مشهود است: در جهت فیزیکی یک شروع از نطفه دارد و یک حد متوسط بفرض چهل سالگی و یک پایان و سیر نزولی.
    اما یک تغیر و رشد دیگری در انسان هست که قابل انکار نیست، انسان از همان زمانی که به دنیا می اید روز به روز و هفته به هفته و ماه به ماه تغیر می کند. و روز به روز به آگاهی ها و معرفت و شناختش افزوده می شود، پیش دبستانی می رود برای آمادگی ورود به دبستان، دبستان مقدمه ورود به راهنمایی، راهنمایی مقدمه ورود به دبیرستان و دانشگاه و…همانطور که می بینییم نفس و بعد غیر فیزیکی در حال استکمال است. به قول امیر المومنین(ع): هر ظرفی با آنچه در آن ریخته می شود پر می شود مگر ظرف عقل که هر چه در آن می ریزند وسعتش بیشتر می شود»، لذا این بیان مشهور که زگهواره تا گور دانش بجوی ریشه در این ظرفیت ویژه نفس انسان است که در غیر انسان مثل حیوانات دیده نمی شود. در مورد پرفسر حسابی معروف است که در بستر که نزدیک به مرگ بود در حاله مطالعه بود سؤال کردند چرا؟ گفت بدانم و برم بهتر است یا نادانسته بروم؟!
    چند سؤال اساسی:
    ظرفیت و غایت این تغیر و تکامل چه حد است؟! انسان چه نوع شدنها و تغیراتی برایش ممکن است؟! منشأ و علت این شدنهای مختلف چیست؟! آیا این نوعها قابل مدح و ذم هست یانه؟! وقتی می گوییم فلانی آدم خوبی است و فلانی آدم بدی، این خوب و بدی به کجا اشاره می کند؟! وقتی این انوع و تحولات وجود دارد آیا نمی توان سؤال کرد بهترین نوع شدن چیست؟ و راه رسیدن به آن کدام است؟
    ببخشید مقداری مفصل شد مقام بحث این اقتضاء رو داره

  18. اقای روزبه عزیز ظرفیت وغایت این تغییر وتکامل از نظر یک خدا ناباور اخلاقی زیستن است واز نظر یک خدا باور به خدا رسیدن است یعنی همه ی دستورات دینی را تماما اجرا نماید وزیست اخلاقی مدنظر دین را داشته باشد واهل تزکیه نفس ومعنویت باشد تا به خدا برسد وخداگونه شود
    انسان هم میتواند نفسانی حداکثری باشد وهم میتواند معنوی حداکثری باشد و هم میتواند ملغمه ای از این دو باشد منشا نفسانی شدن غریزه انسان است ومنشا معنوی شدن زیست عقلانی انسان است
    بلی این نوعها قابل مدح وذم هستند اگر افراط درانها شود وکجروی صورت گیرد
    خوبی وبدی ادمها اشاره به رفتار واعمال انها دارد وبهترین نوع شدن عقلانی واخلاقی زیستن است وراه رسیدن به ان اینست که قاعده زرین اخلاقی را از یاد نبریم که انچه به خود نمیپسندیم به دیگران هم روا نداریم ودر مجموع میتوان گفت باید برتری عقل بر میل وتمنای نفسانی را حفظ نماییم
    ولی این سوالات شما چه ربطی به بحث خدا شناسی دارد ؟

  19. جناب روزبه گرامی !
    ۱- همچنانکه در قبل گفتم ادعای شما ( که من انرا به شکل قیاسی در اوردم ) غلط است . منتظر تاملات شما میمانم تا بتوانید از غلط نبودن آن دفاع کنید .

    ۲- شما از تکامل انسان صحبت کرده اید . ولی مبداء درست بحث مسئله تکامل نیست . مبداء درست بحث ” لذت و رضایت ” است . یعنی ؟ یعنی هر ( بمعنای تام کلمه ) موجود زنده ای ( اعم از نبات و حیوان ) به دنبال ارضاء نیازهای خودش است . نتیجه ارضاء نیازها ” لذت و رضایت ” است . خب حال با این ورود درست ( روانشناختی ) میپردازیم به جناب انسان .*

    – اولا نیازهای انسانها متنوع است ** ، و دوما در هر انسانی نیاز ( تمایل ) خاصی غالب است . مثلا انسانهایی هستند که نیازهای غریزی ( حیوانی ) در انها غالب است . انسانهای دیگری هستند که نیازهایی مثل شهرت و ثروت و .. در آنها غالب است . تفاوتهای شخصیتی انسانها بسیار است و نیازی به ذکر همه آنها نیست . اما من میخواهم در اینجا سوالی را مطرح کنم که بحث ” نیازها ” را ربط میدهد به جناب خدا .

    -کدامین نیاز یا نیازهاست که باعث شده آدمی مفهومی بنام ” خدا ” را بیافریند . پاسخ آنست که علل ابداع مفهوم خدا بسیارند . مثلا :
    – نیازهای شناختی : مثلا ناتوانی از توجیه رخدادهای طبیعی مثل سیل و زلزله و اتشفشان و غیره ، باعث پیدایش انیمیسم ( دین اولیه ) شده . همین الان هم مفهوم خدا گریزگاهی است که حفره نادانی ها و حیرتهای ما را پر میکند . ” خدای حفره ها ” تعبیری است که اختصاصا اشاره دارد به روش غلط رفع نیازهای شناختی .

    – نیازهای روانشناختی : خدا همچون پدری است که هماره مراقب ماست . ما تنها و یله و رها نیستیم . جهان ظالم و بی حساب کتاب نیست . خوبها پاداش میبینند و بدها کیفر. تبعیض ها و تفاوتهای دنیا حکمت دارد . اینها نمونه هایی است از علل روانشناختی که انسانها را سوق داده ( و میدهد ) به سوی باورمندی به مفهومی بنام خدا .

    – نیازهای معنویت ( متعالی ) : انسانهایی هستند ( و بوده اند ) که سبک زندگی میانمایگان خوشایند و مطلوب انها نیست . اینها بدبختان شریف تاریخند . این افراد از سطح خودخواهیهای فیزلوژیک و نیازهای روانشناختی پایین ( امنیت ، شهرت ، و…) فراتر رفته اند . آنچه اینان را سیراب و راضی میکرده وقف بوده . محبت و ایثار و شفقت غذای روح ( نه بمعنای انتولوژیک ) انان بوده است . عرفان اصیل ابداع چنین افرادی بوده است .

    – خب ! حال با این مقدمات میرسیم به اصل مطلب > این که آیا جناب خدا میتواند رافع نیاز معنویت ورزی شود ؟ پاسخ من آنست که نه ! دلیل من له عدم این امکان کاملا واضح است . نه شعر سرایی میکنم ، و نه مبهم سخن میگویم . کاملا انضمامی و تحلیلی سخن خواهم گفت .

    – تنها معنویت ورزی ممکن ( و نه ایدئال ) در جهان ما شفقت ورزی در حق انسانهاست .کاهش رنج انسانها ( و حیوانات ) . حال من از مدعی میخواهم با زبانی قابل فهم و به نحو انضمامی نشان دهد معنویت ورزی در رابطه با جناب خدا ( مفهوم خدا ) چگونه چیزی است . قبلا هم گفته ام گوش من از عرفانیات پر است . من سخن تحلیلی و انضمامی میخواهم . لطفا کسی برای من شعر نخواند . اینهمه ننوشتم تا کسی برای من بنویسد که :
    تو که ناخوانده ای علم سماوات / تو که نابرده ای ره در خرابات
    به یاران کی رسی ؟ هیهات هیهات !!!

    – باز هم میگویم لطفا و لطفا و لطفا شعر نخوانید . ماهیت واقعی عرفان ما شعر است و توهم . کل عرفا را که جمع کنی به اندازه ادیسون آتئیست از رنجهای آدمیان نکاسته اند . فقط در توهمات مثلا عرفانی خودشان غرق بوده اند .

    – واقعیت اینست که : هیچ پدر اسمانی ای مراقب ما نیست . هیچ عدلی در جهان برقرار نیست . اتفاق و تصادف یکی را داده است صد ناز و نعمت ، و دیگری را کرده محروم نانی . خوبها پاداش اخروی ندارند ( ولی رضایت و ابتهاج قلبی دنیوی دارند ) و بدها کیفر بدیشان را نمی بینند . باید بر پای خودمان بایستیم و همچون انسان غربی بمدد علوم تجربی و انسانی ( ساینس بمعنای تخصصی آن ) از رنجها بکاهیم و بر شادیها بیافزاییم . از حکومت های ایدئولوژیک و علم ستیز چیزی در نمیاید جز بدبختی و نکبت . نیازی به تشریح مملکت خودمان نیست . چیزی که عیان است ، چه حاجت به بیان است .
    —————
    * – لازم است بدانید که در حال حاضر بحت انگیزش ( یا همان نیازها ) از مباحث اساسی علم روانشناسی است . یعنی مبداء ورود ما همخوانی دارد با علم روانشناسی .
    ** مازلو متخصص و صاحبنظر در طبقه بندی نیازها ست .

  20. حقیقت جویی شما را می ستایم.
    ببینید سؤالات من یک مقداری جنبه فلسفی داشت لذا گفتم درش دقت بشه، و این جواب شما نشون از اهل تأمل بودنتون می کنه. شما به سه نوع حیات معقول، نفسانی و مخلوطی از این دو رسیده اید. سؤال این است که اولاً این نوع حیات در چه ساحتی از انسان رخ می دهد. چگونه از آنچه در رفتار انسان ظاهر می شود مثل افعال ظالمانه، افعال جوانمردانه و نیک و … نتیجه می گیریم که یکی شخص خوبی است و دیگری شخص بدی لذا چیزی به اسم ریاکاری، نفاق و دورو بودن معنا دارد. یعنی از ظاهر رفتار به یک قدم قبل تر می رویم.
    اینکه علت این رفتار را نوع شخصیت و نفس می دانیم حکایت از این ندارد که ساحتی غیر از ساحت بدن و فعالیتهای بدنی و رفتاری وجود دارد که در آنجا این درک، انگیزه، تصمیم گیری و اختیار و اراده شکل می گیرد تا به مرحله رفتار بدنی منجر می شود. به قول امیرالمؤنین(ع) «ایا گمان می کنی که تو همین جسم و این جثه کوچک هستی در حالی که در تو عالمی بزرگ منطوی و از دست رس حس پنهان است»
    نکته دیگه اینه که ظاهراً و بلکه قطعاً بدی و خوبی نفس بر زیبایی و بدی در ساحت بدن و ظاهر برتری و ترجیح دارد.اگه انسان خوب دقت کنه این رو روشن درک میکنه.
    مثلاً وقتی کسی عاشق یک دخترخانم میشه به خاطر جمال و زیباییش بعد که بهش می رسه کم کم ازش زده می شه و نمی تونه تحملش کنه یا برعکس خانمی که به خاطر تیپ یا ثروت پسری عاشقش میشه ولی وقتی باهاش شروع به زندگی میکنه روز به روز از هم متنفر تر میشن. این حب و بغض ها و دوری و نزدیکی های درونی که زندگی انسان را شکل می دهد آیا واقعیست یا خیالی و موهوم؟! آیا اینها و صدها مثال دیگر نشان از اهمیت ساحت نفس انسانی که علم و اخلاق و احساسات و عواطف و باورها و…در آن شکل می گیرد بر ساحت ظاهری و فیزیکی انسان ندارد. وقتی خوبی و بدی در ساحت نفس وجود دارد بلکه شدیدتر. میشه سؤال کرد که سود و زیان و لذت و الم و سعادت و شقاوت برای نفس ممکن است یا نه؟!
    برای کسی که اهل دقت و تأمل باشه روشنه که این عالم نفس در ذره مادی و درون بعد فیزیکی قرار نمی گیرد چرا که محیط بر بدن و در خدمت گیرنده آن است.
    اما اینکه اینها چه ربطی به خداشناسی داره:اولاً به جهت شناخت خدا: این مسئله راه توجه به عالمی غیر فیزیکال با احکام و آثار واقعی و غیر قابل انکار را برای انسان فراهم میکنه
    از جهت معنای زندگی: امکان و ظرفیت مسائلی مثل قرب و بعد به خدا، انس و عشق به خدا… را در نفس انسانی نشان می دهد یا حداقل از استبعاد می اندازد. همچنین ظلمت و نورانیت دیگری غیر از ظلمت و نورانیت فیزیکی و امکان خروج از ظلمت به نور، امکان بقاء و جاودانگی را روشن می کند.

    1. اشکال اینست که شما گمان میکنید که هرانچه دیده میشود مادیست ! غرایز ما هم احساسات ماهم عواطف ماهم مادی هستند جاه طلبی هم مادیست حسادت هم مادیست عطوفت ومهربانی هم مادیست همانطور که خود برتر بینی ولذت گرایی ومنفعت طلبی هم مادیست ماده فقط جسم نیست این جسم مادی نیروهای با لقوه ای در درونش دارد که در عرصه زندگی وبه مناسبتهای مختلف بروز میکند که این نیروها همگی مادی هستند در حیوانات وحتی بعضا گیاهان نیز وجود دارد حیوانات هم محبت ودوستی را درک میکنند دشمنی را هم درک میکنند حتی حسادت میورزند ویا اینکه قهر میکنند البته در نوع انسان بدلیل وجود عقل وقوه فاهمه از عمق وگستره بیشتری برخوردار است ولی اینها هیچ ربطی ندارد که از اینراه بتوان روح را ثابت کرد وانرا وصل به خدا کرد روح اصولا قابل اثبات نیست روح مقوله ای متافیزیکیست که عقل قادر نیست نه نفیا ونه اثباتا راجع به ان نظر دهد روح از دایره شناخت عقل خارج است

  21. ارادتمندیم جناب حجت جانان گرامی
    به نظر می‌رسد شما خداشناسی را در رابطه‌ی مستقیم با باورهای دینی و مذهبی می‌بینید؛ که اگر اینگونه است، خدمتتان عرض کنم که من اینگونه نمی‌اندیشم. خدا از نظر من مقوله‌ای است جدا از باورها و عقاید دینی و مذهبی؛ هر چند در طول تاریخ به نفع دین و مذهب مصادره شده است. از نظر من، تنها شریعتی که خدا فرستاده است، خرد آدمی است و باز هم از نظر من، خدا هیچ قانونی مقایر با خرد آدمی نگذاشته که خودش هم ملزم به اجرای آن باشد یا نباشد. اگر این احکام مقایر با عقل و خرد بشر است، بدان از جانب او نیست.
    در رابطه با ارزش زندگی و موجه بودن زیستن با تمام آلام و محن و شادی‌ها و اتفاق‌هایش و موجه بودنش با معیارهای عقلانیت، حقیقتآ پاسخ درخوری ندارم؛ اما شرایط اجتماعی ، فرهنگی، اقتصادی و نظام آموزشی و حقوقی و سیاسی یک کشور و تآثیر آن را در رضایت از بودن و زندگی کردن و به وجود آوردن بستری مناسب برای رشد و اعتلای خلاقیت ها و استعدادها را نباید از نظر دور داشت. در همین سیاره کشورهای بسیاری وجود دارند که بالاترین میزان رضایت و شادی را به خود اختصاص داده‌اند.
    و در پایان خدمتتان عرض کنم: امر بر چه چیز؟ و نهی از چه چیز؟ به نظر من اینکار را خرد آدمی به بهترین نحو انجام خواهد داد؛ اگر که رهزنان عقل و خرد بگذارند.
    البته دوست خوبم این نظرات من میتواند اشتباه باشد. من فقط یک جوینده‌ام و به محض اینکه با دلیل و یا تجربه‌ی شخصی متوجه بشوم چیزی را که در آغوش گرفته‌ام حقیقت نیست، لحظه‌ای در رها کردنش تردید نخواهم کرد.

    1. دوست گرامی اقای رهگذر عزیز اگر شما خدا را جدای از ادیان و شریعت واحکام بدانید با چنین خدایی راحتتر میتوان ارتباط برقرار کرد برای شناخت چنین خدایی هم با شما کاملا موافقم که یک راز است چون ما هیچ شناختی از خدا نداریم وهر چه تا الان درارتباط با خدا وصفات سلبیه وثبوتیه او گفته شده همه براساس خدای انسانوار است وهیچ کدام از ان صفات قابل اثبات نیست در واقع ما هیچ چیزی در رابطه با خدا نمیدانیم هیچ شناختی ازاو نداریم ونمیدانیم که خلقت بر چه مبنایی صورت گرفته است بلی میتوان بر اساس ندانم گرایی با دیده ودل پر مهر با خدایی که یک راز است ارتباط برقرار کرد این امکان پذیر است وخلا روحی انسان را هم میتواند پر کند وپشتوانه ای برای ادمی در برابر مشکلات باشد همه اش سود است ضرر ندارد

  22. ۱- جناب روزبه عزیز ، شما وارد بحث فلسفه ذهن ( یا فلسفه نفس ) شدید و لب ادعایتان ( بزعم من ) این بود که وجود احساسات متعالی و فرامادی اثباتگر ساحتی غیر مادی است . و نیز اشاره کرده اید که اگر ساحت غیر مادی انسان ( یا همان روح ) ثابت شود ، اثبات خدا هم اسان و ممکن خواهد شد . در پاسخ شما باید عرض کنم ربط دادن اموری که نام برده اید ( باورها ، احساسات ، عواطف ، خوبی ، بدی ) به روح فاقد منطق است . یعنی معلوم نیست گام های استدلالی – تجربی شما چیست . تمام چیزهایی که شما نام میبرید کارکردهای مغز است . ” حیوانات” هم شعور دارند ، هم احساس دارند ، هم عاطفه ، و هم اخلاقیات .

    ۲- به زعم من بحث در مورد خدا از جهت زندگی اجتماعی انسانها بحث کاملا بیهوده ای است . چرا ؟ چون مهمترین نیاز نظام اجتماعی انسانها اخلاق است ، و اخلاق کاملا مستقل از هر چیز دیگری است . مثلا من علیرغم اینکه لاادری هستم و خدا هیچ نقشی در زندگی من ندارد نه دزدم نه حیزم ( بقول عوام ) ، و نه فلان و بهمدان . آدم اگر آدم باشد ( باز هم بقول عوام ) چه خدا باشد و چه نباشد ظلم نمیکند ، دزدی نمیکند ، و قس علیهذا . ضمنا جالب است که هم متکلمین معتزلی و هم متکلمین شیعی در مورد ذاتی بودن حسن و قبح متفق القولند ( و اتفاقا دلایل عقلی انان بسیار قویم و متقن است ) .

    ۴- و اما خدای صاحب شریعت ( یا همان دین ) بسیار بسیار مضر و مخرب است . اشاره بسیار خوب خودتان را میاورم که گفته بودید : ” خدا از نظر من مقوله‌ای است جدا از باورها و عقاید دینی و مذهبی؛ هر چند در طول تاریخ به نفع دین و مذهب مصادره شده است. از نظر من، تنها شریعتی که خدا فرستاده است، خرد آدمی است ” .
    – حال بنده دلیل میاورم که چرا دین خطرناک است ؟ دین در یک کلام یعنی تعطیل کردن عقل و تضعیف روند تکامل اخلاق . چگونه ؟ اینگونه :

    الف : عقل بشر به کشف ( یا ابداع ) دمکراسی میرسد . اما جنابان دیندارانی که “عقل بشری ” پشیزی برای آنها ارزش ندارد ، بدنبال استخراج شیوه حکومت دینی میگردند . آقای ابوبکر بغدادی “خلافت ” را استخراج میکند ، و آقای حسینعلی منتظری ” ولایت فقیه ” را ، و دیگران نیز کذا و کذا را . اینها چیزی نیست همان حکومت شاهنشاهی و سلطنتی ، منتها بسیار خونریزتر و خطرناکتر ، چرا که این باور در انها مفطور است که ما برگزیده خدا هستیم و کذا و کذا .

    ب : عقل بشر سعی در تکامل قوانین حقوقی – جزایی دارد ، اما جناب دین میگوید : السارق و السارقه فاقطعو ایدیهم . جناب دین میگوید دست زن دزد و مرد دزد را ببرید . این نص صریح است ، ولی چون فقها دیده اند یه مقدار ناجور است دهها تبصره من درآوردی به آن ملحق کرده اند . و نمونه هایی از این دست لاتعد و لا تحصی است . دین یعنی تعطیلی عقل . تضعیف روند تکامل اخلاق و حقوق . دین یعنی سدی بر سر شادی و سعادت بشر .

    ج : علاوه بر دلایل عقلی ای که آوردم ، شواهد تجربی نیز با قوت تام بر ادعای من صحه میگذارد . جوامع سکولار از هر نظر که حساب کنی ، از ما صدها قدم جلوترند . از علم و صنعت و رفاه و شادی و آرامش و اخلاق و معنویت و … گرفته تا علوم فلسفی و حتا دینی . کتب فلسفه دین معتبر ترجمه شده همگی متعلق به جوامع سکولار هستند .

  23. یا حق
    درود بر حقیقت جویان حق طلب
    در باره استدلال به فطرت گفتم نیاز به تأمل بیشتر دارد شما آن را باطل نکردید بلکه صرفاً ادعای ابطال مقدمه دوم کردید تنها با چند مثال. شما برای ادعای خود نیازمند دو کار هستید:
    ۱- چنین فطرتی در انسان وجود ندارد
    ۲- وجود فطرت ربطی و دلیلی بر وجود واقعیت توحید و خدا نمی شود
    شما اصل فطرت توحیدی را نفی نکردید و البته نمی شود آن را نفی کرد چرا که همانگونه که گفتم آنقدر عمومیت دارد که دانشمندان تجربه گرا هم با علم تجربی به راحتی آن را درک و تأیید کرده اند.
    اما در مورد ربطش به خدا در همان نفس فطرت است. فطرت الهی یعنی نوع سرشت نفس انسان و ارتباط آن با یک امر متعالی که بدون هیچ تعلیم و تربیت به چنین حقیقتی متمایل است. و به اوصافی که تنها در چنان حقیقتی یافت می شود تمایل دارد، میل به بقاء میل به دانش و علم بی نهایت، قدرت بی نهایت. بنابراین مهم اثبات اصل وجود چنین سرشتی در انسان است.
    اگر در مسئله فطرت دقت کنید: از فطرت به امری بیرون از فطرت استدلال نمی شود بلکه تحلیل و مطالعه خود سرشت انسان است.
    در حیوان و نبات خوب دقت کنید: هسته بادامی که ظرفیت و قابلیت درخت شدن را دارد، آیا خود می داند به لحاظ علمی که به کجا می رود؟! ولی شما چون از بیرون به آن علم دارید می گویید اگر شرایط برایش فراهم باشد به این سو خواهد رفت. شما این درخت را در کجای این بادام کوچک دیدید. هسته بادام چگونه به سمت درخت بادام حرکت می کند و چه نسبتی باآن دارد. آیا نسبت هسته بادام با درختش همانند نسبت یک سنگی است که شبیه بادام درست شده با آن درخت بادام. چرا هسته درخت بادام تنها به سمت بادام بودن می رود؟چون نسبتی با آن دارد.
    یا نطفه یک حیوان که می دانی چیست. آیا با علم حصولی و بیرونی به آن سمت حرکت می کند یا با حرکت وجودی خود این سیر را طی می کند. نطفه فلان حیوان چه نسبتی با آن حیوان دارد که مایع دیگر ولو شباهت تمام با دارد آن نسبت را ندارد.
    این حال نبات و حیوان است .اما انسان و نوع خلقت آن در این سیر از نطفه به بعد چیست، به چه سمتی حرکت می کند و با چه حقیقتی نسبت دارد. چگونه میل فطری به علم بی نهایت دارد و دوست دارد(نه به لحاظ ذهنی، بلکه به لحاظ جبلی و ذاتی) دانای مطلق شود در حالی که جهلش بسیار بیش از داناییش است، یا میل به بقاء و جاودانگی دارد به صورت جبلی و و ذاتی در حالی که فنا و نابودی را می بیند، میل و حب جبلی و ذاتی به قدرت لایتناهی دارد ولی در نهایت ضعف است، این امیال و حب ذاتی و جبلی نشان از نسبت داشتن با حقیقتی است که چنین اوصافی را دارد.
    پس در استدلال به فطرت به امری جدای از فطرت و یگانه و مستقل از آن استدلال نمی شود و الا فطرت نیست. بلکه فطرت توحیدی یعنی بالفعل این نفس با آن حقیقت عجین و سرشته شده است. به عبارتی حقیقت انسان هویتی توحیدی دارد. وهمانطور که گفتم اساساً چیزی بنام تجربه های عرفانی زیر سر همین فطرت توحیدی است و اگر این فطرت و سرشت توحیدی نبود چیزی بنام تجربیات
    اما مثالهایی که شما زدید:
    دوست دارم نژاد ایرانی برترین نژاد دنیا باشد : این امر فطری و در سرشت انسان بماهو انسان نیست. بله انسان هر جا باشد با آنجا خو می گیرد و انس پیدا می کند و دلیل اش این است اگر شما در جایی به دنیا بیایی ولی همان ابتدا از آنجا کوچ کنی شما هیچ علقه ای با آنجا نداری بلکه علقه با جایی دارید که در انجا زندگی کرده اید.
    یا مثال این که دوست داری هیچگاه پیر نشوی چون پیر شدن را مساوی با ضعیف شدن و روبه فنا رفتن می دانی و چون فطرت و سرشت شما با بقا و جاودانگی سرشته شده دوست نداری پیر شوی بنابراین این خود فطری نیست ذهنی است و لی ریشه در یک امر فطری دارد.
    حب بقا و جاودانگی: بله این فطری و سرشت انسان است. ولی این به معنای این است که نفس این ظرفیت را دارد که باقی و جاودانه بماند که اتفاقآض این ظرفیت را نیز دارد. چرا که هویت نفس انسان امری مجرد و فاسد و نابودناشدنی است.
    میل به ثواب و پاداشت فطری به معنای سرشت نیست بلکه از بدیهیات عقل عملی است همانگونه که اصل اجتماع نقیضین از بدیهیات عقل نظری است.
    استدلال به نفس نیز روشن است فقط نیاز به حریت فکر و آزاداندیشی دارد. با قرار از واقعیت و تقلید از غرب و شرق چیزی نفی نمی شود.
    البته ادله کاملا قلسقی و منطقی جای خود باقی است.
    انسان تنها امیال طبیعی و نفسانی نیست انسان مراتب و درجات دارد، نیاز طبیعی و لذات طبیعی، نیاز احساسی و عاطفی و لذات احساسی، نیاز عقلی و فکری و لذات عقلی، و نیاز قلب و دل و فطرت و لذات قلبی و فطری. خلاصه کردن انسان در غرائز جز تحقیر انسانیت نیست.
    بحث از قوانین و احکام دینی و فلسفه آنها نیز مجال خود را می خواهد فقط این را بگویم که همه این احکام در منظومه معرفت دینی اسلام اگر در جایگاه خود دیده شود فلسفه روشنی دارد.

  24. اصلا چیزی به نام فطرت وجود ندارد انسان غریزه دارد وعقل . خشم وشهوت دارد و مهر وعطوفت همه اینها اقتضای ماده است حالا دین امده خشم وشهوت را دون دانسته ومهر وعطوفت را نام فطرت بر ان نهاده تا انرا وصل به خدا کند داستان دیگریست
    انسان دارای قدرت فاهمه وعقل واحساسات . مهربانی ودیگر خواهی وعدالت خواهی را فهم میکند تشخیص میدهد به نکات مثبتش واقف است انرا تحلیل میکند ضرر وزیان نبودنش را بررسی میکند میبیند کشش درونیش به طرف عدالت است نه ظلم که اگر خودش مورد همین ظلم واقع شود چقدر برایش دردناک است پس بدلیل وجود احساسات ووجود عقل وقدرت فاهمه انسان کشش به طرف خوبی دارد وازان طرف هم بدلیل وجود غریزه انسان میل به شهوت و برتری طلبی وجاه ومقام و…. دارد وجود این دو نیرو درانسان که هم میتواند فرد را با نادیده گرفتن کشش احساسی وتحلیل عقلانی بطرف بدی سوق دهد وبرعکس هم میتواند بابرتری عقلانی به طرف خوبی سوق دهد که اینها ارتباطی با خدا واثبات ان ندارد حالا دین بیاید روی ان اسم فطرت بگذارد وانرا وصل به خدا کند چیزی را اثبات نمیکند

    اینکه انسان میل به دانستن دارد دوست گرامی چه ربطی به خدا دارد ؟! انسان قدرت فاهمه وعقل دارد پس نیاز مداوم به دانستن دارد اینکه انسان میل به بقا دارد چه ربطی به خدا دارد ؟!انسان در همین وضعیتی که هست بلا تکلیف وسرگردان است بعد شما میخواهید میل به مرگ ونابودی داشته باشد ! حتی خود من که خلقت وجهان هستی را غیر عقلانی وفاقد هدف میدانم میل به مرگ ندارم اخر چرا باید میل به مرگ داشته باشم ؟ من که بدون انکه خود بخواهم رنج امدن را کشیده ام رنج رفتن را هم اجبارا باید متحمل شوم سرتاسر زندگی هم پر از درد ورنج وظلم و… بوده خوب در این وادی که گیر افتاده ام لااقل تلاش میکنم که کمی هم خوشبگذرانم کمی هم لذت جویی کنم انسان که نمیداند پس از مرگ چطور میشود چرا باید طالب جایی باشد که هیچ از ان نمیداند؟ اگر تلاشی هم مثمر ثمر باشد منطقی تر انست کهدر وضعیت موجود انسان تلاش کند موقعیت بهتری ایجاد نماید جذب لذت ودفع رنج والم کند

      1. غریزه وجود دارد برای اینکه کاملا مشهود است میل جنسی کاملا مشهود است و…. اینکه میگویم فطرت اصلا وجود ندارد نه اینکه مثلا میل به عدالت طلبی وجود ندارد اگر کامنت قبلی را به دقت بخوانید انجا هم گفتم که اینها هست ولی ربطی به خدا ندارد دین امده این دسته از عواطف واحساسات انسانی وعقلانی را نام فطرت بران نهاده وبه خدا وصل کرده است من میگویم این نام گذاری بی دلیل است ووصل کردنش به خدا وجهی ندارد وگرنه میل به همنوعدوستی ومحبت وعدالت طلبی و… در انسانها هست که اینها بدلیل وجود احساسات وعقلانیت در انسان است

  25. با سلام و درود مجدد
    هیچ چیز در نظام هستی بی معنا و پوچ نیست، همینکه می توان برای هر پدیده دنبال علت و ریشه و غایت و نتیجه گشت که اساساً علوم بر اساس همین حقیقت شکل گرفته اند، محکمترین دلیل است. حتی خود بی معنا دیدن زندگی و پوچ گرایی نیز معنا دار است هم دلیل و ریشه دارد و هم غایت و نتیجه و اثر خاص. لذا شما چرایی این نگاه در خود و نتایج آن را برشمردید. پس همه چیز حساب و کتاب خود را دارد.
    انسان هم در این نظام هستی معنا دار بلکه معنادهنده به این نظام مشهود است. هم مبدأ پیدایش دارد هم هدف و غایتی و هم راه های وصول به آن غایات و نتایج(البته انسان ظرفیت شدن های مختلف را دارد و با علم، اراده، اختیار نوع کنش، می تواند هر نوع شدنی را رقم بزند ولی این شدنها مراتب و درجاتی دارد از بدترین و نازلترین مرتبه انسانیت تا عالی ترین مرتبه آن). یکی با معرفت حقیقت را شناخته و صادقانه و خالصانه بر اساس قانون الهی عمل می کند انسانی الهی می شود، یکی به ظاهر چهره دینی وارزشی به خود می گیرد و در باطن و خفی دنبال فساد و ظلم است انسانی دورو و منافق از خود می سازد، یک گمان می کند جامعه انسانی جنگل حیوانات است و می خواهد شیر این جنگل باشد لذا سبعیت و درندگی را پیشه می کند، گرگی می شود در پوستین آدم، و دیگری در اثر اسارت هوس و جنسیت همه ارزشهای انسانی خود را فدای شهوات جنسی می کند نفسی هوس باز و شهوت پرست از خود می سازد، یکی با کنترل غرائز طبیعی و مدیریت آنها تحت امر عقل به حیات معقول راه می یابد، البته انسانی که به حیات معقول راه یابد به نیازها و ارزشها و ظرفیت فطری و فوق عقلانی خود واقف می شود و به دنبال این می رود که از حیات عقلی به حیات الهی و توحیدی و یا همان حیات طیبه راه یابد.
    دوست عزیز برای آزاد شدن در لذات که عمدتا هم لذات جنسی و غریزی است معقول نیست که حقیقت را نادیده بگیری یا نفی کنی چرا که با نفی و نادیده گرفتن چیزی نفی نمی شود،
    لذات انسانی دوگونه است، لذاتی که مربوط به بعد طبییعی و غریزی است که با سایر حیوانات شریک است بلکه در برخی حیوانات شاید شدیدتر، و نوع دیگر لذات مرتبط با حقیقت انسانی یا بعد عقلانی ، عاطفی و فطری انسان است.
    امیال و لذت های طبیعی و محسوس برای انسان آشناتر، نقدتر و سهل الوصول تر است. ولی در عین حال فانی تر، محدودتر(به لحاظ کیفی و کمی) و آمیخته با تعب و سختی و…به گونه ای که گاه بعد از خارج شدن از آن لذت از آن بشدت پشیمان می شود.
    در مقابل لذات عقلانی، معنوی و فطری صعب الوصول تر، مخفی تر و نیازمند تلاش و کوششند ولی در عین حال بسیار شدیدتر، مداومتر و و آرامش بخش، به گونه ای که انسان دوست دارد هیچ گاه از آن خارج نشود، بلکه مایل است همه زندگی را بدهد تا دوباره آن لذت و حالات را تجربه کند.
    خوب می دانید و یا با اندک تأملی خواهید دانست که دین(اسلام) به دنبال تعطیلی هیچ نوع لذتی نیست بلکه به دنبال تعدیل، تحکیم، هدایت و حفظ همه انواع لذات انسانی است. تا از هریک در جای خود و به اندازی نیاز بهره ببرد و هیچ یک دیگری را ضایع و تباه نکند.
    اسلام هم به حیات دنیوی و لذات طبیعی توجه نموده و برای آن برنامه وضع کرده ، هم به حیات معقول توجه کرده و انسان را به سوی علم و عقلانیت فراخوانده و هم به ظرفیت فطری و لذات فراعقلی توجه داده و به سوی آن دعوت کرده است.
    «تا چه کسی بشنود، بیندیشد و به فکر خود باشد»

  26. به من درس اخلاق میدهید ؟!!! شما گفتید که میل به بقا درانسان دلیلی برای وجود خداست !!!!من در پاسخ شما گفتم که میل به بقا ربطی به خدا ندارد اکثریت قریب به اتفاق انسانها دوست دارند در همین وضعیتی که هستند تغییری به وجود اورند وموقعیت بهتری داشته باشند واین طبیعی است وربطی به خدا ندارد وقتیکه انسان نمیداند پس از مرگ چه میشود دلیلی ندارد که میل به فنا داشته باشد ومیل به بقا در او طبیعی است که البته میتوان چندش اور بودن قبر و کفن ومرده وپوسیده شدن و … اینها راهم اضافه نمود که انسان میداند که چنین سرنوشتی با مرگ درانتظارش است پس دقت کنید پس میل به بقا در انسان طبیعی است
    وگفتم که دراین گیرودار که امدن به جبر است ورفتن هم به جبر باید در گذران این زندگی حال را چسبید ومقداری هم خوش بود وجذب منفعت وخوشی ودفع ضرر کرد من هرگز اخلاقیات را نفی نکردم ممکن است کسی با یک موسیقی حالش خوب شود چه اشکالی دارد باید بتواندلذت ببرد
    اما هدف خلقت شما بسیار متاسفانه سطحی نگر هستید اخر برادر عزیز علم به دنبال علت اشیا است چه ربطی به هدف خلقت دارد ؟!بلی چند عامل دور هم جمع میشوند تا یک پدیده رخ دهد اینها چه ربطی به هدف خلقت دارد ؟ شما بگویید خدا چرا انسان را افرید ؟ چرا جهان هستی را خلق کرد ؟ اینها سوالاتیست که پاسخ ندارد
    چه کسی گفته که خدا قانون دارد ؟ تا بعضی ها به قول شما بارعایت قانون خدا به درجه اعلا برسند خدا کجا وتوسط چه کسی قانون گذاشته وقانونش را کجا نوشته است ؟ واین قانون را چگونه فرستاده است ؟ اینها توهماتی بیش نیست دین فریب نادانان است گمان نکنید هرچه بنام دین به خورد شما دادند مستقیما از جانب خدا امده است هیچ چیزی پشت این زندگی روزمره نیست هر کسی ادعا میکند دروغگواست زندگی همین روزمرگیست فقط تنها مسئله ای که باید در نظر داشته باشیم اینست که اخلاقی وعقلانی زندگی کنیم دیگران را له نکنیم تا خود را بالا بکشیم زیست اخلاقی اخر انسانیت است مابقی داستانی بیش نیست

  27. در باب فطرت :
    ۱- اولا که ما در علم روانشناسی چیزی بنام ” فطرت ” نداریم ، و کلا بحث فطرت غلط اندرغلط اندر غلط است . چرا ؟ چون :

    – انسانها الی ماشاءالله دزدی میکنند . پس فطرت دزدی داریم .

    – انسانها ( علی الخصوص آقازاده ها ) با پولهای اختلاسی میروند امریکا و کانادا و سوییس و غیره . پس فطرت اختلاس داریم

    – انسانها تجاوز به عنف میکنند . پس فطرت تجاوز داریم .

    – انسانهای زیادی دین ناباور هستند . پس فطرت دین ناباوری داریم .

    نتیجه : اگر بخواهیم فراوانی یک گرایش را ملاک فطری بودن بگیریم . همه اینهافطری هستند . پس بحث فطرت یک بحث بیهوده است . و اگر بخواهیم فقط خداباوری را فطری بدانیم ترجیح بلا مرجح است ، و یا مغالطه مصادره به مطلوب .

    ۲- حتا و حتا و حتا اگر فطرت را ( علیرغم بیهودگیش ) بپذیریم ، حرف بر سر اینست که : از وجود یک گرایش نمیتوان متعلق خارجی آن را نتیجه گرفت . من نمیدانم چرا دوستان عزیز دقت نمیکنند . و نمیدانم چرا مداوما تکرار مکررات میکنند ؟

    ۳- واللاه باللاه اخلاق مستقل از دین است . واللاه باللاه اخلاق نیاز به متافیزیک ندارد . واللاه باللاه خود متکلمین حوزه هم همین را میگویند ( ذاتی بودن حسن و قبح ) . اخر چرا تکرار مکررات میکنید ؟

    1. منوچ جان تصورم مغالطات بدی میکنی، غریزه و نفس عامل دزدی و کار بده نه فطرت. اسلام برای همینه اتفاقا که فطرت را پاسخ گوید و شما بیدار بشی بتونی به غریزه نه بگی.

  28. همه می ‌دانند خدا وجود دارد. ایمان به باریتعالی فطری ست تنها روح گناهکار و یا آلوده به فلسفه و منطق است که فطرت را در محاق می‌برد برای همین ست بزرگان ما از خواندن فلسفه منع کرده‌اند. به همه‌تان توصیه کنم فلسفه را دو بریزید و به صفای باطن و فطرت بازگردید. خدای بزرگ رحمن و رحیم است و درمانگر دل‌های بیمار و پرشده از دروغی به نام فلسفه. لجبازی با خدای بزرگ خدای خوبیها و خدای قهار و جبار آخر و عاقبت ندارد در این دنیا شاید بتوانید حرف زیادی بزنید ولی در روز قضاوت زبان از حلقوم‌های کوچک و ناتوانتان در میاورند. فلسفه چیزی جز نجاست روحی نیست.

    1. سخنان بی خردانه شما حاوی هیچ چیزی نبود جز هیچ !

      – اولا معیار گناهکاری و بیگناهی چیست ؟ دوما گناه یک مقوله ارزشی – اخلاقی است ، و نه معرفتی . ما الی ماشاء الله گناهکاران و دزدان و متجاوزین و دزدان مسلمان و خداباور داریم . پس اظهر من الشمس است که هیچ رابطه ای بین اخلاق و معرفت وجود ندارد .

      – دوما ملاک ارزش یک انسان باورهایش نیست ، بلکه اعمالش ( اخلاق ) است . یک خداناباور اخلاقی هزاران بار بهتر است از یک خداباور بی اخلاق .

      – یک موی ادیسون اتئیست که با خدماتش از رنج انسانها کاست ، شرف دارد به هزاران داعشی خداباور جنایتکار .

      – اقای مرادی از نفی عقلانیت ( چه علمی چه فلسفی ) همان داعشیات در میاید .

      1. چرا هر کس مخالف شماست بی‌خرد است؟ من همه کامنتهای شما را خواندم، چرا شما خردمند و مخالفتان بی‌خرد باشد؟ ادیسون آتییست بوده؟ بر فرض هم بوده باشه چه نفی می‌کند اینکه انسان برای رستکاری دین باید داشته باشد؟ از تاکید بر عقل هم گیوتین و گولاگ درآمده ربطش چیه این چیزایی که شما میگید؟

        1. رهای عزیز عقل هیچوقت حکم به گیوتین نمیدهد ولی متاسفانه از متن قران میتوان احکام داعشی دراورد مردم ما دودسته اند یا قران نمیخوانند ویا اگر میخوانند فقط متن عربی انرا بدون انکه بدانند چه میگوید میخوانند بارها قران را ختم میکنند بدو ن انکه بدانند قران چه میگوید ؟

  29. در فلسفه صدرا استجابت دعا هم دچار مشکل میشود همانند چگونگی نزول قران که با خدای وحدت وجودی همخوانی ندارد استجابت دعا هم با خدای وحدت وجودی همخوانی ندارد چون دوستان خداباور سایت صدرایی هستند به این دلیل این تذکر رادادم
    اینکه دوستان گمان میکنند که دلیل اینکه انسان در درونش میل به خدا دارد بخاطر فطرت است اینگونه نیست انسان دارای احساسات وعواطف وهمچنین عقلانیت وقدرت فاهمه است همین انسان در مقابل خشم طبیعت زلزله وسیل و بیماری وحوادث گوناگون بسیار ناتوان ودرمانده است وبرای اینکه راه فراری و بهبودی در وضعیتش پیدا کند دست به دامان نیرویی میشود که مافوق قدرت طبیعت باشد درذهن خود چنین نیرویی را متصور میشود تا با توسل به ان خود را تسکین بخشد وهمچنان امیدوار به راه ادامه دهد که این نیرو را خدا میداند این وضعیت بیشتر نتیجه استیصال انسان درمواجهه با حوادث طبیعی وگذر روزگار ناسازگار است تا اینکه بخواهیم اسم نیرویی بنام فطرت برروی ان بگذاریم وانرا وصل به خدا کنیم جالب است که بدانید مطابق خدای وحدت وجودی اصلا از دست خدا کاری بر نمیاید که در مقابل دعایتان بخواهد انجام دهد خدا نه دلش به رحم میاید نه خشم میورزد وعصبانی میشود ونه میتواند کاری برایتان انجام دهد چون مستلزم اراده ای نومیباشد درحالیکه اراده خدا بسیط است

  30. برهان فطرت به نظر من هم بسیار سست است. چه برای اثبات خدا چه برای اثبات حیات پس از مرگ. میل به بقا به وضوح در حیوانات هم وجود دارد چه بسا حتی بیشتر از انسان . موارد بسیار نادری از خودکشی در بین حیوانات دیده شده ( اگر اشتباه نکنم فقط موارد معدودی در بین دلفین ها که اتفاقا باهوشترین حیوانات هم هستند) . اگر برهان فطرت معتبر باشد باید روح و حیات پس از مرگ برای مرغ و خروسها و گوسفندها هم وجود داشته باشد!!
    مهمترین براهین اثبات وجود خداوند همان براهین سنتی نظم و علیت است که هم از سوی فلسفه و هم علم ضربات سختی بر پیکره آنها وارد آمده اما هنوز هم بطور کامل از ریشه در نیامده اند و حداقل میتوان گفت خداباوران و خداناباوران از این جهت به تکافوی عقلی رسیده اند .
    مهمترین دلیل روح و بعد غیرمادی وجود انسان هم همان برهان تجرد روح ابن سیناست . البته که بر آن هم میتوان خدشه وارد کرد اما هنوز هم قابل دفاع است . چون نه علم عصب شناسی و زیست شناسی و نه فلسفه هنوز نتوانسته توضیح قابل قبولی ارائه دهند که چرا انسان من خود را می یابد ولی حیوان نه. و منشا علم حضوری انسان به خودش با صرفا مادی انگاشتن وجود انسان چگونه میتواند توضیح داده شود.

  31. با درود
    خوب وحدت وجود خیلی فراتر از بحث در این مجال هست و با فهم عرفی و بدون فضای تخصصی قابل درک نیست فقط این را عرض کنم که وحدت وجود هیچ کترت را نفی نمی کند تنها بیانگر نوع ارتباط مبداءنظام هستی با مخلوقات است.و نظام تکوین و نظام تشریعی هرکدام سرجای خود و احکام خود را دارد.یک مثال کوچک.خورشید و پرتو های خورشید رو تصور کنید.خورشید خورشید است و پرتوها پرتو و هریک آثار و نقش خود را دارد. و در عین حال تابشها و پرتوها وجودشان تماما وابسته به منبع نوری خورشید
    و اتفاقا همین پیوند وجودی بیانگر فطرت الهی انسان است. البته اگه بخواهید این حقیقت را با حس و تجربه ببینی انحراف در روش علمی است.
    دوست عزیز علوم تجربی خود بر اساس قوانین بدیهی عقلی کار می کنند. قانون علیت را مگر می شود از علوم گرفت.اینکه فیزیک کوانتوم توان کشف نوع روابط ذرات بنیادی را ندارد به معنای نفی قانون علیت است؟اگر اصل قانون علیت نباشد جایی برای نظریه کوانتوم نمی ماند.نفی نظم در نظام هستی شبیه این است که ماهی درون آب زندگی می کند و وجود آب را نفی کند.
    البته نظم برای شناخت کامل خداوند کافی نیست بیشتر دلیل غایت شناختی است.والبته خود تجربه این را اثبات کرده و قابل نفی نیست.

  32. همین مثال خورشید دروحدت وجود بسیار قابل اشکال است مسئله اینست که وحدت وجودیان نه تنها قادر نیستند خدای خود را اثبات کنند حتی قادر نیستند که خدای خود را تبیین نمایند وحدت وجود کثرت را قبول دارد ولی برایش اصالتی قایل نیست وجودی قایل نیست وکثرت را ناشی از یک وجود میداند مثال خورشید دو اشکال بسیار مهم دارد
    ۱- اگر خدا را به مانند خورشید در نظر بگیریم که به همه موجودات یکسان نور میرساند وهرموجودی مطابق ظرفیت وجودی خود از ان فیض میبرد که نظر وحدت وجودیان است انگاه باید پرسید که موجودات ظرفیت وجودیشان را قبل از به وجود امدن از کجا اورده بودند ؟ظرفیت وجودی همزمان با موجود بوجود میاید وازقبل نبوده است که مطابق ان فیض دریافت کند این مستلزم انست که موجودات را با لقوه دارای طرفیت قبل ازبوجود امدن بدانیم که موجودات خودشان قدیم میشوند وخدایان بالقوه ای بوده اند که خدای بزرگتر انها را به فعلیت رسانده است !
    ۲- اشکال بعدی انست که اگر خدا را مانند خورشید بدانیم که نور را یکباره ویکسان به همه موجدات میرساند انگاه باید پرسید این خدای با اراده یکباره ویکسان وبسیط چطور توانسته قران را نازل کند ؟ چطور دعا را میتواند اجابت نماید ؟
    وحدت وجود هر طرف برود به اشکال برخورد میکند که توان پاسخگویی ندارد
    قانون علیت به دو دلیل رد شده است ۱- به دلیل استقرایی بودن قابلیت قانون بودن را ندارد ۲- سنخیت بین علت ومعلول است که از هر علتی هر معلولی صادر نمیشود وچون خدا با جهان هستی مغایرت کامل دارد وهیچ سنخیتی ندارد نمیتواند مطابق فرضیه علیت . علت از برای جهان هستی باشد

  33. مناظره جمع و جور و مودبی بود.شر طبیعی پاسخ داده نشدا. زلزله فازش چیه؟؟؟ سونامی؟؟؟ سیل؟؟ اینا که دیگه به اراده من و تو زبط نداره گلم. بیشتر مطلب بذارید درباره این موضوع، خوشم اومد.

  34. مسئله شر بسیار سنگین تر از آنست که پاسخ جمع و جوری برایش وجود داشته باشد. سیل و زلزله مصادیق اصلی و مهم مسئله شر نیستند . همه انسانها روزی میمیرند و چندان تفاوتی نمیکند که علت مرگ سیل یا زلزله باشد یا تصادف یا بیماری یا سکته ناگهانی و بیدلیل . مسئله اصلی درد و رنج انسانهاست . دو تا از مصادیق مهم و رایج آن یکی به دنیا آمدن کودک معلولی است که تا پایان عمر بدون هیچ دلیلی باید زجر بکشد و دیگری کسی که در کودکی به او تجاوز شده و یک عمر باید رنج روحی آن را تحمل کند . با وجود تمام ایمانی که بخدای قادر متعال دارم هر بار که خبر تجاوز به کودکی یا تولد کودک ناقص الخلقه ای را میخوانم دلم میلرزد و اندوه عجیبی بر دلم مینشیند. و این سوال همیشگی جانم را میآزارد که خداوندا آخر چرا ؟!!

  35. با عرض ارادت و تشکر از دوستانی که با تامل مسئله رو پی میگیرن.
    در باره علیت و وحدت وجود نکاتی عرضه کنیم بعد در باره شرور طبیعی.
    وحدت وجود در ادبیات عرفان نظری است.ادبیات فلسفه ملاصدرا بر اساس تشکیک و ذومراتب بودن وجود است.البته عرض کردم انچه مهمه در این مسئله درک چگونگی نسبت وحدت و کثرت. یعنی دیدن وحدت در دل کثررت و نسبت کثرت با وحدت. و این غیر از کثرت واحد و وحدت کثیر است. لذا انسان با هویتی اختیاری عین الفقر و الحاجه و الربط به علت خودش است. و این هویت اختیاری تشریع و عالم انسانی را می سازد.در این عالم انسانی دعا و هر عمل اختیاری معنا دار است.
    در مورد علیت به ادبیات خودتون دقت کنید:به دو دلیل علیت یا به عبارتی به دو علت علیت را رد کردید!!!
    همچنین فرمودید سنخیت بین علت و معلول وجود دارد پس باز علیت رو پذیرفتید.
    لبته طبیعی است چون تا برخی امور بدیهی عقلی پذیرفته نشه راه معرفت و شناخت باز نمی شود.لذا معرفت اساسا با یقین آغاز می شور.
    استقراء و یا روش تجربی به دنبال کشف نوع روابط بین پدیده های طبیعی است یعنی مصادیق علیت در موجودات طبیعی.و البته این تا اصل علیت که امری عقلی است پذیرفته نشده باشد معنا ندارد.
    اما سنخیت که از لوازم علیت است.
    اتفاقا تحلیل درست رابطه خداوند و عالم بر اساس علیت و لوازم آن ثابت می کند که باید سنخیتی بین خداوند و مخلوقاتش باشد. و آنگونه که متکلمین قدیم اشعری فکر می کردند رابطه خدا و خلق مثل بنا و بناء است یا متکلمین مسیحی نیوتونی فکر می کردند مثل ساعت و ساعت سازه، درست نیست.البته دقت کنید ستخیت بین علت و معلول به این معنی نیست که هر کمال و نقصی معلول داشت علت هم داشته باشه.نه علت علت ایجادی و فاعلی است یعنی هر کمالی که معلول دارد از علت است.والا برخی نواقص از لوازم مرتبه وجودی معلول است.اولین نقص همین است که معلول است چراکه معلول از علت پایین تر است والا معلول نبود.
    همچنین وابستگی و نیاز ذاتی به علت از لوازم معلول بودن است.
    همچنین چون نیاز به علت عین هویتش است از او گرفته نمی شود لذا به تعبیر فلسفی حدوثا و بقاءا محتاج و وابسته به علت خود است.
    دوستان عزیز توحید و خداوند هیچ منافاتی با علتها و فواعل میانی و طبیعی ندارد و اساسا در حمکت چند نوع علت وجود ارد یکیش علتهای طبیعیست.شما علت همه پدیده های ریز و درشت عالم رو هم پیدا کنید منافاتی با توحید ندارد. مسئله این است که مخلوقات و به تعبیر فلسفی ممکنات وجودشان ذاتی نیست وجودی بالغیر دارند و هر غیر ذاتی و بالغیری ضرورتا به امری ذاتی برمی گردد.

  36. دوست گرامی تشکیک وجود وذومراتب بودن وجود چه ربطی به اشکالی که من وارد کردم دارد ؟وحدت در عین کثرت وکثرت در عین وحدت شعاریست که وحدت وجودیان میدهند ولی قادر نیستند انرا تبیین کنند من به مثال خورشید که شما زدید دو اشکال وارد کردم که به هیچکدام پاسخ نگفتید
    من علیت را نپذیرفتم بلکه گفتم رابطه علی ومعلولی بطور موقت نه بصورت قانون بلکه بطور موقت در جهان مادی در جریانست ولی چون از اسقرا حاصل شده است نمیتواند بعنوان قانون مطرح شود اب در ۱۰۰ درجه میجوشد یک قانون علمیست دلیل جوشیدن اب به علت حرارت ۱۰۰ درجه ایست که بدو رسیده است حالا ممکن است شرایط تغییر کند واب در ۱۰۴ در جه بجوشد ویا در ۹۵ درجه بجوشد قوانین علمی چون از راه استقرا بدست میاید علم یقینی تولید نمیکند بلکه علم نسبی تولید میکند وهر لحظه اماده فروریختن است
    بعد من گفتم این علت ومعلولی که در جهان مادی بصورت موقتی در جریانست باز خودش ادابی دارد وان برقراری سنخیتبین علت ومعلول است یعنی از هر علتی هر معلولی صادر نمیشود از درخت سیب پرتقال در نمیاید باید سنخیتی بین علت ومعلول برقرار باشد وچون خدا با جهان مادی مغایرت دارد وما از چیستی خدا اطلاعی نداریم وهینقدر مدعی هستیم که خدا از ماده نیست وبا ماده هیچ تناسبی ندارد لذا سنخیت بین علت ومعلول برقرار نیست وجهان ماده نمیتواند از خدا ی غیر ماده صادر شده باشد
    مسئله ممکنات هم میتواند صورماده را مشمول شود ذات ماده که نه میمیرد ونه خلق میشود ونه از ان کم میشود میتواند قائم به ذات باشد وواجب الوجود باشد

  37. دوست عزیز۱-ایا وجود همان خداست ؟ ۲-اگر وجود همان خداست ایاخدا ذومراتب است ؟ تشکیک وجود وذومراتب بودن وجود به معنای انست که هر موجود به قدر ظرفیت خود از وجود بهره مند شدند مسئله اینست که این ظرفیت از کجا امده ؟این ظرفیت از قبل وجودنداشته همراه موجود بوجود امده است
    در عالم انسانی دعا وهر عمل اختیاری معنادار است یعنی چه ؟! مسئله که عمل انسان نیست مسئله چگونگی استجابت دعا از طرف خداست خداییکه وحدت وجودیان معرفی میکنند که تغییر نمیکند تغییر حالت نمیدهد دلش به رحم نمیاید غضب نمیکند که همه از لوازم ماده هستند معرض حوادث واقع نمیشود تجدید اراده نمیکند چنین خدایی چطور تجدید اراده میکند ودعایی را مستجاب میکند وسرنوشتی را که درمسیریست تغییر داده به مسیر دیگری هدایت میکند ؟ چطور بنا بر هر حادثه ای اراده ای نو میکند وایه ای وسوره ای میفرستد ؟ مسئله اختیار انسان نیست مسئله چگونگی عمل واراده خداست

  38. درود بر جویندگان حقیقت
    عرض کردم مسئله وحدت وجود مسئله ای فلسفی نیست. و گفتم این یک نوع تبین بین مراتب و حقایق وجودی است نه چیزی را از وجود نفی و نه چیزی را اضافه می کند. یک مثال دیگه بزنم برای اهل تامل و فکر.یک شخص واحد انسان را در نظر بگیزید که یک وحدت حقیقی دارد.و خود بر این وحدت هویت خود به صورت حضوری واقف است. در عین حال مراتب و جهات و ابعاد متکثر دارد. عقل،خیال،حافظه،گرایشها و عواطف و…که اینها هریک غیر از دیگری است.اینجا یک وحدت حقیقی حاکم است همانگونه که شخص میگه عقل من،خیال من،احساس من و…این یک وحدت در دل کثرت و کثرت قائم و عین الربط والفقر به نفس واحد است. این انسان یک مقام ذات دارد یک مقام صفات و یک مقام فعل. و احکام هریک متفاوت از دیگری است.مثلا در یک فعل اختیاری انسان توجه کنید: چگونه یک فعل اختیاری محقق میشه:اول یک تصور ذهنی از فعل پیدا میکنه سپس تصدیق به فایده، سپس اشتیاق و میل به آن فعل و بعد اراده و اختیار فعل و بعد حرکت اعضاء بدن و تحقق خارجی فعل.پس حرکت اعضا یک مرتبه از این سیر از مقام ذات تا مقام تحقق فعل است. و همه این تصور و تصدیق و میل و… از قائم بنفس انسان است. حقیقت ذات نفس غیر از این قوا و قوا غیر از نفسند.و در عین حال اینها از نفس و نفس دارنده اینهاست و هریک احکام خود را دارد. مثلا بدن تجزیه و ترکیب و فساد دارد ولی نفس نه. و.. حالا دقت کنید نفس و ذات انسان موجودی ناقص، و با علم و عمل در استکمال است و لذا ارده و اختیار متهیر دارد، حتی ذاتش متغیر است.اما ذات الهی عین وجود، علم، قدرت و هر کمال وجودی است و لذا استکمال ندارد.پس هیچ تغیر و دگرگونی در ذات اتفاق نمی افتد.اما اجابت دعا و نصرت حق و… همه در مقام فعل و در نسبت با آن است. بنابراین برخی صفات از خود ذات بما هو ذات است و برخی از ذات در نسبت با فعل و حقایق مخلوقات.اینها هریک احکام متفاوت دارد.
    تمنائ ازدوستان دارم که در مسئله دقت کنند مسئله بسیار دقیق است.بسیاری از مطالبی که در کامنتهای سابق گفتم به قوت خودش باقییست و نیاز به دقت و تامل دارد.
    دوستان عالم و آدم سراسر اسرار و حقایق است برای کسی که چشم قلب را باز و راه تعقل را پی گیرد و عقل و دل خود را از اسارت غرب و شرق و قید و بند های دیگر رها کند. و این یعنی آزادی. آری دوستان :دل هر ذره که بشکافی آفتابیش در میان بینی.و بقول شاعری حکیم:
    دلا بازیچه نبود دار هستی…..همه حق است در بازار هستی

  39. مارا بگو گمان میکردیم وحدت وجود مسئله ای فلسفی است وملا صدرا فیلسوف است !!!!! خوب شد شما گفتید پس وحدت وجود فلسفه نیست تبیین است ؟ انوقت کدام تبیین ؟ اینکه بگویید انسان حافظه دارد عقل دارد فعل دارد گرایش داردعواطف دارد بعد به این میگویند وحدت وجود ؟؟؟؟!!!! اما ذات الهی عین وجود وکمال وجود است ؟! دوست گرامی بیخودی شلوغ میکنید که ضعفتان را بپوشانید شما چرا به سوالهایی که از شما میشود به ترتیب پاسخ نمیگویید ؟ اینکه انسان چه دارد و ضعیف است وخداچه دارد وقوی است چه ربطی به وحدت وجود دارد ؟ وحدت وجود مدعی ارتباط بین انسان وکل هستی باخداست این ضعیف وان قوی چه نسبتی با هم دارند ؟برای همین است که شماها حاضر نیستید بااسم واقعیتان در مناظرات شرکت کنید چونکه در میمانید انوقت با لو رفتن موقعیت اجتماعیتان هم خودتان وهم دینتان زیر سوال میرود ان از بحث علت ومعلول که هیچکدام از سوالها را پاسخ ندادید وانهم از وحدت وجود که مدام حرفهای بی پایه میزنید وفقط ادعا میکنید دل هر ذره بشکافی یعنی چه ؟ چرا شعار میدهید نسبت موجودات را خدا را تبیین کنید وجود ایا خداست ؟ ایا خدا ذو مراتب است ؟ وحدت وجود نسبت انسان ودیگر موجودات با خداست چه نسبتی این میان برقرار است ؟ایا منظورتان اینست که همان نسبتی که عقل وفعل وعواطف انسان نسبت به من انسانی دارد همان نسبت بین خدا وسایر موجودات برقرار است ؟اگر اینطور باشد که همه ما همان خدا میشویم وعمل ما چه خوب وچه بد انعکاس من خداییست صفات از ذات است وبرخی از ذات در نسبت با فعل وحقایق مخلوقات این جمله شما معنی ندارد برخی از ذات نداریم ذات برخی ندارد قابل تفکیک نیست ذات الهی بسیط است اینها که شما مینویسید همه اش اشتباه است

  40. با درود
    دوست عزیز اتفاقاً یکی از نقاط مثبت فضای مجازی همین است که انسان با اندیشه اش می تواند حضور داشته باشد؛ مگر من میدانم شما کی، کجا و چکاره هستید و یا لزومی دارد بدانم. مگر بحثی از کیستی و چکاره بودن به میان بوده تا مخفی شده باشد.
    شما از پوچی و نیستی دفاع می کنید ومن معناداری و هستی.
    امید که مرا از این تفصیل نویسی معذور دارید:
    – با عقل نظری نظر کنیم خدا بر پایه بدیهیات عقل اثبات می شود چرا که ضرورتاً موجود یا بالذات است یا بالغیری که نهایتا به یک بالذات برمی گرددد.
    – با عقل عملی نظر کنیم ارزشهای اصیل انسانی- اخلاقی در سایه اعتقاد توحیدی معنادار می شوند، چراکه بهترین و محکمترین پشتوانه اجرایی اخلاق اعتقاد به توحید است. ضعف اخلاق در ضعف ایمان است. اگر کسی اظهار دینداری کند بدون اخلاق دروغ گفته است. لذا کانت با اخلاق معتقد به خدا می شود. وکسی که به حقیقت مبدأ و معاد اعتقاد نداشته باشد ملاکی برای پایبندی به اخلاق ندارد لذا تا زمانی به اخلاق پایبند است که به نفعش باشد و زمانی که به نفعش نباشد لزومی بر پایبندی نمی بیند.
    – اگر به فطرت و حقیقت انسانی بنگریم خدا غیر قابل انکار است. علم تجربی و بزرگانی که برای شما محترمند بر این مسئله تأکید کرده اند.
    – به شهود عرفانی که ریشه در ظرفیت فطرت نفس انسانی دارد بنگریم؛ کم نیستند و نبوده اند عارفانی که در شهودات عرفانی خود از لذت حضور و درک حضوری حقیقت بهره مند شده اند.
    با ادبیات علم جدید:
    – از نقطه نظر روان شناسی دین نگاه کنید می گوید دین و اعتقاد به خدا مایه آرامش و روان آدمی است پس نباید آن را از دست داد.
    – از نقطه نظر جامعه شناسی دین بنگریم می گویند دین و اعتقاد به خدا موجب دوام و بقاء جامعه است و جامعه بدون دین نمی تواند بقاء و دوام داشته باشد. لذا اگوست کنت هم که بر تجربه گرایی اصرار می ورزید ناچار شد دینی جدید بیاورد بنام دین انسانیت. ولی ندانست انسان مستکمل است و قرار است با دین استکمال یابد و با اعراض از دین حق نه تنها انسان پرستش نمی شود که به حیوانی تبدیل می شود در شمار سایر حیوانات.
    – با ادبیات جدید فلسفه علم صحبت کنیم حداقل بهترین تبیین برای معناداری آفرینش اعتقاد به چنین حقیقتی است.(نسبت دادن این نظام عظیم و هوشمند و هدفمند خلقت به یک حکمت و علم و تدبیر، بسیار معقول تر از نسبت دادن آن به یک ماده خام بی مصداق و نا مفهوم، مگر اینکه آن ماده را دارای حکمت و عقل و قدرت بدانیم که در این صورت تنها نزاع در لفظ است.
    – با نقطه نظر فلسفه زیست شناسی نظرکنیم هدایت غریزی هدفمند و هوشمندانه ای که بر تکامل زیستی حاکم است مؤید نگاه توحیدی است.
    – با فیزیک کوانتوم و فیزیک کیهانی بنگریم نظامی مشابه بین ذرات بنیادی و اجسام کیهانی حاکم است که گویای تدبیری واحد حاکم بر پدیده ها از ریز تا درشت است.

    1. دوست عزیز مثل اینکه شما عادت دارید که شعار بدهید بحث فلسفی جای شعار دادن نیست نیاز انسان ضعیف و درمانده درمقابل حوادث بیرحم روزگار به نیرویی که بتواند نجات بخش او باشد نتیجه استیصال انسان است که نیرویی را در ذهن خود میپرورد وهمه خوبیها را منتسب به او میکند واو را حامی خود میداند تا بدین طریق امیدش را از دست ندهد
      شما یادتان رفته که شیعه معتقد به حسن وقبح ذاتی افعال است واخلاق ربطی به دین وخدا ندارد بسیاری از متدینین از بی اخلاق ترین مردمانند که اگر دین تضمینی برای اخلاق بود تربیت دینی چنین مردمانی تحویل نمیداد کانت هرگز خدای ادیان را قبول ندارد کانت دین را در حوزه عقل نه متافیزیک میپذیرد دینی که کانت مبلغ انست برپایه عقل ادمیست نه دین الوهی ومتافیزیکی که احکام از خدا دریافت کند و برزمینیان اجرا نماید
      ماده دارای عقل هرگز چنین جنایتی مرتکب نمیشد که دنیایی بوجود بیاورد که سرشار از ظلم وفساد وتبعیض و …. باشد بعد سر مخلوقات خود منت بگذارد که به شما نعمت دادم !!!خلقت فرضی با عقل هرگز همخوانی ندارد
      شما بجای اینطور بی درو پیکر صحبت کردن وشعار دادن بهتر است منظم وبا استدلال سخن بگویید تا مرا هم مجبور نکنید مانند شما پاسخ دهم

  41. و اگر در انسان نظر کنیم خود به تنهایی گویای بسیاری از حقایق است.
    – انسان را موجودی دارای علم و قدرت و حیات و مدبّر بر بدن می یابیم چگونه هیکل عام نظام هستی حقیقتی حاکم و قاهر بر آن نباشد. نفس مدبر بدن قابل رأیت و قابل انکار نیست، مدبر این نظام هستی چگونه به حس درآید و یا چرا انکار شود.
    – انسان به عنوان یکی ار حقایق عالم ماده دارای علم و قدرت و حیات است مگر می شود از ماده ای بدون علم و قدرت و حیات پدید آمده باشد.(فاقد کمال چگونه کمال آفرین باشد.
    – انسان با اینکه نقطه ثقل و محوری در نظام هستی است به ابتدا و انتهایش نظر کنید.اگر همین باشد که از نطفه ای شروع و به جیفه ای پایان یابد آیا نباید آفریننده آن را سرزنش کرد که این چکار غیر حکیمانه ای ست که عالمی را بپا کرده ای برای چنین انسانی.
    – و….
    با همه عقل، فطرت، عرفان، علوم و… مبارزه کنیم تا چه چیزی را اثبات کنیم.
    دوست عزیز با عرض پوزش فراوان احساس می شود تصور درستی از وحدت وجود در عرفان نظری و یا مراتب تشکیکی داشتن وجود در فلسفه صدرا وجود ندارد. مثالهایی زده شد شاید ذهن کمی نزدیک شود ولی متاسفانه خیلی از مسئله فاصله وجود دارد.
     و همچنان خورشید می تابد و به همه نور می دهد ختی اگر نبینیم یا انکارش کنیم.

    1. اگر انسان کمال دارد پس چرا بدنبال کمالست ؟ انچه خود دارد را از بیگانه تمنا میکند انسان غرق درفساد است شما از کدام کمال میگویید ؟! چشمهایتان را بسته اید وشعر میسرایید ؟انسان در لجنزار هستی گیر افتاده راه پس وپیشی ندارد افق روبرو نیهیلسم وپوچگرایی پشت سر اوهام است ومشتی دروغ بی پایه ادیان که حرفشان با عملشان فرسنگها فاصله دارد همه فروریخته اند عجیب است شما نمیبینید ؟!گیریم در این میلیونها انسان چهارتا هم پیدا شد به قول شما به کمال رسید واقعا ایا میارزد ؟ایا میارزد میلیونها میلیون انسان نابود شوند وبه فضاحت بیافتند تا چهارتا ادم به مثلا کمال برسند ؟؟؟اصلا بگویید کمال چیست ؟ البته شما که عادت ندارید به سوالات پاسخ دهید برعکس من که منظم بحث میکنم وهر سوالی شما بکنید پاسخ میدهم ولی شما از پاسخ دادن طفره میروید چون پاسخی ندارید اینکه شماها گمان میکنید که انسان با امدن به این دنیا میخواهدبه کمال برسد این کمال چیست ؟مگر ما بقول دین انا لله وانا الیه راجعون نیستیم یعنی از خداییم وبه خدا باز میگردیم ما که از خدا بودیم که در کمال بینهایت بودیم چرا از کمال بینهایت جدا شدیم وبا نفسانیات امیخته شدیم تا با درد ورنج بسیار دوباره به جایگاه اول خود برگردیم اینکه کمال نیست این ارتجاع است کمال بدست اوردن نداشته هاست نه اینکه داشته ای را بهزور از انسان بگیرند بعد دوباره اورا به جایگاه قبلی برگردانندبه این ارتجاع میگویند نه کمال .

      شما از برخی ذات سخن میگویید در حالیکه ذات خدا بسیط است انوقت من تصور درستی ندارم ! شما از فلسفه نبودن وحدت وجود سخن میگویید در حالیکه ملا صدرا از بزرگترین فلاسفه اسلامیست واین لقب را خصوصا بخاطر همین وحدت وجود کسب کرده است یعنی مهمترین مسئله ای که ملا صدرا طرح نموده وخود را به عنوان فیلسوف معرفی کرده همین وحدت وجود است وباید بدانید که عرفان نظری همان فلسفه است متاسفانه این شما هستید که وحدت وجود را نمیشناسید من از شما سوال میکنم در مورد تشکیک وجود شما حاضر نیستید به سوالات پاسخ بدهید دوست گرامی من یک حرفه ای هستم من میدانم شما چرا به سوالات پاسخ نمیدهید برای اینست که در زمین من بازی نکنید ولی من حاضرم در زمین شما بازی کنم چون از خودم مطمئنم شما از من سوال کنید من به شما پاسخ میدهم ودر زمینتان براحتی بازی میکنم

  42. ممنون از انتشار کامنت من، کامنت مهمیه و پاسخ میخوام. لطفا همه نظراتو تایید کنید تا شائبه‌ی طرفداری از سر موضع بودن پیش نیاد خدانکرده.

  43. شهرام جون شرور پاسخ ندارد فلسفه اسلامی نتوانسته هیچ دلیل قانع کننده ای در ارتباط با شرور ارائه نماید الهیات اسلامی در ارتباط باشرور برگرفته از الهیات مسیحی وتوماس اکویناس واگوستین قدیس است شرور با خیر محض بودن خداوند منافات دارد وقابل پاسخگویی نیست

  44. سلام و درود
    اما مسئله شرور
    در موضوع شرور سه مسئله باید بررسی شود: الف. ماهیت شرور و منشأ آن؟ ب. نسبت خیرات و شرور به لحاظ کمی و کیفی. ج. نتایج و آثار شرور.
    بخش اول: با تحلیل دقیق عقلی ثابت می‏شود که شر از نیستی برمی‏خیزد نه از هستی، یعنی آنچه بد است: یا خود عدم است مانند کوری(نبود بینایی)، فقر(نبود مال)، ناتوانی(نبود قوت)و.. یا امری وجودیست که منشأ اعدام می‏شود مانند آفتها(از بین برنده محصول)زلزله(از بیین برنده مال و جان و..)قدرت و علم زیاد در انسان بد سرشت(موجب از بین بردن مال و جان دیگران )و.. پس این قسم دوم نیز چون موجب عدمهای دیگر می شوند بد و شر هستند نه فی حد نفسه و ذاتاً.
    بنابراین بدیها یا شرور یا نیستی هستند که در دایره موجودات نیستند یا امور وجودی هستند که منجر به یک سری عدمها می شوند و از این جهت بدند نه از جهت نفس وجودشان. به عبارت دیگر عنوان شر امری وصفی است که انسان بر برخی حقایق می گذارد. یا بر موجوداتی که برخی صفات را ندارند یا موجوداتی که منشأ برخی عدمها می شوند.
    بنابراین شر واقعی یعنی فقدان و نداشتن که امری عدمی است. لذا وجود فی حد نفسه که در مقابل عدم است مطلقاً خیر است و شر به عدم بر می گردد.
    ریشه این نام گذاری و اتصاف چیست؟
    ۱- جهل: یا جهل فلسفی(فکر می کند می شود عالم بگونه ای باشد که هیچگونه نقصی مطلقا در آن نباشد) یا جهل علمی:به اثار و فواید پدیده ای علم ندارد آن را بی فاید می داند. یا نبودش را از بودنش بهتر می داند.
    ۲- مخالفت با منافع شخصی یا منافع نوعی منفعت طلبی(چون پدیده ای با منافع شخص او ناسازگار است از روی ناراحتی آن را شر می داند، در حالی که اگر همان اتفاق برای دشمن او بیفتد آن را خیر می داند) یا منافع نوعی:مثل اینکه پدیده ای مثل خشکسالی موجب کمبود منابع اقتصادی می شود.
    ۳- عواطف و احساسات انسانی:مثلاً می بیند که در سیل بچه ها، و… از بین می روند یا حیواناتی همدیگر را می خورند و لذا آن را متصف به شر می کنند.
    لذا سؤال می شود چرا عالم به گونه ای خلق نشد تا چنین شروری وجود نداشته باشد؟ ازاین رو مسئله شر مانعی بر سر اصل اثبات وجود خدانیست بلکه به ایکی از اوصاف یعنی حکمت و عدل بر می گردد. و مسئله صفت پس از مسئله اصل وجود است. اینجا وارد بخش دوم از شرور می شویم یعنی نسبت بین خیرات و شرور و نسبت آن با حکمت می شویم:

    1. این همان گفته های الهیات مسیحی است که اسلام ازانها گرفته است شر عدمیست !ایا ویروس ایدز عدمیست ؟ ویروس ایدز وجود دارد وجودیست ایا وبا عدمیست ؟ وبا وجودیست وجود دارد ایا معلولیتهای مادرزادی عدمیست ؟ معلولیتهای مادرزادی وجودیست بچه ای که فلج مادرزاد است دچار شر است که انهم وجودیست
      قران میگوید کل نفس ذائقت الموت ونبلوکم بالشر والخیر فتنت والینا ترجعون
      هرنفسی چشنده مرگ است وما میازماییم شمارا با شروخیر وشما بازگردانیده خواهید شد
      شر اگر عدمیست ووجود ندارد خدا چطور میخواهد به چیزی که وجود ندارد انسانها را بیازماید ؟ قران بصراحت میگوید که شر وجود دارد فکر میکنید بابازی کردن با کلمات مثلا شما به مسئله پاسخ میدهید ؟! اینکه سیل وزلزله که هردو وجودی هستند موجب عدم ومرگ وخرابی میشوند ایا با گفتن این حرف شما گمان میکنید پاسخ زلزله وسیل را داده اید ؟؟؟چرا باید با وجود ناظمی مانند خداوند که کارش برقراری نظم است وخودش خیر محض است چنین شری دامن انسانها کثیری رابگیرد تا خانه وکاشانه انها ویران شود و خانواده انها نابود شوند این کجا با خیر محض بودن خدا همخوانی دارد مگر خدا قادر مطلق نیست مگر خیر محض نیست چرا جلوی چنین ویرانی را نمیگیرد ؟
      شر مانعی برای خداست مانعی جدی برای اثبات خداست از خودتان داستانسازی نکنید همه میگویند که از مهمترین دلیل رد خدا وجود شرور است مسئله صفت پس از وجود نیست در مورد شما صفت پس از وجود است خدا باشما متفاوت است صفات خدا عین ذات است وقتیکه اثبات خدای ادیان میکنید باید به عدل ونظم وخیرمحض بودن علم مطلق و… اینها همه باهم پاسخگو باشید یعنی اینها یک کمپلکس است که اگر یکی از انها بلنگد خدای ادیان اثبات نمیشود

  45. منشأ شروریا عدم قابلیت ماده برای پذیرش کمال خاص است یا قابلیت ماده برای تضاد(رد جهل فلسفی). این دو خاصیت از ماده تفکیک ناپذیر است. هستی در مراتب نزول خود بالضروره با نقصانات و فقداناتی توأم می‏شود. هر مرتبه از وجود ملازم است با فقدان خاص. این اشتباه است که گمان شود ماده باشد ولی قابلیت قبول تضاد و تزاحم نداشته باشد، و یا باشد و در هر شرایطی قابلیت هر صورتی را داشته باشد؛ همچنانکه اشتباه است که گمان شود حقایق و صور عالم، وجود داشته باشند ولی میان آنها تضاد و تزاحم باشد. لازمه هستی طبیعت مادی، یک سلسله نقصانات و فقدانات و تضادها و تزاحمهاست.
    پس یا باید این جهان نباشد تا موضوع از اصل منتفی گردد و یا باید مقرون به همین فقدانات و نقصانات و تزاحمها باشد.
    اینجاست که مطلب دیگری پیش می‏آید و آن اینکه آیا جانب خیرات حقایق این عالم غالب است یا جانب شرور؟
    مثلًا لازمه وجود آتش و قابلیت احتراق برخی مواد این است که در شرایط خاصی احتراق واقع شود. در میان احتراقها احیاناً احتراقهایی است که شرّ است، مانند آتش سوزیهای عمدی و غیر عمدی که صورت می‏گیرد، آیا مجموعا جانب خیر و فایده آتش غلبه دارد یا جانب شر و زیان آن؟ آیا آتش بیشتر عامل نظام است یا عامل اختلال؟ مسلّماً جانب خیر در آن غلبه دارد. پس امر دایر است میان اینکه آتش اصلًا وجود نداشته باشد و یا آتش باشد با مجموع خیرات و شروری که دارد. آنگاه باید دید که مقتضای حکمت این است که خیر کثیر فدای شرّ قلیل گردد؟ یا برعکس.
    پنج نوع فرض می‏شود داشت: ۱- خیر محض، ۲- شر محض، ۳- خیر غالب، ۴- شر غالب، ۵- متساوی.
    عالم خلقت خیر محض نمی تواندباشد(یعنی به گونه ای که هیچ شر نسبی و قیاسی هم در آن نباشد)
    شر محض هم نیست چراکه انسان به برخی پدیده های جزئی با همان شروطی که ذکر شد عنوان شر می دهد. یعنی در ادبیات انسانی هم شر اموری استثنایی از بینهایت پدیده های و اموری که می داند است.
    ولذا خیر و شر مساوی هم نیستند و این را هر انسان منصف و اهل منطق و خردی درک می کند. این شرور نسبی نسبت به خیرات همچون قطره به دریاست.
    موجودی که شر محض یا شر غالب و یا خیر و شر متساوی باشد وجود ندارد، آنچه هست یا خیر محض است و یا خیر غالب.(خواستید قلمی به دست بگیرید و شروع به نگارش خیرات وشرور کنید)
    حال که در نظام خلقت خیرات غالب است ایجاد خیر کثیر همراه با نواقص قلیل اولویت دارد یا عدم خلق کثیر به جهت نولقص قلیل؟ اینجاست که گفته می شود ترک خیر کثیر به جهت نواقص قلیل خود شر کثیر است.

    1. این خیر کثیر کجاست که ما نمیبینیم؟که ترک ان به جهت نواقص قلیل شر کثیر باشد ایا جهان خیرکثیر است جهان پر از ظلم وفسادو فاصله طبقاتی وارتشا واختلاس دزدی ودروغ وقتل و…. اینها خیرکثیر است ؟!نباشد اقا نباشد جهان ماده تحفه ای نیست که از نبودنش مارا بترسانید جهان ماده همین افتضاح است حتما نبودنش بهتر از بودنش است خدا انچه را در بهشت که به عقیده مسلمانان شیعه با همین جسم هم قرار است برقرار شود انجا چطور خدا ان بهشت را با همین بدن مادی برقرار میکند از اولش همه را به بهشت میبرد تا اینهمه فجایع وفساد وقتل وخونریزی وفضاحت به بار نمیامد من با مثالی شر را نشان میدهم فرض کنید فقیری به شما برای کمک گرفتن رجوع میکند شما سه گون برخورد میتوانید بااو داشته باشید ۱-میتوانید به او کمک کنید ۲- میتوانید بی اعتنا از کنار او رد شوید ۳- میتوانید اورا به باد کتک بگیرید وانچه هم اندوخته از او بگیرید سه گون برخورد صورت میگیرد برخورد اولی خیر است برخورد دومی را عدم خیر میگیند برخورد سومی شر است پس همه شرور عدمی نیستند اینکه شما زبان را بچرخانید وبگویید کوری عدمیست کوری عدم بیناییست ایا از خدا رفع مسئولیت کرده اید ؟اولا کوری دلایل متفاوتی دارد مثلا طرف اب مروارید میگیرد که تبدیل به اب سیاه میشود وکور میشوذ اب مروارید واب سیاه وجودی هستند ثانیا به فرض که بابازی زبانی کوری را عدم بینایی بدانید ایا از خدا رفع مسولیت میشود؟ خوب چرا بینایی را که لازمه زندگی یک انسان بوده به او نداده است ؟وبا این نقص که در خلقت او روا داشته درواقع شر بدو رسانده است
      شرور اولا متوجه به کل نظام هستی است چون کل نظام هستی شرور برخیرات میچربد وانسانهای بی اخلاق بر انسانهای کمال یافته چربش محسوس دارد جهان هستی وجودش عقلانی به نظر نمیاید ثانیا اگر به جزییات بخواهیم نظر بیاندازیم شروری که انسان دران دخالتی ندارد مقدم برشروریست که انسان مستقیما دران دخالت دارد سیل وزلزله که انسان دران دخالت ندارد از شروریست که مستقیما متوجه خداست البته خلقت انسانها ی شرور هم مسئولیتش با خداست که موجب قتل وفساد میشوند
      جهانی فقط قابل دفاع است که خیر محض باشد وخیر محض شدنیست خیر محض همان بهشت مسلمانان شیعه که مدعی ان هستند میباشد درهر صورت فقط جهان خیر محض قابل دفاع است وقابل توجیه است چونکه خلقت انسان به میل واراده او نبوده واو را بقول ادیان از عدم خلق کرده اند وعدم نیازمند نیست وکمال برایش معنا ندارد کمال برای وجود معنا دارد که بالقوه باشد وبرای به فعلیت رسبدن نیازمند کمال باشد عدم خیرو شر برایش معنا ندارد وعلی السویه است عدم کمال برایش معنا ندارد چون اصلا وجود ندارد تا بخواهدکه به کمال برسد نتیجتا اینکه چون خدا به زور وناخواسته بدون انکه درخواستی داشته باشد او را خلق کرده اگر حتی یک شر به او برسد وانسان راضی نباشد وبا تمام وجود بخواهدکه ایکاش به دنیا نمیامد تا چنین شری را متحمل شود مسئولیتش گردن خداست وفقط جهان خیر محض وبهشت مانند قابل توجیه است

  46. چند نکته مهم:
    – باید توجه داشت که بسیاری از همین شرور و نواقص ریشه در اختیار و آزادی انسان دارد. و شرور و آثار سوء اختیار انسان تنها به خودش بر نمی گردد بلکه به دیگران و حتی عالم طبیعت و موجودات غیر انسانی نیز سرایت می کند. و لذا یا انسان نباید باشد که عالم انسانی و به تبع عالمی که برای انسان مهیا شده نباید باشد، یا باشد و اراده و اختیار برای افعال متفاوت(خیر و یا شر) نداشته باشد، در این صورت باز یا ملکی باید باشد یا حیوانی. و لازمه انسان بودن جمع شدن امکان ملک بو دن و حیوان بودن است. و ایندو که جمع می شوند نزاع عقل و نفس و جامعه حق باطل و نور و ظلمت معنوی به میان می آید. و آنچه که می بینیم و میبینید.
    – شرور از لوازم وجود خیرات است، خود آنها به نوبه خود منشأ خیرات کثیرند. مثلا مرگ و پیری لازمه تکامل روح و تبدل آن از نشئه‏ای به نشئه دیگر است. همان طوری که گردو در ابتدا آمیخته‏ای است از پوست و مغز و تدریجا هر چه مغز کمال می‏یابد از پوست جدا می‏شود و مستقل می‏گردد تا آنجا که پوست خود را از دست می‏دهد و باید شکسته شود تا مغز آزاد گردد، روح نیز نسبت به بدن همین‏طور است.
    – در میان مصیبتها و دردها و رنجهاست که پختگیها و تهذیبها و تکمیلها و نبوغها پیدا می‏شوند. اگر رنج گرسنگی و تشنگی نباشد لذت سیری و سیرابی هم نیست. اگر امکان فسق و فجور [و] پیروی از هوای نفس نباشد تقوا و عفاف هم نیست. اگر رقابتها و عداوتها نباشد تکاپو و جنبش و مسابقه هم نیست.
    – اگر امکان جنگ نباشد پیشرفت و تمدن انسانی هم نیست. اگر امکان اختناق نباشد آزادیخواهی که مظهر جمال و کمال انسانیت است بروز نمی‏کند. اگر امکان ظلم و قساوت نباشد عدالتها و عدالتخواهیها ارزش پیدا نمی‏کند.
    پس با توجه به اینکه جهان طبیعت جهان تدریج و تکامل است و با توجه به اینکه حرکتها و جنبشها و سوق به کمالها بستگی ذاتی دارد به همین چیزهایی که «شرور» و «بدیها» نامیده می‏شوند، فایده و فلسفه شرور روشن می‏شود و معلوم می‏شود آنچه «شر» و «بدی» نامیده می‏شود از نظر جزئی و به لحاظ شی‏ء خاص است اما با مقیاس وسیع‏تر و بزرگ‏تر خیر و خوبی است نه شر و بدی.

    1. اقا انسان بودن اگر لازمه اش این اراده واختیاراست انسان نبودنش بهتر است نباشد اقا جان نباشد نباشد انسان نباشد وجودنداشته باشد بهتر است نه امکان ملک بودن میخواهیم نه امکان حیوان بودن هیچکدام را نمیخواهیم من به شما میگویم شما محکوم به اعدام هستید حالا انتخاب کنید با طناب دار شما را بکشیم یا سم بخورانیم یا تیربارانتان کنیم اینکه انتخاب نیست شما مجبور به انتخاب هستید که در هر صورت اعدام خواهیدشد انسان در جبر محیط و جبرتاریخ وخانواده و طبقات اقتصادی و فرهنگی و… گیرکرده است بعد خدا مبیگوید در چنین وضعیتی بیا واراده اختیار داشته باش وانتخاب کن چطور انتخاب کند ؟مرده شور ان تهذیب راببرد که درمیان دردها ورنجها توسری خوردنها وخورد شدن شان وشخصیت انسانی بخواهدحاصل شود امکان فسق وفجور چه ربطی به عفاف دارد اگر همه عفیف باشند چرا باید فسق وفجور باشد ؟جنگ بشود و ازکشته ها پشته ساخته شود تا انسان تمدن سازی کند؟بعد با دست خودش ان تمدن را خراب نماید ودوباره از کشته ها پشته بسازد تا تمدن دیگربسازد وباز ….اینکه یک دایره تسلسل بیهوده است
      سزیوف را که میشناسید قهرمان پوچ یونانیان را میگویم سزیوف سنگ بزرگی را از پایین کوه با مشقت فراوان به بالای ان میبرد وبه محض رسیده به بالای کوه سنگ به پایین میغلتد ودوباره سزیوف با مشقت سنگ رابالا میبرد وباز …. واین قهرمان پوج را یونانیان مظهر زندگی انسان میدانند که با مشقت وبا هزینه های بالا تمدن سازی میکند وباز انرا فرو میپاشد وباز با مشقت وهزینه زیاد میسازد وباز… نشان از پوچی انسان وزندگی انسانی دارد
      شمابگویید در مقیاس وسیعتر چگونه شر خیر وخوبیست ؟ چگونه به بچه ای که به او تجاوز شده وشر رسیده در مقیاس بزرگتر این شر خیر وخوبیست ؟چگونه کسیکه زن وبچه اش را درمقابلش میکشند وبدو شر کثیر میرسد این شر چگونه خیروخوبیست ؟همین کوری که شما عدم بینایی انرا دانستید این عدم بینایی یا کوری چگونه خیر وخوبیست وقتیکه ان انسان کور از زندگیش راضی نباشد شما چطور میتوانید به او بگویید که خیروخوبیست؟ دوست عزیزچنین جهانی نبودنش بسیار بهتر از بودنش است چنین انسانی با اختیاری که به ظاهر اختیار است ودر محاصره جبر قرار دارد واختیار او بسیار ناچیز وظاهریست حتما نبودن چنین انسانی بر بودنش میچربد

  47. – واقعیت آنست که من قلبا دوست ندارم علیه خداباوری خداباوران قلم بزنم ، و اگر هم گاهی چیزکی مینویسم صرفا به دلیل است که حکومت حاکم در جامعه ما تحت عنوان خدا و دین روزگار مردم را سیاه کرده . آمار رسمی خودشان میگوید هر ساعت پنجاه نفر وارد زندان میشوند ، و دیگر انکه از هر چهار نفر یک نفر مشکل روانی دارد ، و دیگر انکه شش میلیون افسرده داریم . و به اینها بیافزایید آمار طلاق ، اعتیاد ، روسپیگری ، تجاوز ، مشکلات اقتصادی ، دائم البحران بودن کشور و نتیجتا دائم الاسترس بودن مردم را ، و غیره و غیره و غیره . لب منظور من اینست که اگر در کشور ما دمکراسی بود و تحت عنوان دین ” سلطنت مطلقه استبدادی” نبود ، محال بود من ذره ای علیه خداباوری ( ونیز دین ) حرفی بزنم . اما بعد : حال میپردازم به فرمایشات دوست گرامی جناب روزبه .

    ۱- ” خدا ” فرضیه ای است که واجد کمترین شرط یک فرضیه ( و حتا نه نظریه ) نیست . یعنی واجد هماهنگی درونی ( کانسیستنسی ( نیست . مشکلات فرضیه خدا یکی دو تا نیست . مثلا مشکل شر ، مشکل ربط حادث به قدیم ، مشکل بی نیازی خدا و نیاز به خلقت ، مشکل کمال مطلق بودن خدا و نفس وجود ایده ای بنام تکامل ، مشکل وحدت وجود و کثرت وجود ، و دهها مشکل دیگر . البته وضع فرضیه خدا نسبتا بهتر از جنابان ادیان است . جنابان ادیان اساسا مقام دیگری دارند ( احتمالا مقام اسطوره و افسانه و خرافه و امثال ذلک ) .

    ۲- خداباوران در مواجهه با مشکلات فلسفی گاهی از موضع خدای وحدت وجودی به مقابله با مشکلات برمیخیزند ، و گاهی از موضع خدای متباین با هستی . یعنی موضع واحدی ندارند ، و دائما بین ایندو شیفت میکنند . و همین نشان میدهد که اساسا بنیاد فلسفی اشان روی هواست . حجت جانان عزیز اشاره درستی کرده بودند که : معتقدین به وحدت وجود ، حتا در مقام تصور و تبیین ناتوانند ، چه رسد به اثبات . و بقول منطقیین تصدیق فرع بر تصور است .

    ۳- مسئله شر در دیدگاه وحدت وجودی اساسا قابل طرح نیست و اگر هم طرح شود آش شله قلمکاری است که نه کس داند و نه کس فهمد . اما من در ادامه ، در چارچوب همان دیدگاه سنتی ( خدای غیر وحدت وجودی ) با مسئله شر برخورد میکنم .

    ۴- من قبلا در مورد غیر قابل دفاع بودن توجیه شر به وسیله اختیار نوشتم که لب آن این بود که اگر جناب یزید وارث ژن علی ع و فاطمه بود و نیز اگر مربی اش علی و فاطمه بود ، یزید ( بمعنای اسطوره ای آن ) نمی شد . دیگر وارد ریز استدلال نمیشوم چرا که دودوتا چهارتاست . دلایل له برهان شر بسیار است ولی الان فقط وارد مفهوم خیر کثیر میشوم (که اینرا هم قبلا گفته ام ) .

    – ادعای من اینست که اساسا در دیدگاه خداباورانه مفاهیمی مثل کمال و خیر و امثال ذلک قابل طرح نیستند ، اصلا موضوعیت نمیتوانند بیابند . چرا ؟ چون بنا به فرض خود خداباوران خدا کمال مطلق است . یعنی حدی بالاتر از خدا امکان ندارد . حالا ایا خنده دار نیست که صحبت از کمال کنیم ؟ خواننده توجه داشته باشد که خداباور میگوید تنها موجود ( یا وجود ) واقعی خداست .

    – حالا سخن اینست که ایا انسان کامل چیزی میشود در مقابل خدا ؟ . و یا انسان کامل مندک میشود در خدا و کمال جناب خدا افزایش مییابد ؟ قبلا هم گفتم که : چه همه انسانها بشوند یزید و چه بشوند علی ، هیچ فرقی برای وجود ( وجود = خدا ) ندارد . لب حرف من اینست که در دیدگاه خداباورانه ” کمال و خیر ” اصلا قابل تبیین و تصور نیست تا چه رسد به تصدیق . نتیجه سخن اینست که : جناب خداباور قبل از آنکه برای رد برهان شر ، از مفهوم خیر کثیر استفاده کند ، نخست باید به ما تصور ( توصیف ) درستی از کمال و خیر بدهد . تصدیق فرع بر تصور است .

  48. ”شوپنهاور معتقد بود: اگر قوه‌ی تعقل برای متافیزیک طراحی شده بود، و اگر قوه‌ای بود که ماده و محتوا فراهم می‌آورد و بنابراین اطلاعاتی ورای امکان تجربه به دست می‌داد،آن گاه در مورد موضوعات متافیزیکی و دینی (چون این چیزها یک چیزند) نیز مانند مسائل ریاضی، لزومآ بین انسان‌ها توافق وجود داشت. و هر کس که از حیث نظراتش درباره‌ی چنین موضوعاتی با دیگران فرق می‌کرد ، لاجرم فاقد سلامت عقلی کامل تلقی می‌شد. ولی ما کاملآ عکس این را می‌بینیم، و بشر در مورد هیچ موضوعی به قدر موضوعات متافیزیکی و دینی اختلاف‌ نظر و تفاوت وجود ندارد“. (ریشه چهارگانه اصل دلیل کافی)
    اما چه شد که ما از قوای ذهنی‌مان اینچنین استفاده‌ای کردیم؟
    عامل اصلی این وضعیت این بود که نوع بشر در دوره‌ای از تارخ تکامل و حیات خود، مجبور به تفکر شد؛ البته گریزی هم از آن نداشت؛ زیرا در آن مرحله هنوز برای گونه‌ی ما در برابر طبیعت بی‌رحم و دیگر جانوران درنده، هیچ سلاح دفاعی‌ای طراحی نشده بود و ما در ابتدا هیچ چاره‌ای نداشتیم جز اینکه تکه‌تکه شدن دیگر همنوعانمان را ببینیم و دم بر نیاوریم؛ اما این وضعیت نمی‌توانست ادامه پیدا کند. چاره ای نبود، باید گونه‌ی ما از ذهنش بیشتر از دیگر موجودات کار می‌کشید؛ در غیر این‌صورت از گردونه‌ی حیات برای همیشه حذف می‌شد. (که ای کاش شده بود)؛ اما ضرورت اندیشیدن، مانع این اتفاق شد. تلاش و فشار سنگین برای استفاده‌ی هر چه بیشتر از مغز در نژاد انسان با تولید ابتدایی‌ترین ابزار و سلاح‌ها آغاز شد و همین طور ادامه یافت و کم‌کم از مرزهای تعیین شده‌ی قوای ذهنی او خارج شد؛ اما چه شد که خارج شد؟ بشر دیگر نمی‌توانست بر اندیشه‌اش لگام بزند و محدوده‌ای خاص را برای او در نظر بگیرد و او را وادار کند که تنها تا این محدوده مجاز است بیاید. تخیل هم در این مرحله به کمک او آمد. تمامی ادیان، هنرها، ورزش‌ها، علوم و فنون مختلف، محصولات همین پروسه‌ی طاقت فرسای اندیشه‌ورزی است. البته پیش از برخورداری از این محصولات، یادمان باشد که صحنه‌ی نمایشی سترگ در عالم هستی راه افتاده بود و هر کس داشت نقشش را بازی می‌کرد؛ تا اینکه از میان این بازیگران، یکی که از قوای ذهنی‌اش بیش از بقیه کار کشیده بود و از محدوده‌ی اندیشه‌اش فراتر رفته بود، یک‌لحظه ایستاد و به بالای سرش خیره شد و سئوالی پرسید که تا این‌لحظه هنوز کسی نتوانسته به آن پاسخ دهد. و آن سئوال این بود: کارگردان این نمایش کیست و کجاست؟ اینجا بود که نقش‌ها رها شد و هر کس شروع کرد حکایتی به تصور خویش درست کردن از این کارگردان. چه نمایش‌نامه‌ها که نوشته نشد، چه بازیگرانی که در راه اثبات بود یا نبود این کارگردان، خونشان بر صحنه‌ی این نمایش تراژیک ریخته نشد، چه آه‌ها و ناله‌ها که از نهاد آدمیان برنخاست، چه تاریکی‌ها که قرن‌ها روح بشر را در اسارت خویش نگرفت، و تنها به این خاطر که مبادا خاطر کارگردان از نوع بازی این بازیگران برنجد و کدر شود! و شد آنچه که نباید می‌شد و چقدر زیبا سروده است این شاعر: مرا از چنگ گرگم در ربودی/ چو دیدم عاقبت گرگم تو بودی!

  49. نظریه عدم وجود شر واقعا نامفهومه. کافیست آدم نگاه کند به دنیا. پره، شر همه جاست. بی‌عدالتی، مریضی، درد، رنج، رنج بی‌حاصل. این نظریه که میگه شر وجود نداره، یک نوع خودفریبی و توهم‌پروری بزرگ است. وجود داره، از خیر هم پررنگ‌تره، تبیینی برایش چیست؟ اراده آزاد؟!؟ هدف وسیله را توجیه میکنه؟ چون می‌خواهد اراده آزاد بدهد ما باید این همه شر و ناملایمتی تحمل کنیم؟

  50. سلام درود
    اگر عدم را بهتر از وجود می دانید چرا باز حیات را بیش از مرگ می پسندید و مایلید همین حیاتی که دارید ادامه داشته باشد؟! چند درصد انسانهایی که در سخت ترین مشکلات دست و پنجه نرم می کنند از حیات و زندگی دست می شویند دست به خودکشی می زنند؟! پدران و مادرانی را دیده اید که با اینکه در سخت ترین شرایط زندگی هستند چگونه از حیات فرزند خود دفاع می کنند و حاضر نیستند یک روز از حیات او کم شود؛ چرا چون با تمام این مشکلات باز حیات را بر مرگ ترجیح می دهند و امید دارند که از این مشکلات خارج شوند. لذا انسانها با تمام مشکلات به این نتیجه ای که شما می گویید نرسیده اند؛ زندگی را دست دارند، و امید به حل آن دارند.
    دوستان عزیز انسان ظرفیتهای بسیار زیادی دارد که می تواند بر اساس آن ظرفیتها هر مشکل و سدی را بشکند و تسلیم نشود، این جبر تاریخ، جامعه، اقتصاد و…برای همه وجود دارد ولی چرا برخی پیروز می شوند و بر این جبرها فائق می آیند چون اراده انسان و ظرفیت های او بر این جبرها می چربد، بله کسی که اهل تسلیم باشد نه با یک سد آهنین که با یک عکس سد و یا سد پارچه ای هم خود را می بازد و دست از مبارزه می شوید. ظرفیتهای عقلی، خیالی، جسمی، و روحی و معنوی و…
    و باز به همان نکته ای که در کامنتهای اول اشاره کردم برمی گردم که اعتقاد به توحید علاوه بر اینکه یک اعتقاد و معرفت واقع گرایانه و هستی شناسانه است بیش از آن و مهمتر از آن یکی از بزرگترین سرمایه های انسان برای فائق آمدن بر مشکلات و گرفتاریهاست و به حیات انسان معنا می دهد، امید، توکل، انتظار به نصرت، صبر و استقامت، انس با حق و…والاترین سرمایه های انسانی و بزرگترین و قدرتمند ترین متور محرک انسان برای خروج از چالشها هستند چرا این را از خود و دیگران بستانیم. دوست خوب میدان بازی انسان است و سرنوشتش و نسبتی که با حقیقت دارد. داروی معجزه آسای ایمان و اعتقاد و حرکت در صراط توحید چیزی نیست که کسی بتواند آن را انکار کند، و این همان سری است که طواغیت و مستکبرین و ظالمین در حق انسان، خواسته اند از انسان بگیرند تا به راحتی برگرده او سوار شده به بازیها و شهوتها سرگرمش کنند تا آنچه خود می خواهند انجام دهند و جامعه انسانی را به جنگل تبدیل کنند. تنها شوپنهار و صادق هدایت و کافکا و .. نبوده اند که این نابسامانیها و مشکلات جامعه بشری را دیده اند ولی برخی به جای ساختن فلسفه پوچ گرایی و بی معنا جلوه دادن زندگی و گرفتن سرمایه های انسان از انسان، مردانه در برابر این سختیها ایستادگی کرده اند و بر چالشها پیروز شده اند.
    اگر این اعتقاد و امید و صبر و استقامت و خودباوری و ظرفیتهای بیشمار انسان نبود جنگ دفاع مقدس تحمیل شده از مستکبران با دستان به ظاهر خالی و به واقع پر(ایمان، امید، اعتماد به توان وظرفیتهای انسانی) این پیروزی شگرف را نمی آفرید؟!
    اگر ایمان به نصرت حق و اعتقاد به پیروزی در اثر ایستادگی و مقاوت نبود فلسطین که زیر بار ظلم ظالمترین دولتها و در سخت ترین شرایط زندگی است با دستان خالی به امید پیروزی ایستادگی نمی کرد.
    یا گروهی کوچک مثل حزب الله لبنان قدرتمندترین قدرت نظامی دنیا را با دست خالی ولی با ماید و استقامت، اعتماد به توان خود و ایمان به نصرت الهی، شکست نمی داد و از حق خود دفاع نمی کرد و در این دفاع پیروز نمی شد.
    اینها و نمونه های آن که کم نیست در مقیاس اجتماعی بود و در مقیاس فردی که بسیار روشنتر و فراگیر تر است، انسانهایی که در سخت ترین شرایط اجتماعی(همه نوع جبری که شما برشمردید) در اثر ایستاگی و خودباوری و ایمان به پیروزی رسیده اند. داستان چمرانها و بابایی ها و دیگران را بخوانید تا بدانید در برابر اراده فولادین انسان هیچ سدی دوام ندارد.

    1. دوست گرامی به شما وتمام خوانندگان محترم سایت توصیه میکنم فیلم فریاد مورچه ها اثر محسن مخملباف را ببینید فیلم جالبیست خصوصا یک پیرزنی را نشان میدهد که کنار رود مقدس نشسته است ومخملباف تاکید دارد که ان پیرزن واقعیست هنرپیشه نیست همانطور که میدانید تناسخ درهند طرفداران زیادی دارد تناسخ میدانید که نظریه ایست که انسان پس از مرگ روحش در انسان دیگری ویا حیوان دیگری حلول میکند وباز به دنیا برمیگردد در ایین ان پیر زن اگر کسی دوران اخر عمر خود را کنار روی مقدس سپری کند وانجا بمیرد دیگر به دنیا باز نخواهد گشت شما وقتیکه صورت ان پیرزن را میبینید نشان ازرنجی دارد که طی سالیان براو گذشته است ان پیرزن کنار رود مقدس نشسته تا بمیرد تا همانجا بمیرد تا دیگر هرگز به دنیا باز نگردد واین بسیار تکان دهنده است

      دوست عزیز اینکه من بخواهم دروضعیت فعلی بمانم طبیعی است من از قبر وکفن ومرده وپوسیده شدن خوشم نمیاید با طبع انسان سازگار نیست هیچ انسانی از چنین چیزهایی خوشش نمیاید شما از من بپرسید ایا مایل بودی که به دنیا نمیامدی به شما میگویم با کمال میل . ایکاش هرگز به دنیا نمیامدم شما از من بپرسید که با دانستن اینکه مرگ برای همه است ایا حاضری پس از مرگ دوباره به دنیا برگردی به شما خواهم گفت هرگز هرگز حاضر نیستم برگردم واین نشان رضایت نداشتن من وامثال من است
      شما میگویید بعضی ها به این جبر فائق امدند انها که فائق امدند یا در موقعیت ووضعیت بسیار بهتری بودند ویا بسیار نادر واستثنا هستند ما روی استثناها بحث نمیکنیم ما روی انچه گروه اکثریتی را دربر گیرد گفتگو میکنیم
      از جنگ ودفاع مقدس نگویید که خود من بچه جبهه وجنگ بودم وباان بیگانه نیستم از جنگ ودفاع مقدس اسطوره سازی نکنید تا از تبلیغاتش به نفع خودتان استفاده کنید انموقع داستان چیز دیگری بود شما بحث فلسفی شرور را به بحث سیاسی کشانده اید حزب الله لبنان را به بحث فلسفی شرور چکار ؟شما اگر از امثال بابایی وچمران داستان شنیده اید من با امثال انها زندگی کرده ام چمران تا زنده بود همین بچه حزب الهی ها چشم دیدنش را نداشتند همینکه مرد چمران اسطوره شد !!!مسایل سیاسی را با فلسفه قاطی نکنید
      نتیجتا اینکه این دنیایی که اگر خدا افریده باشد جای دفاع ندارد این دنیا پر از ظلم ورنج والم وشرور و… است که حتما بدنیا نیامدن بسیار بهتر از امدن به چنین جای فضاحت باریست

      گر امدنم به خود بدی نامدمی
      ورنیز شدن به من بدی کی شدمی
      به زان نبدی که درین دیر خراب
      نه امدمی نه بدمی نه شدمی

  51. ای کاش همه انسانها تکلیف خود را می شناختند و بدان عمل می کردند، نه مظلوم ظلم می پذیرفت، نه عالمان و دانشمندان در برابر ظلم وظالمان سکوت می کردند، و همه ظرفیتهای انسانی به میدان می آمد تا معلوم شود جامعه انسانی می توانست چگونه باشد. شاید بگویید این یک آرزو و رؤیاست؟! ولی نه این یک واقعیت است که حق طلبان و مستکبران دیری است که دست و پنجه با هم نرم می کنند همانگونه که ظالمان در طول تاریخ به دنبال دهکده جهانی با پادشاهی خود هستند آزادیخواهان و حق طلبان به دنبال جهانی شدن ارزشها و فضائل انسانیند تا در این میدان نبرد پیروزی با که باشد بسته به همت، اراده، فکر، و مجاهدت و استقامت انسانها در راه آرمان عدالت خواهی دارد. و قطعا پیروزی از حق طلبان است.
    خود شما دوستان به این فکر کرده اید چگونه و با چه نعمتها و سرمایه هایی زنده اید و روزگار می گزرانیید، و در کنار سختیها چه لذتهایی می برید؛ لذاتی مثل تفریحات و پارتیها، طعام و شراب، لذات جنسی، لذت خواب و بیداری و … نمی برید از ظرفیت دانش و لذت دانستن و… بهره نمی برید؟ً! البته شاید مقام بحث و گفاگو به شما اجازه تأیید ندهد ولی به حریم خصوصی و درونی خود بازگردید نه انکار می کنید و نه می توانید انکار کنید. اگر تشکر از صاحب این احسانها به حکم عقل لازم باشد چه کسی را باید سپاس گفت؟! ماده را؟! طبیعت را؟۱ به راستی این طبیعت و ماده چیست و کجاست که اینهمه احسان و لطف می کند؟! آیا منطقی است با یک جمله بگوییم از طبیعت است و خود را خلاص کنیم؟ سزاوار نیست حد اقل اگر شکر و سپاس آن را نکردیم بی دلیل صاحب آن را نفی نکینم و یا اینکه در عین اینکه غرق آن لذتها می شویم او را سرزنش کنیم که چرا اینها را به ما داده ای؟!
    کم لطفی و بی انصافی است که با این ظرفیت دانیایی و دانستن انسان که او را شرافت انسانی می بخشد و شما خود به آن افتخار می کنید را مذموم تعریف می کنید. البته انسان موجودی عقلگرا و دارای هویتی ادراکی است این داستانی که شما در ذهن تصور می کنید برای فیلم سازی زیباست ولی در واقعیت و تاریخ حیات چندان معتبر نیست، چراکه انسان قرین عقل و اندیشه بوده و دائماً با این سؤالات ذهنش درگیر بوده حال چه مقدار توانسته به این سؤالات پاسخ دهد بسته به میزان تلاش علمی آن تاریخ دارد.
    این آخرین نوشته ای است که به خدمت دوستان عرضه شد امید که به خیر و صلاح مطلوب انسانی نائل شویم.

    1. جهانی شدن ارزشها ؟ کدام ارزشها ؟ازادیخواهان بدنبال کدام ارزشها هستند؟ مگر دیگر ازادیخواهی هم وجود دارد ؟مثل اینکه شما در خواب ناز هستید تمام ایدئولوزیها فروپاشیده ازادیخواهی نمانده ارزشی نمانده ادیان حنایشان دیگر رنگی ندارد مارکسیست ها وکمونیستها هم فروپاشیده اند
      از نعمتها گفتید طعام وشراب که حتما منظورتان نوشیدنیست لذات جنسی خواب واینها نعمت است ؟!در مقابل این گذران عادی زندگی که بعنوان یک موجود زنده باید غذا بخوریم واب بنوشیم تا زنده بمانیم برای باقی ماندن نسل ارتباط جنسی لازم است وگرنه دنیا تا الان تمام شده بود برای این چیزهای پیش پا افتاده چقدر باید تاوان پس داد ؟
      شما فکر میکنید جای خواب راحت به دست میاید ؟ همین غذا واب که شما انرا نعمت میدانید فکر میکنید راحت بدست میاید ؟ برای این چیزهای پیش پا افتاده ونیازهای اولیه همه ی شخصیت انسانی خرد میشود هزاران بار استخوانهای انسان میشکند تا همین نیازهای اولیه تامین شود بعد شما اسم انرا میگذارید نعمت ؟؟؟!!! کدام نعمت حتما فکر میکنید خدا از اسمان اطعمه واشربه میفرستد !!!
      دانستن به انسان شرافت میبخشد درمقابل حیوان واو را وجه تمایز با حیوان قرار میدهد ولی همین دانستن رنج والم انسانی را بیش از پیش میکند هر که بیشتر بداندوبیشتر بفهمد رنج بیشتر میبرد

      رو مسخرگی پیشه کن و مطربی اموز
      تا داد خود از مهتر عالم بستانی

      1. رهای عزیز این باید را چه کسی وبر چه اساسی گفته ؟فرگشت تایید وجود باریتعالی نیست نفی انهم نیست ولی فرگشت با قران ناسازگار است اگر فرگشت را بپذیریم انگاه باید پرسید چرا قران دیدگاهی خلاف فرگشت را مطرح میکند؟

  52. شهرام جون فرگشت داروینی با داستان خلقت موجود در قران همخوانی ندارد فرگشت داروینی خدا را نفی نمیکند وربطی به اثبات ویا نفی خدا ندارد فقط با کتاب مقدس همخوانی ندارد چون در قران انسان از ادم وحوا نسلش در زمین پراکنده شده ولی در نظریه فرگشت داروینی در اثر تکامل انسان بوجود امده است

  53. با درود
    دیدم سوال جدیدی است که سزاوار بود نظر خودم را به دوستان عرضه کنم تا این سیر گفتگو ناقص نماند.
    فرگشت و اعتقاد به خدا:
    ما فرض را بر درستی نظریه تکامل می گذاریم ولی باید دید آیا این نظریه با اعتقاد به خدا و و نیازمندی به دین الهی مخالف است؟ً
    در مسئله توحید باید دید این نظریه با کدامیک از ادله برهان خدا و یا مقدمات آن ناسازگار است؟!
    ادله فلسفی که اساساً از تحلیل های وجود شناسی و لوازم عقلی استفاده می کند که هیچ ربطی به نوع خلقت -تکاملی و یا غیر تکاملی-ندارد. یعنی هویت وجودی عالم خلقت هویتی امکانی دارد و وجود امکانی وجودی بالغیر دارد و این وجودات بالغیر بالضروره وابسته به یک وجود بالذات هستند.
    و با برهان نظم نیز منافات ندارد چرا که این فرضیه هیچگونه نظمی را نفی نمی کند چراکه اولاً در مقام بیان موجودات زیستی و زنده است و ثانیاً معتقد است انواع بر اساس یک سیر منظم و معلوم تکامل می یابند.
    مخصوصاً در برهان هدایت که همه موجودات از جمله موجودات زنده به صورت هدفمند و با هدایت غریزی به سمت غایت خاصی حرکت می کنند مؤید اندیشه هدایت گری تحت تدبیر حقیقتی عالم، حکیم و قادر اتفاق می افتد.
    این فرضیه در مورد انسان نیز چیزی را نفی نمی کند، چرا که این موجود تا قبل از پیدایش هویت انسانی، حیوانی است بدون عقل که در عداد سایر حیوانات است که تکلیفی متوجه آنها نمی شود، ولی وقتی این حیوان صاحب عقل و خرد و اراده و اختیار شد حیات و شأن انسانی شروع می شود، اراده و اختیارش در ادامه حیاتش مؤثر می شود، تکلیف خاص انسانی متوجهش می شود، ارزشهای انسانی و اخلاق و نیازمندی به هدایت های خاص پیدا می کند. چراکه علاوه بر نیازهای طبیعی نیازهای فراطبیعی نیز پیدا می کند.
    لذا این فرضیه چه در جانب توحید و اتقاد به خداوند و چه در مورد انسان و نیازمندی به دین و هدایت وحیانی چیزی را نفی نمی کند.

    1. فرگشت غایتمند بودن جهان را زیرسوال می‌برد. انتخاب طبیعی مکانیسم کور و بی‌هدفی است و هیچکونه غایتی را دنبال نمی کند. فرگشت با دین ناهمخوان و غیرقابل قبول است.

    2. وجود امکانی وبالغیر صور مادی هستند که وابسته به ذات ماده یعنی نیرویی که در ماده نهفته است وخلق نمیشود ونابود نمیگردد و از ان کم نمیشود وهمان سبب ایجاد صور ماده میشود پس ذات ماده که ابدیست ولاجرم ازلیست قائم به ذات است ونیازی به خدا ندارد
      فرگشت با قران همخوانی ندارد اگر قران را کتاب خدا بدانیم انگاه به مشکل برخواهیم خورد

  54. بحثی که مطرح شد که سوال اصلی وجود یا عدم وجود خدا نیست بحث مهم و قابل توجهی است. اینکه یک موجود فرازمینی که آن را خدا می نامیم وجود دارد یا خیر نباید هیچ تاثیری بر اخلاقی رفتار کردن انسان‌ها داشته باشد. فارغ از وجود یک نیروی برتر بر اساس عقلانیت و اصول اخلاقی باید زندگی کرد و از توانایی هایمان به بهترین نحو استفاده کنیم. به این دلیل که کسی هست و می خواهد تو را بابت انجام ندادن یک سری اصول بازخوانیت کند انسان تمایل به انجام کارهای خوب داشته باشد در واقع آمیخته با ترس می باشد و این رفتار ناشی از ترس ارزشی نخواهد داشت. نکته مهم این است که بدون ترس اصول اخلاقی رعایت شود و انسان از عقل خود برای پیشرفت و تکامل خویش تلاش کند.

    1. بدون خدا کسی نمی‌تواند اخلاقی زندگی کند، نکته دقیق همین لست و شما بهش توجه نمیکنی. برای رعایت اصول اخلاقی وجود و باور به خدا ضروری است.

  55. یک سئوال:
    تبیین فرگشت داروینی چیست؟ شواهد تجربی آن کدام است؟ آیا تبیینی مبتنی بر تجربه است؟ یا انتخاب گروهی با توجه به سازگاری آن با گرایشی خاص؟ اگر تفسیر و convention را کنار بگذاریم کدام نسخه از فرگشت amenable با مشاهدات و تاریخ زیست شناسی است؟

  56. نکته‌ای که مغفول واقع شده این است که در نظام فکری دینی خوب و بد نزد خداوند متفاوت است از خوب و بد نزد انسان. آشنا نبودن با این هنده معرفتی موجب طرخ پرسش مسئله شر می‌شود.

  57. جناب رها شما میگویید ” خوب و بد ” نظام دینی غیر از ” خوب و بد ” انسانهاست . ادعای شما در واقع همان ” شرعی دانستن حسن و قبح ” است . این نظریه کاملا باطل است و خود متکلمین شیعه آنرا رد کرده اند . البته شاید هم اشاعره حق داشته اند که از حسن و قبح شرعی دفاع کنند ، چرا که نخواسته اند کمترین تاویل و تغییری در ایات قران بدهند .

    – مثلا قران میگوید : وَالْمُحْصَنَاتُ مِنَ النِّسَاءِ إِلَّا مَا مَلَکَتْ أَیْمَانُکُمْ کِتَابَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ ….(مائده آیه ۲۴ ) . این ایه میگوید : زنان شوهردار بر شما حرام است ، مگز زنانی که مالک شده اید ( ملک یمین شما هستند ) .

    شما به صد تا تفسیر مراجعه کن . چی میگن ؟ میگن اگر در جنگ با کفار ، زنان شوهردار را اسیر کردید نوش جانتان ( …) . و صد البته تصاحب دختران باکره که اصلا پرسیدن ندارد . خب ! جناب اشعری این ایه را کجای دلش بگذارد ؟ مجبور است حسن و قبح انسانی ( عقلی ) را رد کند . بدبخت چاره ای نداشته .

    – . از قبیل این ایات بسیار است . تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل .

  58. رهای عزیز شما برچه اساس میگویید خوب وبد نزد خدا متفاوت است ؟ مثالی بزنید تا منظورتان روشن شودایا مثلا قتل نزد خدا خوبست ؟ ولی نزد ماانسانها بد است ؟یا دزدی نزد خدا خوبست ولی نزد ما انسانها بد است ؟شما اشتباه میکنید شیعه معتقد به حسن وقبح ذاتی افعال است اخلاق وخوب وبد جدای از دین وخدا حسن وقبحشان معلوم ومشخص شده است وخدا نیز از خط کشیهای اخلاقی خود عبور نمیکند
    در اشاعره که مربوط به اهل تسنن هستند انها چون جبرگرای مطلق میباشند معتقدند که ما نمیتوانیم برای خدا تعیین کنیم چه چیزی خوبست وچه چیزی بد است انها معتقدند
    هرچه ان خسرو کند شیرین بود
    هر فعل وعملی که از خدا سرزند خوب ودرست است یعنی مرجع تشخیص خوبی وبدی انجام فعل خداست که این دیدگاه با دیدگاه شیعه نمیخواند

    1. پاسخ به منوچهر و حجت جانان: بله خدا دستور به قتل هم داده (داستان موسی و خضر نبی) و دستور داده کفار را بکشیم و خود نیز گناهکاران را حتی به صورت جمعی به ورک واصل کزده (قول لوط). بهتر است یک بار قرآن را از رو بخوانید سپس وارد بحث وجود خدا بشویم.

      1. اقایا خانم رها خدا دستور قتل داده که شما مثال هم زدید ایا این قتل درست بوده ؟ بر چه اساسی مطابق مثال شما خضر باید ان پسر بچه را به قتل برساند ؟ایا این قتل توجیه عقلانی دارد ؟شما بعنوان یک مسلمان ایا میتوانید از عمل خدایتان دفاع عقلانی بکنید ؟

    1. و نکاح زنان شوهردار نیز (برای شما حرام شد) مگر آن زنانی که (در جنگهای با کفّار، به حکم خدا) متصرّف شده‌اید. این حکم خدا بر شماست، و هر زنی غیر آنچه ذکر شد شما را حلال است که به مال خود به طریق زناشویی بگیرید نه آنکه زنا کنید، پس چنانچه از آنها بهره‌مند شوید آن مهر معیّن که حق آنهاست به آنان بپردازید، و باکی نیست بر شما که بعد از تعیین مهر هم به چیزی با هم تراضی کنید (و بدانید که) البته خدا دانا و آگاه است.

      این ترجمه‌ی قمشه‌ای است. مشکلی نمی‌بینم، دستور خداست و باید به آن غمل کرد. شما تحت تاثیر اخلاقیات لیبرال قرار گرفتی و دچار ضعف اراده هستی. توصیه می‌کنم قرآن را جامع بخوانی هم رحمت هست هم خشونت، دین کامل یعنی همین. بعضی انسانها ظرفیت پذیرش آنچه کامل است را ندارند این از روی ضعف شصیت همون انسان است ربطی به اون چیز کامل ندارد.

  59. نکاح با زنان شوهردار را مشکل نمیدانید ؟زن وبچه مردمانیکه در جنگ بازنده شدند در دست مسلمانان است انوقت حکم داده میشود حتی با زنان شوهردار هم نکاح ایرادی ندارد شما مشکلی نمیبینید ؟!این چه خداییست که حکم به نکاح زن شوهردار میدهد اینکه زناست
    کوروش تقریبا ۱۳۰۰ واندی سال قبل از اسلام میزیسته به لشکریانش حکم میداد که وقتیکه جایی را به تصرف دراوردند اموال انان را غارت نکنند به زن وبچه انان تعرض نکنند دین انان مربوط به خودشان است انان را مجبور به پذیرش دین جدید نکنند
    واقعا تفاوت از کجا تا کجاست

    1. با مفاهیم بازی نکنید. در این آیه نگفته با زن شوهردار نکاح کنید، اون کار را خود اسلام حرام کرده. گفته در جنگ زنان دشمن متلق به شماست. کجاش غیرطبیعی و عجیبه؟ آیا حمله میکنی زنانی را بیوه مسکنی نباید کسی از آنها مراقبت کنه، دوسشون داشته باشه و غیره؟

      1. اتفاقا شما با مفاهیم بازی نکنید . آخر انسان عاقل ، مگر تو جنگ همه کشته میشوند ؟ و ثانیا این چه سخن مجنونانه ای است که میگویی باید از زنان بیوه مراقبت ( لابد مراقبت فلان بر وزن مقاربت ) کرد ؟ این آیه خیلی راحت میتوانست بگوید به زنان شوهرمرده و نیازمند کمک مالی کنید . ولی اینجوری نیست . فقط اینه که جهادگران عرب فیضی (…) ببرند . فلسفه اش هم کاملا مشخصه : جنابان مجاهدین عرب طی ماههای طولانی رادیاتورشان داغ میکرده و … الخ .

        – امثال شما ها (داعش) با تمسک به همین آیه به زنان تجاوز میکردند . جناب داعش هیچ کار خلاف شرعی نکرده . عین شرعه .

        – یک سوال : فرض کن مثلا همین داعشی ها خانواده شما را به اسارت بگیرند . و ضمنا میدانی که آنعا شیعیان را کافر بحساب میاوررند . ایا دوست داری طبق این ایه با خانواده شما رفتار شود ؟ معلوم است که خواهی گفت نه ! بنابراین بجای تعبد به خرافات به این ایه زرین انسانی ایمان بیاور : آنچه بر خود مپسندی بر دیگری نیز مپسند .

      2. اقا یا خانم رها درایه دقیقا گفته نکاح با زن شوهردار که در جنگ اسیر میشود مجاز است شما به ترجمه ایه کلمه به کلمه دقت کنید ابتدا نکاح با زن شوهردار را مجاز نمیداند منظور زن شوهر دار ازاد است بعد در ادامه نکاح با زن شوهردار کافر که در جنگ اسیر شده را مجاز میداند اصولا اسلام برای عقد زن ومرد کافر حرمتی قایل نیست واگر دز جنگ زنی شوهردار اسیر شود به تملک درمیاید واین بسیار وحشیانه است

  60. پاسخ به جناب رها

    ۱- در مورد فرمایشات داعشی شما چه میتوان گفت ؟ جز تحیر و تعجب !

    – دوست عزیز نص آیه میگه ” زن شوهردار ” بر شما حرومه ، غیر از زنان شوهرداری که متعلق به کفار است . چه قدر بی عقلی و بی اخلاقی لازم است تا نتوانیم این ایه را محکوم کنیم . حیرتا !!!

    – نمیخواهم توهین کنم ولی متاسفانه شما از کلام شیعی هیچی نمیدانی ، و ضمنا از فلسفه اخلاق هم هیچی نمیدانی . چرا ؟ چون رای قاطع کلام شیعه میگه ما اخلاق لیبرال و فلان و بهمدان نداریم . اصول اخلاق جهانشمول و ذاتی هستند . فلاسفه اخلاق نیز در مورد قواعد جهانشمول اخلاق اجماع دارند . بنیاد و هسته اخلاق ( که مجمع علیه فلاسفه اخلاق است ) اینه که : با دیگران همانگونه رفتار کن که دوست داری دیگران هم با تو همانگونه رفتار کنند . و یا با دیگران کاری نکن که دوست نداری همان را با تو بکنند .

    ۲- ضمنا شما اول برادریت را ثابت کن ، بعد ادعای ارث کن . شما اول ثابت کن که قران کتاب خداست ، بعد بیا بگو اخلاق لیبرال و فلان و بهمدان . اگر همین ملل لیبرال نبودند شما اینترنت و برق و تلفن و چاپ و الی ماشاء الله چیزهای دیگر نداشتی . باید به عصر حجر برمیگشتی . محصولات ملل مثلا مسلمان چیست ؟ داعش و طالبان و حکومت سلطنتی مطلقه ( ولایت فقیه ) و امثال ذلک .

    – باز هم از کلیه معتقدین درخواست میکنم بگردند و قوی ترین مقاله را ، از قویترین عالم حوزه علمیه له ” اثبات الهی بودن قرآن ” در صدانت منتشر کنند ، تا سیه روی شود هر که در او غش باشد .

    1. شما به جز هیجان و خلجان چیز دیکری برای عرضه نداری. اخلتق لیبرال را در ویتنام، عراق، استعمار آفریقا آسیا، برده ‌داری و بی‌بند و باری جنسی و هزاز و یک کثافت دیگر بنگرید. علم در ایران چین مصر و یونان وجود داشته ولی استعمار امکان انقلاب صنعتی به اروپا داد. اگر میخواهی بدونی اسلام چه چیزها به تمدن بشری تقدیم کرده تاریخ علم بخوان بیسواد خودباخته تا به من نگویی داعش و بیشرمانه قرآن را به بی اخلاقی متهم نکنی. ابن هیثم، ابن سینا، رازی و هژازان نفر دیگر دانشمند بودند و پیش از تولد لیبرالیسم علم ایجاد کردند. شما الان هم در عصر حجر به سر میبری، ذهنت، ذهن برده‌ی خودباخته‌ای که فقط و فقط غرب را برتر می‌داند. امیدوارم صدانت در جانبداری‌های متداولش عمل نکنه و همانطور که هر چی از دهنت در اومد را گفتی و پیامهات را منتشر کردند پیامهای من را هم منتشر کند.

      1. خب ! حال خواننده منصف قضاوت کند که تو بیسواد هستی یا من . البته من پیشاپیش اعتراف میکنم متاسفانه انسان کم سوادی هستم و ضمنا پیشاپیش اذعان میکنم انسان معصوم و بدون خطا وجود ندارد .

        ۱- ایا اخلاق لیبرال بد است ؟ برداشت من از لیبرالیسم اینست که : اولا انسانها بلحاظ حقوقی برابرند و ثانیا آزادی اساسی ترین حق انسانهاست و حد آزادی عدم تجاوز به حقوق انسانهای دیگر است . حالا ماییم و شهود عقلانی – اخلاقی امان .ایا اخلاق لیبرالیسمی خوب است یا بد ؟

        ۲- شما بجای پاسخگویی فقط شعار دادی . سوالات زیر پاسخ میخواست و نه حرفهای صد من یکغاز .

        – ایا دروغ است که قران میگوید تصاحب زنان اسیر شوهردار ( به قصد تمتع جنسی ) حلال و رواست ؟

        – آیا دروغ است که خود کلام شیعه ( و بلکه عقل ) حسن و قبح را ذاتی و عقلی میداند . لازمه ذاتی و عقلی دانستن حسن و قبح اینست که هر انسانی قادر به درک حسن و قبح است ، و هر انسانی بداهتا در مییابد که قاعده زرین اخلاق کاملا درست و اخلاقی است . یعنی هر چه را بر خود نمیپسندی ، بر دیگری نیز نپسند . نتیجه نهایی در مانحن فیه ( ایه ۲۴ نساء ) اینست که هیچ مردی و هیچ زنی نمیپسندد که زنان اسیر شوهر دار ، برده جنسی شوند . ( = ایه ۲۴ ضد اخلاقی است ) .

        ۳- خشونت و استعمار قابل دفاع نیست ، چه شرقی اش ، چه غربی اش . بگذریم که همین اعراب مسلمان ایران را به یغما بردند و چه ظلمها که نکردند ، تا جاییکه همین الان هم بسیاری از مورخین حوزه ،از حمله اعراب به ایران اصلا دفاع نمیکنند .

        ۴- باز هم بازهم و بازهم بزرگترین دستاویز جنابان متدینین رخ نشان داد .یعنی طرح مسئله بی بندو باری جنسی .

        حال سوال اینست که : رابطه مختارانه دو فرد – خارج از چارچوب های رسمی و شرعی – ناقض کدامین اصل اخلاقی است ؟ لیبرالیسم اخلاقی میگوید رابطه مختارانه دو فرد ، حق آنهاست . و تنها به شرطی نامجاز خواهد بود که ملازم تعدی به حقوق دیگران باشد . این ادعا پاسخ میخواهد و نه خزعبلات .

        مملکت گل و بلبل اسلامی دهها بار بدتر از غرب است و دلیل آن واضح است : غریزه جنسی یک چیز کاملا طبیعی است و بماهوهو اگر واجد حسنات نباشد ( که هست ) ، واجد هیچ قبحی نیست .

        ۵- اینهم برای بار صدم : آقایان متعبد متدینه ! لطفا قویترین مقاله ی قویترین استاد حوزه علمیه را همینجا ( صدانت ) منتشر کنید . مقاله ای که بتواند ثابت کند قرآن کلام خداست .

  61. خانم رها در مورد کلید طلایی اخلاق چیزی شنیده اید؟ جزو معدود گزاره های ارزش داورانه که همه ادیان مکاتب فیلسوفان و عقلا کافر یا مومن مسیحی یا مسلمان خداناباور موحد یا مشرک همه پذیرفته اند . آنچه را برای خود میپسندی برای دیگران هم بپسند و آنچه را برای خود نمیپسندی بر دیگری هم نپسند . عینا در انجیل آمده . در قرآن نیامده اما در احادیث معتبر آمده از جمله نامه امام علی به فرزندش امام حسن و در نهج البلاغه . کلید طلایی اخلاق را قبول دارید آیا؟ اساس فلسفه و حقوق لیبرال که شما نادانسته و از سر جهل و تعصب آن را برابر با آمریکا و اسرائیل میدانید هم دقیقا همین کلید طلایی اخلاق و حقوق برابر برای همه انسانها فارغ از مذهب نژاد و ملیت و جنسیت و … است .
    آیا اگر خودتان هم اکنون در میان زنان ایزدی بدنیا آمده بودید و
    داعشیان شما و اعضای خانواده تان را به کنیزی میبردند باز هم همین موضع الان را داشتید؟ آیا اگر بنابر جبر جغرافیا و تاریخ در ایران یا روم ۱۴۰۰ سال قبل بدنیا آمده بودید و سربازان عرب مسلمان شما و خانوادتان را به اسم حکم خدا در بازارها میفروختند از آنها بابت برعهده گرفتن سرپرستیتان تشکر میکردید؟
    ببخشید که بی پرده سخن گفتم و مثال فرضی از خودتان زدم اما سخنتان آنقدر ضدعقلانی است که راه دیگری باقی نمیگذارد برای استدلال . باور کنید آن زنانی که فروخته شدند هم مثل شما انسان بودند و از بردگی و تعرض جنسی بیزار ! اساس اخلاق و وجدان میدانید چیست؟ اینکه باور کنم که دیگری هم مثل من است مثل من حق حیات دارد مثل من از ظلم رنج میکشد هر چند مذهب یا نژاد یا رنگ پوست یا زبانش متفاوت باشد .
    جهت اقناع شما که ظاهرا همچون داعشیان به هیچ اصل اخلاقی و عقلانی مستقل از ظواهر آیات و روایات معتقد نیستید عین همین مطلب در نامه حضرت علی به مالک در نهج البلاغه هم آمده است … که مردم یا برادران دینی تو هستند و یا انسانهایی همچون تو …

  62. نوع‌پرست گفت خدا چرا انسانها را جوری تربیت نکرد شر نکنند میردامادی میگه این کار رو کرده. منظورشون چیه؟ انسان تربیت شده‌ی خدا این بشر فعلیه؟! کجا تربیت کرده؟

  63. جناب رها
    میدانم به قول فریدون مشیری، آنچه بیداری ندارد خواب مرگ بیگناهان است و وجدان شماست؛ اما باز هم از قول کتاب مقدست به تو میگویم: آیا وقت آن نرسیده که دلهایتان بیدار گردد؟؟

  64. انقلاب کپرنیکی کانت حاوی این پیام است که دین برای زندگی کردن است نه زندگی برای دین داشتن ودینی که نتواند جوابگوی نیازهای زندگی زمان خود باشد حق طبیعی ان حذف از صحنه زندگیست
    در نظر کانت اخلاق تعیین کننده شان دین است عقل انسان با استقلالی که در عمل اخلاقی دارد مرجع تعیین ارزش ها وباورهای دینی است از اینجا مرجعیت وحجیت هرنوع دین تجربی مبتنی بر وحی زایل میشود زیرا اتکای اخلاق بر ادیان تاریخی موجب نسبیت اخلاق وسلب حاکمیت عقل واطلاق اصول کلی ان میگردد اخلاق متکی بردین موجب شقاق وعدم تجانس در ارزشهای اخلاقی می گردد ووحدت وهمدلی نوع انسان را به خطر می اندازد
    کانت دین در محدوده عقل تنها
    دکتر منوچهر صانعی دره بیدی

    1. بله کانت حرف های زیادی زده که احتمالا غلط است
      در نظر کرکه گور دین ربطی به اخلاق ندارد و مسئله فقط رابطه ریسکی و دلهره آور به خدا و پایبندی به اوست.

      می بیند که با نقل قول چیزی را نمی شود اثبات کرد. چیزی که کانت مدنظر دارد همان بیدینی است که معنی واقعیش را قلب کرده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *