سخنرانی مرتضی مردیها با عنوان «اختصاصات فرهنگی ما»

سخنرانی مرتضی مردیها با عنوان «اختصاصات فرهنگی ما»

در این زمینه هایی که ما بحث می کنیم به دشواری می توان چیزی را ثابت کرد . ثابت به این معنا که طرف مقابل شما متقاعد شود و به رغم اینکه از ابتدا قبول نداشته ، اثبات شما را می شنود و دست های خود را بالا می برد و می گوید : پذیرفتم . مخاطب ما در یک تقسیم بندی ساده بر سه قسم است :

اول . کمابیش طرفدار من است .

دوم . کم و بیش مخالف من است .

سوم . کسی است که بین این دو قرار دارد .

فرض بر این است که در این گونه داد و ستدهای علمی ، مثلا سخنرانی یا کتاب با دسته ی سوم طرف هستیم . با دسته ای که با هیچ کس قسم موافقت و یا مخالفت نخورده است و استعدادی برای برقراری ارتباط با استدلال ها دارند . و حتی اگر خلاف کتاب یا سخنرانی می اندیشیده اند ، جایی برای باز اندیشی باز کنند .

اختصاصات فرهنگی ما :

صحبتم را با چند مقدمه آغاز می کنم ، زیرا بدون این مقدمات ممکن است مفاهمه به خوبی صورت نگیرد .

مقدمه ی اول :

معمولا اسم سخنرانی یا کتاب را در وهله ی اول یک اسم بسیار مفصل و گویا می گذارند . مثلا کتابی که من از یکی از بزرگان فرانسوی ترجمه کرده ام چنین است : « چرا روشنفکران لیبرالیسم را دوست ندارند ؟ » این یک راه اسم گذاری است .

یک نوع اسم گذاری هم هست که از این خلاصه تر و وفادار به متن است . مثلا عنوان یکی از کتابهای بنده « در دفاع از سیاست » است . از عنوان مشخص است که من می خواهم از سیاست دفاع کنم .

بعضی وقتها نام گذاری ،از این یک مرحله آن طرف تر می رود و آن شبه جمله یا ترکیبی است که برای یک کتاب گذاشته می شود و به اصناف فنون ادبی در آمیخته می شود : ابهامی ، ایهامی و یا استعاره ای . مثل کتاب « کار طبیعت و هویت برای انسان » که نویسنده در این کتاب می خواهد خلاف آن را اثبات کند . و یا کتاب قدیمیتری به نام « مبانی منطقی استقرا » که نویسنده در این کتاب می خواهد اثبات کند که استقرا مبانی منطقی ندارد .

عنوان سخنان امروز هم از این نوع سوم است . بدین معنا که اختصاصات فرهنگی ما یعنی ما اختصاصات فرهنگی نداریم .

مقدمه ی دوم :

در این زمینه هایی که ما بحث می کنیم به دشواری می توان چیزی را ثابت کرد . ثابت به این معنا که طرف مقابل شما متقاعد شود و به رغم اینکه از ابتدا قبول نداشته ، اثبات شما را می شنود و دست های خود را بالا می برد و می گوید : پذیرفتم . مخاطب ما در یک تقسیم بندی ساده بر سه قسم است :

اول . کمابیش طرفدار من است .

دوم . کم و بیش مخالف من است .

سوم . کسی است که بین این دو قرار دارد .

فرض بر این است که در این گونه داد و ستدهای علمی ، مثلا سخنرانی یا کتاب با دسته ی سوم طرف هستیم . با دسته ای که با هیچ کس قسم موافقت و یا مخالفت نخورده است و استعدادی برای برقراری ارتباط با استدلال ها دارند . و حتی اگر خلاف کتاب یا سخنرانی می اندیشیده اند ، جایی برای باز اندیشی باز کنند .

مقدمه ی سوم :

برخی ممکن بر اساس تمایل به آزادی ، برابری و غیرت های حقوق بشری و یا غیرت های دینی و بر اساس پیامدها و نتایج استدلالی را نپذیرند . مثلا بگویند : این مباحث به نتایج خاصی منتج می شوند و چون ما آن نتایج را قبول نداریم ، پس طبعا زیر بار استدلال نمی رویم .

اما در پاسخ به دو نکته اشاره می کنم . اول آنکه ، وقتی می گوییم حرفهای کسی به این نتایج منفی ختم می شود ، باید تامل کنیم و ببینیم آیا واقعا به چنان نتایجی ختم می شود و یا اینکه صرفا داعیه است .

 دوم آنکه ، فرض کنید به نتایج منفی ختم شود ، از آن خراب بودن استدلال گوینده اثبات نمیشود . مثلا فرض کنید من به شما بگویم که در صورت آمدن زلزله این خانه ، با این مهندسی ، خراب می شود و طرف مقابل پاسخ دهد که اگر زلزله بیاید ، ممکن است ده نفر کشته شود ! از بد بودن کشته شدن ده نفر ، بر نمی آید که خانه بر اساس اصول مهندسی ساخته می شود . البته که نتیجه ، نتیجه ی نا مطلوبی است و ما از آن نگرانیم . ولی اینکه از نتیجه ی عملی خوف داشته باشید ، خراب بودن استدلال اثبات نمی شود .

بسیاری از جریان های فکری ( مثل فمینیست ها ) چنین می اندیشند : مثلا اگر اثبات شد که انسان ذاتی یا طبیعتی دارد ، تغییرات حقوقی روابط زن و مرد دشوار می شود و یا آن را غیر ممکن می سازد . اگر مردها بگویند که خشونت یا تمایلات آنها ذاتی آنهاست ، یعنی نمی توان با آن کاری کرد و چه بسا نباید کاری با آن کرد .

پس به دلیل این آثار و نتایج ، چنین چیزی را نمی پذیرند . و می گویند انسان مثل یک لوح سفید است . بسته به نهادها و جامعه و سیاست دارد که چگونه لوح را بنویسند و هر جور که بنویسند ، همانجور می شود . اگر بنویسند که ستمگر ، زورگو ، نسبت به زنان آسیب رسان و خود بزرگبین باشند این گونه می شوند . و اگر طور دیگری بر لوح سفید بنویسند ، طور دیگری در می آیند . اما این طور نیست :

آن چیزی که بیشتر باعث می شود که بعضی ذات گرا بودن را شبیه یک ناسزا و فحش بدانند ، بیشتر از آنکه سست بودن مبانی اثبات ذات برای انسان باشد ، نگرانی از این است که اگر یک ذات برای انسان پذیرفتیم بعدش خیلی از چیزهای نامطلوب را باید بپذیریم و بنده با هر دو مخالفم :

از اینکه بفهمیم ما ذاتا این عیوب را داریم معنی اش این نیست که پس هیچ اشکالی ندارد و ما انجامش می دهیم و بگوییم که تقصیر من نیست ، بروید یقه ی خدا ، تکامل ، طبیعت و … را بگیریم و سرچشمه را مورد مواخذه قرار دهیم . این یک نکته است که می توان به آن شک کرد .

می توان پرسید که آیا واقعا این طور است یا که برعکس آن است . یعنی وقتی گفته می شود که عملی طبیعی است ، ما بیشتر تحریز می شویم که با آن بجنگیم . طبیعی بودن که چیزی را برای ما احراز نمی کند ، بد بودن مهم است . البته درست است که اگر بدی ای ، طبیعی بود ، علاج کردن آ ن از ما انرژی بیشتری طلب می کند .

اگر بخواهم خلاصه کنم تاریخ تمدن ، تاریخ مبارزه با طبیعیات انسان است . بخش عمدده ای از کارهایی که می کنیم – مثلا برای حضور در همین مجلس – مثل آراستن ، نظافت و چیزهایی از این قبیل فاصله گرفتن از طبیعت ماست . طبیعت ما اینجور منضبط ، متواضع و … نیست . به نظرم یک شاهکار تاریخی است که فرهنگ و تمدن توانسته از موجوداتی که سوابقشان در جنگل هاست ، جمع هایی چنین شکوهمند بسازد که به نظر جای افتخار دارد .

اصل موضوع :

صحبت من این است که ما اختصاصات فرهنگی چندانی نداریم و اگر هم داریم چندان اختصاصات نیستند و آنها را با خیلیهای دیگر مشترکیم . علاوه بر آن اینکه فرهنگ که معمولا متغیری برای توضیح چیزهای دیگر استفاده می شود محل شک است . به عبارتی ، فرهنگ چیز اصیل بنیاد داری نیست که به کمک آن خیلی چیزهای دیگر را توضیح دهیم . بلکه بر عکس ، خودش تطفلی و فرعی است و بر شاخه ی امور دیگر روییده است و چیزهای دیگری هستند که اهمیت دارند .  بنابراین فرهنگ چیزی است که شایسته ی توضیح داده شدن است نه به کمک آن چیزهای دیگر را توضیح دادن . این مدعای اصلی من است که در مقام تقویت آن برمی آیم .

به نظرم همه ی ما شنیده ایم که در خیلی از بحث ها ، برای فرهنگ شان علی در نظر گرفته می شود . به این معنای ساده که پرسیده می شود که چرا این افراد در فلان کشور و قبیله این طور رفتار می کنند ؟ و پاسخ می دهیم چون فرهنگشان این گونه است . یا مثلا فیلمی به نام عروس آتش که در جنوب کشور بحث قتل ناموسی را بررسی می کرد . در این فیلم هم از کسی پرسیده شد که این ها چرا چنین می کنند ؟ و پاسخ آن شخص این بود منطق خودشان را دارند . بسیاری از چیزهایی که در این دنیا اتفاق می افتد ، وقتی که در مقام فهمش بر می آییم سخنمان این است : فرهنگ آنها با ما فرق دارد .

مثلا عده ای از ایران به ساحل های فرانسه بیایند و وضع پوشش ها را می بینند و می پرسند که چرا فرانسویان تا این حد در پوشش به حداقل بسنده کرده اند ، پاسخ داده می شود که به دلیل فرهنگ های متفاوت است . گویی فرهنگ باعث این می شود و خودش مبعوث چیز دیگری نیست . ولی خیلی از ما سوال نمی کند که این فرهنگ چیست که این همه کار را می کند : فرهنگ چیست ؟ از کجا آمده ؟ قدرتش از کجاست ؟ معمولا این سوالات نمی شود و ما قانع می شویم .

آیا می توانیم از خود فرهنگ سوال کنیم ؟ یا فرهنگ از اول وجود داشته است و یا آن را هم چیزی به وجود آورده ؟

برای پاسخ دادن به این سوال باید به این سوال که فرهنگ چگونه به وجود می آید بازگردیم . بخشی از صحبتهایی که می کنم با نظرات اندیشمندان در این زمینه شباهنی دارد ولی کاملا یکی نیست .

وقتی انسان در طبیعت رها شد ، اولین کاری که می کند این است که نیازهای اولیه را برطرف می کند و مشخص است که برآورده شدن این نیازهای اولیه در مضیقه ی مکان است . یعنی اینکه انسان در کجا زندگی می کند و چه چیزی در دسترسش است . ولی این چیزی است که حیوان ها هم با انسان مشترکند .

انسان ها نسبت به حیوانات یک قدم جلوتر می روند . انسان در مقام فاعلیت و ابتکار هم بر می آید . فقط ننشسته که چیزی به دام او بیفتد ، بلند می شود و تیر و کمان و گاوآهن می سازد . چیزهایی که به آنها کمک می کند که امکانات بیشتری را از طبیعت استخراج کنند .

ولی نکته ی خیلی مهمی اینجاست : در دنباله ی ابزارهای ابزارهای نرم هم می آید . مثال می زنم : مثلا انسان ها چرخ نخ ریسی می سازند و برای کسب لذتی پارچه درست می کنند . یا گاوآهنی می سازند و کشاورزی را توسعه می بخشند . ولی بلافاصله احساس می کنند که نیار به چیز دیگری هم دارند . مثلا اینکه چه کسی پارچه را بپوشد ؟ با چه نسبتی ؟ هرکس چه قدر ؟ توزیع این لذت نیاز به نرم افزار دارد . ساماندهی اینکه چگونه بین آدم ها پخش شود . مثلا فقط خانم ها بپوشند یا آقایان هم بپوشند . چه قدر بپوشند و … .

این دیگر از جنس تیرو کمان نیست . اسم این ابزارها را ابزارهای تمدنی یا فرهنگی می گذاریم . به نظر می رسد که ابزارهای سخت ، بلافاصله ابزار نرم هم می خواهند . و این ها هر دو در مضیق طبیعت اتفاق می افتد . مثلا اسکیمو وقتی خانه می سازد ، از یخ می سازد و وقتی بخواهد غذا بخورد ، باید خرس شکار کند . اینکه چه چیزی حرام و چه چیزی حلال است و چند خرس می توان شکار کرد ، با همین متناسب است . نوع توزیع در اتصال با واقعیت است . اشکال اولیه ی هنر ، اشکال اولیه ی ادیان و … همین گونه است . مثلا باید انتظار داشته باشیم که اسکیمو نقش یک فک را بکشد و نه یک زرافه .

پس وقتی که در یک محیط محصور شده ام ، هم بهره ام از امکانات محدود به مکان است و هم نرم افزارهایی که به آن فرهنگ می گویند محدود به مکان است . مثلا در مثال اسکیموها گفته می شود که شکار خرس های ماده در فصل جفت گیری حرام است . هم به معنای آیینی و هم به معنای قانونی . و می تواند جریمه هایی هم داشته باشد . لز این جا چیزی به نام اختصاصات فرهنگی و اختلافات فرهنگی به وجود می آید .

اگر بروید سراغ قایق نشین های سایگون و یا چادرنشینان عرب احساس می کنید که ظواهر فرق دارد . مثلا در جایی خانه ها از بوریا و نی و در جایی دیگر خشت و گل و سنگ است . و بعد بر اساس همین و در اتصال با همین است که چه چیزی حلال و حرام است . البته ادعای اینکه کسی بگوید می توانم نشان دهم که تمام ارزش ها و آداب و هنر و عقاید خرافی دقیقا با محیط زندگی تطابق دارد ، ادعای سترگی است . علت هم این است که ما خلاقیت و آفرینش هنری و تقلید و تصادف هم داریم .

در طول زمان ، هم ابزارهای تمدنی گسترده می شود و هم ابزارهای فرهنگی . و هر چه ابزارهای تمدنی بیشتری داشته باشیم ابزارهای فرهنگی بیشتری هم داریم . مثلا تیر و کمان اختراع می کنیم و در ادامه اش ، خرمهره هم به خودمان آویزان می کنیم تا شکارمان علاوه بر تیر ما به تیر غیب هم دچار شود . یا اگر برای محافظت از امکانات نیزه و حصار می سازیم ، چیزی به نام تابو هم درست می کنیم : مثلا می گوییم این ها جوری است که اگر دست به آنها بزنید ، میمیرید و در دنباله ی همان است . یا مثلا می گوییم سر بی گناه تا بالای دار می رود ولی بالای دار نمی رود . یعنی ای کسی که دیگری را کشتی ، تصور نکن که کسی دیگر را به جای تو اعدام می کنند ، بالاخره تو را پیدا می کنند و می کشند .

درجاتی از هنر ، اخلاق و آیین همه به دنبال این نرم افزار ها می آیند و همه ی اینها در مضیقه ی مکان است . در مورد سخت افزار ها کاملا روشن است ولی در مورد نرم افزار ها چنین نیست . نکته ی مهم این است که این ها با همدیگر اتصال دارند . اگر چیزی برای شخم زدن ساختید ، در کنارش رقص شکرگزاری هم هست . اگر سدی و جویی ساختید ، چیزی به نام دعای باران هم به وجود می آید . اگر جنگی داشتید و اسلحه ای ساختید ، شمن قبیله ای هم هست که اوراردی بخواند .

غنای فرهنگ :

وقتی در جوامع ، این هر دو ابزار گسترش پیدا می کند و پیش می رود ، در قسمت نرم افزارها با یک نوع تراکم فزآینده روبرو می شوید . قبلا ممکن بود محدودیت های زیادی وجود داشته باشد اما روز به روز حیوانات بیشتری شکار می کنید . کشت و زرع بیشتری می کنید و … . هر کدام از این سخت افزارها نرم افزار خودشان را می خواهند . ( چه کسی استفاده کند ؟ به چه میزان ؟ زنان و مردان هر کدام به چه میزان ؟ رییس قبیله و جنگجویان و دیگران به یک اندازه استفاده کنند ؟ باید بدلی اینها فکری کرد و همینطور خیلی چیزهای دیگر که در حاشیه ی دورتر از این ها قرار می گیرد . ) و این نرم افزارها متراکم است . ( به این معنا که برای عروسی ، جنگ و غذا و برلی هرکدام از اینها باید نرم افزارهای خاصی تولید کنید .

روز به روز برای استفاده بشر از طبیعت و اینکه لذت هایی که سهم خود می دانیم را از چنگال خشن و خسیس طبیعت بیرون بکشیم نیازمند به چیزهای دیگری برای توزیع ، نگهداری و تقویت این ابزارها هستیم . این ها جمع و متراکم می شود . به این ها غنای فرهنگ می گوییم .

منظور از غنای فرهنگ این است : برای عروسی و عزا و … چه مراسمی دارند . قبل از جنگ چه کارهایی می کنند . لباس ها چگونه است ؟ آویزهایشان برای هر کاری فرق می کند   و هر کدام از اینها معانی ظریفی دارد .

تمدن فرهنگ ستان است :

اما غنای فرهنگی در دنیای ما زیاد نیست . کدام یک از شما از غنای فرهنگی در واشنگتن و پاریس شنیده اید ؟ معمولا غنای فرهنگ راجع به جنگل نشینان آمازون و فلان قبیله مورد استفاده قرار می گیرد .

در دنیایی که از آن به عنوان فرهنگهای غنی یاد می کنیم مثل هند و چین و آفریقا و و آمریکای جنوبی و خاورمیانه ، آیا فکر نمی کنید که اینها یک رگه ی خویشاوندی با هم دارند ؟ این فرهنگهای غنی با معیار های روشن ، توسعه نیافته اند . یعنی رفاه و آموزش در آنها کم است .

بیایید از یک منظر دیگر به قضیه نگاه کنیم : فرض کنید به ترکیه ، کانادا ، فرانسه ، دبی بروید . احساس می کنید که تنوعات سابقه دار فرهنگی ملغی شده است . در یک مهمانی ژاپنی چیزی که از فرهنگ آنها باقی مانده ، این نیست که سامورایی شمشیری کشیده و هاراکیری کند . از گذشته فقط کیمونویی و آرایش خاصی از میز باقی مانده است . یا در دبی ، فقط مسابقه ی شتر سواری می گذارند و یا چفیه ای به گردن می اندازند . در ایرلند ممکن است ساز بادی چند شعله ببینیم و این ها همه حواشی ماجراست . ما بیشتر منتظریم رفتارهای مشابه ببینیم و البته می بینیم . و برای همین است که کارهای این دنیا می گردد . در ژاپن نمی بینید که شخصی یک کتاب بیاورد و بگوید جد پنجمم گفته کسی که فلان رفتار را کرد ، باید از  اتاق بیرون بیندازی اش !

ما مطمینم که هر چه در نیویورک و واشنگتن می بینیم ، در ژاپن هم می بینیم . نهایتا طعمی در غذاها متفاوت است و لباس متفاوت است و پذیرایی متفاوت . و این ها صرفا ظواهرند . من از این تعبیر استفاده می کنم و می گویم ( گرچه ممکن است خوشایند برخی نباشد . ) تمدن فرهنگ ستان است .

باید این را به عنوان یک fact بپذیریم که هرچه در جوامعی که بیشتر صنعتی هستند برویم ، می توان دید که غنای فرهنگی تبخیر شده و به آسمان پیوسته است . و با مجموعه ای از ابزارهای تمدنی روبرو هستیم و از آن غنای فرهنگی خبری نیست . به همین دلیل از غنای فرهنگی سوییس حرف نمی زنیم مگر آنکه بحث تاریخ در میان باشد .

بحث بعدی سخن این است که این امر با چه مکانیسمی رخ داده است ؟

شما اگر هیچ آدرسی در مورد یک کشور به من ندهید و فقط دو fact به من بدهید ، من به شما خواهم گفت که در آن کشور در هنگام عبور از عرض خیابان باید منتظر چه چیزی باشیم ؟ اینکه باید منتظر باشیم که ماشین ، عابر پیاده را که دید ویراژ بدهد و سرش را بیرون کند و دو تا فحش بدهد و بوق بزند و هر چه از آب و خاک عمل آمده نثار کند یا اینکه از دور که عابر را می بیند ، ترمز می کند و راه می دهد . اینکه پوست موز خود را به شکل خاصی که تنوعی داشته باشد از ماشین پرتاب می کند و یا سیگار خود را با تعداد دوران های خاصی پرتاب می کند و یا چنین نکند . این دو fact این هایند :

یک . متوسط رفاه عمومی با احتساب توزیع متعادل

دو . متوسط سواد عمومی

این دو فاکتور غنای فرهنگی را می بلعند . اختصاصات انبوه فرهنگی که گاهی اوقات با افتخار از آن نام برده می شود ،  ( البته برخی از آنها چنین است ، مثل قسمتهای هنری که می تواند الهام دهنده ی دیگران باشد و انصافا چنین است ) رفتارهایی اند که با خشونت و تعصب و با محدودیت برای دیگران همراه است ، رو به اضمحلالند .

در یک تصور کاملا تخیلی ( مثل دکارت که گفته بود بعد و حرکت را بدهید و دنیا را برایتان می سازم .) اگر به من آموزش و رفاه را بدهید ، من انسان فرهیخته ی حقوق بشری و خشونت زدوده را به شما خواهم داد .

سطح فرهنگ و غنای فرهنگ :

اما مکانیسم این قضیه چگونه است ؟ یعنی رفاه و آموزش چگونه به نابود کردن عمق و غنای فرهنگ اقدام می کند ؟ و بعد از آن یک سوال مهم : آیا این به این معناست که کشورهای صنعتی و پیشرفته فرهنگ ندارند ؟ یعنی بی فرهنگ اند ؟

برای پاسخ ابتدا باید بین دو تعبیر اختلاف بگذاریم : سطح فرهنگ و غنای فرهنگ و اینکه سطح فرهنگ نابودگر غنای فرهنگ است .

سطح فرهنگ چیست ؟ وقتی می گوییم فلان شخص سطح فرهنگش بالاست یا فرهیخته است به چه معناست ؟

انسان فرهیخته دارای این سه مولفه است :

یک . نگاه علمی – عقلی – تجربی به دنیا : برای تبیین اینکه در عالم چه خبر است ( سیل و زلزله و … ) سراغ ارواح طیبه و خبیثه نمی رود و تلاش می کند با ابزارهایی که علم در اختیارش قرار می دهد امور را تبیین کند .

دو . پایبندی به قانون : برای تنظیم روابط از چیزی به نام قانون استفاده می کند . چیزی که مشترک بین جوامع صنعتی است و استعداد این را دارد که اختلاف خیلی جدی نباشد .

سه . اخلاق معاشرت : برخورد نسبتا متساهل ، با نیمچه لبخندی و … . البته کسی در این دنیا به دنبال این نیست که خودش را فدای کسی کند . اخلاق معاشرت یعنی سعی می کند که با هر کسی روابط حسنه ای داشته باشد . در حالی که در ادبیات جوامعی غنای فرهنگ دارند ، یک نفر ناشناس که می بینند ، مثل سریالهای قدیمی فارسی ، از لفظ غریبه استفاده می کنند : کجایی غریبه ! چه می گویی غریبه !

یعنی اولین صفت انسان آدمیت او نیست . در حالی که در جوامع پیشرفته عکس این است :با فرض اینکه او آدم است با او همان طور که با دیگران برخورد می شود برخورد می کنند . حداقل در ناحیه ی ظواهر .

اما در جوامع داری غنای فرهنگ اینگونه نیست :

یک . برای توضیح جهان ، با برخی از تعصبات و توهمات و خیالات جهان را توضیح می دهد .

دو . قانون برای آنها اهمیت ندارد . چیزهایی که بزرگان قبیله د قدیم گفته اند و ممکن است خیلی سیستماتیک هم نباشند را می پذیرند و بر اساس آن عمل می کنند .

سه . در اخلاق معاشرت به دنبال هویت اند ، هویتی که اگر نگوییم در دشمنی ، حداقل در تفاوت جدی با دیگران معنا می شود و ساخته و عرضه می شود : من آنی ام که او نیست . ( مثل تعبیر ساده ی من بچه ی فلان جا هستم . )

سطح فرهنگ که بالا می رود ، غنای فرهنگ را می تراشد و به زمین می ریزد . برای همین است که انسان ها در جوامع صنعتی بیشتر شبیه هم اند . و انسانها در جوامع عقب مانده و یا در حال توسعه فرق های جدی دارند .

اما با چه مکانیسمی سطح فرهنگ ، غنای فرهنگ را می تراشد ؟

یک . در ابتدای سخن گفتم که ما با حیوانات دیگر فرق داریم و در مقام ابزارسازی بر می آییم . هم ابزار نرم و هم ابزار سخت . این ابزارسازی کار عقل است و عقل رشد می کند . وقتی عقل رشد کرد ابزارهایی می سازد که عناصر اختصاصی و توهمات و قداست هایی که به صورت محیطی به وجود می آید . وقتی که انسان فکر می کند و سخت افزارها و نرم افزارها ی خود را با سامان علمی – تجربی و آزمون پذیر پیش می برد و نرم افزار هم برای آن نیاز دارد ، منتها این نرم افزار دیگر آن نیست . نرم افزارهایی گذشته برای هر مساله ی منفرده ای در تاریخ یک حکمی دارند و قدرت طبقه بندی ندارد . قدرت اینکه اگر مساله ای را دیدم ، ده ها نمونه ی دیگر هم که شبیه به آن است ، براساس همان رفتار کنم را ندارند .

در غنای فرهنگی ، باید یک کتاب پانصد صفحه ای یا پانصد هزار صفحه ای را ورق بزنید و یا سراغ شمن قبیله برویم و نیاز خود را رفع کنیم .

مثلا با موش یا سوسک بخواهید بجنگید و یا قببله ای که بالاسر و یا پایین سر است ، برای هرکدام یک دعای جداگانه و خرمهره ی جداگانه دارند و به همین غنا هم مفتخرند . در حالی که در طرف دیگر ، گفته می شود که می توانی نگاه کنی و آزمون کنی و یک ابزار در اختیارت قرار می دهد و نیازی به فردی مثل شمن نیست .

و این شیوه ترکیب متراکم و انبوهی از توهمات و تعصبات و موروثات نیست و حساب کتاب مشخص دارد که می توان یاد گرفت و استفاده کرد . بنابراین دیگر زمینه ای برای این غلظت ها و قوت ها چندان فراهم می شود .

دو . تکنولوژی کاری که برای ما می کند این است که زمان ، مکان را می بلعد  . و وقتی که زمان ، مکان را می بلعد ، اختلافات فرهنگی هم خیلی رقیق و کمرنگ می شود و از بنیان و ستون ها و کف اجتماع به موزه ها می رود . به چه صورت ؟

در ابتدای سخنم گفتم که شما محکوم مضیقه ی مکان هستید . یعنی شما در عربستان  نمی توانید خرس قطبی  شکار کنید و نمی توانید از یخدان استفاده کنید و از نرم افزارهایی استفاده می کنید بر همان مبنا است .

مثلا کسی که در خیابان دولا می شود و نان را بر می دارد ، چرا چنین اتفاقی می افتد ، چون گندم مهمترین غذا  برای ما بوده است و چون برای پا بسیار اهمیت داشته است ، این نرم افزار از گوشه اش می تراویده که اگر یک تکه نان در گوشه ای افتاده ، این گناه است ، نان را باید برداری ، یا بخوری و یا حداقل چون قداست دارد ، جایی بگذار که پایش را رویش نگذارد ، پس نرم افزارها در مضیقه ی محیط اند . کاملا ممکن است که در بیابان این قداست به سمت آب برود .

وقتی که صحبت این است که زمان ، مکان را می خورد ، به این معناست که وقتی شما توانستید ، آن چیزهایی را که می خواهید ، از جاهای دیگر بیاورید ، دیگر در مضیقه ی مکان نیستید و چون در مضیقه ی مکان نیستید ، دیگر آن اختصاصات فرهنگی را هم ندارید .

الان اسکیمو ها به راحتی از دو هزار کیلومتر آن طرف تر ، چون بر می دارند ، می آورند . بخاری ذغال سنگی هم می آورند و سوله می زنند و در آن زندگی می کنند . می توانیم فرض کنیم که آن اختصاصات فرهنگی که به تدریج برایشان شعر و غزل و دین و … درست کرده کمرنگ می شود .

امروز کشتی چیزهایی را برای شما می آورد که مهم نیست در جامعه و اقلیم شما وجود دارد یا نه ، در تهران می توانید خانه ی چوبی ، خانه ی شیشه ای یا سنگی درست کنید ، چون امکانات تکنولوژیک دارید . بنابراین زمان ، مکان را شکست داده است یعنی چون با سرعت زیادی حرکت می کنید ، مکان نمی تواند شما را در چنگال خود اسبر کند .

وقتی سخت افزارهایی خاص استفاده می کنید ، نرم افزار هایی استفاده می کردید که کم و بیش در اتصال با آنهاست . ولی الان وقتی سخت افزار شما به صورت انبوه از هر جای عالم که اراده کنید برایتان می آید . روشن است که آن نرم افزار ها قوت و قدرت خود را فرو می گذارند .

خلاصه بندی کنیم :

آن چیزی که قداست دارد ، سطح فرهنگ است نه غنای فرهنگی . اگر رسالتی برای انسان های مدرن تصویر کنیم ، این رسالت این نیست که فلان خرده فرهنگ را حفظ کنیم .

.


.

صوت سخنرانی مرتضی مردیها با عنوان «اختصاصات فرهنگی ما»

.


.

سخنرانی مرتضی مردیها در UCLA با عنوان «اختصاصات فرهنگی ما» نوامبر ۲۰۱۲

پیاده‌کردن سخنرانی: علی احمدی

.


.

3 نظر برای “سخنرانی مرتضی مردیها با عنوان «اختصاصات فرهنگی ما»

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *