آیا علم، خداوند را دفن کرده است؟ (نقدی بر ریچارد داوکینز و لاورنس کراوس)

آیا علم، خداوند را دفن کرده است؟ (نقدی بر ریچارد داوکینز و لاورنس کراوس)
۴٫۸ (۹۶%) ۱۰ votes

در پاسخ به این پرسش که «آیا علم خدا را دفن کرده است» باید گفت نه تنها علم خدا را دفن نکرده که در واقع علم از نشانه‌های خداوند است و این خداناباوری است که علم را دفن کرده است. باور رایج این است که علم یک طرف قرار دارد و باور به خدا در طرف دیگر، این دو با هم در تعارض هستند و به یکدیگر ارتباط ندارند.این تصویر خیلی ساده انگارانه است. یک مثال بزنم، سال گذشته جایزه نوبل به فیزیکدان اسکاتلندی پیتر هیگز اعطا شد، به خاطر پیش بینی ذره بنیادی هیگز بوزون. پیتر هیگز خداناباور است. چند سال پیش جایزه نوبل فیزیک به ویلیام فیلیپس اعطا شد، فیزیکدان آمریکایی که مسیحی است. شرایط جالبی است، هر دو این افراد جایزه نوبل فیزیک را برده اند، فیزیکدانان خارق العاده ای هستند، آنچه آنها را از یکدیگر جدا می کند علم نیست. آنچه آنها را از یکدیگر جدا می کند جهان بینی آنهاست، یکی خداناباور و دیگری مسیحی است. تعارضی که وجود دارد بین خداوند و علم نیست، تعارضی که وجود دارد بین دو جهان بینی است؛ جهان بینی خداباورانه و جهان بینی خداناباورانه . تعارض بین این دو جهان بینی از دیرباز وجود داشته است. اگر به یونان باستان باز گردیم و افرادی مانند لئوکیپوس و دموکریت را مطالعه کنیم – این دو ایده اتم گرایی را مطرح کردند – متوجه می شویم که آنها براین باوربودند که واقعیت از دو چیز تشکیل شده است: اتم و فضاهای تهی. لئوکیپوس و دموکریت تلاش می کردند همه چیز را با استفاده از اتم و فضای تهی تبیین کنند. آنها پدر مکتبی هستند که ما امروز آن را ماده گرایی می نامیم. در همان دوران افرادی مانند سقراط، افلاطون و ارسطو وجود داشتند که از وجود خداوند، خدایان یا استعلا سخن می گفتند. آنها معتقد بودند در جهان چیزی بیش از ماده و انرژی وجود دارد. در دنیای آکادمیک امروز نیز دقیقا با همین دو جهان بینی روبروئیم ، به خصوص در دانشگاه آکسفورد که من در آنجا تدریس می کنم. دانشمندان بسیار خوبی داریم که خداناباور هستند و دانشمندان بسیار خوبی داریم که دیندار هستند. بنابراین پرسش اصلی این نیست که آیا علم و دین با هم قابل جمع هستند، بلکه پرسش اصلی این است علم نشانه چیست؟ آیا بر خداناباوری دلالت می کند – آنطور که همکار من ریچارد داوکینز ادعا می کند – یا بر دینداری دلالت دارد . میخواهم در این باره صحبت کنم و به تعدادی از ابهامات که من آنها را «مِه عقلی» می نامم بپردازم . در این گونه بحث ها سوتفاهم های زیادی وجود دارد و باعث میشود افراد متوجه نشوند این بحث دقیقا در باره چیست.

من ریاضی دان هستم ولی در مورد اثبات های منطقی صحبت نخواهم کرد. اثبات منطقی تنها در ریاضیات محض و منطق ممکن است. آنچه من می خواهم درباره آن صحبت کنم شواهد است. این بدین معنا نیست که می خواهم در مورد چیزی صحبت کنم که به لحاظ مفهومی ضعیف است. به عنوان مثال من به مدت ۴۶ سال است که ازدواج کرده ام، نمی توانم به شکل ریاضیاتی به شما ثابت کنم که همسرم عاشق من است ولی من زندگی ام را بر این باور بنا کرده ام. من فکر میکنم که شواهد به اندازه کافی قوی است که خود را به زندگی مشترک متعهد کنم. بنابراین اگرنتوانیم اثبات منطقی ارائه کنیم به این معنا نیست که شواهدی نداریم. وقتی به تاریخ علم نگاه می کنیم در می یابیم که بنیان گذاران علم مدرن، کوپرنیک، کپلر، گالیله، نیوتن همه به خداوند باور داشتند. این واقعیتی خیلی مهم است. وقتی جوزف نیدم چندین سال با پیش فرض‌های تاریخی مارکسیسم، تلاش میکرد بفهمد چرا علم مدرن در چین بوجود نیامد، نتوانست به پاسخ مشخصی برسد. در پایان او عنوان کرد که تنها تفاوتی که بین شرق دور و غرب می بینم این است که شرق دور مفهوم «خالق واحد جهان » را در متن زندگی خود نداشت – مفهومی که جهان را مجموعه منظمی میداند که مخلوق واحدی دارد. به عبارت دیگر، ارتباطی بین ظهور علم مدرن و باور به خداوند وجود دارد. سی اس لوئیس میگوید انسان ها علمی شدند چون توقع داشتند در طبیعت قوانینی وجود داشته باشد، و به قوانین طبیعت باور داشتند چرا که به قانون گذار باور داشتند. آلفرد وایتهد عنوان کرد که علم مدرن از پافشاری افراد در سده های میانی بر عقلانیت خداوند به وجود آمده است.

هنگامی که با ریچارد داوکینز در این باره بحث میکردم، او میگفت یا خدایی وجود دارد یا ندارد، همه در سده های میانی به خداوند باور داشتند ، بنابراین عجیب نیست که علم در فرهنگی که به خداوند باور داشت ظهور کرد. من به او یادآوری کردم که همه افراد در اروپای غربی زندگی نمی کردند و نمی کنند، و او چین را فراموش کرده است و همان نکته ای که در مورد جوزف نیدم مطرح کردم را با او در میان گذاشتم . مورخان و فیلسوفان علم به طور کلی بر این باور هستند که رابطه ای عمیق بین ایمان به خداوند به عنوان هوش عقلانی در پس جهان و ظهور علم وجود دارد. البته دلیل منطقی ای برای آن وجود دارد. باور به خداوند مانع از علم نشده بلکه موتوری است که باعث ظهور علم شده است. تمایل دارم به شکلی دقیق تر این مطلب را بیان کنم. برای این کار دو شخصیت را با هم مقایسه می کنم، نیوتن و استیون هاوکینگ. هر دو فیزیکدان های خارق العاده ای هستند و هر دو در دانشگاه کمبریج تدریس می کردند. نکته جالب این است که نیوتن قانون جاذبه را کشف کرد و این برای او دلیلی برای باور به خداوند بود، استیون هاوکینگ در مقابل بر این باور است که جاذبه دلیلی است برای اینکه به خدایی باور نداشته باشیم. این برای من خیلی جالب است و مشتاقم بررسی کنم چه اتفاقی افتاده است و چرا این تفاوت وجود دارد. چرا کاشف قانون جاذبه به خداوند باور دارد و چرا استیون هاوکینگ که مشهورترین دانشمند زنده جهان است میگوید که قانون جاذبه باعث می شود به خدایی باور نداشته باشد. من به استدلال اصلی کتاب «طرح بزرگ» هاوکینگ اشاره می کنم. او در این کتاب اینگونه استدلال می کند: چون قانون جاذبه وجود دارد، جهان میتواند خود را از هیچ بیآفریند و چنین می کند. این بخش اصلی استدلال هاوکینگ برای نفی وجود خداوند است. درحالی که نیوتن می گوید علم و خداوند، هاوکینگ می گوید یا خداوند یا علم. من شنیده ام جوان های زیادی می پرسند چرا باید بین خداوند و علم یکی را انتخاب کنم، چرا هاوکینگ فکر می کند باید انتخاب کنم؟ به نظر من اولین ابهام، ابهام در مورد مفهوم خداوند است. مشکل در وهله اول علمی نیست. من ایرلندی هستم، وقتی جوان بودم از واژه خداوند استفاده می کردم خیلی ها فکر می کردند منظورم خداوند کتاب مقدس بود که جهان را خلق کرده و آن را اداره می کند. ولی دیگر اینگونه نیست، نمی توانیم فرض بگیریم که همه منظور ما از واژه «خداوند» را متوجه می شوند. آیا علم خداوند را دفن کرده است؟ بله و خیر.

علم بسیاری از خدایان را دفن کرده است. در بحث های بسیاری که با دوستان خداناباور خود داشته ام به این نتیجه رسیده ام که آنها فکر می کنند من به آنچه به «خدای رخنه‌ها» مشهور است باور دارم. خدای رخنه‌ها به زبان ساده یعنی هر جا نتوانیم چیزی را تبیین کنیم می گوییم این کار خداوند است. مثلا رعد و برق روی می دهد و من می ترسم و بعد میگویم خدای رعد و برق وجود دارد. اما وقتی در دانشگاه به تحصیل می پردازم رعد و برق را برایم به لحاظ علمی تبیین می کنند و خدای رعد و برق ناپدید می شود. این خدای رخنه‌هاست، خدایی که علم آن را رد می کند. اگر به خدای رخنه‌ها باور داشته باشید مجبور هستید بین خداوند و علم یکی را انتخاب کنید، چون خدا را اینچنین تعریف کرده اید. همچنین اگر تعریف شما از خدا این باشد که همه چیز را تبیین می کند مادامی که تبیینی علمی ارائه نشده باشد، آنگاه طبق تعریف باید بین علم و خداوند یکی را انتخاب کنید. این یکی از مه گرفتگی های موجود در این بحث است. افراد مشخصا نمی گویند منظورشان از «خدا» دراین بحث ها چیست. به عنوان یک دانشمند اگر به من بگویند بین خدای رخنه‌ها و علم کدام را انتخاب میکنی، البته من خواهم گفت علم را انتخاب می کنم. ولی خداوند، خدای رخنه‌ها نیست، او خدای کل ماجراست، یعنی او هم خالق بخش هایی است که ما نمی فهمیم و هم خالق بخش هایی که می فهمیم.

بگذارید به نیوتن بازگردم. نیوتن با کشف قانون جاذبه مدعی نشد که من قانون جاذبه دارم و دیگر به خداوند نیاز ندارم. در عوض او کتاب «اصول ریاضی فلسفه طبیعی» که احتمالا مهم ترین کتاب علمی تاریخ است را نوشت، وی در این کتاب امیدوار است کشف جاذبه افراد را متقاعد کند به خداوند باور پیدا کنند. به عبارتی هر چه فهم او از جهان بیشتر شد، تحسین خداوندی که اینچنین آن را خلق کرده است نیز افزایش یافت. معمولا ما اینگونه عمل می کنیم. هرچه بیشتر از مهندسی سر در بیاوریم بیشتر می توانیم رولز-رویس را تحسین کنیم، هر چه بیشتر از هنر سر در بیاوریم بیشتر می توانیم رمبراند را ستایش کنیم. بنابراین هر چه طبیعت را بیشتر بفهمیم بیشترمشتاقیم خداوندی که خالق آن است را تحسین کنیم. چرا که خداوند، خدای رخنه‌ها نیست، بلکه خداوند کل داستان است، خداوندی که خالق آنچه که من میفهمم و آنچه که نمی فهمم است. بسیاری فکر می کنند که من به خدای رخنه‌ها باور دارم و بنابراین از نظر عقلی کمبود دارم، چرا که بین علم و خداوند انتخابی انجام نمی دهم. قطعا اگر مفهوم غلطی از خدا داشته باشیم مجبوریم بین خدا و علم یکی را انتخاب کنیم.

مسئله بعدی ماهیت «تبیین» است. تبیین چیست؟ تبیین علمی چیست؟ آیا «خداوند» و «علم» گونه ای واحد از تبیین هستند؟ ریچارد داوکینز بر این باور است خداوند با تبیین های علمی تفاوتی ندارد بنابراین باید علم را به خداوند ترجیح داد. بگذارید یک مثال بزنم. چرا آب درون کتری در حال جوشیدن است؟ در حال جوشیدن است چون انرژی گرمایشی به سطح کتری رسیده است و این گرما با تاثیری که بر مولکول های آب می گذارد منجر به جوشیدن آب می شود. ممکن است کسی بگوید نه، آب دارد می جوشد چون من یک فنجان چای می خواهم. این سخن بیهوده است. آب به دلیل گرمایش در حال جوشیدن است و آب در حال جوشیدن است چون من می خواهم چای بنوشم، دو مرحله متفاوت از تبیین هستند. یک تبیین در سطح علمی و دیگری تبیین در سطح تمایلات، عاملیت و قصد فردی است. خیلی مشخص است که این دو نوع تبیین با هم در تعارض نیستند و رقابت نمی کنند بلکه مکمل یکدیگرند. درواقع علم گرایی، یعنی این ایده که علم تنها راه رسیدن به حقیقت است، به این واقعیت که بیش از یک سطح تبیین وجود دارد بی توجه است. این ادعا که خداوند جهان را آفرید با علم تعارضی ندارد، همانطور که اگر بگوییم هنری فورد ماشین فورد و موتور ماشین را آفرید، با قوانین موتور درون سوز در تعارض نیست. اگر به شما بگویم بین هنری فورد و قوانین موتور درون سوز یکی را باید انتخاب کنید میگویید «شوخی نکن، هر دو را انتخاب می کنم». تبیین مراتب متفاوتی دارد، تبیین های علمی و تبیین هایی در سطح عاملیت. ریچارد اسیون‌برن از همکاران من در آکسفورد می گوید علم تبیین می کند ولی من خداوند را اصل قرار می دهم تا مشخص شود که چرا علم تبیین می کند. یکی از استدلال های اصلی کتاب «توهم خدا» نوشته ریچارد داوکینز این است که اگر خداوند را به عنوان خالق هستی اصل قرار دهید، آنگاه به لحاظ منطقی باید بپرسید چه کسی خداوند را خلق کرده است؟ سپس باید بپرسید چه کسی خداوندی که خداوند را خلق کرد، خلق کرده است؟ و این پرسش تا بی نهایت تکرار می شود، داوکینز از این استدلال نتیجه می گیرد که خداوند وجود ندارد. هنگامی که این استدلال را دیدم حیرت زده شدم، چون تحلیل ساده منطقی نشان می دهد وقتی می پرسیم چه کسی یا چه چیزی «الف» را خلق کرد، پیش فرضی دارد. پیش فرض این است که «الف» خلق شده است، برای همین می پرسیم چه کسی «الف» را خلق کرده است. اگر «الف» خلق نشده باشد، دیگر این پرسش در مورد آن بی معنی است. داوکینز فکر میکند با پرسیدن این سوال خداوند را از بین برده، در حالی که پرسش او تنها متوجه خدایان خلق شده است. اگر کمی فکر کنیم متوجه می شویم که برای از بین بردن خدایان خلق شده به علم نیازی نیست، همه می دانیم که خدایان خلق شده که آنها را بت می نامیم چرند هستند. استدلال اصلی دین این است که خداوند ازلی و ابدی است، اگر چیزی ازلی یا ابدی باشد و بپرسیم چه کسی آن را خلق کرده است، مرتکب تناقض شده ایم. بنابراین اگر استدلال داوکینز را درباره خداوند بپرسیم به تناقض منجر می شود، ولی میتوان این پرسش را درباره خدایان خلق شده پرسید. من در مناظره ای که با ریچارد داوکینز داشتم از او پرسیدم «تو باور داری که جهان تو را خلق کرده است، حال بگذار پرسشت را از خودت بپرسم، چه کسی خالق تو یعنی جهان، را خلق کرده است؟». این پرسش را هشت سال پیش در مناظره ای با او پرسیدم، و هنوز منتظر پاسخی از او هستم.

واقعیت برای خداناباوران ماده-انرژی است، برخی از آنها جهان های چندگانه را مطرح می کنند، ولی این روزها ایده ای در حال گسترش است: واقعیت بنیادین «هیچ» است. دوباره به هاوکنیگ گوش دهید: با قانون جاذبه، جهان می تواند خود را از عدم خلق کند و چنین می کند. برای خداباوری مثل من، واقعیت بنیادین خداوند است. امروز در عالم اندیشه به جایگاه جالبی رسیده ایم، پیش‌زمینه هستی یا خداوند است یا هیچ. این روزها من در حال درس دادن در مورد «هیچ» هستم، که جالب ترینِ موضوع‌هاست. بنابراین پرسش این نیست که آیا واقعیتی بنیادین وجود دارد یا نه ، پرسش این است که کدام واقعیت بنیادین است؟ بگذارید در مورد منطق تبیین هاوکینگ نکته ای را ذکر کنم؛ چون قانون جاذبه وجود دارد، جهان می تواند خود را از عدم خلق کند و چنین می کند. وقتی اولین بار این مطلب را خواندم به خودم گفتم یک دقیقا صبر کن، چون چیزی وجود دارد میتواند خود را از عدم خلق کند. ولی این یک تناقض است. نکته دیگر این است که او میگوید به خاطر قانون جاذبه، او نمی گوید جاذبه وجود دارد. ولی اگر هیچ چیزی وجود نداشته باشد که قانون جاذبه را تبیین کند، قانون جاذبه به چه معنا خواهد بود؟ این مطلب دری دیگر به سوی ابهام در مورد قوانین طبیعت می گشاید. قوانین حرکت اجسام نیوتن هیچ گاه باعث نشدند چیزی در تاریخ حرکت کند، قوانین حرکت نیوتن حرکت را توصیف می کنند. علت حرکت گوی های روی میز بیلیارد، قوانین حرکت نیوتن نیست، علت حرکت کردن آنها این است که شخصی در حال ضربه زدن به آنهاست، قوانین نیوتن این حرکت را توصیف می کند. این ایده که قوانین چیزی را به وجود می آورند ایده بسیار عجیبی است و البته همه ما با آن آشنا هستیم. یک بار با پیتر اتکینز که فیزیکدان خداناباور معروفی در دانشگاه آکسفورد است صحبت می کردم. از او پرسیدم به نظراو چه چیزی جهان را خلق کرد؟ اودرپاسخ گفت ریاضیات. من خنده ام گرفت، او پرسید چرا می خندی؟ گفتم پیتر، من ریاضی دان هستم، تا به حال ۱+۱=۲ در جیب تو دو پوند استرلینگ گذاشته است؟ از او پرسیدم چه چیزی باعث شکل گیری بحران اقتصادی شد؟ چون برخی فکر می کردند ریاضیات می تواند پول تولید کند. آیا بحران مالی را به یاد دارید؟ ما همه قربانی این باور هستیم که ریاضیات می تواند پول تولید کند.

هاوکینگ فکر می کند که قانون جاذبه علت است و خلق می کند. اولین مثال او از قانون این است که خورشید در شرق طلوع می کند و در غرب غروب . ولی این قانون و نظم، نه خورشید را خلق می کند، نه شرق و نه غرب را، بلکه توصیفی است از آنچه که در طبیعت رخ می دهد. به نظر من در سطح فلسفی نوعی سردرگمی وجود دارد. دوباره تکرار کنم: به خاطر قانون جاذبه، جهان می تواند خود را از عدم خلق کند و چنین می کند. اگر من به شما بگویم «الف» ،«ب» را خلق می کند، یعنی چه؟ یعنی اگر الف را داشته باشید، «ب» را هم خواهید داشت. اگر به شما بگویم «الف»، «الف» را خلق می کند یعنی چه؟ به نظر من مهمل، مهمل باقی خواهد ماند حتی اگر باهوش ترین دانشمندان آن را بنویسند. نامفهوم است، ایده آفرینش جهان از هیچ به بیهوده ترین سخنانی انجامیده که من تا به حال خوانده ام. بگذارید نقل قولی از یکی از اخترفیزیکدان های شناخته شده برایتان مطرح کنم: «چون چیزی فیزیکی است، «هیچ» باید فیزیکی باشد، به خصوص اگر «هیچ» را نبودِ چیزی تعریف کنید». این سخن مهمل متعلق به لاورنس کراوس است. او در کتابی که نوشته است ادعا می کند که نشان داده چگونه جهان از عدم به وجود آمده است، در حالی که به چنین موفقیتی نرسیده است. کاری که او کرده بازتعریف «هیچ» است. این تمرین بسیار جالبی است، اغلب ما می دانیم هیچ یعنی چه، اگر من بگویم به میدانی در شهر رفتم و هیچ کسی را ندیدم به این معنا نیست که شخصی به نام «هیچ کس» را ندیدم، بلکه به این معناست که هیچ کسی را ندیدم. چند سال پیش فرصتی داشتم با الن گوت در مورد نظریه «تورم کیهانی» مناظره کنم. گفتم درمیان عموم مردم سردرگمی بزرگی درمورد واژه «هیچ» ایجاد شده است. از او پرسیدم وقتی از واژه «هیچ» استفاده می کنی، منظورت «هیچ» به معنای فلسفی است، یعنی به معنای عدم و نبود جوهر؟ او در پاسخ گفت البته که نه، «حالت خلا» عدم نیست. این ایده که فضا آغازی دارد – هرچند بر سر این ایده اجماع بین فیزیکدانان وجود ندارد – افراد را مجبور می کند به پرسش لایبنیتس پاسخ دهند، «چرا به جای هیچ، چیزی وجود دارد؟». از نظر دینداری مثل من از یک منظر پاسخ ساده ای وجود دارد، جهانی وجود دارد چون خداوند علت بوجود آمدن آن است. خداوند «هیچ» نیست، ولی فیزیکی نیست، روح است، ولی اگر دخالت خداوند در خلقت را نادیده بگیرید مشکل بزرگی پیدا می کنید، باید توضیح دهید چگونه چیزی از عدم بوجود آمده است، برخی افراد در این شرایط به بازتعریف هیچ می پردازند.

بگذارید دوباره به تبیین برگردم. گفتم که تبیین مراتب متفاوتی دارد. اجازه بدهید در مورد تبیین های علمی صحبت کنیم. قانون جاذبه چه چیزی را تبیین می کند. وقتی اولین بار در مدرسه به من قانون جاذبه را تدریس کردند فکر کردم این قانون، جاذبه را تبیین می کند. ولی چنین نیست، هیچ کس نمی داند جاذبه چیست. قانون جاذبه به ما این امکان را می دهد تا تاثیرات جاذبه را محاسبه کنیم، و این خارق العاده است. به ما اجازه می دهد سفر به کره ماه را حتی بدون در نظر گرفتن نظریه اینشتین انجام دهیم. ولی همانطور که نیوتن خودش متوجه شد قانون جاذبه به ما نمی گوید جاذبه چیست. ریچارد فاینمن یک بار عنوان کرد که هیچ کس نمی داند جاذبه یا انرژی چیست. وقتی می گوییم علم تبین می کند، بسیاری فکر می کنند دیگر همین است و هیچ تبیین دیگری ممکن نیست. ولی نه تنها علم ،تمام تبیین های ممکن نیست، بلکه تبیین های علمی حتی تمام تبیین های ممکن درون علم را نیز انجام نمی دهند. قانون جاذبه خارق العاده است، من واقعا دوست داشتم خودم کشفش می کردم، ولی متاسفانه نشد، نیوتن این کار را کرد. او کار خارق العاده ای کرد. ولی قانون جاذبه به شما نمی گوید جاذبه چیست. این روزها خیلی می شنویم می گویند، ما تبیین علمی داریم و به خدا نیازی نیست. این سخن بنا به دلایلی که در مورد تبیین گفتم ، دقیق نیست.

من به جز همسرم عاشق زبان ها و ریاضیات هستم. ریاضیات محض خود یک زبان است و در منتهای طیف زبانها قرار دارد، و زیباترین زبان هاست. ریاضیات برای فهم طبیعت به کار می رود، زبان‌های انسانی ولی برای برقراری ارتباط به کار می روند. ما مولد زبان هستیم. علاوه بر این در دی‌ان‌ای ما یک متن وجود دارد. همچنین ما قادریم جهان را با زبان ریاضیات بفهمیم. این خارق العاده است. اینشتین می گوید تنها چیزی که درباره جهان قابل فهم نیست، این است که قابل فهم است. یوجین ویگنر برنده جایزه نوبل فیزیک در اثر خود از ریاضی دانی سخن میگوید که در ذهن خود مشغول فکر کردن است و به فرمولهایی می رسد که در مورد جهان بیرون است، چگونه چنین چیزی ممکن است؟ چگونه یک سری از مفاهیم انتزاعی در ذهن انسان به جهان خارج مرتبط می شود؟ خود ویگنر می گوید که این غیرعقلانی است. ولی این موضع بستگی به جهان بینی شما دارد. میخواهم بگویم که بزرگترین نشانه خداوند زبان است، در تمامی سطوح آن. در سطح دی‌ان‌ای، این واقعیت که ما انسان ها زبان داریم، و عقلانی هستیم و می توانیم جهان را با ریاضیات رام کنیم. من اغلب از همکاران در آکسفورد می پرسم با چه چیزی علم ورزی می کنید؟ آنها میگویند منظورت چیست؟ میگویم منظورم درون ذهنتان است. اغلب می خواهند بگویند ذهن، ولی با کمی احتیاط می گویند با مغزم، چرا که خیلی از آنها باور ندارند که تمایزی بین ذهن و مغز وجود دارد. سپس به آنها میگویم در مورد مغزت که با آن علم ورزی می کنی سخن بگو. مغز تو چیست؟ خیلی از آنها پاسخی شبیه به این می دهند: مغز مرحله پایانی فرآیندی بدون ذهن و هدایت نشده است. سپس من می پرسم چرا به مغزت اعتماد می کنی؟ اگر می دانستید که کامپیوتر شما مرحله پایانی فرآیندی بدون ذهن و هدایت نشده است هیچ گاه به آن اعتماد نمی کردید. این استدلال من نیست، استدلال داروین است.

.


.

جان لنکس استاد ریاضی دانشگاه آکسفورد

برگردان زهیر باقری نوع پرست

.


.

“Da li je nauka sahranila Boga?” Predavanje – John Lennox ETF Beograd 31 10 2013

.


.

29 نظر برای “آیا علم، خداوند را دفن کرده است؟ (نقدی بر ریچارد داوکینز و لاورنس کراوس)

  1. عجبا!
    خیلی وقت بود یه همچین استدلال های دقیق و پر و پیمانی از متافیزیسین های غربی ندیده بودم
    آفرین بر جان لنوکس، و آقای باقری که ترجمه مطلوبی ارائه داد.
    این سوالاتی که جان لنوکس از گذشتگان نقل کرد، بنظر بنده تا قیام قیامت پابرجا خواهد بود! و هیچکدام از پوزیتیویست های عزیز قادر به پاسخگویی شان نخواهند بود.

  2. واقعیت بنیادین «هیچ» است خیلی جالبه علم انها را به پوچی رساند به نظرم علم بدون فلسفه چهان را تبیین نمیکند خصوصا تبیین کلی نمی دهد علم کشف قانون است و نه غیر

    1. موافق نیستم. لنوکس دو تبیین خداباورانه و بیخدا رو رو در روی هم قرار میده. بعد انتقاداتی که تبیین آتییستی علیه تبیین دینی مطرح کرده را ار همون تبیین بیخدایی پرسش میکنه و جواب میخواد. اینجا به این نتیجه میرسه که تبیین بیخدایی علی رغم بهره گیری و استفاده از قدرقدرتی علم، در پایه ای ترین مفاهبم به طرز رعب اوری ساده لوح و نادانه (اخرین پاراگراف)

      1. با سلام و احترام
        چه اشکالی دارد که خداباوران از خداناباوران بپرسند طبیعت را چه کسی یا چه چیزی خلق کرده؟
        مگر خداناباوران از خداباوران نمی پرسند خدا را چه کسی خلق کرده؟
        چه خداباوران و چه خداناباوران باید به اشکال دور، تسلسل و پرسش از مبدا پاسخ بدهند!
        دوستان را دعوت می کنم به مطالعه کتاب کم حجم ولی پربار “آفریدگار و آفریده” تالیف دکتر صادقی طهرانی
        (به راحتی از اینترنت قابل دانلود و مطالعه است)

    2. دکتر لنوکس خدا و دین را پیش فرض نگرفته
      اما اینکه وجود خود را پیش فرض بگیرد مگر کاری غیر عقلایی است
      مگر شما وجود خود را پیش فرض نمی گیرید؟
      منکر وجود داشتن خود که نیستید لابد!؟

  3. ین که بگویم جهان طراحی شده است ساده می نماید اما مسئله چگونگی به وجودآمدن جهان به چگونگی به وجود آمدن خدا منتقل می شود اینکه خدا چیست از چه ساخنه شده است خداباوران می گویند که خدا غیر مادی است غیر مادی یعنی چه با گفتن صفات سلبی مانند اینکه عدم وجود طول عرض ارتفاع و زمان چه چیزی را می توان شناخت چیز را که نتوان تصور و توصیف کرد چگونه می توان شناخت ما هر چه را که می بینیم همین ماده هست و وجود نظم را بر اساس رفتار ذرات بنیادی می توان توضیح داد

    1. خدا به وجود نیامده است بلکه ابدی و ازلی است و خود خود وجود است. بنابراین «مسئله چگونگی به وجود آمدن جهان به چگونگی به وجود آمدن خدا منتقل» نمی شود. خیلی ساده است. از فرط سادگی بسیاری نمی توانند باور کنند. اگر بتوانی خدا را تصور کنی یعنی او را محدود کرده ای. هیچ موجودی محیط به خدا نیست بلکه انّه بکل شیءٍ محیط.

  4. شونارمیتو اینها ادعاست ماده هم ازلی وابدیست ماده که نه خلق میشود ونه نابود میگردد ازلی وابدیست وقائم به ذات است ونیازی به خدا ندارد انچه شما در حال نابودی میبینید صور ماده هستند ذات ماده فناپذیر نیست البته در فلسفه اسلامی هم ماده را زمانا قدیم میدانند ولی مدعی هستند که ذاتا حادث است ولی قادر به اثبات ان نیستند اینکه شما در ذهن خود نیرویی را متصور شوی که محیط عالم است ساده است این تصور شماست ولی قابل اثبات نیست

  5. اول : خدا یک فرضیه است . خود جناب خدا هیچوقت خودی نشان نداده . خود جناب خدا هیچوقت نیامده بگوید آی انسانها این منم ها ! خالق جهان . استدلالات له خدا ، نه از جانب خدا ، که از جانب انسانهاست . و بارها گفته ام خدای روکاغذی دلی را گرم نمیکند . در اگر نتوان نشست .

    دوم : بزرگترین مدعیان خدا ادیانند . ادیانی که حقانیت خودشان واجد کمترین بینه ای ( دلیلی ) نیست . هنوز از مادر زاده نشده که بتواند یک دلیل نیم بند له الهی بودن ادیان مثلا اسمانی ارائه دهد . گشتیم نبود ، نگرد که نیست .

    سوم : اصلا فرض کنیم خدا هست . فایده اش چیست ؟ اگر داستان داستان اخلاق است ، هزار و یک دلیل عقلی و شاهد تجربی داریم که اخلاق بدون خدا ممکن و محقق است . تنها فایده خدا اینست که جهان کرو کور و سرد را گرم میکند . زمانی خدا گرمی جهان بود ( و ایکاش همیشه بود ) ، ولی متاسفانه خدا مرده است . من از این بابت خوشحال نیستم ولی باید جرات رویارویی با واقعیت را داشت . خدا مرده است .

    چهارم : متاسفانه در کشورهای جهان سوم ” خدا و دین” وسیله ای است برای سوء استفاده . کسانی پیدا میشوند که مدعی نماینده خدا بودن میشوند ، کسانی پیدا میشوند که مدعی حفظ دین خدا میشوند. و نتیجه اش این میشود که یک ملت ( یعنی خود ما ایرانیان ) بازیچه بازیهای یک ” شخص ” و یک اقلیت محدود میشود .

  6. این که مدام بگوییم علم میتواند یا نمیتواند خدا را اثبات کند به نظرم مصادره به مطلوب است و ره به دری نمی گشاید.
    واقعا با کدام یک از روش های علمی میشود اثبات کرد که خدایی هست؟با الکترون و پروتون یا با ژن و DNA هیچ راهی برای اثبات خدا با متد علمی وجود ندارد-البته بماند که با فلسفه هم نمیشود خدا را اثبات کرد.
    به نظر من البته دلایلی که به نفع atheism است قدرتمندتر از Theism است.

  7. اینکه وجود و یا عدم خداوند قابل نفی و اثبات فلسفی و یا علمی نسیت نزد بسیاری پذیرفته است.
    سوال اساسی تری که در پی می آید این است که آیا «باور» به چیزی که وجود یا عدمش قابل اثبات نیست معقول است؟

    1. سوال اساسی تر البته این است که «معقول» چیست؟
      آیا مومنی که به خدا باور دارد مسئله اش معقولیت است و یا صرفا باور است؟
      در اینجا به قول خود جناب ویتگنشتاین گرامر معقولیت مهم میشود.کاربرد معقولیت در بازی زبانی دینی همان کاربرد معقولیت در بازی های زبانی علمی یا فلسفی را ندارد.
      شخص مومن هیمن که world picture اش معقول باشد دیگر باوری که به مثلا خدا دارد چندان ربطی به معقولیت اثبات وجود یا عدم وجود خدا ندارد.

    2. اقای ویتگنشتاین عزیز اگر این باور رودرروی عقلانیت قرار نگیرد واز کنار ان عبور کند معقول است اگر این باور دنباله اش ایدئولوزی واحکام وقوانینی نباشد که با عقل ضدیت داشته باشد ویا اینکه عقل نتواند انها را تایید کند اگر اینطور نباشد معقول است واگر این باور دنباله اش احکامیست که عقل نمیتواند انها را تایید کند حتما معقول نخواهد بود

  8. جناب آقای منوچهر خان
    حقیقتآ بعضی از دلایلتان ضعیف هستند.
    اینکه خدا خودی نشان نمی‌دهد، دلیل بر نبودن‌اش نیست. شما حضور نداشتن را با نبودن یکی گرفته‌اید. مثالی می‌زنم: شما در حال خواندن کتابی هستید که به دلایلی نویسنده نمی‌خواهد نام و هویت‌اش فاش شود؛ آیا مشخص نبودن و ندیدن نویسنده‌ی این کتاب، دال بر نبود اوست؟ و باز هم مثالی دیگر: فرزندی را تصور کنید که از بدو تولد پدر یا مادرش را نمی‌بیند (حال به هر دلیل) آیا این مسئله باید باعث شود که او بودن پدر یا مادر خود را انکار کند؟
    خدا دست به یک خلقت زده است که به دلایلی که بر ما پوشیده است، توان دیدن او را نداریم. اصلآ شاید تا مدتی نمی خواهد ما را ببیند. شاید ما در جایی جرمی مرتکب شده ایم و در اینجا یک دوره «بدون او بودن» را داریم سر می‌کنیم. از همه‌ی این‌ها که بگذریم، شما تمامی نماد‌ها، نشانه‌ها و شواهد بودن او را نادیده می‌گیرید. از نظر من بزرگترین دلیل بر وجود او، بودن ماست. اگر خدایی نباشد و این خلقت بر حسب تصادف به وجود آمده باشد، باید خیلی وقت پیش هم بر حسب یک تصادف از میان می‌رفت. من نمی‌دانم چگونه می‌توان باور کرد سیاره‌ای که حدود چهاده میلیارد سال از عمرش می‌گذرد، تمام این مدت فقط بر حسب تصادف، دوام آورده است! فقط خواهشآ نفرمایید چهارده میلیارد سال در عمر کیهانی ناچیز است؛ چرا که مسئله‌ی اصلی در این میان، به وجود آمدن هستی و حیاتی است اینچنین شگفت‌انگیز و پیچیده؛ حال اگر این خلقت به عمر کائنات به کوتاهی ۲۴ ساعت هم باشد و در این ۲۴ ساعت موجوداتی به وجود بیاید که رشد کنند و آفرینندگی کنند و رنج بکشند و لذت ببرند و تاریخ‌ساز شوند و دارای قوه‌ی تفکر، اندیشه و دانش شوند، باید گام‌هایمان را برای منشآ به وجود آمدن‌اش محتاطانه‌تر برداریم. از نظر من انکار خالق با توجه به این همه نشانه، یعنی: خستگی و ناتوانی از حل صورت مسئله و در نهایت پاک کردن آن. البته اشکالی ندارد؛ اما یادمان باشد که صورت مسئله (هستی)، همچنان باقی‌ است.

    اینکه ادیان بزرگترین مدعیان خدا هستند کاملآ درست است؛ اما هیچکدام از ادیان نگفته‎اند بیایید تا خدا را برای شما ظاهر کنیم تا شما ببینیدش. ادیان فقط رد پایی هستند بر حضوری و گواهی بر وجودی. ادیان هم در اصل یک نشانه هستند، همین.
    ادامه دارد

    1. قرار نیست خدا ظاهر شود خدا باید وجودش در سرتاسر گیتی حس شود تاثیر گذاریش در سرتاسر گیتی حس شود وقتیکه انسانها را در کوره میانداختند ومیسوزاندند خدا کجا بود ؟ از پاپ سوال شد وقتیکه کودکان مورد سواستفاده جنسی قرار میگیرند خدا کجاست؟البته پاپ سر به زیر انداخت وجوابی نداشت ادیان هم رد پای خدا نیستند ادیان رد پای شیطان هستند رد پای حکومت وسلطنت وخودخواهی هستند ادیان رد پای ظلم وسلطه بردیگران هستند خدا اگر هست باید وجودش مقابل ظلم بایستد اگر او ناظم است باید نظم ببخشد وجلوی بینظمی را بگیرد نگویید اگر خدا دخالت کند اختیار انسان بی معنا میشود ای لعنت براین اختیار که بهانه همه جورمظالم شده خوب نمیخواهیم اختیار را نمیخواهیم این دنیا اگر فقط به همین صورت ممکن است این دنیارا نمیخواهیم خالق چنین دنیایی اگروجود داشته باشد خودش باید محاکمه شود با چه رویی میخواهد مخلوقات را به محاکمه بکشد؟ اول مرتبه خود خدا باید حساب پس دهد که چرا چنین دنیایی خلق کرده؟چرا میلیارها انسان بایدبیایند و شکنجه ببینند وبروند وهمینطور ادامه یابد

  9. اینکه فایده‌ی وجود خدا چیست؟ پاسخش می‌شود همین خلقت. حال اگر این خلقت به مزاج ما خوش نمی‌آید و به دلایلی علت وجودی‌اش بر ما نامشخص نیست، دلیل نمی‌شود خالقش را انکار کنیم. ضمن اینکه هنوز کار خدا با خلقت تمام نشده است. به قول شاعر: هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک است. اگر کسی بگوید خدا مرده است، یعنی پذیرفته که خدایی وجود داشته است و اکنون مرده است و حال این شمایید که باید دلایلتان را بر مرگ خدا بیان کنید.

    اینکه در جهان سوم، به نام دین و خدا این همه سو‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ء استفاده می‌شود برای این است که ما جهان سومی‌ها عقل و خرد خود را که تنها دارایی ما در این دنیاست تعطیل کرده و دنبال کسانی راه افتاده‌ایم که آنها هم متآسفانه ذره‌ای عقل ندارند و همان‌طور که نشانه‌های خدا را نمی‌توانیم ببینیم، نشانه‌های بی‌عقلی آنها را هم نمی‌توانیم ببینیم. و این هیچ ارتباطی به نبود خالق ندارد. اگر ملتی کرکره‌ی عقلشان را پایین بکشند قادر به دیدن هیچ چیز نیستند و نابودی‌شان حتمی است.

    1. شماکه مدعی وجود خدا هستید ابتداباید وجود خدا را اثبات کنید بعد بگویید فایده وجود خدا همین خلقت است این خلقت هم به مزاج ما خوش نمیاید چون این ماهستیم که داریم شکنجه میشویم
      اینکه خدا مرده است داستان دیگری دارد که ربطی به اثبات وجود خدا ندارد خدا مرده است یعنی وجود خدا در زندگی مردم حس نمیشود مردم از خدابسیار دور شده اند شما مردن خدا را باید در محاکم قضایی ببینید درروابط بین انسانها در خانوادهها ببینید
      ما جهان سومی ها عقل خود را تعطیل نکردیم ما گزینه ی دیگری نداشتیم ما ایرانیها اتفاقا دنبال دین وخدا راه افتادیم اخر وعاقبتمان این شد ما محکوم به جبر تاریخ وجبر محیط هستیم اختیار در سرتاسر زندگی پستانکی است که کودکی را فریب میدهد ما گزینه ی دیگری نداشتیم

  10. جناب ویتگنشتاین بزرگوار. باور به خدایی که نه می‌توان اثباتش کرد و نه انکار، اگر عقلانی و از روی شواهد و جستجوی مداوم باشد، شک نکنید که عقلانی است. کارل یاسپرس دقیقآ چنین ایمانی داشت، اما اگر از روی تقلید و تنبلی فکری و راه‌های از پیش تعیین شده باشد، به احتمال زیاد به داعش ختم خواهد شد و یا در بهترین حالت به…

  11. ببینید فراسوی گرامی حرف بنده این نیست که ما جناب خدا را مثلا ببینیم ، چرا که علی الفرض چیزی غیرمادیست . حرف بنده اینست که ما به نحو غیر مستقیم حضور او را حس کنیم . مثلا ما بدانیم که جناب خدا اجازه نمیده اطفال معروض تعرض واقع شوند ، و یا مثلا ما بدانیم که شرور یه حد معقولی داره . حال آنکه هر شری در اینجهان قابل تحقق است و کک جناب خدای فرضی هم نمیگزد . تصور اینکه یک دیوانه یک دختر خردسال را برده جنسی کند و یا پوست تنش را زنده زنده بکند کاملا ممکن است ( و اصلا موارد عینی دارد ) . خب ! پس سوال اینه که شواهد غیر مستقیم جناب خدا کجا هستند ؟ اینکه شما همه چیز را به خدا ربط دهید بی ارزش است . شما به راحتی میتوانید هر چیزی را در این جهان به شیطان ربط دهید .خیلی معقولتر است که این جهان آشغال را محصول شیطان بدانیم نه خدا . به بیان دیگر ادعای تجربی باید ابطال پذیر باشد . مثلا اگر من بگویم جناب ولایت فقیه یا به مردمسالاری واقعی تن میدهد و یا تن نمیدهد ، یک ادعای بی ارزش و ابطال ناپذیر است . ابطال پذیری حسن یک ادعای تجربی است و نه ضعف آن .

    مراد بنده از اینکه خدا مرده است این نیست که مثلا جناب خدا قبلا بوده و حالا مرده . نه ! مراد بنده اینست که ” دلایل له خدا ” مرده است . و صد البته هیچگاه بطلان دلیل مساوی بطلان ادعا نیست .

  12. ضمنا فراسوی گرامی نوشته اید : ” اینکه فایده‌ی وجود خدا چیست؟ پاسخش می‌شود همین خلقت. حال اگر این خلقت به مزاج ما خوش نمی‌آید و به دلایلی علت وجودی‌اش بر ما نامشخص نیست، دلیل نمی‌شود خالقش را انکار کنیم.”

    متاسفانه سخن بنده را درست نفهمیدید . اتفاقا بنده اگر بخواهم با ترازوی پراگماتیسم خداباوری را بسنجم ، نمره اش را خیلی خیلی بالاتر از خداناباوری میدانم . بنده در محیط هایی که افراد معمولی هستند یک خدااثبات کن درجه یک هستم . صدانت فرق میکند . یک محیط اکادمیک است . اینجا خودم هستم

  13. سلام
    این مقاله را مناسب حال و اوصاع امروز و فردا ایران یافتم
    تقاضا دارم در صورت امکان بازنشر کنید.
    سپاس
    قانون، لیبرالیسم و خیر مشترک – ژکلین ای لنگ – ترجمه سید محمد جواد سیدی

  14. دوست عزیز، من هم به چگونگی هستی نقد دارم؛ اما بحث من اصلآ چگونگی نیست، بحث من چرایی وجود است. قبول کنیم که قبول وجود هستی و حیاتی اینچنین، تنها بر حسب تصادف، بسیار دور از خرد است. ما واقعآ نمیدانیم هدف از وجود چنین جهانی چه می‌تواند باشد و چرا گاهی این همه رنج نمود می‌یابد؛ اما اما اما، شواهد و نشانه‌های بسیاری هست که با زبان بی‌زبانی دارند می‌گویند: در حشمت سلیمان هر کس که شک نماید/ بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهی. من به شخصه به این نتیجه رسیده‌ام که نیرویی که عامل به وجود آمدن این چنین حیاتی بوده و دارای چنین قدرتی در خلق کردن است، دنیاهای بسیار متفاوت تر و شگفت‌انگیزتر دیگری هم می‌تواند خلق کند که فلسف‌ی وجودی‌شان با اینجا بسیار می‌تواند متفاوت‌تر باشد. اینجا که به نظر می‌رسد ما یک دوره رنج را داریم سپری میکنیم، چرا؟ نمی‌دانم؛ اما می‌دانم این آفتابی که می‌تابد بر حسب تصادف به وجود نیامده است.

    1. جناب فراسوی عزیز چنین تبین هایی نیازمند یک سری اصول منطقی ای فراسوی خودشان است.سخنانتان راجع به چرایی وجود هستی و این که بی علت نیست تماما سوال هایی بی معنی است.چرا؟چون که کانت با روش فلسفی به ما ثابت کرد که -نمیتوانیم-چنین سوال هایی بپرسیم.وقتی شما نتیجه میگیرید که قدرتی باید باشد تا این چنین حیاتی را خلق کند ما هم در پاسخ میگوییم:نحن أبناء الدلیل
      با کدام برهان پیشینی میتوانید ثابت کنید جهان هایی شگفت انگیزتر از جهان ما وجود دارد.شما وقتی سوالی میپرسید ولی جوابش را ندارید دلیلی هم ما نداریم که سوالتان را با معنا و درست بدانیم.
      ویتگنشتاین در تراکتاتوس میگویید:آنچه را که ما نمیتوانیم بیندیشیم آن را نیتوانیم بیندیشیم بنابراین ما نمیتوانیم بگوییم آن چه را نمیتوانیم بیاندیشیم.
      چیزی را که حتی نمیتوان ذره ای معنا درشان پیدا کرد-به مانند سخنان شما-چیزی جز بی معنایی مطلق نیست.

  15. بسیار عالی بود. هاوکینگ شاید فیزیکدان بزرگی بوده ولی قطعا فیلسوف بزرگی
    نبوده !! قانون طبیعت از طبیعت انتزاع میشود. قوانین علمی که قائم به ذات
    نیستند . انعکاسی از طبیعت در ذهن انسان هستند . وقتی هیچ چیز وجود ندارد
    قانونی هم وجود ندارد که بخواهد چیزی را خلق کند .
    نظریه ی بیگ بنگ به لحاظ فلسفی کاملا به سود خداباوران است و بهمین دلیل
    مارکسیست های روسی که بطور جزمی تبلیغ میکردند که ماده ازلی است بشدت
    با آن مخالفت کردند اما هر چه کیهان شناسی پیشرفت کرد شواهد تجربی
    بیشتری در جهت تایید آن بدست آمد . جزمیتی که در کامنتهای آقای حجت جانان
    دیده میشود حتی در تبلیغات کارمندان حزب کمونیست شوروی دیده نشده !!
    و از این جهت شگفت انگیز است.
    حتی اگر بیگ بنگ هم تایید نمیشد باز هم ازلی و ابدی بودن ماده بسیار سست
    بود. وجود بشدت محدود در مکان و زمان چگونه میتواند ازلی و ابدی و بی نیاز
    از خالق باشد ؟

  16. بیگ بنگ اغاز حیات است نه اغاز ماده اتفاقابیگ بنگ اثبات میکند که ماده وجود داشته که منفجر شده خلا که منفجر نشده ماده منفجر شده در فلسفه اسلامی هم ماده را زمانا قدیم میدانند اما ذاتا انرا حادث میدانندکه قادر به اثبات ان نیستند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *