بازیچه ذهن خود

بازیچه ذهن خود

                          جمله خلقان سُخره اندیشه اند

                زان سبب خسته دل و غم پیشه اند

                                                                                (مولانا)

“آن که خودشناسی نمی داند به راحتی بازیچه ذهن خود می شود.”

یکی از بزرگ ترین مشکلات ما، پدیده ای است که به آن افکار مزاحم یا افکار منفی می گوییم. ما در اتفاقات تلخ گذشته غرق می شویم و دچار غصه و حسرت و اندوه می گردیم. یا به آنچه هنوز روی نداده می اندیشیم و دستخوش اضطراب و نگرانی می شویم. خیلی از ما حتی به بیهودگیِ غم گذشته و نگرانی آینده پی برده ایم. یعنی عقلا و منطقا می دانیم که غصه گذشته هیچ چیز را عوض نخواهد کرد. اضطراب امروز هم کمکی به بهبود فردای مان نخواهد کرد. بر عکس، فشارهای روحی ناشی از اندوه و اضطراب، موجب فرسایش توان و انرژی ما خواهد شد و قدرت ما را در حل مسایل پایین خواهد آورد. روشن است که همه این حالات آزاردهنده از فکر ما ناشی می شوند. همه ما می دانیم که اگر از گرداب افکار بیهوده خلاص شویم، احساس های نامطلوب هم دامان ما را رها خواهند کرد، اما مشکل این است که اغلب، تسلط کافی بر افکار خود نداریم. ما قادر نیستیم خود را از شر افکار لجوجی که این احساسات رنج آور را به دنبال می آورند خلاص کنیم. گویی ذهن و فکر ما در اختیار خودمان نیست. بسیاری از ما طوری تسلیم امواج این افکار فلج کننده می شویم که تا مرز امراض عصبی و نارسایی قلبی و حتی سکته و مرگ پیش می رویم. و همه اینها از تسلیم شدن به سیل بی امان فکر است. فکرهای آزار دهنده، هچون هیولایی وجود ما را به کام می کشد و زورق زندگی مان را چون تخته پاره ای بر صخره های درد و رنج و فرسایش می کوبد…

اما سوال این است که اگر این فکر و این ذهن متعلق به ماست چرا باید رفتار او از مهار ما خارج باشد؟ چرا باید در کاسه سر ما اتفاقاتی بیفتد که خود ما آن ها را نمی خواهیم؟ مگر اندیشه و تفکر، جز خدمت به ما برای ساختن یک زندگی بهتر، وظیفه دیگری دارند؟ آیا کار ذهن، برنامه ریزی برای آسایش و شکوفایی ماست یا کشاندن وجودمان به پرتگاه اندوه و اضطراب؟ آیا ما باید سوار بر مرکب ذهن باشیم یا ذهن سوار بر ما؟ می خواهیم قدری در این باره صحبت کنیم.

بهتر است بدانیم ذهن، یک ماشین قابل برنامه ریزی است که می توان آن را هم به سود و هم به زیان خود تربیت کرد، درست مثل یک کامپیوتر یا حتی یک جانور دست آموز! ذهن اگر آموزش نبیند و به حال خود رها شود به انواع خیال بافی، گیجی و توهم دچار می شود. اگر به تفکرات خود جهت ندهیم ذهن مان به ولگردی و هرزگی عادت می کند و چون اسب رم کرده ای، ما را هم بر پشت خود وحشت زده هر لحظه به سویی می کشد و هر آن به طرفی می کوبد. برخی ها تصور می کنند که مطالعه و به اصطلاح کسب علم، به خودی خود مایه روشنی ذهن و اندیشه انسان می شود. اما باید دانست صِرف ورود اطلاعات بیشتر به ذهن هم اگر وضع را بدتر نکند کمکی به افزایش هشیاری انسان نخواهد کرد. باید ذهن را با تفکر نقاد آشنا کرد. باید ذهن را شناخت و از فریب ها و خطاهای آن آگاه شد. ذهن را باید آموزش داد و او را ورزیده و تیز نگاه داشت در غیر این صورت اسیر توهم و رنج خواهیم شد. به تدریج که با خطاها و بازیگری های ذهن آشنا شویم، کشف خواهیم کرد که بخش بزرگی از مشکلات ما در حقیقت مشکل نیست، ولگردی ذهن خودمان است. به گمانم مولانا به ضرورت تسلط انسان بر ذهن ولگرد اشاره دارد وقتی می گوید:

قاصدا خود را به اندیشه دهم       چون بخواهم از میانشان برجهم

من چو مرغ اوجم اندیشه مگس     کی بود بر من مگس را دسترس

حاکم اندیشه ام، محکوم نی    زان که بنّا حاکم آمد بر بنی

 

مولانا می گوید: انسان نباید در دست افکار خود اسیری  منفعل و بی اختیار باشد، بلکه باید فعالانه بر جریان فکر خویش سوار باشد و آن را به سود خود به خدمت بگیرد. ”بنی” یعنی ساختمان یا بنا. می گوید انسان هوشمند باید مانند معماری، بر ساختمان اندیشه خود حکومت داشته باشد و آن را مدیریت کند. در غیر این صورت، اندیشه های زائد مانند مگس هایی مزاحم وجود او را آزار خواهند داد.  مولوی، خود، راز آرامش و اعتماد به نفس خویش را در مهار و تسلط بر فکر و اندیشه خویش می داند.

اما سوال اغلب دوستان اینست که چکار باید کرد؟ چگونه می توان از رنج توهم های ذهن خلاص شد؟ چگونه می توان ذهنی هشیار، آگاه و آرام داشت؟ به گمان من بطور خلاصه می توان گفت ذهن ما از دو جنبه دچار ضعف شناخت شده است: از جنبۀ کمی و از جهت کیفی. و برای رسیدن به وضعیتی از یک ذهن آرام و خردمند، باید در هر دو بعد، ذهن را ورزیده کرد و پرورش داد.

منظور از مشکل کمّی آن است که از دوران خردسالی، بر اثر بمباران شعارها، آموزه ها و تلقینات محیط، انباری از دانسته های مبهم و متناقض در حافظه ما گرد آمده که مایه تیرگی ذهن و سردرگمی ماست. امروز ما دنیا را با عینک توده ای از اطلاعات نقد نشده و دانسته های هضم نشده می ببینیم نه به شکلی شفاف و مبتنی بر منطق روشن. مثلا همه از محبت و عشق یا وطن پرستی حرف می زنند اما کمتر توافقی روی معنای واقعی این ارزش ها وجود دارد وگرنه بین آدم ها اینهمه جنگ و کینه و سوء تفاهم بوجود نمی آمد. مولوی می گوید:

                       اختلاف خلق از نام اوفتاد     چون به معنا رفت آرام اوفتاد   (مولانا)

 

گذشته از آن، اگر مفهوم چنین کلماتی برای ما روشن بود گله وار بدنبال هیتلرها و صدام ها راه نمی افتادیم و همدیگر را سلاخی نمی کردیم. بسیاری از دستورات جامعه، دچار ابهام، تناقض و خطاهای فاحش هستند اما همین انتظارات ضد و نقیض، در نهانخانه ذهن و روان ما جایگزین شده اند و یک مجموعه «اخلاقیات گنگ و متعارض» را بر فکر ما تحمیل کرده اند که هر گوشه آن با گوشه دیگرش در تضاد و ناسازگاری است و اساسا عمل به دستورات آن ناممکن است. ما تعریف روشنی از حساس ترین ارزش هایی که زندگی مان را راه می برند و غم و اضطراب، دوستی و دشمنی یا تصمیم گیری های خرد و کلان مان را رقم می زنند نداریم. مفاهیمی مثل احترام، صداقت، حق، وظیفه، ارزش و حقارت، با وجود همه حساسیت فکری و رفتاری و عاطفی شان، معنای روشن و دقیقی در ذهن ما ندارند. امروز ما ذهن و زندگی خود را چون زورقی بی اختیار در دست تعاریف مبهم جامعه رها کرده ایم. و از این روست که به سرگیجه و اضطراب دچار شده ایم. جوشش افکار مزاحم در سر ما نشان دهنده ناآرامی و اضطراب ذهن است. طبیعی است که انسانی که ناچار به اطاعت از دستورات نسنجیده و تحمیلی باشد، در هر رفتاری که می کند، مردد و مضطرب خواهد بود. از آن گذشته، از جایی که درستی کارها و رفتارهای شخص و حتی خوبی و ارزشمندی شخصیت او نه بسته به عقل و منطق خود او بلکه مشروط به تایید این و آن است، طبیعی است که ذهن انسان پیوسته در نگرانی و بحران وجدانی دست و پا بزند و آرامش و اطمینان از او ربوده شود.

آنچه گفتیم بیشتر ناظر بر جنبه کمی وضعیت ذهن بود، یعنی مشکل باورها و دانسته های بیگانه و نامطمئن. اما از حیث کیفی، ذهن ما دچار ضعف تشخیص، تعصب و ناتوانی در نقد و داوری است. ما قادر نیستیم پدیده ها را آنگونه که هستند ببینیم و ایده ها، ادعاها و رفتارها را بی طرفانه نقد کنیم. امیال، ترس ها، طمع ها و تجربیات قبلی ما جلوی دیدۀ روشن بین مان را گرفته و در کار تشخیص ما دخالت می کنند و این ما را دچار جهل و توهم مضاعف ساخته است.

 البته اینها هم نتیجه بمباران فکری و فرهنگی جامعه بر ذهن ماست. شعارها و تلقینات محیط، فرصت اندیشه آزاد را از ما ربوده است. اساسا، محیط، آدم همرنگ و همفکر می خواهد نه انسان نقاد. جامعه یک ارگانیزم است که از اجزاء خودش انتظار اطاعت و همرنگی دارد، نه بینایی و پرسشگری، چرا که در غیر این صورت بیم آن می رود که نظم حاکم بر این ارگانیزم بر هم بخورد، هر چند که این نظم،  مجموعه ای از مناسبات بیمارگونه و بیماری زا باشد. البته هر قدر فرهنگی، ”سنتی” تر و ”جمعی” تر باشد فشار او برای انطباق و اطاعت بر افراد خود بیشتر است. بماند که چنین روندی در نهایت به زیان خود جامعه است ولی خوب، تعریف جهل و ندانم کاری همین است: نشناختن منافع واقعی خود، اصرار بر چیزی که به زیان خودت است! (البته نظام آموزش و پرورش و تعلیمات آن هم بخصوص در کشورهای جهان سوم اگر برای هشیاری و پرسشگری ذهن مضر نباشد، ابدا کافی نیست). با توجه به آنچه گفته شد، می توان گفت جنبۀ کمی مشکل ما بیشتر به حافظه و ذخایر ذهن برمی گردد و بُعد کیفی مربوط به فرایند تفکر و پردازش اطلاعات است. همه اینها ذهن ما را دچار سرگیجه و اضطراب و بیقراری کرده است و نتیجه چنین روندی، چرخش سرآسیمه افکار منفی و آزاردهنده در ذهن ماست. البته خیلی از ما به طور جدی به فکر چاره نمی افتیم و با این ”استخوان لای زخم” روزهای عمر را طی می کنیم. بسیاری دیگر هم دست به خودفریبی و تخدیر ذهن می زنیم و به قول مولانا با «بنگ و خمر» خود را تسکین می دهیم یا دردهای مان را در روابط و فعالیت های کم ارزشی که دست کمی از بنگ و خمر ندارند کرخت می کنیم:

تا دمی از رنج هستی وارهند       ننگ خمر و بنگ بر خود می نهند

 

(به این موضوعات در دو کتاب اخیر خود «بندباز» و «از رنج تا رهایی» پرداخته ام). اما قبل از آنکه به طرح راهکار و راه حل بپردازیم باید یک نکته مهم را به یاد داشت و آن این که چنان که گفتیم، به رغم آنچه خیلی ها تصور می کنند، مساله هجوم افکار مزاحم، تنها یک مشکل فکری یا حسّی محض نیست که بتوان با روش هایی مثل تلقین و تمرکز و غیره آن را سرکوب نمود یا کنترل کرد (تلقین و تمرکز در جای خودش کاربردی و مفید است اما در همه جا، نه). چنین روش هایی گر چه به نظر، جذاب و فریبنده می رسند، هرگز نخواهند توانست مساله ای را که برخاسته از یک تفکر وابسته و یک جهان بینی تزریقی و کورانه است از میان بردارند. آرامش راستین، جز از چشمه بصیرت و آگاهی از هیچ منبع دیگری قابل حصول نیست. و کسانی که سعی دارند مشکلی را که ریشه در طرز فکر و جهان بینی غلط یک انسان دارد با روش های سطحی و دلخوشکنک بر طرف کنند یا قصدشان فریب و تخدیر آدم هاست و یا از ماهیت مساله ای که سعی در حل آن دارند آگاهی ندارند و در هر دو حال، اگر انسان را فریب نداده باشند، کمکی به رفع مساله او نکرده اند. مولانا در اینجا هم با بصیرت و ژرف بینی شگرف، مشکل ما و راه حل آن را به تصویر کشیده است:

آبگینه زرد چون سازی نقاب         زرد بینی جمله نور آفتاب

درشکن شیشه کبود و زرد را         تا شناسی گرد را و مرد را

اما درباره این که چاره چیست، باید گفت به گمان من به طور کلی آنچه که ما به آن نیاز داریم، گذشته از دانسته های خوب و مفید، مهارتی است به نام “تفکر نقادانه” یا “سنجشگرانه اندیشی”. تفکر نقادانه شیوه ایست که در آن یک ادعا یا سخن را تحلیل و موشکافی می‌کنیم و اجزای آن را مشخص می کنیم. بعد در مورد مفهوم دقیق آن و درستی یا نادرستی آن و خطاها و اشکالات احتمالی آن رای صادر می کنیم. یادگیری “تفکر نقادانه”، قدرت نقد و پرسشگری ما را افزایش می دهد و از درافتادن ذهن مان به گرداب تقلید و فریب و تخدیر و رنج های برخاسته از آن، مانع می شود. در خصوص مهارت سنجشگری، کتاب ها و منابع خوبی موجود است که باید تهیه و مطالعه کرد و این مهارت را تمرین نمود و در آن ورزیده شد. در روانشناسی می گویند نقادانه و بی طرفانه اندیشیدن، مهارتی است که انسان با ضد آن متولد می شود! یعنی آدم ها به حکم غریزه، تمایل دارند که پدیده ها را از زاویه سود و منافع خود داوری کنند. بنا بر این، نقد و انصاف در داوری، مهارتی است که باید آن را آموخت و روی آن کار کرد و آن را در اندیشه خود نهادینه ساخت تا جزیی از نگرش شخص شود.

علاوه بر آن، چند حیطه علمی-فکری وجود دارد که بطور خاص به روشنی فکر و اندیشه ما کمک شایانی می کنند و برای پالایش تفکر و روان خود باید آنها را آموخت. یکی از این حوزه ها فلسفه است. مطالعۀ فلسفه، ذهن را نسبت به مفاهیمی که عمری در حافظه انباشته ایم دچار تردیدی مثبت و سازنده می کند. فلسفه تفکر ما را به چالش می کشد تا واژه های مهم زندگی را بطور روشن برای خود تعریف کنیم و به دام تبلیغ زدگی و مبهم اندیشی نیفتیم. فلسفه یعنی شناخت ماهیت پدیده ها. یعنی به قول مولانا “از نام گذر کردن و به صفات رفتن”:

در گذر از نام و بنگر در صفات     تا صفاتت ره نماید سوی ذات

بت پرستی گر بمانی در صُور      صورتش بگذار و در معنا نگر

 همچنین آشنایی با “شناخت شناسی” یا ”نظریه معرفت” (اپیستمولژی) که یکی از سه شاخه اصلی فلسفه است، فکر ما را با محدودیت های خود آشنا می کند و خطاهای ذهن ما را به ما نشان می دهد و از جزمیت و قطعیت گرایی نجات مان می دهد. علم مفید دیگر روانشناسی است. در روانشناسی هم بحث خطاهای ذهنی، دخالت احساسات در شناخت و شکل های فریب ذهن بحثی است بسیار جذاب و مفید. مطالعۀ این مباحث و شناخت جنبه های کمی و کیفی تفکر، می تواند کمک شایانی به روشنی ذهن ما بکند و آن را از وابستگی و بحرانی که نتیجه اش تنش و اضطراب و افکار رنج آور است رها سازد. البته و صد البته داشتن یک خواست قوی برای هشیاری و دستیابی به خرد ناب، اصلی مهم است که بدون آن حتی وارد شدن به چنین حوزه هایی کمک چندانی به روشنی ذهن ما نخواهد کرد.

 از اینکه خواندید متشکرم.

.


.

بازیچه ذهن خود

نویسنده: ساسان حبیب وند

telegram.me/sasanhabibvand

sasan.habibvand@yahoo.com

.


.

13 نظر برای “بازیچه ذهن خود

  1. بدون هیچ ادعایی و صرفا از دیدگاه یک خواننده ی دغدغه مند و گرفتار ذهنی رنج دهنده باید عرض کنم که جنین حرفهایی در مورد ذهن ، بسیار تقلیل گرایانه بوده و فقط جنبه ی دلخوشکنک دارد. البته نظرات شما در مورد نقش تفکر نقادانه و فراگیری اپیستمولوژی و… در حرکت ذهن در مسیر درست و گرفتار اباطیل و مسایل بی اهمیت نشدن و یا حتی حل کردن چالش های تاثیرگذار در بسیاری از حوزه های دنیایی کاملا درست و بجاست و بسیاری از انسانها در واقع فقط روش فکر کردن و حل مسئله را بلد نیستند اما نکته ای که بنظر میرسد اینست که ذهن دست بردار نیست و شما را در هر مرحله ای از آگاهی و دانایی هم باشید باز رنج می دهد. تا دلت بخواهد فیلسوف و روانشناس وجود دارد که حالشان از خیلی از مراجعین و متشاورینشان بدتر است. شما بنظر میرسد دو مطلب ذهن و ذهن ورزی را با هم خلط کردید. آن حرف آخرتان هم تعجب برانگیز بود که حرف از خواست و اراده ی واقعی در تحصیل خردناب زدید. یاد حرف بعضی آقایان می اندازید ما را که هر چه میگویی چرا این دعا مستجاب نشد و آن یکی عبادت ما را به جایی نرساند بلافاصله تبصره ی حضور قلب و خلوص نیت را اضافه میکنند. بطور کلی حرف آخرتان را باید گل به خودی درنظر گرفت. استنادهایتان به مولانا هم خیلی در مطلب جا نمی افتد و بنظر نمی رسد اصلا تناسبی با متدشناسی شما در مواجهه با مسئله ی ذهن داشته باشد. اصلا قصد بی ادبی ندارم و فقط از منظر نقد میگویم که این مقاله حد خود را رعایت نکرده است و با ناخنک زدن به مفاهیمی همچون خردناب و جهان بینی مولانایی و خلط کردن ذهن و ذهن ورزی عملا راه به جایی نبرده است.

  2. سلام
    قبل از هرچیز خود راموظف می دانم که از زحمات جنابعالی
    تشکر وسپاسگزاری نمایم،ازاینکه وقت می گذارید وبه سهم خودتان
    تلاش می کنید تا قدری ازدرورنج های جامعه بکاهید.در روزگاری که کمپانیها ومرا کز اقتصادی با جنگی تمام عیار درجهت حفظ منافع اقتصادی وسیاسی خودشان مشعول غارت اذهان ومسهور کردن
    ابنا بشر بخصوص در کشورهای جهان سوم هستند.مطمعنم شما کار مهمی رادر پیش گرفته ایید.مسلما چون قلم شما بی مبا لغه ,ساده, روشن وشیرین است.تاثیر گزارش دوچندان خواهد بود

    موقع باشید
    خواننده مطالب شما
    دژمخوی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *