کتاب «پیرامون مسئله شر» از زهیر باقری نوع‌پرست

کتاب «پیرامون مسئله شر» از زهیر باقری نوع‌پرست

برخی به وجود خداوند باور دارند و برخی بر این باورند که خداوندی وجود ندارد. به دسته‌ی اول «خداباور» و به دسته‌ی دوم «خداناباور» گفته می‌شود. در نگاه اول، به نظر می‌رسد محل اختلاف نظر این دو گروه مشخص باشد. ولی با پرسش از تعریف «خداوند» مشخص می‌شود بسیاری از آنهایی که به وجود «خداوند» باور دارند با یکدیگر اختلاف نظر دارند. برخی خداوند را شخصی فاقد جسم و دارای ذهن و اراده، برخی خداوند را وجودی غیرشخصی که فاقد ویژگی‌های انسان‌وار است، و برخی خداوند را با کل طبیعت یکسان در نظر می‌گیرند. تعریف‌های دیگری نیز از «خداوند» وجود دارد و باورمندانی به هر یک از آنها را می‌توان یافت. خداناباور نیز در نفی وجود «خداوند» به تعریفی مشخص از «خداوند» نیاز دارد ولی چون این تعریف‌ها متنوع و متکثرند، خداناباوران به نفی وجود خداوند با تعریفی که از خداوند سراغ دارند می‌پردازند.

در زبان فارسی، در بحث راجع به این اختلاف نظر ظاهری، از واژه‌ی «خداباور» و «خداناباور» بهره می‌بریم. در این واژه‌ها تأکید بر باور داشتن یا نداشتن به «خداوند» است. صرف نظر از اینکه تعریف ما از «خداوند» چه باشد، تأکید این واژگان بر بُعد معرفت‌شناختی است. شخصی که «خداباور» نامیده می‌شود، چنان که از این نام بر می‌آید باور دارد که خداوند وجود دارد و شخصی که «خداناباور» نامیده می‌شود، چنان که از این نام بر می‌آید باور دارد که خداوندی وجود ندارد. ولی هیچ یک از این دو نام نمایانگر موضعی متافیزیکی نیستند. از اینکه شخصی باور دارد خداوند وجود دارد نمی‌توان نتیجه گرفت خداوندی در واقع وجود دارد و از اینکه شخصی باور دارد خداوندی وجود ندارد نمی‌توان نتیجه گرفت در واقع خداوندی وجود ندارد. ولی پرسش اساسی در اختلاف نظر بر سر وجود یا عدم وجود خداوند باور داشتن یا نداشتن شخص الف یا جیم به خداوند نیست. اختلاف نظر بر سر این است که آیا خداوندی وجود دارد یا ندارد. افراد متفاوت بنا به دلایل متفاوتی به خداوند باور دارند یا به او بی‌باورند. ممکن است شخصی از سر لجبازی با معلم مدرسه یا خانواده‌اش از باور به خداوند دست بکشد یا ممکن است شخصی با پیروی کورکورانه از خانواده و مدرسه‌اش به خداوند باور داشته باشد. چنین باورمندی‌ها و بی‌باوری‌ها در بحث فلسفی اهمیت چندانی ندارند.

در اختلاف نظر بر سر وجود یا عدم وجود خداوند، نخست باید تعریفی مشخص از خداوند ارائه شود و سپس شواهد موجود (هم شواهد تجربی و هم شواهد عقلانی) برای وجود یا عدم وجود چنان خداوندی مورد بررسی قرار گیرد. از آنجا که ما به خداوند دسترسی نداریم، تنها راهی که برای بررسی وجود یا عدم وجود او مطرح است بررسی شواهد است. اگر شواهد نشان از وجود خداوند با تعریفی مشخص داشته باشند، آنگاه موضع معقول، باور داشتن به وجود خداوند است و اگر شواهد نشان از عدم وجود خداوند با تعریفی مشخص داشته باشد، آنگاه موضع معقول باور نداشتن به خداوند با چنان تعریفی است. ولی شواهدی که ما به آنها دسترسی داریم ثابت نیستند و شواهدی که در اختیار ما هستند در مقایسه با شواهد در اختیار انسان‌های سده‌های پیش و آنچه در اختیار انسان‌های سده‌های بعد قرار خواهد گرفت متفاوت هستند. تفاوت در شواهد، تغییر موضع عقلانی را نیز به همراه خواهد داشت. با توجه به شواهد موجود در هر زمان می‌توان موضع عقلانی در همان زمان را تعیین کرد. ولی هر موضعی که از شواهد ما بر آید، نشان‌دهنده‌ی موضع معقول معرفت‌شناختی است. برای اینکه بتوان به صورت قطعی نشان داد خداوندی با تعریفی مشخص وجود دارد یا ندارد، باید بتوان وجود یا عدم وجود او را اثبات کرد.

تعریف‌های بسیاری از خداوند مطرح‌اند. بسیاری از این تعریف‌ها برگرفته از آثار فیلسوفان است ولی گاهی دینداران نیز بدون هیچ دغدغه و نگرانی‌ای از تعریف‌های فیلسوفان به عنوان تعریف دین خود از خداوند بهره می‌برند. آیا تعاریف افلاطون، ارسطو و فلوطین با تعاریف خداوند در یهودیت، مسیحیت و اسلام همخوانی دارند؟ آیا شواهد، تعاریفِ خدا نزد افلاطون، ارسطو و فلوطین را تأیید می‌کنند یا رد می‌کنند؟ آیا شواهد موجود با تعاریف خدا در یهودیت، مسیحیت و اسلام سازگاری دارند؟

در بحث‌های فلسفی، تعریفی متداول از خداوند چنین است: خداوند یک شخص است، همانند ما انسان‌ها، ولی تفاوت‌هایی با ما دارد. به عنوان مثال بدن ندارد، همانند ما اراده دارد ولی برخلاف ما توانایی‌هایش محدود نیست و همه ‌کار می‌تواند بکند. او همانند ما دانش دارد ولی بر خلاف ما دانشش محدود نیست و همه چیز را می‌داند. او همانند ما دارای ویژگی‌های اخلاقی است ولی بر خلاف ما ترکیبی از ویژگی‌های خوب و بد نیست و خیرِ مطلق است. خداوند بر خلاف ما زمانی متولد نشده و از ازل وجود داشته و تا ابد هم وجود خواهد داشت. آیا این تعریف از خداوند با تعریف خداوند در ادیان یهودیت، مسیحیت و اسلام همخوانی دارد؟

اشتراک اخلاقی انسان و خداوند

وجود اشتراک اخلاقی میان ما و خداوند برای بسیاری از دینداران ضروری به نظر می‌رسد. اگر اخلاق نزد خداوند به طور کامل با آنچه ما از اخلاق می‌فهمیم متفاوت باشد و خوب و بد نزد او به خوب و بد ما بی‌ارتباط باشد، دینداری به صورت جدّی به چالش کشیده خواهد شد. در این صورت، دعا کردن، نذر و قربانی کردن و طلب آمرزش بی‌معنا خواهد بود. در واقع، در یکی از نخستین بحث‌های فلسفی پیرامون ارتباط خداوند و اخلاق، سقراط نشان می‌دهد که خداوند در چارچوب اخلاقی که برای ما انسان‌ها نیز قابل فهم است عمل می‌کند و اَعمال خداوند را نیز با معیارهای اخلاقی انسانی می‌توانیم بسنجیم.

سقراط در دیالوگ «اوتیفرون»، در راه‌پله‌ی دادگاه، اوتیفرون را ملاقات می‌کند و به او می‌گوید به دلیل گمراه کردن جوانان آتن و معرفی خدایان جدید و نفی خدایان شهر از او شکایت شده است. اوتیفرون که از دیدن سقراط در دادگاه متعجب شده پس از اینکه می‌فهمد چرا سقراط آنجاست دلیل آمدن خودش به دادگاه را توضیح می‌دهد. اوتیفرون قصد دارد علیه پدر خودش شکایت کند. ماجرا از این قرار است که دو برده با هم درگیر شده و در عالم مستی یکی دیگری را به قتل رسانده است. پدر اوتیفرون برده قاتل را در زیرزمینی زنجیر کرده تا به او رسیدگی شود، ولی برده در آنجا جان داده است. اوتیفرون می‌خواهد علیه پدرش به جرم قتل شکایت کند و بر این باور است که این کار را باید انجام دهد چون این کار درست است. سقراط که از یقین اوتیفرون نسبت به درستی کار خودش شگفت‌زده شده از او در مورد مفهوم «خوبی» یا «درستی»[۱] پرس‌وجو می‌کند. چرا که اگر اوتیفرون معنای این مفاهیم را نداند نمی‌تواند مطمئن باشد که محاکمه کردن پدرش کار درستی است. پس از اینکه قدری با هم مکالمه می‌کنند و اوتیفرون مثال‌هایی می‌زند، سقراط از او «تعریف» می‌خواهد و اوتیفرون این تعریف را ارائه می‌کند: «خوب آن چیزی است که خدایان دوست دارند و آنچه خدایان دوست ندارند خوب نیست». سقراط به بررسی این تعریف می‌پردازد.

اوتیفرون پیش از این گفته بود که خدایان با هم دشمنی دارند و گاه از هم متنفرند. سقراط می‌گوید اختلاف نظرهایی که ما را عصبانی می‌کنند و پس از آنها با هم دشمن می‌شویم اختلاف نظرهایی‌اند که در مورد مفاهیمی همچون خوب و بد یا عدالت و بی عدالتی شکل می‌گیرند. سپس سقراط می‌پرسد آیا وقتی خدایان با هم درگیر می‌شوند هم سر چنین مفاهیمی با هم اختلاف نظر دارند؟ سقراط بر این باور است که خدایان نمی‌توانند نظرات تناقض‌آمیز داشته باشند، پس نمی‌تواند چنین باشد که برخی از خدایان یک چیز را خوب یا عادلانه و برخی دیگر همان چیز را بد و ناعادلانه برشمارند، یا برخی یک چیز را دوست بدارند و برخی دیگر همان چیز را دوست نداشته باشند. چرا که در آن صورت یک چیز در آن واحد هم خوب و هم بد خواهد بود. در واقع، سقراط می‌گوید که حتی در صورتی که بیش از یک خدا هم وجود داشته باشد آنها نمی‌توانند نظرات متناقض داشته باشند و در نتیجه جنگ و اختلاف نظر میان خدایان بی‌معنی خواهد بود.[۲]

سقراط سپس بر اساس همان استدلال اوتیفرون می‌گوید اگر چنین باشد ممکن است محاکمه کردن پدرت مورد علاقه زئوس باشد ولی کرونوس از این محاکمه ناراحت شود و خدایان دیگر نیز نظرات دیگری داشته باشند. اوتیفرون در پاسخ می‌گوید همه خدایان در مورد قتل نظری یکسان دارند و همه آن را محکوم می‌کنند. سقراط در پاسخ می‌گوید کسی نمی‌گوید خطاکار نباید مجازات شود، مسئله این است که آیا کسی مرتکب خطا شده یا نه، و سپس می‌پرسد کدام خدا گفته که او باید از پدرش برای مردن برده‌ای که به خاطر قتل حبس شده بوده به جرم قتل شکایت کند؟ و از او می‌خواهد که اثبات کند همه خدایان با این کار موافق‌اند. از کجا معلوم که همه خدایان مخالف این کار نباشند؟

آنها سپس به این تعریف می‌رسند «اگر همه‌ی خدایان کاری را نپسندند آن کار بد است و اگر همه کاری را بپسندند آن کار خوب است و اگر برخی آن کار را نپسندند آن کار هم خوب و هم بد است». با حذف بخش آخر (به این دلیل که تناقض‌آمیز است)، این تعریف باقی می‌ماند «اگر همه خدایان کاری را نپسندند آن کار بد است و اگر همه کاری را بپسندند آن کار خوب است». سپس سقراط پرسش خود را طرح می‌کند که به عنوان «پرسش اوتیفرون» یا «مسئله اوتیفرون» شناخته می‌شود: آیا یک عمل خوب است چون خدایان آن را دوست دارند یا چون آن عمل خوب است خدایان آن را دوست دارند؟ ‌

سقراط می‌گوید اگر بگوییم خدایان عملی را دوست دارند، تنها گفته‌ایم آن عمل مورد علاقه‌ی خدایان است و پرسش از خوب بودن یا نبودن آن عمل امر دیگری است. دلیل اینکه خدایان یک عمل را دوست دارند، خوب بودن آن عمل است، و دوست داشتن یک عمل توسط خدایان دلیل بر خوبی آن عمل نیست. اگر بگوییم عملی خوب است چون خدایان آن را دوست دارند تعریفی ارائه نکرده‌ایم بلکه تنها یک موضع را تکرار کرده‌ایم؛ یعنی، گفته‌ایم خدایان آنچه را دوست دارند دوست دارند، و پاسخی به این پرسش که چرا یک عمل خوب است نداده‌ایم. چرا که باید بگوییم چرا خدایان از آن عمل خوششان می‌آید. یا چرا خدایان از عمل خوب یا خوبی خوششان می‌آید. خوب بودن آن عمل باعث می‌شود (یا باید باعث شود) خدایان از آن عمل خوششان بیاید ولی این دوست داشتن دلیلی بر خوب بودن آن عمل نیست. اینکه خدایان از آن عمل خوششان می‌آید نتیجه خوب بودن آن عمل است. در نتیجه خوب بودن یک عمل نیاز به دلیل دارد و نمی‌توان گفت که چون خدا گفته کاری را باید انجام داد پس آن کار خوب است. اگر نتوان با کمک عقل نشان داد کاری خوب است، هر کسی هم که فرمان به آن کار داده باشد دلیل بر خوب بودن آن عمل نمی‌شود. در نتیجه، خداباوران و پیروان ادیان نمی‌توانند وجود فرمان در دین خود را دلیلی بر تضمین خوب بودن اعمالی که بر اساس آنها انجام می‌شود، برشمارند. خوب بودن تک‌تک فرمان‌های ادیان متفاوت نیاز به بررسی و اقامه‌ی دلیل دارد. برای اینکه خدا بتواند فرمان به کاری بدهد، نخست باید خوب بودن آن مشخص شود، و اگر در دینی فرمانی بر بدی وجود داشت می‌توان نتیجه گرفت که آن دین چنان که ادعا می‌کند منشاء الهی ندارد[۳]، چرا که اگر خدایی وجود داشته باشد باید قادر به تشخیص خوب از بد باشد و فرمان‌هایش منطبق بر این تمایز باشند. استدلال اوتیفرون نشان می‌دهد دستورهای خداوند نمی‌توانند خوب و بد را تعیین کنند و خوب و بد و اخلاق مستقل از خداوند هستند.

تصور کنید معلم شما به شما بگوید نباید میخ را روی سر همکلاسی خود که جلوی شما نشسته قرار دهید و با چکش بر میخ بکوبید و سپس تلاش کنید تابلوی نقاشی خود را روی سر او آویزان کنید تا منظره‌ی روبروی شما به جای یک سر، تابلویی زیبا باشد. دستور معلم و نهی معلم باعث نمی‌شود این کار بد شود. چنانچه اگر معلم شما دستور بدهد میخ را روی سر همکلاسی خود که جلوی شما نشسته قرار دهید و با چکش بر میخ بکوبید و سپس تلاش کنید تابلوی نقاشی خود را روی سر او آویزان کنید تا منظره‌ی روبروی شما به جا یک سر، تابلویی زیبا باشد، این دستور، آن عمل را به عملی درست تبدیل نمی‌کند. خوب بودن یا بد بودن یک عمل، با دستور کسی مشخص نمی‌شود. ولی خداوند، چنان که در خداباوری ادعا می‌شود، «خوب» است و نمی‌تواند دستور به بدی دهد، برخلاف معلم که ممکن است دستوراتش غیراخلاقی یا اخلاقی باشد و نیاز داریم آنها را یک‌به‌یک بررسی کنیم. بنابراین اگر خداوند دستور به کاری دهد از آنجا که او خوب است، عمل به آن عمل اخلاقی است.

در واقع، با تأکید بر «خوب» بودن خداوند، موضوع بحث به ظاهر تغییر می‌کند و ما دیگر در مورد «دستور خداوند» سخن نمی‌گوییم بلکه در مورد «شخصیت خداوند» سخن می‌گوییم. ولی باز هم بر اساس همان استدلال سقراط می‌توان پرسید که آیا شخصیت خداوند خوب است چون شخصیت خداوند است و یا چون شخصیت او با خوبی همخوان است خوب است؟ به عبارت دیگر، آیا معیار خوبی مستقل از خداوند است و خوب بودن خود خداوند هم از آن رو است که با آن معیار همخوان است و یا اینکه شخصیت خداوند و ویژگی‌های او هر چه که باشد، همانها خوبی را تعیین می‌کنند؟ اگر معیار خوب بودن مستقل از شخصیت خداوند باشد آنگاه مثلاً می‌گوییم عادل بودن خوب است و خداوند عادل است، بنابراین، خداوند خوب است. ولی اگر معیار مستقل از شخصیت خداوند نباشد، و شخصیت او هر چه که باشد خوب و بد را تعیین کند، آنگاه اگر خداوند ظالم باشد باید بگوییم ظلم خوب است. اگر گفته شود که خداوند نمی‌تواند طبق تعریف ظالم باشد، باز هم این سخن بر اساس معیار مستقلی از خوبی بیان می‌شود؛[۴] چرا که پذیرفته‌ایم ظلم بد است و پذیرفته‌ایم خدا خوب است آنگاه می‌گوییم خداوند نمی‌تواند ظالم باشد. از این رو، معیار خوب و بد، مستقل از دستوارت و شخصیت خداوند است و این یعنی چه خداوندی وجود داشته باشد و چه خداوندی وجود نداشته باشد باز هم می‌توانیم از خوب و بد سخن بگوییم. اگر خوب و بد مستقل از خداوند تعریف می‌شود و توسط ما هم قابل فهم است، آنگاه ویژگی‌های اخلاقی مانند عدالت و مهربانی که به خداوند نسبت داده می‌شود برای ما قابل فهم است. ولی با توجه به واقعیت‌های این جهان که مملوء از بی‌عدالتی و درد و رنج است، تعریف‌ متداول فلسفی از خداوند با چالشی جدی مواجه خواهد شد. چالشی که به آن «مسئله‌ی شر» می‌گویند. در این نوشتار می‌خواهم به طرح مسئله‌ی شر و ابعاد متفاوت آن بپردازم.

.


.

[۱] در متون معاصر با توجه به بحث کلی رابطه‌ی باور به اخلاق و باور به خداوند از تعبیر «خوبی» یا «درستی» استفاده می‌شود.

[۲] این در حالی است که یکی از استدلال‌های متداول علیه چندخدایی این است که خدایان با هم درگیر خواهند شد. اگر کسی مایل باشد در دفاع از چندخدایی استدلالی ارائه کند، می‌تواند جان‌مایه‌ی استدلال خود را از این استدلال سقراط اخذ کند.

[۳]  خدایی که خیر مطلق است.

[۴]  Martin, M. (1997). Atheism, Christian Theism, and Rape. URL: http://www. infidels. org/library/modern/michael_martin/rape. html.

.


.

دانلود کتاب «پیرامون مسئله شر» از زهیر باقری نوع‌پرست

کانال تلگرامی نویسنده

.


.

462 نظر برای “کتاب «پیرامون مسئله شر» از زهیر باقری نوع‌پرست

    1. باسلام
      مسئله “خیر وشر” درعالم, فلسفی ترین بحث است و همیشه مطرح بوده وخواهد بود.

      “خیروشر”مانندشب و روز عالم است که باهم هستند.
      دراین زوجیت یک حکمتی است,”دیالکتیک توحیدی”

    2. بله، بله، درست می فرمایید!
      اتفاقا یک مسیحی و یهودیِ آدم ندیده هم همینو می گفت!

      همه ی دینکاران و دینداران عالم هم، می گن همه ی ادیانِ عالم تحریف شده و تقلبی و جعلی اند (و در این ادعا با ملحدین دو آتشه همداستان اند) الا دین ما!

      در این بین، روان ویلیامز، اسقف اعظم کانتربری (مرجع عالیقدر جهان انگلیکن (کَسَّر الله عنقه)، که حتما کمتر از شما ایمان دارد و حتما کمتر از شما از کلام مسیحی بو برده است (که کلام اسلامی در برابرش قطره ای است در برابر کوزه)، پس از واقعه ی سونامی اقیانوس هند می گوید:

      «پس از این فاجعه، اگر در وجود خدا شک کنیم، رواست!»

      فاعتبرو یا اولی الابصار!
      و ایضا،
      و لهم عیون، ولا یبصرون!

      1. چقدر با بدبینی و ذهن بدبین به دین می نگرید. فکر نمی کنید این باعث خطا در اندیشه شما بشود؟
        طعنه زدن و تمسخر متعلق به کسانی است که تحت فشار بی منطقی عصبانی می شوند و با توهین پنجه در چهره مقابل می ندازند.

  1. آقا نوعپرست واقعا فکر میکنید با استدلال عقلانی میتوانید با جماعت سخن بگید؟ این قبیل حرفها برای آدمیه که از عقلش بهره برده/ همین جا هم الان دیدم یکی از دیالکتیک توحیدی حرف زده. یک سری کلمات بی معنی را به هم می چسبانند و برای خودشون دلخوشن استدلال میکنن.

    1. سرکارخانم
      شماکه استدلال عقلانی می دانید لطف می فرمایید,ازطریق براهین فلسفی “برهان شر” را حل بفرمایید.تاماجماعت” بی عقل” از هوش سرشار شما بهره مند شویم..

    2. چرا نه؟ چون شما باهوشید و دیگران دچار عقب ماندگی؟
      احتمالا در فضایی دچار حاکمیت فلاسفه و متظاهرانه نفس می کشید. به بیان مخالفان خود فکر کنید.
      جماعتی که مخالف ندارد سرخوش از توهم است. فلسفه تحلیلی کندیدیت نامبر وان

  2. مبحث شرور نه در فلسفه اسلامی ونه در فلسفه غرب هرگز پاسخی درخور دریافت نکرده است
    مبحث شرور از مهمترین عواملی است که خدای ادیان توحیدی را به چالش میکشد ومهمترین فاکتوریست که خدای خیر محض اسلام ودیگر ادیان را رد میکند
    منبع این شرور کیست ؟ایا خدا شرور را خلق کرده ؟خدای خیر محض چطور شر میافریند؟!
    کل نفس ذائقت الموت ونبلوکم بالشر والخیر فتنت والینا ترجعون
    هر نفسی چشنده مرگ است وما میازماییم شما را با شر و خیر وشما باز گردانیده خواهید شد
    چرا وچطور خدای خیر محض شر میافریند تا انسانها را بیازماید !!!؟

    1. یکی ازمسائلی که منکران خدابرای انکارخدااستفاده می کنند,”برهان شر”است.
      مشکل اساسی در این گروه این است که,
      این گروه شررا”مطلق “درنظرمی گیرنددرصورتیکه شر” نسبی” است.
      مثلا:زهرمار برای مار کمال محسوب می شود ولی برای بدن ما زهرکشنده است.

      پرسش:آیازهرمار” شرمطلق” است؟
      برای ما بله ولی برای مار خیر.
      پس زهر مار” شر مطلق “نیست..

      اگرسیستم بدن ما به گونه ایی بود که در مقابل زهرکشنده مار مقاومت داشت,دراین صورت “زهرمار” برای ما هم شر محسوب نمی شد.
      منشأشرور,که همان خلاها و فقدانهاست به علت عدم قابلیت ماده برای پذیرش کمال خاص است.
      این ناممکن است که ماده باشدولی قابلیت تضاد و تزاحم را نداشته باشد.

      1. هنر کردی واقعا
        مساله شر دقیقا همینه که چرا جهان برای ما انسانها پر از دزد و رنجه چرا خدا جهانو یک جوری آفرید اینجور باشه

      2. خانم روشنا بفرمایید چرا خداوند زهرمار را با این قابلیت خلق کرد که برای ما کشنده باشد و برای مار کمال .آیا نمی توانست جور دیگری بیافریند تا ضرری به مخلوقی وارد نشود مار هم به کمال خود برسد ؟نمی خواست ؟نمی توانست ؟نمی دانست ؟؟

        1. خانم محبوبه من از شما سوال می کنم.

          اولا:اگرمار نیش وزهر نداشت باچه وسیله ایی می توانست از خودش دفاع کند؟!
          شما یک لحظه خودت را جای خدا بگذار.
          اگر جای خدا بودید ,چه وسیله دفاعی برای مار خلق می کردی؟

          دوما:ما انسانهادر عالم ماده زندگی می کنیم .
          مثلا فرض کن :شب نبود و فقط روز بود.
          آن وقت من وشما برای استراحت بدن مادی چه می کردیم؟!

          درعالم ماده ماناچاریم یک سری قوانین را براساس طبیعت مادی خود بپذیریم.
          چنانچه این قوانین را قبول نکنیم ,دچار مشکلات طبیعی و جسمی و روحی می شویم.
          فرض کن :شب و تاریکی نبود,آن وقت تمام سیستم بیولوژیکی من به عنوان یک انسان کاملا بهم می ریخت.
          من برای استراحت بدن مادی خودم نیاز به تاریکی وشب دارم.

          1. خانم روشنا مار می توانست به جای زهر شهد شیرین داشته باشد یا ما برا استراحت می توانستیم با خوردن مثلا یک لیوان آب خستگی از تن در کنیم و نیازی به شب نداشته باشیم و… اگر فکر میکنید این جهانی که الان وجود دارد بهترین جهان ممکن است آن وقت حرف شما درست است. لایبنیتس فکر میکرد این جهان بهترین جهان ممکن است ولی در کتاب پیرامون مسئله شر هم به نقدهای بی رحم ولتر به این ایده اشاره شده. ولی اگر نتوانی نشان دهید این جهان بهترین جهان ممکن است آن وقت باید بگویید چرا خداوند همه کارتوان بهترین جهان ممکن را نساخت. به شما توصیه میکنم حتما کتاب را بخوانی چون بحث کردن راجع به کتابی که آن را نخوانده ای کلاً بی معناست.

          2. بله سرکارخانم محبوبه عزیز

            سخن شما کاملا صحیح است.

            راستش من “خدا”نیستم.تمام این سوالاتی که درذهن شما نقش می بندد,درذهن من هم هست.
            درنظرمن “خداوند”یک راز سربه مهر است.خدا مسئله نیست که من آنرا حل کنم.شایدبه عنوان یک “خداباور” خیلی از مسائل و تناقض ها را راحت تر از یک “خداناباور “می پذیرم.

            حتما به توصیه شما عمل می کنم.
            سپاسگزارم..

          3. خانم محبوبه
            با پیش فرض شما فرض کنیم که مار شهد شیرین داشت.
            پرسش:آیا شهد شیرین وسیله دفاعی برای مار محسوب میشد؟!
            آن وقت فکر کنم” ماربیچاره”تبدیل به یک کرم میشد!
            حالا
            با پیش فرض شما فرض کنیم که ما با یک لیوان آب
            خستگی و احتیاجات بدن ما به طور کل برطرف می شد؟!
            آن وقت ما تبدیل می شدیم به” ماهی”
            ماهی در آب زندگی می کند و ظاهرا جزآب تغذیه خاص دیگری ندارد.
            با این نظریه شما “مار به کرم” و “انسان به ماهی” تبدیل می شود!!

          4. شما اول جهان فعلی با شرایط فعلی را تخیل میکنی بعد میگی نمیشه چیز دیگه ای باشه در حالی که اگر خدا وجود داشته باشه میتونست جهان رو از اول جور دیگه ای درست کنه و از این منظر موردی نداشت اگر مار جور دیگری بود یا کلا نبود.

          5. خانم محبوبه
            آن جهانی که شما تصویر می کنید که “مارشهدشیرین” داشت,دیگراین جهان نبود.
            به گمانم آنجا بهشت است.
            البته من بهشت را بیرون از “وجود انسان” نمی دانم.
            انسانی که بهشت در” درون وجودش” باشد,حتی در سخت ترین شرایط زندگی “خدا”را همواره می بیند,
            می شنود..

            به قول معروف :هر چه از دوست(خدا) رسد,نیکوست..

          6. ابتدا مسئله ی شر را باید متوجه شویم و سپس حل کنیم. مسئله ی شر ناظر به این واقعیته که خدا که میتونست جهان بهتری بیافرینه چرا نیافریده

          7. پرسش:
            آیا شرور در “جهان” است یا در “وجود” انسان؟

            اگر در “جهان “است چگونه می توان آنرا حل کرد؟
            اگر در” وجود انسان” است چگونه می توان شرور در “وجود انسان” را از بین برد؟
            آیا باید خداوند جهان را تغییر می داد؟ یا وجود انسان را؟
            کدامیک؟

      3. روشنا چرا مطالبی که دیگران زحمت میکشن مینویسن را بدون ذکر منبع و رعایت حقوق مولف کپی پیست میکنی؟ متن کامنت شما دقیقن از روی این سایت پاسخ به شبهات اسلامیه

        بخشی اژ متن که اینجا کپی کردی اینه

        منشأ شرور (یعنی همان خلأها و فقدانها) عدم قابلیت ماده برای پذیرش کمال خاص است. این ناممکن است که ماده باشد ولی قابلیت قبول تضاد و تزاحم نداشته باشد، و یا باشد و در هر شرایطی قابلیت هر صورتی را داشته باشد، هم‌چنان‌‌که به نظر برخی یک توهم محض است که حقایق و صور عالم وجود داشته باشند؛ ولی میان آنها تضاد و تزاحم وجود نداشته باشد. لازمه‌ی هستی طبیعت مادی یک سلسله نقصان‌ها و فقدان‌ها و تضادها و تزاحم‌ها است. پس یا باید این جهان نباشد تا موضوع از اصل منتفی گردد و یا باید مقرون به همین نقصان‌ها و فقدان‌ها و تضادها و تزاحم‌ها.

        نگاه کردم دیدم در بقیه کامنتها هم از این لینک استفاده کردی همین حق مولف را یاد بگیریم کافی است نیازی نیست از خدا و دینش با بی اخلاقی دفاع کنیم

        https://www.islamquest.net/fa/archive/question/fa66317

        1. خانم مهناز که بانام “مطهره” ظاهرشدی.
          مثلا می خواهی “مچ گیری”کنی!
          خوب من هم باید مطالعه کنم.از عوالم غیبی که به من مطالب نمی رسد!!

        2. هر کامنت دیگری پیدا کردی,لطفا لینک را قرار بده.
          متشکرم.
          یک گفت و گوی فلسفی ,گفت وگوی “برنده, بازنده” نیست.به نظرمن یک گفت و گوی دو طرفه” برنده, برنده”است.در غیر این صورت جدال “غیر احسن” محسوب می شود.

        3. خانم مطهره ,مهناز یاهر شخصی هستید.
          من لینک” انواع شرور “را قرار دادم.
          مراجعه بفرمایید.من از این لینکها استفاده کردم.

        4. خانم مطهره
          من نه از خدا دفاع می کنم ونه از دین خدا!
          من فقط نقطه نظرات خودم را با توجه به دانش بسیارناچیزم بیان می کنم.
          خداهیچ نیازی به امثال من برای دفاع از دین خودش ندارد!

      4. این جواب رو ابن سینا داده و متاسفانه کاملا غلط هست. ماده قابلیت کمال رو نداره؟
        اگه شما واقعا به این معتقدید پس با اعتقاد به معاد جسمانی و بهشت جسمانی چ
        چه میکنید ؟ آیا در بهشت مادی و جسمانی هم مثل این دنیا رنج و درد و خرابی
        و بیماری هست؟ در نظر داشته باشید که ابن سینا به معاد جسمانی باور عمیقی نداره
        و آیات مربوط به معاد جسمانی رو بر اساس علی قدر عقولهم تفسیر میکنه فلذا
        دچار تناقض شما نیست. صرفنظر از تناقض این مدعا با متون دینی از نظر عقلی و
        تجربی عم سخن شما باطله. یکی از مهمترین مصادیق مسئله شر تولد کوکان معلول و
        ناقص الخلقه در دنیاست که بدون هیچ گناهی یک عمر باید رنج بکشند. چه ضرورت
        عقلانی یا تجربی برای تولد کودکان معلول وجود داره؟ آیا تولد کودک معلول نابینا
        ناشنوا فلج و … لازمه ی ماده است؟ و نبود معلولیت در دنیا غیرممکنه؟!!! برای رد استدلالهلی
        پوچ به ظاهل عقلانی یک مثال نقض تجربی کفایت میکنه. در ضمن درست گفتن
        اون خانوم. با بهم چسباندن کلمات قلمبه سلمبه شاید بتونید اعتماد به نفستون
        رو بالا ببرید و دلتون رو خوش کنید اما عبارات معنادار نمیتونید خلق کنید تا
        چه رسه به استدلال ! دیالکتیک توحیدی یک عبارت تهی از معنا و یاوه است و
        با جعل عبارات پرطمطراق ولی یاوه و بی معنا نمیشه جواب مسئله شر رو داد.
        تنها جواب منطقی مسئله شر برای من موحد و مومن اینه خدا هست اما اونجوری
        که ما انتظار داریم و دوست داریم نیست. خدا مثل ما نیست عواطف و احساسات
        و مهربانی هم مثل ما آدمیان نداره. هر چه در مورد صفات لطف و رحمت و مهربانی
        خدا گفته اند بر سبیل مجاز و تمثیل و برای تقریب به ذهنه .

        1. ببینید جناب سعید

          اولا:من هیچ ادعایی درزمینه “حل مسئله شر”نداشته ام وندارم!

          ثانیا:منظورمن از بکاربردن “دیالکتیک توحیدی”حل مسئله شر نبود!!

          بلکه منظورم این است که به روش “دیالکتیک”می توانیم خیروشر را باهم فقط تعریف کنیم ونه حل کنیم.

          لطفا دقت بفرمایید:تعریف کردن یک مسئله با” حل کردن” آن مسئله متفاوت است.
          مثلا:
          من شب را با روز تعریف می کنم.
          سیاهی را با سپیدی تعریف می کنم.
          زیبایی را با زشتی تعریف می کنم.
          حل نمی کنم!!

          ثالثا:من در فلسفه ابن سینا هیچ تخصصی ندارم,پس هیچ سخنی در مورد معاد جسمانی ابن سینا نمی گویم.
          من در فلسفه اسلامی ,صدرایی هستم ونه سینایی..
          شما را ارجاع می دهم به آثار” جناب استاد حکمت”
          به نظر من ایشان یکی از بهترین ها هستند در فلسفه ابن سینا..

          حال چرا کلمه “دیالکتیک توحیدی” بکار بردم؟
          اگر باور به خدایی داشته باشیم که خالق هستی است,پس به توحید باورداریم.

          پس تضاد و تناقض در جهان ماده که خداوند آنرا را خلق است را می پذیریم..

          واگر بپذیریم پس می توانیم بگوییم که هر تضاد و تناقضی یک نوع “دیالکتیک توحیدی”تعریف می شود ,
          حل نمی شود!
          این نظر من است :درست یا نادرست آنرا نمی دانم..

          1. خانم روشنا رویکرد عدمی به شر متاثر از نگاه آگوستین و عرفان مسیحی است که خود برگرفته از رویکرد فلوطین است. رویکرد اسلام که صراحت در قرآن آمده شر را عدمی نمیداند و منشا آن را خدا معرفی میکند و یا انسانها (من شر الوسواس الخناس) دیدگاههای اسلامی را به صورت کامنت آوردم به آنها مراجعه فرمایید. ابن‌سینا و ملاصدرا تحت تاثیر فلسفه یونانی بودند و از همین رو رویکرد آنها کاملا اسلامی نیست بلکه التقاطی است.

          2. خانم روشنا کلیشه های دانشگاهی ایران را رها کنید. قرآن سرتاسر دعوت به تعقل و استدلاله اگر استدلالهای قرآنی را نمی‌شناسید در هر مسئله ی فلسفی که می خواهید بگویید برایتان ذکر کنم. از متافیزیک اخلاق تا معرفت شناسی.

          3. به نظر نمی رسد چنین شبهه هایی را بتوان با اتکا به عدمی خواندن شر یا اعتقاد به ضروری بودن آن برای پیدایش عالم مادی و داشتن خیرات کثیر و برتری آن توجیه کرد، چراکه نه با عدمی خواندن شر درد و رنج دردمند و متالم فروکش می کند و نه با ضروری و غیر قابل منفک بودن شرور از خیرات عالم، نسخه ای برای مبتلایان به محرومان و دور افتادگان از سفره فیض الهی پیچیده می شود. متفکر معاصر، شهید سعید، مطهری با تفطن به این نکته می فرماید: «کسانی که در پاسخ اشکال شرور تنها به جنبه لزوم تفاوت در نظام کل توجه کرده اند. پاسخشان ناقص است، زیرا جزء ناقص حق دارد اعتراض کند که حالا که لازم است در نظام کل یکی کامل باشد و یکی ناقص، چرا من ناقص آفریده شدم و دیگری کامل؟ چرا کار بر عکس نشده؟ همچنین ممکن است «زشت » اعتراض کند که حالا که لازم است در نظام آفرینش هم زشت باشد و هم زیبا، چرا من زشت باشم و دیگری زیبا؟ چرا کار برعکس نشد؟
            وقتی که امر دایر است که یکی بهره وجودی کمتر بگیرد و یکی بهره وجودی بیشتر، چه مرجحی هست که فی المثل «الف » بهره بیشتری دریافت دارد و «ب » بهره کمتری؟
            علیهذا صرف اینکه بگوییم در نظام کل جهان وجود زشت و زیبا، کامل و ناقص تواما ضروری است اشکال را حل نمی کند». (۱)
            به دیگر سخن لازمه چنین تحلیل و دیدگاهی از فیض و خیرخواهی الهی، اختصاص غایت ذاتی و عنایت الهی به نظام کلی و عدم التفات به جزء می باشد. به این معنی که خداوند متعال بارویکرد و اقبال به منافع و سعادت اکثریت، نه تنها از عنایت و بذل التفات به سعادت قشر اقلیت – بنابه دیدگاه خوش بینانه – روی برتافته بلکه با آفرینش آنان زمینه فلاکت و عذاب موقت و جاودانه [درباره کفار معاند بنابه مشرب اکثریت متالهان] را نیز فراهم آورده است. با دقت عقلی لازمه چنین ایده ای نسبت به خداوند نه تنها حذف جزء بلکه «فداکردن اقلیت برای اکثریت » است که با بینش متالهان و صفات کمالی لایتناهی الهی همخوانی ندارد.
            از این رو به نظر می رسد که باید در رویارویی با مشکل شرور راه حل واقع بینانه ای را طرح کرد که علاوه بر این که در مباحث عقلی و فلسفی از اتقان و اعتبار خاصی برخوردار باشد گره و شبهه رنجیدگان و مبتلایان واقعی به انواع آلام و مصائب را نیز تبیین و حل و فصل و آتش رنج و درد آنها را خاموش و خاکستر کند. بلکه در صورت توان از آتش آن، تصویری از آب حیات ارائه دهد؟
            آیا چنین امری ممکن است؟ آیا بیمار زمینگیری که در عمر خود بهره چندانی از خیز و خوشی دنیا ندیده، و انسانهایی که به انواع المها و مصیبتها و رنجهای مادی و روحی مبتلا هستند، واقعا می توانند چنین تصویری از زندگی دنیای کنونی داشته باشند؟!
            پاسخ آن مثبت است. پاسخی که نمی توان آن را از لابلای کتابهای قطور فلسفی یافت، از سرچشمه های زلال معرفت و دانش کامل قرآن مجید و روایتهای نبوی و ولوی یافت می شود. پاسخی که متکلمان اسلامی و برخی از متفکران مغرب زمین دوران باستان و معاصر به آن دست یازیده و آن را در قالبهای مختلف تبیین کرده اند. در این جا نقدهای وارد بر آن را تحلیل می کنیم. نظریه متکلمان (جبران)
            بعضی از متالهان از جمله متکلمان اسلامی با اذعان به وجود المها و مصیبتها و انواع ضرر و زیانهای مادی و جسمی و روحی در جهان کنونی – که به مجموع آنها عنوان «شر» اطلاق میشود – تلاش می کنند که سازگاری شرور را با صفات کمالی الهی نظیر عدالت و حکمت اثبات کنند. متکلمان برای این منظور بدون انکار وجود شرور و با طرح اصل «عوض » و «انتصاف » می خواهند مدعای خود را اثبات کنند، که اینک آن را بیان می کنیم. متکلمان ابتدا آلام و شرور عالم را به سه دسته تقسیم می کنند:
            ۱٫ آلام و ناگواریهایی که خود انسان مسئول به وجود آمدن آن است. مثلا شخصی با توجه کامل دست خود را می سوزاند یا جرح و ضرری به خود وارد می کند.
            در این قسم از شرور ظاهرا جای مناقشه بین موافقان و مخالفان نیست و نقد و جرحی متوجه دین و آموزه های آن نمی شود تا متکلم دین در مقام دفع آن باشد.
            ۲٫ آلام و ناملایمتهایی که توسط انسانهایی که مخلوق الهی هستند و با قدرت و تمکین او در حق دیگران انجام می گیرد، مثلا ظالمی به انسان دیگر جراحات وارد می کند یا اموال او را غصب می کند یا شخصی چون استالین و هیتلر عامل کشتار هزاران تن انسان مظلوم می شود.
            در این قسم از شرور و آلام، متکلمان معتقدند: اصل انتصاف درست است که مسئول مستقیم این همه المها و مصیبتها خود انسان است، اما چون این جنایتها با تمکین و قدرت خداوند صورت گرفته است خواه ناخواه خداوند نیز مسئول شناخته می شود، لذا می بایست داد مظلوم را از ظالم بستاند و حق را به حقدار برساند. خداوند عادل نیز یا در همین دنیا از مظلوم حمایت می کند و ظالم را به قهر خویش مبتلا می کند: یا این که هر دو را به روز رستاخیز حواله می دهد که از آن به اصل «انتصاف » تعبیر می شود که در اینجا به بعض دیدگاههای متکلمان اشاره می شود:
            قاضی عبدالجبار: «خداوند در قیامت داد مظلوم را از ظالم می ستاند». (۲)
            ابی نوبخت: «خداوند بخاطر تمکین و اعطای قدرت به ظالم ضامن انتصاف است نه عوض » (۳)
            سید مرتضی: «خداوند متعال بخاطر تمکین آلام و مضار ضامن انتصاف است ». (۴)
            اما این که دادخواهی چگونه صورت خواهد گرفت، متکلمان اقوال مختلفی در این زمینه دارند. بعضی معتقدند: خداوند ثواب و حسنات ظالم را به مظلوم اعطا و سیئات و کیفر مظلوم را به ظالم منتقل می کند. یا این که خداوند خودش به اندازه ای به مظلوم ثواب و اجر اعطا می کند که نه تنها ظلمی که به او در دنیا وارد شده جبران می شود بلکه از او راضی و خشنود نیز می شود.
            متکلمان در این مقوله مباحث بسیار گسترده و ژرفی را دارند و شعاع آن را به حقوق و آلامی که بر حیوانات وارد می شود نیز کشانده اند. که طرح آن در این مختصر نمی گنجد، به هر حال قاطبه متکلمان اسلامی بر جبران حق مظلوم و شخص متالم و مبتلا به شرور و آلام تاکید و اتفاق نظر دارند.
            ۳٫ المها و مصیبتهایی که پیامد قوانین طبیعت و مستند به خداوند است. مثلا کسی در اثر زمین لرزه یا دریا یا سقوط از مکان مرتفعی جان خود را از دست می دهد یا دچار جراحات و آلامی می شود یا این که خداوند متعال به طور مستقیم به خاطر عللی چون امتحان بلایا و مصیبتهایی بر انسانها وارد می کند.
            در این قسم از شرور و آلام که واسطه ای بین الم و خداوند نیست، متکلمان اسلامی به طریق اولی قایل به جبران هستند و معتقدند که خداوند می بایست در مقابل این همه دردها و آلامی که متوجه انسانها می شود، در دنیا یا آخرت به اندازه ای جزا و پاداش اعطا کند تا آلام جبران گردد. و از این اصل در اصطلاح کلامی به «عوض » یا «اعواض » تعبیر می شود.
            باز در اینجا مباحث ظریفی وجود دارد مانند اینکه آیا خداوند می تواند به خاطر «عوض » ولو مضاعف انسانی را مبتلا به الم و درد کند؟ یا اینکه علاوه بر «عوض » یک غایت دیگری چون وجود «لطف » و مصلحت لازم است؟ تفصیل آن در کتب کلامی آمده است.
            در اینجا برای توضیح بیشتر مطلب به گزارش آرای متکلمان اسلامی می پردازیم:
            قاضی عبدالجبار (م ۴۱۵ ه):
            «آن آلام و دردهایی که از ناحیه خداوند به بندگان می رسد چون متضمن «عوض » و پاداش عظیمی است، متصف به ظلم نمی شود. و چون متضمن مصلحت و لطف در تکلیف است از این حیث نیکو و از «بحثیت » خارج می شود». (۵)
            ابواسحاق ابن نوبخت: «دردها و آلامی که از طرف خداوند در حق انسان مکلف و غیر او ابتدائا و بدون اینکه استحقاق آن را داشته باشد، روا و صادر می شود می بایست خداوند عوض و پاداش همه آنها را انجام دهد». (۶)
            شیخ طوسی (م ۴۶۰ ه. ق): «دردناکی که خداوند برتر از همه در هر زنده ای پدید آورد – چه آن موجود زنده تکلیف شده باشد یا نشده باشد – آن دردناکی از وجود دست آویزی که همیشه از کار بندگان پدید می آید سرنزده باشد، همانا بر خداوند برتر ازهمه است که آن تاوان را بجای دردناک کردن باید بپردازد، تا تاوان از ستم بودن بیرون برود». (۷)
            علامه حلی (م ۷۲۶ ه. ق); وی اصل «عوض » را به «امامیه » نسبت می دهد و با تقسیم آلام به استحقاقی و ابتدایی می گوید:
            «المی که خداوند در حق انسان روا می دارد اگر بر وجه انتقام و استحقاق باشد در آن عوضی نیست. اما اگر الم به صورت غیر استحقاقی باشد حسن آن منوط به تحقیق دو شرط ذیل است:
            الف – الم می بایست مشتمل بر یک نوع مصلحت و لطفی چه در حق شخص «متالم » و چه در حق دیگران باشد، وگرنه متصف به «عبث » می شود که خداوند از آن منزه است.
            ب – در مقابل درد می بایست برای شخص دردمند عوضی مضاعف وجود داشته باشد بگونه ای که اگر بر شخص دردمند، نخست عدم «الم » و وجود «عوض » عرضه شود او دومی را انتخاب کند. وگرنه ظلم و جور بر حق تعالی لازم می آید». (۸)
            علامه حمصی رازی (م اوائل قرن هفتم): «اگر الم متضمن عوض نباشد ظلم لازم می آید. نکته دیگر اینکه علاوه بر عوض می بایست الم مشتمل بر لطفی در حق مکلفین باشد، تا «الم » با حصول «لطف » از عبثیت و با تحقق «عوض » از ظلم خارج گردد، و در این فرض نیکوست ». (۹) تذکار
            عالمان و متکلمان اشاعره از آنجا که منکر حسن و قبح عقلی اند، هرگونه الم و فعل خداوند نسبت به مخلوقات خود را عین صواب می دانند با این حال عادت خدا را بر این می دانند که به هیچ کس ظلم نمی کند. فضل بن شاذان در این باره می گوید:
            «اما اشاعره قایل به عدم وجوب عوض و غیر آن بر خداوند هستند برای اینکه خدا مالک مطلق است و می تواند هرگونه که خواست در ملک خود تصرف کند و وجوب «عوض » بر کسی است که در غیر ملک خود تصرف نماید.
            بلی عادت خداوند به این تعلق گرفته است که شخص متالم را یا گناهانش را ببخشد و یا پاداشی به او اعطا فرماید اگر گناهی نداشته باشد». (۱۰)
            غزالی نیز گوید: «هر فقر و ضرری در دنیا کاستی در دنیا وزیادت در آخرت است ». (۱۱) چکیده دیدگاه متکلمان
            با مرور و مطالعه آرای متکلمان این نکته دستگیرمان می شود که متکلمان ضمن پذیرش وجود کثریها و ناملایمتها در جهان طبیعت، آن را چنین توجیه می کنند: چون پایان این دردها و غمها به خیر و نفع انسانی تمام می شود در حقیقت نمی توان به این امور شر واقعی اطلاق کرد، بلکه آنها صرف ناملایمتها و ضررهایی هستند که پل ترقی و نیل انسان به سعادت و کامروایی محسوب می شوند.
            غم چو بینی در کنارش کش بعشق از سر ربوه نظر کن در دمشق (۱۲)
            بعضی از اندیشوران معاصر نیز به این دیدگاه کلامی اشاره کرده اند: شهید مطهری، استاد شهید در پاسخ اشکال یکی از شاگردان خود که نظریه متکلمان را طرح می کرد [اگر مساله تبعیضاتی را که در این دنیا وجود دارد با مساله آخرت توام نکنیم، نمی توانیم این ظلمهارا توجیه کنیم. یا باید اقرار کنیم که در طبیعت مقداری ظلم هست و صانع طبیعت آنها را خواسته یا باید بگوییم کمبود اینها در آخرت جبران می شود] در پاسخ آن و انگیزه عدم اشاره خود به نظریه متکلمان می گوید:
            «این که من این را ذکر نمی کنم برای این است که متکلمین این طور فکر می کنند که خدا قیامت را خلق کرده است برای اینکه این کمبودها را در آنجا جبران کند. مثل اینکه در یک کشور دستگاه مجازات و دادگستری به وجود می آید برای اینکه این کمبودها و کسریها را تعدیل کند، اینها در قیامت [انجام] می شود اما نه اینکه قیامت برای اینها به وجود آمده، …. در قیامت همه این کسریها و کمبودها تامین می شود بدون اینکه ما آنجا را یک حالت طفیلی بخواهیم حساب کنیم این که من این را به این صورت بیان نمی کنم چون نمی خواهم منطق متکلمین را به خود بگیرم ». (۱۳) ظاهرا استاد شهید نظریه متکلمان مبنی بر عدم توجیه بعضی کمبودها و ظلمها را در صورت عدم جبران آن در آخرت می پذیرد و هیچ اشاره ای به راه حلهای دیگر نمی کند.
            محمد تقی جعفری: «اما حل اشکال شرور می توان گفت که در این مساله اشتباهی در بکار بردن کلمه «شر» رخ داده است، ما اگر بجای استعمال کلمه شر، ناملایمات و ناراحتی و بی آسایش استعمال کنیم، نه تنها با نظر به جریان پدیده ها و شؤون انسانی خلاف واقع نگفته ایم بلکه با ضرورت منطقی هم موافقت کرده ایم، در کلمه شر – که ضد یا نقیض خیر است – مفهومی از ستمگری وجود دارد». (۱۴) ادله متکلمان
            متکلمان علاوه بر استدلال با دلیل عقلی – که می توان اجمال آن را در آرای گزارش شده یافت و در آینده به تبیین آن خواهیم پرداخت – بر مدعای خود، از قرآن کریم و روایتها شواهدی می آورند: ۱٫ قرآن کریم
            مساله شر و وجود آلام و مصائب و انواع ناگواریها و ناملایمتها در حیات بشری مورد تاکید قرآن مجید قرار گرفته است در آیه های مختلف و با انگیزه های متعدد به وجود ناملایمتها و جبران آن در آخرت اشاره هایی شده است، مثلا کلمه «شر» – که در قرآن به معنای ناملایمت و ضرر و زیانها وضد خیر است – بیش از سی بار به کار برده شده است که در ذیل به بعضی از آیه ها اشاره می شود.
            ۱٫ «و اذا انعمنا علی الانسان اعرض و نا بجانبه و اذامسه الشر کان یؤسا» (اسراء/۸۳).
            ۲٫ «و اذا انعمنا علی الانسان اعرض و نا بجانبه و اذامسه الشر فذو دعاء عریض » (فصلت/۵۱).
            ۳٫ «ان الانسان خلق هلوعا اذامسه الشر جزوعا و اذامسه الخیر منوعا» (معارج/ ۲۰).
            ۴٫ «لا یسئم الانسان من دعاء الخیر و ان مسه الشر فیؤس قنوط و لئن اذ قناه رحمه منا من بعد ضراء مسته لیقولن هذا لی » (فصلت/۴۹).
            در این چهار آیه بر ابتلای انسان به انواع شرور تاکید و خاطر نشان شده است که به وجود آمدن این شرور زمینه ساز شکوه و تالیف و جزع انسان از خدای منان است.
            شر امتحان الهی
            ۵٫ «ونبلو کم بالشر و الخیر فتنه و الینا ترجعون » (انبیاء/ ۳۵).
            ۶٫ «و لنبلونکم بشی ء من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات » (بقره/۱۵۵).
            ۷٫ «و لقد اخذنا ال فرعون بالسنین و نقص من الثمرات لعلهم یذکرون » (اعراف/ ۱۳۰).
            در این آیه ها نیز خداوند متعال خودش را علت و عامل پیدایش بعضی انواع شرور مانند قحطی، انواع بیماریها وفقر اقتصادی و بلایای مادی و جانی معرفی می کند (۱۵) و انگیزه آن را امتحان و آزمایش انسانها ذکر می کند.
            شرور کیفر اعمال
            قرآن کریم بعضی شرور و بلایا و آلام را کیفر اعمال انسانها و انتقام و قهر الهی ذکر می کند که در طول تاریخ بعضی امم مانند عاد، لوط، فرعون، اصحاب ایکه و حجر گرفتار آن شدند در اینجا به بعضی از این آیه ها اشاره می شود:
            ۸٫ «فانتقمنا منهم فاغرقناهم فی الیم » (اعراف/ ۱۳۶). این آیه به قوم فرعون اشاره می کند که در نتیجه طغیانها و نقض عهدهای خود در دریا غرق شدند.
            ۹٫ «فجعلنا عالیها سافلها و امطرنا علیهم حجاره من سجیل » (حجر/ ۷۴).
            این آیه شریفه ناظر به یکی از عذابهای دهشتناک امتهای سابق است که قوم حضرت لوط به خاطر مبتلا شبه ر اخلاقی گرفتار غضب الهی (زیر و رو شدن شهر آنها و باران سنگ) شدند. در ذیل همین آیه نیز به قصد اصحاب ایکه و حجر نیز اشاره شده است.
            در اهتمام قرآن شریف به مساله «انتصاف » همین بس که خداوند متعال یکی از صفات خود را «ذوانتقام » ذکر می کند و این صفت بیش از سیزده مرتبه در قرآن تکرار شده است. ۲٫ روایتها
            در روایتهای متواتر و منقول از پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله وسلم و ائمه هدی علیهم السلام بر مساله شر و اصل «عوض » و «انتصاف » اهتمام فراوانی شده است که در اینجا عناوین مهم و عمده مساله شر را – که در دید مردم شر تلقی می شود – ذکر می کنیم.
            الف – مرگ و میرهای ناشی از حوادث طبیعی
            یکی از مصادیق بارز شر، مرگ و میر انسانهای بی گناه در اثر حوادث طبیعی مانند زمین لرزه، آتشفشان، بیماریهای همه گیر و مهلک و غیره است. از دیدگاه پیشوایان دین درست است که شرور و بلایا گریبانگیر بعضی مردم شده است و چه بسا آنها در صورت بقا به مقامهای عالی نائل می آمدند، لکن خداوند منان این کمبود و نقص و درد حاصل از این بلایای طبیعی را در آخرت به نحو احسن جبران می کند، به گونه ای که انسان از ابتلای به این گونه آلام و مصائب شکوه ای نمی کند چرا که خداوند پاداش مناسب به او اعطا می کند.
            در روایات متعدد به مساله مرگ در اثر بیماریهای مختلف مانند بیماری طاعون و وبا و حوادث طبیعی اشاره شده و کسانی که جان خود را به خاطر این امور از دست می دهند در حکم «شهید» هستند و اجر آن را دریافت می کنند، مثلا پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله وسلم در روایتی از اصحابش می پرسد که شهید کیست؟ وقتی اصحاب می گویند شهید کسی است که در راه خداوند و در میدان مقاتله کشته شود; پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم می فرماید: در این صورت تعداد شهدا اندک می شوند. و حضرت در پاسخ سئوال خود، می فرماید:
            «الشهداء خمسه المطعون و المبطون والغرق و صاحب الهدم و الشهید فی سبیل ا…».
            در این روایت شریف تصریح شده است که کسی که در اثر بیماریهایی مانند طاعون بمیرد در حکم شهید است، و در روایتی دیگر آمده است:
            «الطاعون شهاده لکل مسلم » (۱۶)
            آنچه تا کنون درباره انواع مرگ و میر گفته شد مربوط به مرگهایی است که علت یا علل آن جزء عوامل و حوادث طبیعی به شمار می آید، اما درباره قتل و کشتارهای فردی یا جمعی که بناحق توسط انسانهای ظالم انجام می گیرد همین ثواب نیز مطرح است، مثلا در روایتهای متعدد، کسی که به خاطر جان خود یا اهل خود و یا به خاطر مال و ثروت خود کشته شود اجر شهید را دارد.
            «من ارید ماله بغیر حق فقاتل فقتل فهو شهید»، «من قتل دون اهله ظلما فهو شهید» «من قتل دون ماله ظلما فهو شهید» «من قاتل دون نفسه حتی یقتل فهو شهید» و «من قتل دون مظلمه فهو شهید». (۱۷)
            https://hawzah.net/fa/Article/View/79648/مساله-شر-از-دیدگاه-متکلمان?SID=161007

          4. یکی دیگر از کانالهای رسوخ شر به حیات ابتلای انسان به انواع بیماریهای موقت و یا دایمی است که انسان از این کانال متحمل رنج و درد فراوانی و چه بسا غیر قابل تحملی می شود. در مقابل انسانهایی که گرفتار چنین امراض صعب العلاج یا غیر قابل علاج هستند استدلال به «عدمی بودن شر» یا «شر لازمه ادراک خیر» است و غیره انسان دردمند و متالم را قانع نمی کند، چرا که او می تواند پاسخ دهد که چرا باید من فدای خیر برتر اکثریت یا ادراک خیر گردم و من بسوزم و دیگران عیش کنند. اما پاسخ متکلمان که خداوند همه این مصائب و آلام را به نحو احسن و مضاعف جبران خواهد کرد عقلایی به نظر می رسد. از این رو در روایات معصومان علیهم السلام به این نکته تصریح شده است که خداوند در مقابل همه آلام و دردها مانند بیماری سردرد، تب و عقب ماندگی جسمی و ذهنی، حتی اندوه و حزن قلبی و …. جزای برتر اعطا خواهد کرد.
            امام صادق علیه السلام در توجیه نقصهای بدنی مانند نابینایی و ناشنوایی می فرماید: خداوند در آخرت به چنین اشخاصی در صورت بردباری و صبر، چنان پاداشی اعطا می کند که اگر بین بازگشت به دنیا و تحمل دوباره همین مصائب و باقی ماندن در آخرت مخیر باشند، بازگشت به بلایا را انتخاب می کنند تا اجرشان مضاعف گردد.
            «ثم للذین ینزل بهم هذه البلایا من الثواب بعد الموت ان شکروا و اتابوا ما یستصغرون معه ماینالهم منها، حتی انهم لو خیروا بعد الموت لاختاروا ان یردوا الی البلایا لیزدادوا من الثواب » (۱۸)
            امام رضا علیه السلام در فلسفه وجودی انواع مرض می فرماید:
            «المرض للمؤمن تطهیر و رحمه و للکافر تعذیب و لعنه و ان المرض لایزال بالمؤمن حتی لایکون علیه ذنب ». (۱۹)
            درباره تب و سردرد وارد شده است: «ان المؤمن اذا حمی واحده تناثرت الذنوب منه کوره الشجر فان ان علی فراشه فانیته تسبیح و صیاحه تهلیل و تقلبه علی فراشه کمن یضرب بسیفه فی سبیل الله ». (۲۰) «صداع لیله تحط کل خطیئه الا الکبائر» (۲۱)
            بنابراین وقتی به آلام و شرور از دیدگاه عرشی بنگریم این مطلب دستگیرمان خواهد شد که شرور متضمن معانی ژرف و موجهی هستند و بی معنی دانستن شرور از دیدگاه «مذهب » حکایت از عدم شناخت مذهب می کند. (۲۲)
            ج – فقر
            فقر و ناداری یکی دیگر از ناهنجاریهای جامعه بشری را تشکیل می دهد و وجود فاصله طبقاتی آن هم به فاصله زیاد در بین اقشار مختلف جامعه – که همه مخلوق الهی بشمار می روند- شبهه ها و سؤالهای متعددی را متوجه اوصاف کمالی الهی می کند و به قول شاعر: ما در این مقام درصدد تحلیل و بررسی علل به وجود آمدن فقر اقتصادی و مسائل مرتبط به آن نیستیم که آیا خود انسان به تنهایی مقصر است یا نه؟ اما در این بین شکی وجود ندارد که فعلا در جهان خدا شرور و آلامی از این کانال رسوخ یافته و مستمندان و فقرا در عذاب جسمی و روحی به سر می برند و چه بسا بعضی نیز به خاطر عدم تامین معیشت خانواده خود، دست به انتحار هم بزنند.
            در حل این شبهه نمی توان به راه حلهای فلسفی گذشته استناد ورزید بلکه به نظر می رسد بازگره اشکال را با تمسک به روایتها که خاستگاه اصل «عوض » و «انتصاف » است – گشود، که این جا به اختصار اشاره می شود:
            در روایتها به انسانهای فقیر و تهیدست که دستشان از منافع و لذتهای بیشتر این دنیا کوتاه است وعده جبران و بشارت اعواض مضاعف داده است و به ستودن و ستایش فقرا پرداخته است که به بعضی از آنها اشاره می شود.
            از پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله وسلم نقل شده است که فرمود: «الفقر فخری و به افتخر». (۲۳)
            حضرت در دعایی درخواست می کند که به شکل مسکین احیاء و اماته گردد و با مساکین محشور شود: «اللهم احیینی مسکینا وامتنی مسکینا و احشرنی فی زمره المساکین ». (۲۴)
            در روایتی معصوم علیهم السلام فقر را در حکم شهادت ذکر می کند: «والفقر عندالله مثل الشهاده ». (۲۵) در روایتهای مختلف به ورود فقرا به بهشت پیش از اغنیا و بدون حساب اشاره شده است. امام صادق علیه السلام می فرماید:
            «ان فقراء المسلمین یتقلبون فی ریاض الجنه قبل اغنیائهم باربعین خریفا». (۲۶)
            از میان پیامبران، حضرت سلیمان به خاطر تمکن و سلطنتش از همه پیامبران دیرتر به بهشت داخل می شود.
            «آخر الانبیاء دخولا الجنه سلیمان بن داود لمکان ملکه ». (۲۷)
            در روایتی از فقرا به عنوان احبا الهی یاد شده است.
            «قال موسی علیه السلام: یا رب من احباؤک حتی احبهم لاجلک؟ فقال: کل فقیر فقیر». (۲۸)
            در روایتی دیگر از پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم نقل شده که اکثر اهل بهشت را فقرا و اکثر اهل جهنم را اغنیا تشکیل می دهند:
            «اطلعت فی الجنه فرایت اکثر اهلها الفقراء و اطلعت فی النار فرایت اکثر اهلها الاغنیاء». (۲۹)
            و سرانجام فقرا در قیامت محرومیت خود را از نعمتهای دنیوی چنین اعلام می کنند:
            «خدایا اهل دنیا در مادیات با همدیگر مسابقه گذاشتند با زنان [کذایی] ازدواج کردند، لباسهای نرم پوشیدند، غذاهای آنچنانی خوردند و در خانه های کذایی ساکن شدند و از ماشین های مدل بالا استفاده کردند، خدایا به ما هم در این قیامت مانند آنها عطا فرما».
            خداوند متعال در استجابت دعای آنها می فرماید که هفتاد مرتبه بالاتر از آنها را به شمار عطا می کنیم:
            «ولک ولکل عبد منکم مثل ما اعطیت اهل الدنیا منذ کانت الدنیا الی ان انقضت الدنیا سیعون ضعفا». (۳۰)
            مثلا انسانی که وارد بازار میوه فروشان می شود و قدرت خرید بیشتر میوه جات را ندارد و در دلش آهی از روزگار می کشد، خداوند به هر آنچه می بیند اما نمی تواند بخرد، حسنه ای اعطا می کند. امام صادق علیه السلام خطاب به یکی از اصحابش فرمود:
            «اما تدخل السوق؟ اما تری الفاکهه تباع؟ والشی ء مما تشتهیه؟ فقلت: بلی، فقال علیه السلام: اما ان لک بکل ما تراه فلاتقدر علی حسنه ». (۳۱)
            از همه اینها مهمتر معذرت خواهی خداوند منان از فقرا در قیامت است که طبق روایت خداوند مانند معذرت خواهی برادر از برادر، از فقرا معذرت خواهی می کند و در مقابل فقر فقیر نعمتهای بی کرانی اعطا می فرماید:
            «ان الله جل ثناؤه لیعتذر الی عبده المؤمن المحوج فی الدنیا کما یعتذر الاخ الی اخیه الحدیث ». (۳۲) تذکار
            در اینجا باید به این نکته اشاره شود که از این روایتها تشویق به فقر به هیچ وجه استفاده نمی شود، بلکه مراد روایت این است که اگر بنا به عللی انسان زندگی فقیرانه داشته باشد و نتواند خود را از آفت فقر – که در بعضی روایتها از آن به زمینه کفر تعبیر شده است – نجات دهد. از این بابت نباید خود و یا خداوند را مذمت کند، چرا که عالم در همین دنیا خلاصه نمی شود. و برفهای زمستانه آن آب خواهد شد تا دریچه بهار زندگی برای محرومان در فردای دیگر گشوده شود. ۳٫ دلیل عقلی
            متالهان اعم از متکلمان و فلاسفه بعد از اثبات عقلی واجب الوجود از همین عنوان وصف استغنا و قدرت مطلق و همچنین علم همه دان واجب الوجود را استنتاج می کنند، چرا که در صورت کرانمند بودن اوصاف کمالی الهی عنوان «واجب الوجود» بر آن صدف نمی کند و این خلاف فرض است، بنابراین خداوند غنی و عالم مطلق است.
            محقق طوسی در این باره گوید: «وجوب الوجود یدل علی سر مدیته و نفی الزاید و الحاجه و علی ثبوت الجود و التمام وفوقه و الخیریه والحکمه والتجبر». (۳۳)
            از سوی دیگر وقتی داعی و انگیزه ارتکاب افعال قبیح و ظلم را مورد تحلیل و تجزیه قرار می دهیم با دو عامل انگیزه ای به نام «احتیاج » و «جهل » مواجه می شویم، به این معنا که فاعلی که مرتکب فعل قبیح و ناروایی می شود بالضروره داعی و انگیخته او به سوی فعل زشت یکی از این دو انگیزه است، مثلا کسی که دزدی می کند انگیزه اش رفع حاجت خود است و یا کسی که از روی عصبانیت به شخص دیگر ضرب و جرح وارد می کند داعی اش تشفی نفس و خاموش کردن شعله آتش قلب خود است که به آن نیازمند است، یا کسی بدون علم در حق شخص دیگر ظلم می کند و بدون آگاهی مرتکب امر قبیح می گردد، بنابراین انگیزه های فاعل شر به یکی از این دو انگیزه برمی گردد.
            از این دو مقدمه [غنی و قدرت و علم مطلق الهی و رجوع انگیزه فعل شر به دو داعی فوق] به این رهیافت می رسیم که خداوند نمی تواند فاعل امر قبیح و فعل ناروا گردد، چون هیچ یک از این دو داعی در وجود او قابل تصور نیست، چرا که حسب ادله خداوند غنی و قادر و عالم مطلق است. (۳۴)
            از این رو هیچ انگیزه و توجیهی وجود ندارد که خداوند متعال در حق مخلوقات خود از جمله انسان -که گل سرسبد بوستان آفرینش است- ظلم وفعل قبیحی را روا بدارد. پس آنچه خود را «شر» و «ظلم » در حق بندگان مینمایاند حتما در آن خیر و مصلحتی نهفته است که ما از آن غافل و بی خبریم.
            علامه حلی در این باره می فرماید: «داعی و انگیزه فعل قبیح و شر در سه انگیزه «نیاز» «جهل » «حکمت » خلاصه می شود. اولی به این صورت که شخص آگاه از قبح فعل به خاطر نیاز مرتکب آن می شود. دومی، به این گونه است که شخص قادر توان ترک قبیح را دارد اما چون آگاه از قبح فعل نیست، آن را انجام می دهد. سومی، به این گونه است که شخص هم عالم به قبح فعل است و هم نیازی به آن ندارد اما به خاطر وجود مصلحت و حکمت انجام می دهد که با آمدن مصلحت در بین فعل از قبح خارج و متصف به نیکو می گردد. و چون خداوند متعال فاعل غنی و عالم و حکیم است، به هیچ وجه داعی اول که ملاک صدور فعل قبیح بود، در او متصور نیست و لذا صدور فعل قبیح از باری تعالی محال است ». (۳۵) به عبارت دیگر، چون ذات خداوند متعال دارای صفات کمالی مطلق از قبیل جود، فیض، رحمت، حکمت، کرامت و غیره است و هیچ صفت نقصی مانند بخل، حسادت، تشفی خاطر و غیره در او نیست پس آنچه از آن منبع نورانی به آیینه وجود امکانی بتابد همه اش مطابق اصل سنخیت و مطابق عکس بامعکوس نورانی و جمیل و نیکو و خیر خواهانه و حکیمانه است. (۳۶) « کل یعمل علی شاکلته » «ان الله جمیل و یحب الجمال ».
            سخن در این مقوله وسع بیشتری را می خواهد که به همین اندازه بسنده می شود. از مطالب گذشته، ضعف بعضی فلاسفه غرب چون جان هاسپرز در نقد راه حل جبران نمایان می شود، وی در این باره می نویسد: «البته شما باید این مطلب را برای من مستقلا اثبات کنید و من استدلالی در این خصوص ندیده ام این که جهان کنونی شر است، اثبات نمی کند که جهان دیگری بهتر است. این حقیقت چیزی بیشتر از این نیست که بگوییم مردمی که گرسنه هستند، اثبات می کند که آنها همواره غذا خواهند داشت ». (۳۷) راه حل جبران از دیدگاه مغربیان
            همانطوری که بیش از این ذکر شد این نظریه اختصاص به عالمان اسلامی ندارد بل پیشینه آن به تاریخ قبل از میلاد برمی گردد و مورد اهتمام و پذیرش مسیحیت نیز قرار گرفته است که این جا به بعضی طرفداران آن اشاره می شود:
            افلاطون: وی که معتقد به خیرخواه و عادل مطلق بودن خداوند است در مواضع مختلف به دفاع از مدعای خود پرداخته است و در صورت عدم حل اشکال شر با راههای فلسفی از قبیل نیستی انگاری شر و شبه ثنویت، (۳۸) به راه حل «جبران » اتکا می کند و می گوید:
            «اگر عادل به تنگدستی یا بیماری یا مصیبت دیگری دچار شود همه آن مصائب سرانجام در زندگی یا پس از مرگ برای او سودمند خواهد بود، زیرا خدایان کسی را که در راه عدالت گام برمی دارد و می کوشد از راه کسب قابلیت، تا آنجا که برای آدمی میسر است شبیه خدایان شود، هرگز تنها نمی گذارند». (۳۹)
            افلاطون در جای دیگر به همین رای چنین تصریح می کند:
            «اگر وی [عادل] در زندگانی خود دچار فقر و بیماری و هرچیز دیگری که مردم آن را شر محسوب می کنند بشود این چیزها سرانجام چه در دوره زندگانی چه پس از مرگ به حال او سودمند خواهد افتاد زیرا شک نیست که خدایان کسی را که طالب اتصاف به صفت عدل باشد و به وسیله پرهیزگاری تا آنجا که برای آدمی میسر است تاسی به صفات الهی نماید فراموش نخواهد کرد». (۴۰) افلاطون در جای دیگر بر تفکیک بین شر و الم تاکید می کند. (۴۱) انجیل: «این که خدا قدیر است و کسی را اهانت نمی کند و در قوت عقل قادر است شریر را زنده نگاه نمی دارد و داد مسکینان را می دهد». (۴۲) ایرنائوس: وی که غایت زندگی بشر را تعالی روح و به تبع آن مساله آخرت را مطرح می کند به نوعی با نظریه جبران نیز موافقت می کند، جان هیک با اشاره به پاسخ ایرنائوس می گوید:
            «جان کلام پاسخ این است که لذت بی پایان سرشاری زندگی و شادی ای که، فراسوی تصور کنونی ما، و همانا تحقق یافتن نهائی حب الهی نسبت به ماست، به گونه ای آشکار همه درد و رنج و سیر و سلوک طولانی حیات بشری را در جهت نیل به آن ارزشمند می گرداند، هم در این جهان و هم احتمالا در جهانهای دیگر». (۴۳)
            ژان ژاک روسو: «آنهایی که در روی زمین تحمل رنج نموده اند بدون تردید در آن جهان جبران خواهد شد». (۴۴)
            نورمن.ال.گیسلر، وی این این راه حل را یکی از راه حلهای خوب توصیف می کند:
            «رنج بردن بدون تقصیر، همانند رنج بردن بدون پاداش و بدون عوض نیست، اولی ضرورتا با اعتقاد به خداوند ناسازگار نیست در حالی که دومی چنین است ». (۴۵)
            جان هرمن رندل و جاستوس باکلر، دو استاد فلسفه معاصر این راه حل را یکی از راه حلهای مساله شر گزارش می کنند: «دیدگاه مبین این که وجود بدی در حکم انکار نیکخواهی خدا نیست زیرا حضور بدی بر نیکی موجود می افزاید. هر چند بدی هست، نیکی ای که خدا به جای آن می نشاند بسیار بزرگتر و پرمایه تر است ». (۴۶)
            میرچاالیاده: «گفته شده که یکی از برتریهای بزرگ آیین مسیحیت در مقایسه با اخلاقیات ادیان کهن مدیترانه ای، این بود که به رنج و الم بها بخشید و درد را که یک حالت منفی تصور می شد، به تجربه ای مثبت که دارای مفهومی معنوی است مبدل کرد، این ادعا تا آنجا که بامساله بهادادن به رنج و حتی با جستن درد به خاطر خاصیت شفا بخشی آن مربوط می شود ادعایی صحیح است ». (۴۷) تحلیل و ارزیابی
            ایرادهای طرح شده بر این راه حل: ۱٫ این نظریه مبتنی بر پذیرش وجودی به نام «خداوند» در جهان هستی است و هیچ گونه کاربردی برای انسانهای ملحد و یا شکاک ندارد، علاوه بر این مساله قیامت نیز می بایست مبرهن گردد، چرا که بعضی ادیان معتقد به قیامت نیستند و یا اهتمام و تاکیدی به آن نمی ورزند که این جا می توان به آیین «یهودیت » اشاره کرد.
            در پاسخ این اشکال باید گفت نظریه «جبران » یک راه حل دینی و کلامی است که شالوده اش بر خداباوری استوار است و مخاطبان آن متدینانی هستند که نه تنها به وجود «خدا» اذعان دارند، بلکه خدای مورد پرستش خود را دارای صفات کمالی چون عدالت و خیرخواهی می دانند و بر این باور و اعتقاد خود نیز ادله ای نظیر برهان «صدیقین » را اقامه کرده اند. این برهان نه تنها اصل وجود خدا را اثبات می کند بلکه مثبت خیرخواهی و عدم صدور فعل قبیح و ظلم از خداوند است، بنابراین این نظریه می تواند از شبهه و سؤالهایی که بر خدا باوران پدیدار می گردد، پاسخ قانع کننده ای ارائه دهد، هرچند که این راه حل برای انسان ملحد و شکاک کارگر نیست، اما متکلمان و فلاسفه متاله برای پاسخ عقلی صرف از اشکال شر برهان «لمی » آوردند که تبیین آن پیشتر گذشت. (۴۸)
            ۲٫ دومین اشکالی که متوجه این راه حل میشود این است که به هرحال درد و رنج و شری -هرچندظاهری- در این عالم کنونی که مخلوق الهی است رسوخ کرده است، و انسانهای بی شماری یافت می شوند که مبتلا به انواع آلام و مصائب هستند و راه حل فوق نیز براین مساله اذعان دارد، لذا اشکال به این صورت مطرح میشود که چرا خداوند قادر و خیرخواه مطلق و عالم همه دان شالوده جهان را به گونه ای نریخت که حتی این شرور ابتدایی – و به قول طرفداران این دیدگاه شرور ظاهری- نیز به عالم الهی رسوخ نکند؟ و انسانها از این آلام و مصائب نجات پیدا کنند.
            به بیان دیگر، اگر پاداش اخروی در مقابل آلام و مصائب دنیوی را (اصل عوض و انتصاف) بپذیریم از آن استفاده نمی شود که ماهیت درد والم در دنیا تغییر کند، درد و رنجی که شخص متالم تحمل کرده و روزها بل سالها زجر آن را کشیده است، مساله عوض هیچ گونه اثری در تحمل دردهای او ندارد و آن را بر طرف نمی کند. جان هاسپرز درباره این اشکال می گوید:
            «اما اگر من اعتقاد به جهان آخرت شما را بپذیرم، این پذیرش، شرور این جهان را بر طرف نخواهد کرد»
            یکی از صحنه های بسیار شرارت بار این جهان که داستایوسکی (۴۹) در یکی از آثارش چنین آورده است:
            «او یک افسرنظامی را که مرض سادیسم دارد، در نظر گرفته که بچه ای را جلوی گرگها انداخته و قطعه قطعه شده است، شما می گویید این افسر با این عمل جنایت آمیز خود در جهنم عذاب خواهد دید، اما جهنم چه فایده ای برای بچه ای که قبلا شکنجه شده است، دارد و چه خیری به او می رساند؟ آن شر اتفاق افتاده است و حتی قادر مطلق نیز نمی تواند امری را که اتفاق افتاده است، کاری کند که اتفاق نیفتد، هیچ چیز در آینده نمی تواند این عمل شنیع را جبران کند، این حادثه لکه ننگی برتاریخ جهان باقی می گذارد به گونه ای که هیچ چیزی حتی عذاب همیشگی شخص مجرم، نمی تواند آن را پاک کند». (۵۰)
            جان هیک نیز درباره نظر مخالفان می گوید: «هم چنین اختلافات لاینحلی هست در باب این که آیا چنین فرایند آفرینشگرانه ای که توام با رنج و درد است می تواند نمایانگر خیر الهی باشد، اگر چه این فرآیند به گونه ای خیر نامتناهی و مطلق منتهی گردد؟» (۵۱)
            لاکشانتیوس مرافعه گر مسیحی درباره عدم جبران آلام دنیوی می گوید: «هیچ چیز، جبرانگر رنج و آلام انسان در این جهان نیست در واقع این نوعی مسامحه است که بگوییم این پاداش، آن مصایب را جبران می کند، این پاداش چیزی است جدا و درد و رنج سابق هم چیزی است که جدا به هرحال بی سبب آن را تحمل کرده است ». (۵۲)
            در پاسخ هاسپرز و هم اندیشان او باید گفت متکلمان و متالهان نمی خواهند با قول به دیدگاه جبران، شرور و یا شدت آلام دنیوی را نادیده بگیرند بلکه بالعکس معتقدند که هرچه شدت و حدت درد و رنج بیشتر باشد به همین تناسب پاداش و اجر اخروی نیز بیشتر می شود. آنچه متالهان می خواهند آن را با تمام جهد و کوشش فراوان اثبات کنند عدم ناسازگاری وجود شرور در عالم با صفات کمالی الهی نظیر عدالت، حکمت، جود و خیر خواهی است که به نظر می رسد ادله ایشان نیز برای اثبات مدعی کافی باشد. (۵۳)
            فلسفه وجودی این همه آلام و مصائب در دنیا چیست؟ علم و معرفت به پاسخ آن و یا ناشناخته ماندن آن هیچ گونه خدشه ای به مدعای متکلمان (عدم ناسازگاری شرور با صفات خدا) وارد نمی کند.
            بلی اگر مخالفان اندیشه های دینی توانستند اثبات کنند که شرور و مصائب دنیوی برای اشخاص دردمند هیچ مصلحت و خیری را – در دنیا یا آخرت – دربر ندارد، بلکه به ضرر و زیان متالمان تمام خواهد شد، در این صورت می توان بر ادعای تعارض و تنافی مساله شر با صفات الهی صحه گذاشت، لکن مخالفان تاکنون دلیلی براین مدعای خود ارائه نداده اند تامورد کنکاش قرار گیرد.
            علاوه بر این، از سوی متالهان نیز برای فلسفه وجودی شرور در عالم، غایتها و انگیزهای مختلفی ذکر شده است که هر چند کلیت آنها نمی تواند مورد پذیرش قرار گیرد، اما می توان آنها را به طور نسبی پذیرفت که به مواردی از آن اشاره می شود.
            الف – شرور لازمه عالم طبیعت
            به این معنی که قسمتی از شرور عالم لازمه مادی بودن آن است مثلا وجو آتش و آب که احدی در خیر و منافع بی شمار آن تردیدی به خود راه نمی دهد. در بعضی مواقع موجب تحقق آلام و مصایب و شروری می شود. مثلا در اثر آتش یا آب کشی می سوزد یا غرق و خفه می شود و یا منافع عظیمی به خاطر آتش سوزی یا سیل از دست انسان می رود، با وجود این باز کسی در آفرینش آن به خداوند اعتراض نمی کند، چرا که بدیهی است که وجود آتش و آب با خطرات اندکی که در آن دو نهفته است، همراه می باشد.
            ب – شرور لازمه تعالی روح انسانی
            این نظریه به این نکته اشاره می کند که انسان نخست باید به این سئوال پاسخ دهد که غایت و هدف آفرینش و زندگی او در این عالم مادی چیست؟ اگر هدف خداوند از زندگی انسان در این دنیا سود جویی و کامروایی و در یک کلام خوش گذرانی انسان در این دنیا باشد، باید اعتراف کرد که این همه کاستیها و شرور با این غایت منافات دارد.
            اما اگر هدف خداوند از این جهان آرمگه ابدی انسان نباشد بل سکوی پرش و اوج انسان به سعادت ماوراء طبیعت باشد، در این صورت نمی توان به صرف مشاهده شرور و کثریها ادعای ناهمخوانی شرور را با هدف فوق سر داد، چرا که اصولا غایت فوق بدون گذر از جاده محن و شداید و فراز و نشیتهای آن ناممکن است. بنابراین اگر خود انسان بخواهد و اهتمام ورزد به نظر می رسد که این جهان برای پرورش و تعالی و جلا دادن روح محل مناسبی باشد. همانطور که حکمای بزرگی از جمله ایرنائوس فیلسوف نامی سده سوم میلادی به این نکته اشاراتی داشتند. وی معتقد است:
            «غایت خداوند، ساختن بهشتی نبود که ساکنان آن حداکثر لذت و حداقل درد و رنج را ببرند. بلکه به جهان به عنوان مکانی برای «پرورش روح » یا «انسان سازی » نگریسته می شده که در آن انسانهای آزاد ممکن است با انجام تکالیف و دست و پنجه نرم کردن با تعارضات هستی خود در یک محیط مشترک به «مقربان خداوند» و «وارثان حیات ابدی » تبدیل گردند». (۵۴)
            ج – شرور امتحان الهی
            د – شرور کیفر، کیفر گناهان
            ه – شرور پاک کننده گناهان
            تفصیل سه فرضیه اخیر در گذشته روشن شد.
            به نظر می رسد که اگر مجموع این غایتها و راه حلهای دیگری که تبیین آن در این مختصر نمی گنجد، (۵۵) مورد کاوش قرار گیرد، بتوان به فلسفه وجودی شرور پاسخ معقولی ارائه داد. هرچند که مجهول ماندن برخی از غایتها نیز اشکالی متوجه صفات کمالی الهی نظیر حکمت و عدالت وجود نمی کند.
            شرح مجموعه گل مرغ سحر داند و بس که نه هرکو ورقی خواند معانی دانست.
            (حافظ)
            حاصل آن که از منظر متکلمان اسلامی و برخی متفکران غربی، چون هر درد و المی که انسان در این دنیا تحمل می کند پایان خوش دارد و با امعان نظر بیشتر، شر ظاهری حکم نردبان ترقی و نیل انسان به سعادت ابدی را دارد. از این رو نمی توان بر آن کلمه شر را اطلاق کرد، بلکه حکم آن حکم داروی تلخی است که سرانجام به خیر و مصلحت شخص دردمند می باشد. پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله وسلم چه زیبا فرموده است: «شری که به دنبال خود بهشت را دارد در حقیقت شر نیست و خیر ظاهری که به دنبال خود جهنم را دارد خیر نیست » «ما شر بشر بعده الجنه و ما خیر بخیر بعده النار». (۵۶)
            اگر انسان دردمندی متوجه این نکته ظریف گردد نه تنها شکوه ای از درد نمی کند بلکه به استقبال آن هم می رود.
            در بلا هم می چشم لذات او مات اویم مات اویم مات او عاشقم بر قهر و لطف او به جد ای عجب من عاشق این هر دو ضد

        2. برای انسان “لاادری” و یا “آتئست”که توحید را انکار می کند.
          دیگر دیالکتیک توحیدی اصلا مطرح نمی شود..
          دیالکتیک توحیدی فقط برای” خداباوران “است.

          1. خانم روشنا دقت بفرمایید که دیالکتیک توحیدی هم ارتباطی به اسلام ندارد آن را مطرح میکنید وقتی به شما خرده میگیرند که نادرسته تصور میکنند به اسلام نقد کرده اند و شما هم تصور میکنید از اسلام دفاع میکنید. بهتر نیست مواضع اسلامی را سلیس و روان و بدون التقاط بیان کنیم و از آنها دفاع کنیم؟ هم پاسخ صحیح مشخص میشود هم شبهات برای فهم اسلامی بوجود نمی آید. فتامل.

          2. جناب مجید
            لطفا دقت بفرمایید,”دیالکتیک توحیدی” فقط در مورد تنها اسلام نیست!!
            در مورد همه “ادیان توحیدی” می توان آنرا بکار برد.
            بحث من فقط در مورد دفاع از اسلام نبود!!
            من در مورد کلیه ادیان توحیدی(اسلام,,مسیحیت,یهودیت)
            صحبت کردم.
            بحث سر “اصل توحید”است.

          3. اگر به توحید باور دارید خداوند کامل است، دیالکتیک حرکت به سمت کمال است پس دیالکتیک توحیدی بی‌ معناست.

          4. معلوم است که خدا کامل است.

            حرکت وجودی انسان از نقص به کمال است.
            انسان از نطفه ,سپس علقه,..,همینگونه به سمت کمال رشد و حرکت کرده و حرکت می کند.

            چرا حرکت دیالکتیکی بی معناست؟!

    2. ساده است: مواجه با شر آزمون خیر بودن عملکرد انسان صورت می پذیرد. آیا طرف شر را می گیریم، یا طرف خیر را می گیریم.
      در نگاه مونوولیوmono valued delineation همه چیز مطلقا بایست خیر مطلق باشد تا جهان خیر باشد. اما در منطقی که تک ارزشی نیست شر در کنار خیر فانکشن به تجلی رساندن عملکرد و نیت انسان را برعهده دارد.

        1. مگر فلسفه فقط مختص رشته های علوم انسانی است؟!
          در تمام دانشگاه های مطرح در دنیا دپارتمان فلسفه با دانشکده های علوم پایه و تجربی دائما “تعامل” دارند.
          این چه طرز تفکری است؟!

    3. شرور دین فلاسفه را ممکن است مورد نقد قرار دهد اما ادیان وحیانی رو خیر
      چون اصولا معنای شر را در دین در نقد نمی آورد و آن را تحریف می کند. ضمنا شر با فرض طبیعت انگاری ممکن است اشکال باشد اما در چارچوب ادیان الهی خیر.

  3. من با تجربه زیسته ام فهمیده ام که هر انچه که فکر می کردم شر است در واقع خیر بوده فقط با گذشت زمان متوجه خیر بودن آن شدم

  4. خب این قضیه شر حقیقتا چالش برانگیز هست ولی تیر خلاص نیست ،یعنی جوری نیست که با بررسیش به جواب برسی و از درون قانع بشی و تصمیم بگیری که خدا هست یا نیست .به نظرم آدم تو نقطه حیرت و علامت سوال میمونه و رها میشه .شاید بگین خب چون تو نمی خواهی به جوابی که از این ماجرا منتج میشه تن در بدی ،چون عادت کردی ،چون ترجیح میدی خدایی باشه و…..ولی واقعا اینجور نیست اگر کسی با این دلایل خودش و گول بزنه درونش و نمیتونه به هر حال تو تنهایی با خود خودت یقه ات و میگیره.

    1. برخی از مواضع در باب شر حاوی straw-hat هستند. یا از مغالطه دستکاری نظریه و حمله به نظریه دستکاری شده استفاده می کنند.
      وقتی شما جهان را بر اساس طبیعت انگاری بنگرید مسأله شر شایدبنظر برسد (notice I said Maybe( برخی اشکالات تبیینی را برای نسخه های تضعیف شده دین در ظاهر ایجاد کند.
      اما لااقل در اسلام با وفادرای به تعریف علی الاصول ، وقتی dualityدر جهان مشاهده پذیر و غیر مشاهدتی جز تبیین جهان است مسألهای از بین می رود.

    2. خانم محبوبه
      بعد از دکارت عالم ریاضی شد.دکارت گفت:من می اندیشم,پس هستم.پس بودن در پی اندیشیدن آمد.انسان به نوعی مرکز عالم شد.وقتی شما تنها می شوید به خود می اندیشید,واین اندیشیدن به خود, نوعی انسان را دچار حیرت می کند.
      من کیستم,ازکجاآمده ام و به کجا می روم.
      همان سخن طلایی (خودت را بشناس)
      در ادیان به خودشناسی اهمیت فراوانی می دهند.
      خود را بشناس,آنگاه به شناختی از خدا خواهی رسید.

        1. خانم محبوبه
          در مورد رابطه دکارت با سخن شما پرسیده بودید.

          تمام علوم امروزه از نتایج فکر دکارت است.دکارت چه گفت ؟گفت :که عقل ابزار است.عقل ,متد است.
          سوال اینجاست :آیا عقل ابزار است؟

          https://www.khabaronline.ir/news/414399/%D8%B3%D8%AE%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%B1-%D8%B9%D9%82%D9%84-%D8%A7%D8%A8%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%B3%DB%8C%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%DA%A9

          1. این توضیحی که دادید در ایران خیلی فراگیره ولی از نظر تاریخ فلسفه غلط است. همانطور که گفتم نگاه ریاضی قبل از دکارت هم بوده ولی چون یک عده میخواهند مدرنیته را زیر سوال ببرند چنین روایت دروغینی از تاریخ جعل میکنند.

          2. ببینید خانم محبوبه
            دکارت گفت:من می اندیشم ,پس هستم.
            در ذهن و اندیشه گشت و دوچیز پیداکرد.
            یکی” مطلق” و یکی” بعد” بود.
            بعد شکل است(طول,عرض,عمق)و در ریاضیات عدد شد.
            پس تمام علوم ریاضی شد.پیشرفت علوم امروز برای این است که ریاضی شده است.
            مثلا:درپزشکی تنها راه تشخیص درست پزشک برای میزان واندازه تب “درجه تب سنج” است,درغیراین صورت پزشک نمی تواند میزان تب را دقیقا مشخص کند,و براساس میزان تب دارو تجویز کند.
            در سایر علوم نیز به همین شیوه عمل می شود.
            مثلا در فیزیک
            فیزیک علم شناخت علوم طبیعی است.
            ریاضیات زبان علوم طبیعی است.
            رابطه تنگاتنگی بین فیزیک و ریاضیات در عالم وجود دارد.
            در زمان بعد از دکارت که” مطلق” و” بعد” جدا شد.علوم گسترش پیداکرد و دچار کثرت شد.
            در دوره پیدایش فیزیک کوانتمی,
            ریاضیات نقش برتری بر فیزیک پیدا کردو باعث مباحث بسیار گسترده ایی در فیزیک شد.
            در علوم مثلا۱۰۰۰سال پیش یک نفر مانند ابن سینا عالم به علوم زمانه خودش بود,ولی در این زمانه ما عملا همچنین شخصی ما در جهان نداریم.
            چرا؟
            چون علوم دچارکثرت شدند..

          1. پیش از دکارت افراد زیادی به ریاضی نگریستنِ جهان مشغول بودند و افراد بسیار مهمتری در تاریخ علم و شکل گیری علم مدرن وجود دارند به عنوان مثال گالیله. عرض کردم روایت شما روایت مخدوش تاریخی است و با اهداف سیاسی انجام میشود.

          2. آغاز فلسفه مدرن با دکارت بود.دکارت میگوید:فلسفه مانند درختی است که ریشه آن” متافیزیک”,تنه درخت” جهان ماده “و “شاخ وبرگ “آن سایر علوم هستند.
            آن چیزی که دکارت نمی تواند به آن پاسخ دهد این است که:

            دو جهانی که دکارت آنرا از هم جدا کردچگونه به هم وصل کنیم؟!

            “جهان عین “و “جهان ذهن”

            دکارت به این مسئله پاسخ نمی دهد.

            دکارت ریشه ریاضیات را عقلانی می داند.
            دکارت به مفهوم فیزیک مبتنی بر ریاضیات توجه داشت,یعنی (فیزیک ریاضی)
            دکارت به افلاطون توجه کرد.
            از خودش پرسید:
            چرا افلاطون کسانی را که ریاضیات نمی دانستند به “آکادمی فلسفه” راه نمی داد؟!

            حالا برمی گردیم به قبل از فلسفه دکارت:
            قبل از دکارت “عین و ذهن” از هم جدا نبود.یعنی فلاسفه پیش از دکارت متافیزیک را از فیزیک جدا نمی کردند.در ریاضیات عدد” یک” مبدا اعداد است,در واقع “اولین عدد” تعریف می شود.اعداد بعدی تکرار عدد “یک”هستند.مسئله دیگر , در فلسفه دکارت این است که در چرخشی که دکارت از عین به ذهن داشت,تمام مقوله بندی ها براساس” تجربه و حس” قرار گرفت.
            پس از دکارت انسان می خواهد با ذهن خودش “شر”را تشخیص دهد.
            فلاسفه قبل از دکارت قائل به جدایی “عین و ذهن” نبودند.

            خانم محبوبه
            منظور شما را در مورد سیاست متوجه نشدم!!
            من اصلا از سیاست صحبتی نکردم؟!

          3. واما در مورد گالیله

            گالیله یک دانشمند بود و نه فیلسوف!!

            گالیله چه گفت؟
            او معتقد بود که: «برای شناخت علمی به جای گمانه زنی، باید هر چیز را اندازه‌گیری و سنجش کرد. آنچه را که نمی‌توان اندازه گرفت را نیز باید کوشش کرد که قابل اندازه‌گیری کرد.»

            حال پرسش:
            آیا می توانیم هر چیزی رادر جهان اندازه بگیریم؟!
            هم بله و هم خیر
            بستگی دارد به “اندازه ”
            آیا می توانیم “کل جهان هستی “را اندازه بگیریم؟!
            باچه معیاری می توانیم کل کهکشانها و کائنات را اندازه گیری کنیم؟!
            پس گالیله هیچ پاسخی برای این پرسش ندارد.

            او همچنین نوشت که: «قانون طبیعت با زبان مادی نوشته شده‌است.»

            پرسش:

            این “قوانین در طبیعت” چگونه بوجودآمده اند؟!
            اگر قوانین در طبیعت با “زبان مادی” بوجودآمده باشند باید در طی دورانها به علت فرسودگی” ماهیت ماده “و به مرورزمان مستهلک شده باشد.

            در صورتیکه قوانین در طبیعت هیچ تغییری نکرده اند.
            قانون جاذبه در ۵۰۰۰سال پیش با قانون جاذبه اکنون یکی است.

            درنتیجه
            هر دو ادعای گالیله باطل است.

          4. روشنای عزیز گاهی فکر میکنم شاید دارین باخودتون حرف میزنین بس که بی ربطه.من گفتم به طور “مثال گالیله” شما گالیله رفتین منبر !؟میگم این نوع روایت دلایل سیاسی مخدوشه میگین من حرف از سیاست نزدم !؟

        2. بعد از فلسفه دکارت ,در عالم نوعی کثرت گرایی بوجودآمد.
          می اندیشم,پس هستم.
          بودن در پی اندیشیدن آمد.
          قبل از فلسفه دکارت این گونه بود.
          هستم ,پس می اندیشم.
          ابتدا وجود بود و سپس تفکر..
          یعنی انسان به وجود خودش,خودآگاهی داشت.بعد شروع می کرد به تفکر در مورد خودش و جهان پیرامون خودش.
          در واقع بعد از دکارت ,در جهان گونه دیگری از الهیات انسان گرایی مطرح شد.
          قبل از دکارت الهیات بر مبنای وجودانسان بود ولی بعد از دکارت بر مبنای موجود شد.
          الهیات بر مبنای موجود دچار کثرت گرایی می شود,چرا؟
          مثلا:من هستم ,شما هستید,دیگران هستند.
          این یعنی تکثر و جدایی نسبت ها از هم.
          به مرور در علم و اندیشه بشری ,کثرت پدیدآمد.
          همه علوم از یکدیگر جدا شدند.و به نوعی در همه علوم درجهان کثرت پدیدآمد.

  5. بحث نابغه شرور و دیوباوری فصل دوم برای من خیلی جدید و جذاب بود و من همیشه چیزی در این راستا در ذهن داشتم البته خیلی خام و ابتدایی بقیه کتاب را هم با امید به جذاب ماندن میخوانم ممنون از صدانت

    1. از جمله مغالطه های داخل کتاب یکی این نابغه ی شروره هیچ کتاب دینی و آسمانی نگفته نابغه ی شرور وحود داره همه شون گفتن خدای خیرمطلق وجود داره
      نکته دوم که یک جا میگه خدایان این هم مغالطه است فقط یک خدا کیتونه وجود داشته باشه و تناقضه باور به وجود بیشتر از یک خدا
      نکته سوم اینکه گفته کسی نمیدونه خدا وحود داره یا نداره اینم مغالطه است همه میدونن خدا وجود داره و تنها کسانی که این واقعیت بدیهی را انکار میکنن که یا سر لجبازی با حقایق بدیهی دارند یا دوری از عباذثدت مانع شده از دیدن حقیقت
      نکته چهارم اینکه قرآن به وجود شیطان تصریح کرده کافیه کسی یک بار قرآنو بخونه تا بدونه منشا شرور اخلاقی وجود شیطان از اجنه است
      نکته‌ی پنجم وجود جهنم توسط خدا وعده داده شده و همه میدونن از الان چخبره پس بی عدالتی در کار نیست اگر میخوای عذاب نشی گناه نکن
      بله در کل تنها با همچین مغالطه هایی میشه مساله شر را پیش برد و آقای نوع پرست هم همین کار رو کرده

      1. آقای مجید همه میدونن خدا وجودداره اونا که میگن خدا نیست چون نمی خوان عبادت کنند؟مطمئنین ؟ والا ما عمری عبادت کردیم دست از پا هم خطا نکردیم پس الان اینهمه سوال تو کلمه ی ما از ترس عبادت اومده ؟واحیرتا ؟؟؟؟خب منشا شرور شیطانه ، بفرمایید شیطان و کی خلق کرده ؟ تو کتاب گفته نابغه ی شرور ،خب چی می گفت ،میگفت خدای شرور؟کتاب خواست اسمی برای این شرور انتخاب کنه فقط، وگرنه ذکر کرده ادیان ابراهیمی به خدای خیر مطلق معتقدند

          1. جناب مجید
            می توانم بپرسم چگونه این قدر به خودتان اطمینان دارید؟!
            از اطمینان بیش از حد باید ترسید,به نظر من موجب غرور درون می شود!
            نفس انسان “دشمن شماره یک”انسان است.

          2. جناب مجید
            به نظرمن زیادی عبادت نکن,نتیجه عکس می دهد.
            جدی میگم..
            عبادت بیش از حد انسان را دچار غرور می کند.

          3. منظور شما از کیفیت عبادت چیست؟!
            عبادت وسیله ایی است برای تقرب و نزدیکی به خداوند.

            موسی عبادت می کند,شبان هم عبادت می کند.
            حال پرسش:
            عبادت شبان به درگاه خداوند بیشتر پذیرفته می شود؟ یا عبادت موسی؟

  6. سلام دوستان عزیز صدانت،
    پیام کورش بن کعب، در پاسخ به زهرا خانم است که از دین های تحریف شده حرف زده بودند.
    اما به اشتباه در زیر پیام روشنا آمده.

    خیلی خوبه که پاک بشه و در زیر پیام ایشون بیاد.

    متشکرم.

  7. وجود شر با وجود خدای خیر محض غیرقابل جمعه و با جعل اصطلاحاتی مانند دیالکتیک توحیدی نمیشه جمعش کرد. آدم باید صادق باشه

    1. وامادر مورد معنای دیالکتیک به زبان ساده یعنی “هم این و هم آن”
      ازآنجاییکه ما درعالم تضاد و تناقض ماده زندگی می کنیم,به نوعی مجبورهستیم که این تزاحم را بپذیریم.
      مثلا:شب و روز
      آیامی تواند در این عالم ماده ,فقط شب و تاریکی باشد؟!خیر
      آیا می تواند دراین عالم ماده فقط روز و روشنایی باشد؟!خیر
      پس در این عالم ماده بایدهم شب باشد و هم روز “به این می گویند دیالکتیک”
      حال چرا دیالکتیک توحیدی است؟
      اگر هم بدِ نسبی باشد و هم خوبِ نسبی باشد، نسبی بدون مطلق معنی ندارد. حالا ممکن است کسی خوبی را نبیند، کسی که خوبی را نمی‌بیند، چشمش نسبی‌نگراست ولی خوب، مطلق است.

      1. تو عملا داری میگی خدا هم شره هم خیر
        اگر اینو بپذیری دیگه ارزش پرستیدن و ارج گذاشتن نداره و کفر هم گفتی از نظر دینی

        1. درفلسفه اسلامی
          شر بالعرض است و خیر بالذات.
          ازآنجاییکه در فلسفه اسلامی خدا خیر مطلق تعریف می شود .پس هیچ “شر” در او راه ندارد.

          1. خوب میدونی که ارجاع به فلسفه ی فلان و بهمان و اقوال دیگران در بحث فلسفی حجیت ندارد. من هم میتوانم بگویم فلان فیلسوف گفت فلان یا فلا عارف گفت بهمان یا فلان مفتی گفت بیسار. که چی؟ این یک. دوم اینکه بر فرض هم که این سخن درست باشد که خیر بالذات است و شر بالعرض (باید برایش استدلال بیاوری ارجاع به این و آن استدلال نیست) نشان بده که این سخن با قرآن یا اسلام همخوان است (در مورد اینکه فلسفه ی اسلامی واقعا اسلامی است، مومنان بسیاری ان قلت آورده اند و ان قلتهای جدی و متقن). این دو تا را که گفتی بعدش بیا برای من روشن کن در زندگی ما انسانها شر غلبه نداره و جنگ و قحطی و کشتار و شکنجه و استبداد و استکبار و استعمار و …. بر خوبیهای جهان غلبه دارد.

          2. ببینید جناب رسول

            من که فیلسوف نیستم ,فکرنمی کنم شما هم فیلسوف باشید!!
            به نظرشما اگر به فلان نظر فیلسوف ارجاع ندهیم ,چه کنیم؟!
            درضمن این مبحث که شر بالعرض است و خیر بالذات,مبحث بسیارگسترده ایی است,دریک فضای کامنت که نمی توان کل فلسفه اسلامی را توضیح داد!!
            شما می توانید به اساتید فلسفه مراجعه بفرمایید,برای شما توضیح می دهند..

          3. خانم مهناز چرا اسمت را تغییر می دهی!
            نام مهناز که زیباتر از رسول است!؟
            رسول نام یک مرد است!
            این اشتباه را من در قسمت “بحث فمنیسم”مرتکب شدم.بعد دیدم من یک خانم هستم ,چرا باید بانام کاربری یک مرد خودم را معرفی کنم!
            من به جنس مونث بودن خودم افتخار می کنم..

          4. اما در مورد قرآن کریم که فرمودید.
            دراسلام دو قرائت از دین انجام می شود.
            یک قرائت توسط متکلمین و یک قرائت توسط فلاسفه و عارفان.
            دو قرائت از یک منبع که در جزئیات با هم اختلاف دیدگاه و نظر دارند.

          5. درفلسفه اسلامی
            شر نسبی (بالعرض) و خیر مطلق (بالذات) است..
            شر مطلق در جهان اصلا وجود ندارد.
            خیر مطلق فقط خداوند است.

        2. خیر مطلق که همان خداوند تعریف می شود.

          “خیر نسبی “که در داخل جهان(اعم از انسان و پیرامون انسان در جهان)را شامل می شود.

          “شر نسبی” که در داخل جهان (اعم از انسان و پیرامون انسان در جهان)را شامل می شود.

          “شر مطلق” که اصلا در جهان وجودندارد,چرا که اگر در جهان” شر مطلق” موجود بود,دیگر وجود نبود.

          دیگر انسان و جهانی وجود نداشت.

          “دیالکتیک توحیدی” در واقع فقط رابطه بین (خیر نسبی و شر نسبی ) را می تواند تعریف کند..

      2. خانم روشنا درمورد مطلبی که هیچ اطلاعی ازان ندارید سخن نگویید از خودتان داستانسازی نکنید شما از دیالکتیک هیچ نمی دانید دیالکتیک توحیدی را خودتان جعل کردید؟
        بیسوادی شما از کامنتهایتان موج میزندهمه ی شرور هم مثل زهر مار نیستند که برای خودش خوب باشد وبرای ما بد . شرور دیگری هم هست مانند زلزله که مطلقا بد است وخرابی وویرانی میاورد ویا جهش زنتیکی و معلولیت مادرزادی که حتما برای فرد معلول وخانواده اش بد است
        ان زهر مار را هم خدا میتوانست طوری بیافریند که برای ما شر نباشد قران مدعی است که همه موجودات برای انسان خلق شده اند
        هوالذی خلق لکم ما فی الارض جمیعا هرانچه در زمین خلق شده برای ما انسانهاست
        دراخر هم تکلیفتان با نسبی ومطلق روشن نشد
        بجای نوشتن توصیه میکنم مطالعه کنید تا به پختگی برسید بعد اظهار نظر بفرمایید

        1. جناب جانان
          من مانند جنابعالی “علامه دهر ” نیستم,که در همه زمینه ها صاحب نظر باشم.
          آنجاییکه می دانم پاسخ می دهم وآنجاییکه نمی دانم باشجاعت می گویم,نمی دانم.

          1. خانم روشنا مفهوم نسبی ومطلق با مصداق نسبی ومطلق تفاوت دارد هرانچه که استثنا دارد نسبی است وهرانچه نتوان خدشه ای بران وارد کرد مطلق است ولی این به معنی ان نیست که مصداق ان حتما درعالم باشد ودر همه موارد حتما ما مصداق مطلق ان مورد را دارا باشیم مثلا رحمت ومهربانی ویا خشم وغضب وعدل وانصاف همه وهمه بصورت نسبی در افراد مختلف وجود دارد ولی این بدین معنا نیست که حتما باید فردی با صفات مطلق وجود داشته باشد تا این نسبی معنا دهد! خیر معنا دادن نسبی بودن محبت یا عدالت یک فرد بسته به نقض مواردیست که خود ان فرد انجام میدهد بدیگری وابسته نیست

          2. اینکه شما می فرمابید فقط در مورد “نسبی گرایی اخلاقی” معنا دارد.
            اگر پیرو اخلاق کانتی باشید دیگر معنا ندارد.
            البته هگل نقدهای بسیار خوبی به کانت وارد کرده است.
            پیشنهاد می کنم بیشتر مطالعه بفرمایید.

    2. اگرشرور درعالم را به دسته تقسیم کنیم.

      ۱-شرمتافیزیکی که عبارت از نقصان صرف
      ۲-شرفیزیکی که عبارت از”بلایای طبیعی نظیرزلزله ,سیل و غیره
      ۳-شروراخلاقی “قتل,تجاوز,جنگ و خونریزی و…
      که شروراخلاقی در ادیان وآیین ها “گناه”محسوب می شود.

      لایب نیتس و برخی از فیلسوفان معتقدندکه شر”امرعدمی”است.
      درواقع می توان گفت که تمام شرور”متافیزیکی ,فیزیکی,اخلاقی”به نوعی به یکدیگرمربوط می شوند.

      بافرض اینکه عقل انسان محدود وادراکات حسی آن ناقص است,می توان گفت به نوعی شروراخلاقی امری ضروری وغیرقابل اجتناب است .چون انسان صاحب اختیارواراده است,این خودانسان است که بدی ویا خوبی رابرمی گزیند.اگرغیرازاین بود باعدل اللهی مغایرت داشت.
      حال اگر انسانی شرور است و شرارت انجام می دهد,خدا چه تقصیری دارد؟!
      حال این پرسش پیش می آید.

      چرا خدا جهانی بدون شرارت خلق نکرد؟
      به فرض اگر اینگونه بود,جهانی بدون شرارت داشتیم.
      دیگر آن جهان ,جهان ماده و تناقض و تزاحم نبود…

      1. آیاممکن است تمامی شرور به نوعی باهم درارتباط باشند؟

        یک پدیده ایی در علم وجود دارد به نام “اثربال پروانه ایی”

        علت آن پدیده ایی است که ریاضیدانها وفیزیکدانها نام این اثررا”بال پروانه ایی” گذاشته اند.

        درپی مقاله شخصی به نام “ادوارلورنتس”بااین عنوان که آیا”(بال زدن پروانه ایی در برزیل می تواند باعث ایجاد تندباد در تگزاس شود”؟)
        لورنتس در پژوهش خود بروی مدل ریاضی بسیارساده ایی به معادله دیفرانسیل غیرقابل حل رسید.
        لورنتس برای حل این معادله از روش عددی به کمک کامپیوتر بهره جست.

        به نظر من این پدیده”اثربال پروانه ای”را می توان در مورد شرور به نوعی دیگر مطرح کرد.

        مثلا:شخصی مرتکب قتل می شود,این قتل چه بخواهیم و چه نخواهیم برجامعه تاثیرات منفی می گذارد.
        یعنی یک” شراخلاقی” تبدیل به یک” شر فیزیکی” می شود.

        در “کتب آسمانی”نظیرقرآن کریم و سایرکتب آسمانی به گونه ایی به این مسئله پرداخته شده است.
        درقرآن کریم آمده است :هر شرو بدی به شما می رسد از ناحیه خودشماست.
        وهرخوبی به شما می رسد از ناحیه خداوند است.

        حال پرسش:
        مگر خداوند عادل وقادر نیست.
        چرا خودش جلوی قتل و غارت و شرور اخلاقی را نمی گیرد؟!

        اگر خداوند این کار را انجام می داد,دیگر مسئله”اختیارواراده”مطرح نبود.
        خداوندی باید باشد که عادل باشد در غیراین صورت خدا عادل نیست.
        اگر فقط جبر مطرح بود و انسانها اختیارواراده نداشتند.عدالت خداوند زیر سوال می رفت!!

        انسان خودش با دست خودش به دیگران ,طبیعت آسیب می زندوبه نوعی اثرش به صورت زلزله ,سیل وغیره در جاهای مختلف جهان ظاهر می شود.

        1. یکی از اصول دیالکتیک مارکس اصل تاثیر متقابل است که اجزای جهان برهم تاثیرمیگذارند اتفاقا مسئله بال زدن پروانه را هم مطرح میکنند ولی انان یک فرقی دارند انان مادی هستند انان خدا را خالق چنین جهان مزخرفی نمیدانند انان خدا را ناظم جهان نمیدانند
          اینکه شما سعی دارید توپ را درزمین انسانها بیاندازید وخدا را مبراکنید بسیار جالب است اینکه شما زلزله وسیل را نه نتیجه طبیعی حرکت پوسته زمین ویابارش باران تند وسریع به مقدار زیاد بلکه نتیجه اینکه انسان خودش لابد درجایی کاری کرده که زلزله امده وهمه چیز را نابودکرده !!!میدانید بسیار جالب است جمود وتعصب شمارا تا کجا میکشاند ؟!اصلا بفرض که چنین باشد خدا اینوسط چکاره است ؟مگر خدا ناظم نیست ؟ مگر کار ناظم نظم دادن به امور نیست ؟چرا خدا جلوی این بی نظمی را نمیگیرد تا اینهمه کشتار نشود واینهمه ویرانی ببار نیاورد ؟
          اصلا اگر انسانها این اراده واختیار مزخرف را نخواهند چه کسی را باید ببینند؟این اراده واختیاری که فقط در اسم وظاهر وجود دارد ولی در واقعیت وجودی ندارد انسان بشدت تحت جبر تاریخ وجبر محیط است شما میگویید اگر فقط جبر بود واختیار نبود عدالت خدازیر سوال میرفت درحالیکه چنین نیست ایا خدا در خلق فرشته ها وملائک ظلم کرده است؟فرشته ها وملائک اختیار ندارند عقل واطاعت محض هستند غریزه ندارند مختار بین عقل وغریزه نیستند ملائک اطاعت محض هستندایا عدالت خدا برای خلق ملائک زیر سوال است ؟
          اینها بهانه تراشی است بهشت چگونه است ؟انسانها را از همان اول در جهانی مانند بهشت خلق میکرد وبا اصلا خلق نمیکرد

          1. جناب جانان
            من توپ را در زمین فقط انسانها قرار ندادم!!
            بهتراست این گونه بگوییم که شاید یکی از علتها این باشد.
            انسان خودش با دست خودش سلاح کشتارجمعی می سازد,میلیونها نفر انسان بی گناه کشته می شوند.به خدا چه ربطی دارد؟!
            انسان خودش با دست خودش “اکوسیستم”رابه هم می زند.به خدا چه ربطی دارد؟!
            تغییر اکوسیستم در جهان به نوعی در بلایا نظیر”سیل,زلزله,..”تاثیر ندارد؟!

          2. جناب جانان
            انسان هم اختیار و اراده دارد برای انتخاب,و هم جبردارد.
            در واقع موضوع”بین الامر”مطرح است.یعنی هم اختبار اراده و هم جبر.
            پرسش:اگرخداوند فقط جبر در جهان بوجود می آورد,آیاخدا,خدای عادل بود؟!
            اگر فقط بحث اختیار واراده باشد,آن وقت در عالم ماده مسئله قوانین طبیعت زیر سوال می رود!
            قوانین طبیعت مجبور است بر اساس اصولی بنانهاده بشود.
            مثلا:۲+۲=۴٫اگر ۲+۲=۵باشد,همه چیز در طبیعت به هم می ریزد!

          3. مبحث فرشته ها مربوط به عوالم مجردات است نه ماده!!
            پاسخ سوال شما در مورد عدالت در مورد فرشته ها این است؟
            در عوالم مجردات ,
            قوانین مادی طبیعت وجود ندارد,
            فرشته ها که تابع قوانین ماده نیستند؟!
            پیشنهاد می کنم در این مورد به “سهروردی”مراجعه کنید.
            سهروردی خیلی کامل به مبحث: فرشته شناسی” پرداخته است.

      2. خانم روشنا خوب نباشد مگر اتفاقی میافتاد؟جهان جهان ماده وتزاحم نباشد مگر طوری میشود؟خدا جهانی خلق میکرد که کودکان مورد تجاوز جنسی وقتل واقع نشوند از خدا کم میشد ؟خدا اینهمه انسانها ی شرور خلق نمیکرد از خداییش کم میشد ؟
        شما میگویید که انسان اختیار دارد در حالیکه ندارد انسان بشدت مجبور است انسان تابع جبر تاریخ وموقعیت تاریخی وحاکمیتی است که زیر لوای ان روزگار میگذراند انسان بشدت تابع طبقه اقتصادیست که دران قرار دارد انسان بشدت تابع طبقه فرهنگی و پدر ومادر وخانواده و همسایه ومدرسه ایست که دران روزگار میگذراند هرگز ما انسانها از بی نهایت انتخاب برخوردار نیستیم انتخابهای ما همیشه محدود است وان انتخابهای محدود هم هرگز درنهایت انتخاب ما نیست راهیست که ما مجبور میشویمانرا بپیماییم

        اینکه شر امری عدمیست را الهیات اسلامی از الهیات مسیحی برگرفته است توماس اکویناس واگوستین قدیس عدمی بودن شرور را در الهیات مسیحی طرح کردند که متالهان اسلامی نیز به تاسی از انهاانرا مطرح نموده تا راه فراری پیدا کنند

        اولا که شر عدمی نیست قران میگوید که ما با شر وخیر شمارا میازماییم اگر شر عدمی بود با چیزی که وجود ندارد چگونه خدا میخواهد انسانها را بیازماید ؟
        شر عدمی نیست چون وبا وجودیست زلزله وجودیست ایدز وجودیست سیل وجودیست معلولیت مادرزادی وجودیست
        با اینهمه مثال روشن شد که شر وجودیست ولی حتی اگر شر را با چرخاندن زبان عدمی هم مفروض بگیریم مثلا کوری مادرزاد را کوری ندانیم انرا عدم بینایی بدانیم باز هم کمترین مسئولیتی را از خدا کم نکرده ایم هرگز خدا را مبرا نکرده ایم باز هم میتوان گفت چرا خدا بینایی را که لازمه زندگی یک انسان بوده ازان فرددریغ کرده واورا ناقص افریده است ؟
        مسئله شرور بسیار پیچیده تر از ان است که شما پنداشتید وادعا کردید درفلسفه اسلامی حل شده !!!
        هرگز فلسفه اسلامی توانایی پاسخ گویی به مسئله شرور را نداشته است

        1. جناب جانان
          آن جهانی که شما تصویر می کنید,دیگراین جهان ماده نبود.
          جهانی فاقداز ظلم ,ستم,جنگ وخونریزی و..
          فکر کنم آنجا بهشت باشد.
          البته من بهشت را بیرون از وجود انسان نمی بینم.
          وقتی انسان خودش را مرکز عالم ببیند,همه چیز درهستی را می خواهد در تملک خودش درآورد.
          هیچ فلسفه ایی تا کنون نتوانسته است که به طور قطع و یقین “مسئله شر” را حل کند.من در ابتدای کامنتها ذکر کردم!

          1. ان جهانی که من تصور میکنم را شما اسمش را بهشت بگذارید همانطور که قران گفته حضرت ادم ابتدا در بهشت میزیسته که از ان اخراج شده هیچ الزامی نیست که حتما خدا جهان ماده بیافریند جهانی که شرور دران نباشند حتما جهان مطلوبی خواهد بود
            قران میگوید هوالذی خلق لکم مافی الارض جمیعا هرانچه در زمین است برای شما خلق شده است برای انسانها خلق شده است
            یک مسئله بسیار مهمی که شما باید به ان توجه کنید اینست که امکان افریدن چنین جهانی که الان وجود دارد توسط خداییکه ادیان وخصوصا اسلام معرفی میکند نیست خداییکه اسلام وادیان توحیدی معرفی میکنند خدای خیر محض است درحالیکه در جهان فعلی شرور هست سوال اینست که این شرور توسط چه کسی خلق شده ؟یا خدا خدای خیرمحض نیست که این شرور را افریده ویا اینکه شرور خدایی جداگانه دارد !

        2. من اگر “دیالکتیک توحیدی”را بکاربردم,منظورم حل مسئله شر نبود,بلکه به روش “دیالکتیک توحیدی”می توانیم خیر وشر را باهم تعریف کنیم.
          مانند:شب و روز,,,زیبایی وزشتی,,کم و زیاد.

        3. جناب جانان
          بیا این گونه فرض کنیم.
          شما خدای این جهان هستید.چگونه به همه این سوالاتی که از من پرسیدی را به آن پاسخ می دهی؟
          شما خودت را خدا فرض کن و لطفا به تمام سوالات براساس دانش خودت پاسخ دهید.

          1. خانم روشنا قطعا اگر من خدای این جهان بودم هرگز چنین جهانی نمی افریدم جهانیکه انسانی انسانهای دیگر را بیازارد موجب قتل وغارت وتجاوز وظلم وستم شود ومن بنشینم وفقط نظاره گر باشم
            زلزله ای توسط من وجهانیکه من افریدم بیاید و انسانهاییکه توسط من خلق شده اند را تکه تکه کند و عزیزانشان جلوی چشمشان به بدترین شکل ممکن نابود شوند واه وناله وشیون و….هرگز چنین جهانی نمیافریدم
            خانم عزیز اگر خدا انسانی بیافریند وان انسان در تمام عمرش فقط یک شری به او برسد که با تمام وجودش از اعماق قلبش بگوید که ایکاش بدنیا نمیامد تا چنین شری به او برسد خدا درقبال ان انسان مسئول است وباید پاسخگو باشد فقط جهان خیر محض قابلیت توجیه برای خلقت را دارد

          2. آقا حجت نکته دقیقا همینه که شما خدای جهان نیستی و دانشت در برابر دانش خداوند هچ است. پس وقتی میگویی اگر جای خدا بودم نباید فکر کنی اگر خدا بودی همین دانش محدود بشری را داشتی. اگر خدا بودی دانش بیکران و لایتناهی داشتی و آن وقت بر آن اساس تصمیم میگرفتی. حال که چنین نشده و من و شما انسانهایی با دانشی محدودیم نباید تصور کنیم خدا هم باید دانش و حکمتش را همین قدر محدود کند. خدا با همان دانش لایتناهی تصمیم میگیره.

          1. لازم نیست که حتما جهان ماده باشد خدا جهانی بهتر از جهان ماده باید میافرید همان بهشتی که قران مدعیست یا اصلا نمیافرید مگر خدا مجبور بود که حتما جهان بیافریند ؟بعد چطور خدای خیر محض شرور را افرید ؟این شرور موجود در جهان ماده از کجا صادر شد ؟

          2. احسنت آقا حجت لزومی نداشت جهان از ماده باشه ولی دانای کل چنین تصمیمی گرفته پس حتما بهترین تصمیم اینداست که جهان ماده وجود داشتهباشد

          3. جناب جانان
            راستش پاسخ خیلی از سوالات را نمی دانم,چرا که “خدا”نیستم.
            ولی به نظرم این درست نیست که انسان فقط در زندگی “شرور”را ببیند و خوبیها را نبیند.
            من نمی دانم جنابعالی چندسال دارید؟
            ولی انصافا, در تمام طول زندگیتان “رنج”کشیده اید؟!
            انسان باانصاف شخصی است که همه زندگی خود را باهم ببیند.

          4. آقای مجید به نظرم شما در یک دور باطل یک سری دلیل میاورید ،اینکه بگید دانای کل چنین تصمیم گرفته قبول حق باشماست ،بیایید اول این خدا این دانا و توانا این خیر مطلق را ثابت کنید بعد .شما میگید خدا خواسته خدا تشخیص داده خدا بهتر می دونه و الی اخر اینا همه رو ماهم میدونیم .خدایی که تو قران اینهمه دعوت به تفکر کرده خدای مهربان خدای دانا قطعا باید راهی گذاشته باشه تا با تنها ابزاری که خودش قبولش داره و همه رو به اون فرخوانده بتونیم باورش کنیم . تا اینجا چیزی از شما نشنیدم قانع کننده باشه .شما ظاهرا تجربه دینی و عرفان و اینا رو هم کلا قیدش و زدین

          5. خانم محبوبه
            اگر اول بخواهند وجود خدا را ثابت کنند اونوقت مسپله مسپله دیگری است.
            اگر مسپله شما الحاد تست از الحاد و خدا باوری سخن بگویید. مغالطه نتیجه نامربوط.

    3. با وجود خدای شر فلسفه دین غرب ، نه با وجود خدایی که arch- evil و luciferرا اجازه شر آفرینی بخشیده.
      وفادار به متن سخن بگوییم. تخریب نظریه و حمله به نظریه الترنتیو یک مغالطه عوامانه است

      1. باسلام جناب امیر
        خواهش می کنم فقط یک نام کاربری بکار ببرید.
        زیرا برخی از افراد کامنتهای من و جنابعالی را یکی فرض می کنند.
        متشکرم

  8. متاسفانه ” فرضیه خدا ” آنقدر چاله چوله دارد ( صد البته نه برای اذهان عامی ) که “مسئله شر ” فقط یکی از آنهاست . داستان خدا اصلا از همون آغازش دچار مشکل است . حتا اگر عالم خیر محض محض هم بود ، باز هم فرضیه خدا دچار اشکال بود . چرا ؟

    – چون هر حرکت و تحرکی مسبوق به نقص و کمبود است . یعنی چی ؟ یعنی حرکت الف ( یک موجود ) به سمت ب ( یک غایت ) ناشی از یک نیاز ( نقص ) است . حالا مسئلتن : اگر ما قائل به خلقت شویم ، ناآگاهانه گفته ایم جناب خدا ( الف ) به دنبال غایتی ( ب ) بوده است . به بیان دیگر ادعای خلقت همانا ، و نفی خدا – در همان لحظه – همان .

    – صد البته متکلمان بیکار نخواهند نشست و خواهند گفت غایت فعل غیر از غایت فاعل است . خب … این حرفهای بی معنی را ما عقول ناقص نمیفهمیم و فقط خودشان میفمند .

    – ضمنا بنده شخصا حتا اگر بتوانم با شروری مثل فقر و بیماریهای لاعلاج و زنده زنده سوختن کودکان و غیره و غیره کنار بیایم ، با شرور فجیع اخلاقی نمیتوانم کنار بیایم .اصلا بنده مخلص شرور فوق الذکر هم هستم ( بالاخره ایجاد کمال میکند بقول آقایان ) ، ولی پرسش من از جناب خدای فرضی اینست که : تجاوز به کودکان را کجای دلم بگذارم ؟ خودفروشی ناشی از فقر را کجای دلم بگذارم ؟ و دهها نمونه دیگر را . این خدای فرضی نمیتوانست به شرور طبیعی اکتفا کند ؟ حالا نمیشد در نقشه تکاملی جناب خدا تجاوز به کودکان مورد غمض عین قرار میگرفت ؟

    – ضمنا بارها گفته ام که در یک جهان بینی خداباورانه واژه ” کمال ” و “تکامل” و امثال ذلک به طور کلی بیمعناست . چرا ؟ داستان اینه : جناب خدا ته کمال است ، مطلق کمال است . حال اگر تمام حیوانات و نباتات و جمادات و انسانها به اعلی درجه کمال برسند ، هیچ تکامل واقعی ای رخ نمیدهد . چرا ؟ چون تمام این تکامل ها ذره ای به خدا نمیافزاید . کمال مطلق مطلق تر نمیشود . به بیان دیگر نسبت دادن انگیزه حکیمانه ( تکاملی ) به جناب خدا دچار امتناع منطقی است .
    – صد البته اینجاست که عرفا وارد بازی میشوند و انگیزه خلقت را ” عشق ” میدانند . اینهم ترفند بی حاصلی است . ” عشق ” هم مسبوق به کمبود و نیاز است .

    – این را هم اضافه کنم که من یک لاادری شرمسارم و جهان خداباورانه را بهتر از جهان خداناباورانه میدانم . من واقعا متاسفم که خدایان زمینی ( کسانی که سلسله حکمرانی خود را با دو واسطه – امامان شیعه و پیامبر- به خود خدا میرسانند ) زمینه ای فراهم کرده اند که دین گریزی و خداگریزی در حال گسترشی روزافزون است . خدایان زمینی نه تنها دنیای مردم را ویران کردند ، بلکه معنویات مردم را نیز نابود کردند . علت مشارکت بنده هم در این بحثها نه ” فرضیه خدا ” ، که ” خدایان زمینی ” است . شاید رویکرد بنده کج سلیقگی باشد ، شاید اخلاقا موجه نباشد . ولی آخر چه کنیم ؟ وقتی آیت االله مصباح یزدی میگوید ” ولایت فقیه همان ولایت خداست ” ، بنده چه کنم ؟

    1. باسلام جناب منوچهر
      جنابعالی یک” لاادری باانصاف”هستید.
      همینکه جنابعالی تشخیص می دهید که جهان خداباورانه بهتر از جهان خداناباورانه است ,این یعنی انصاف ..

    2. ۱٫برای شمای درس خوانده! کدام نگاه چاله چوله ندارد تا براتون چند تا چاله چوله پیدا کنیم.
      ۲٫Maybe u havent searched hard enough!
      ۳٫الحاد، شرک، لادری انگاری مشکل بزرگتری دارند: تبیین های ناموفق دارند. پس برای اندشه عقلانی تجربی منطقی اسلام پاسخ متفکر است.
      ۴٫معاد redemption, purgationو پاسخ های متعدد پاسخ شماست.
      ۵٫ دو تا حوزه را خلط مبحث کرده اید.
      ۶٫ معنی واژه apologetic agnosticرا با ترجمه واژه به واژه تحت الفظی تخریب کرده اید.
      ۷٫ reductio de emotionalis با غلط و یا مسخره جلوه دادن یک موضع آن موضع رد نمی شود. شما ولایت فقیه را بایست ارائه خدا را ارائه و موضع ایشان را بازسازی و سپس ارائه استدلال کنید. با منطق taxi talk توهم اندیشه ورزی دارید.

    3. منوچهر جان،
      دل قوی دار!
      کج سلیقه که نیستی هیچ!(در این موردِ خاص)

      بل، این عین سلیقه‌است، عین سلامتِ نفس و عینِ صرافتِ طبع!

      لاادری بمان و خوش باش، بی‌شرم و آذرم!

    4. سلام
      بنده با ، یا بدون ( باور یا توهم ) وجود خدا، فقط و فقط بستگی به شرایطی که دارم، حس می کنم و می فهمم، متوجه می شوم و باور می کنم.
      با این وجود هم گاهی در بهترین شرایط(ام)_ همه چیزم عالیه عالی است._ شر را با تمام یا قسمتی از وجودم درک می کنم. (مثلا تنهای تنهای تنها هستم.)
      همچنین!
      با این وجود هم گاهی در بدترین شرایط(ام)_ تک تک سلول های جسم و روحم درد و رنج دارند._ نیکی را با تمام یا کمی از وجودم درک می کنم.( من تنها یعنی بی کس نیستم.)

      1. به نظر من
        جنابعالی یک “خداباور”واقعی هستید.
        همین که در خوشی ها و ناخوشی ها با تمام وجود خود”خدا”را حس و لمس می کنید.
        این یعنی باور به خدا از درون..

    5. جناب منوچهر
      به نظرم این وجود انسان است که” چاله چوله” زیاد دارد.
      اشکال از ماانسانهااست.
      درگیرنده(خداوند) مشکلی نیست.
      مشکل در فرستنده(انسان)است.
      ما خودمان با دست خودمان در وجود خودمان “چاله چوله”می سازیم.

    6. جناب منوچهر
      به نظرم در “مسئله شر”

      یک” ناظربر شر” وجود دارد.
      یک “قربانی در داخل شر” وجود دارد.
      پرسش:
      اگر شما “ناظر برشری” باشید.مانند دیدن یک صحنه” وحشتناک شر” چه خواهید کرد؟
      اگر شما خودتان ” قربانی, در داخل شر” باشید چه خواهید کرد؟
      یعنی منظورم این است که عکس العمل شما در دو حالت یکی است؟!
      یا متفاوت است؟

    1. آقا رسول اون دوراهی مکتاگارت فصل مسئله ی دوزخ را خوانده ام. خدا وعده کرده ایمان نیاری آتش در انتظارته بنظرت اگر آخرت شد و چنین نکرد عدالتش نمیره زیر سوال؟ شما وعده کنی بزنی زیرش عدالته؟ درست نیست که. اون دوراهی داره در مورد خود حکم آتش طرح شبهه میکنه. ولی خدا دانش مطلق داره و خیریتی درش هست که آقای مکتاگارت و نوع پرست و ما متوجهش نیستیم.

      1. ببخشید اینکه وعده داده شده گناهکار در جهنم باید هزاران سال گرفتار عذاب باشه در قبال گناهی که مثلا طی همه عمرش فوقش ۱۰۰سال انجام داده عدالته؟

        1. محبوبه خانم عرفای منحط در سنت ما هم جهنم را رد کرده اند مثل ابن عربی و سر اینکه ملاصدرا خلود را پذیرفته یا نپذیرفته بحثه ولی این جماعت اصلا” و ابدا” نماینده ی اسلام نیستند و دچار التقاط هستنو به گمراهه رفتن
          خدا در قرآن وعده کرده چنان نکنید تا عذاب نبینید شما هم جنان نکن عذاب نمیبینی سورپرایزی در کار نیست اگر درست عمل کنی
          اگر بگوید چنان می کنم و نمند آنگاه بی عدالتی است
          شما به من بگی درس بخوانم برایم بستنی میخری بعد من بخوانم نخری بی عدالتی نکردی؟ حالا من بنشینم بحث کنم نه بستنی نمیخوام دوچرخه باید بگیری یا موز یا آتاری خب اینا بستگی به قابلیت شما داره و به امکانات و خیلی چیزای دیگه

          1. جناب مجید
            لطفا بفرمایید,جنابعالی که این قدر مخالف “فیلسوفان اسلامی هستند”,چرا فلسفه خوانده اید؟!
            این پارادوکس نیست!

          2. چه ربطی به حرف من داشت ؟صرف اینکه چون وعده کرده پس محقق میشه نشان عدالت خداست ؟آنچه وعده کرده مهم نیست؟ حتما باز میخاین بگین خودش تشخیص داده در قبال صد سال گناه سی هزار سال عذاب کنه و در محدوده درک ما نیست !!!

  9. دیالکتیک اول توسط سقراط در مقابلِ طرف گفتگوی خود در پیش گرفته‌شد. هدف وی از این روش، رفع اشتباه و رسیدن به حقیقت بود.

    روش او بدین‌گونه بود که در آغاز، از مقدمات ساده شروع به پرسش می‌‌کرد و خود نیز با آنها موافقت می‌کرد و به درستی آن اقرار می‌کرد؛ سپس به تدریج به سوالات خود ادامه می‌داد تا اینکه بحث را به جایی می‌رساند که طرف مقابلش، دو راه بیشتر نداشت:

    اول اینکه مقدماتی را که پیش از این در آغاز بحث پذیرفته بود، انکار کند.
    یا اینکه پاسخ خود را اصلاح کند.
    این روش گفتگو و بحث، امروزه نیز به نام روش دیالکتیکی یا روش سقراطی معروف است.

    افلاطون، کلمه دیالکتیک را به روش خاص خود معنا کرد که هدفش دستیابی به شناخت حقیقی بود. به باور او، از راه انتهاج عقلی و همراه با عشق، باید نفس انسانی را به سوی درک کلیات یا مثل که حقایق عالمند، راهنمایی کرد. او راه خاص خود را برای کسب این نوع روش و شناخت، دیالکتیک نامید و تمام آثارش را نیز به طریق بحث و گفتگو و یا به عبارت دیگر به روش دیالکتیکی نوشت.

    هِگِل با تکیه به مفهومی که هراکلیتوس ساخته بود و در ادامهٔ نظریهٔ وی، منطق و روش مخصوص خود را برای کشف حقایق، دیالکتیک نام گذارد. وی، وجود تضاد و تناقص را شرط تکامل فکر و طبیعت می‌دانست و معتقد بود که پیوسته ضدی از ضد دیگری تولید می‌شود.

    بالاخره در مکاتب مارکسیسم و لنینیسم، واژه دیالکتیک به معنای حرکت و تحول در تمام جنبه‌های مادی، اجتماعی، اقتصادی، اخلاقی و طبیعی به کار رفت. بدین ترتیب، فلسفه دیالکتیک در این مکاتب چیزی جز مطالعه طبیعت و جامعهٔ در حال دگرگونی نیست.

    مارکس و انگلس نظرات مادی خود را براساس منطق هگل تشریح و تبیین کردند و از همین‌جا بود که ماتریالیسم دیالکتیک به وجود آمد. در حقیقت، ماتریالیسم دیالکتیک، ترکیبی است از فلسفه مادی قرن هجدهم و منطق هگل که مارکس و انگلس این دو را به یکدیگر مرتبط کردند.

    اما واقعا دیالکتیک چیست؟ حتی (به اصطلاح) بزرگترین مدعیان و نظریه پردازان هم از آن درک مبهمی دارند. با این حال، شما هرقدر هم که نسبت به فلسفه بیگانه باشید و دیالکتیک را نفهمید، در زندگی روزمره بارها این روش را به کار برده اید! شاید بارها در هنگام بحث با کسی جمله ای مانند این را گفته اید یا شنیده اید: بیایید فرض کنیم حرف تو درست باشد اما اگر این طور باشد چنین و چنان می شود و این نتیجه ای نیست که تو حاضر باشی بپذیری یا با فرض تو در تناقض قرار می‌گیرد. در این صورت شما بدون آنکه بدانید روش شناسی دیالکتیکی را به کار برده اید. ارسطو شناخت نظری را به دو بخش علم اثباتی و دیالکتیک تقسیم می‌کند. علم اثباتی با فروضی آغاز می شود که ما مدعی هستیم صحیح هستند و همچنین بنیادین و مقدماتی هستند. منظور از مقدماتی بودن این است که این فروض بدیهی بوده و برای قبول این فروض نیاز به فرضیات یا برهان دیگر نیست.
    اما در روش دیالکتیک، پژوهشگر استدلال و پژوهش خود را روی دعویات، پندارها و عقاید طرف مقابل یا عامه مردم استوار می‌کند.

    در علم اثباتی، پژوهشگر با استفاده از تجربه یا شناخت تحلیلی، فروض یا اصولی را مطرح می‌کند و سپس از آنها نتیجه را استنتاج می‌کند. بنابراین وی معتقد است که این اصول صحیح هستند.

    در دیالکتیک، پژوهشگر معتقد به اصول نیست بلکه از دعویات و پندارهای عامه آغاز می‌کند و از آنها نتیجه خود را استنتاج می‌کند. پس وی شخصا به صحت این عقاید و باورها معتقد نیست، بلکه برعکس هدف نشان دادن تناقضات آن است.

    شاید برای شما این تفاوت پیش پا افتاده به نظر می آید زیرا اگر اینطور باشد دیالکتیک فقط به درد بحث کردن می خورد. در واقع در طول تاریخ بسیاری از مردم یا به اصطلاح متفکرین نیز همین درک پیش پاافتاده از دیالکتیک را داشته اند. برای مثال در فلسفه اسلامی، دیالکتیک را جدل می خوانند که به کار بردن همین کلمه نشان می‌دهد که آنها صرفا دیالکتیک را به عنوان یک روش بحث کردن درک می کردند. اما این یک قضاوت عجولانه است. چند خط پایین تر متوجه خواهید شد که چه تفاوت عمیقی بین دو روش علم اثباتی و دیالکتیک وجود دارد:

    در علم اثباتی، پژوهشگر فرآیند شناخت را به صورت حرکت از دانسته ها به سوی نادانسته‌ها تعریف می‌کند. در طی این فرآیند ما به چیزی که پیشتر نمی دانستیم، آگاهی پیدا می کنیم. اجازه دهید این فرآیند را به طور خلاصه اینطور نشان دهیم: جهل>>>آگاهی یا ندانستن>>>دانستن.

    در پژوهش دیالکتیکی، اتفاق عمیق تری می افتد. در اینجا فرآیند شناخت از جهل به آگاهی نیست بلکه هدف آگاه کردن طرف مورد بحث از جهل خویش است. مدعی در آغاز تصور می‌کند که می داند یعنی باورهای خود (سنت، مذهب، باورهای جامعه، اسطوره‌ها و هر چه که از کودکی به او گفته شده) را آگاهی تصور می‌کند. در طول فرآیند شناخت، وی متوجه می‌شود که این باورها تناقض و تعارضاتی در خود نهفته دارند و بنابراین وی دیگر نمی‌تواند از این عقاید و باورها دفاع کند. بنابراین فرآیند شناخت در دیالکتیک به این صورت است: ناآگاهی نسبت به جهل>>>آگاهی نسبت به جهل. یا به عبارت دیگر: ندانستنِ ندانستن >>>دانستن ندانستن.

    خوب حالا احتمالا تایید می‌کنید که فرآیند شناخت دیالکتیکی عمیق تر از آنچیزی است که در ابتدا به نظر می رسید. ما در دیالکتیک به ماهیت و حقیقت چیزها دست نمی‌یابیم بلکه برعکس به جنگ پندارها و باورهای عامی می رویم. هدف فیلسوف در اینجا رساندن مردم به موقعیتی است که نسبت به جهل خود آگاهی پیدا کنند (این را می توان یک خودآگاهی فلسفی دانست). کسی که به اشتباه گمان می‌کند می‌داند (یعنی در جهل مرکب به سر می برد)، هیچگاه به دنبال شناخت هم نخواهد رفت زیرا نمی داند که نمی داند. پس دیالکتیک آغاز فلسفه است. اگر ذهن خود را ظرفی تصور کنیم، پس ظرف ذهن مردم از باورها و خرافات انباشته شده است. برای پر کردن آن با حقایق درست و صحیح، اول باید این ظرف را خالی کرد.
    اما تا به اینجا درک ما از دیالکتیک از فیلسوفان باستانی مانند زنون ایلیایی، سقراط، افلاطون و ارسطو فراتر نرفته است. تا اینجا دیالکتیک هرقدر هم که ارزشمند و عمیق تصور شود، یک شیوه بحث باقی می‌ماند. اجازه دهید یک تاریخ کوتاه از مسیری که روش‌شناسی دیالکتیکی طی کرده است را بازگو کنم.

    در قرن هجدهم، امانوئل کانت، فیلسوف آلمانی از یکسو، و هیوم در انگلستان از سوی دیگر، نشان داده بودند که شناخت ما نمی تواند بر اصول قطعی استوار شود. سریع برگردیم به تعریف خودمان از علم اثباتی. گفتیم که علم اثباتی بر فروض صحیح و مقدماتی استوار هستند. حال اگر حرف این دو فیلسوف درست باشد و فروض صحیح و قطعی ممکن نباشند، پس چگونه علم اثباتی میسر است؟ در مورد شناخت طبیعت، این مشکلی پیش نمی آورد زیرا مشاهده، تجربه و آزمایش مکرر پدیده های طبیعی می توانند این فروض را تایید یا رد کنند و بنابراین ما یک روند پیشرونده در علم خواهیم داشت که با تصحیح یا تغییر فروض، نظریه ما را هرچه بیشتر با دامنه بیشتری از تجارب مطابقت خواهد داد. به عبارت دیگر، اگر در علوم طبیعی، نظریه قطعی و حقیقی وجود ندارد، اما اعتبار نظرات قابل سنجش است. اما در علوم انسانی چطور؟ پدیده های اجتماعی و انسانی، در تاریخ رخ می دهند و بنابراین منحصر به فرد هستند. همچنین موضوع مورد مطالعه علوم انسانی، نه کاملا مفاهیم و ذهنیات هستند و نه کاملا ابژه های عینی و بیرونی. برای مثال مذهب هم نهادهای مذهبی مانند مسجد و کلیسا است و هم عقاید و باورهای مردم. بدون نهادهای مذهبی، عقاید مذهبی مردم رنگ خواهد باخت و بدون باورهای مذهبی نیز، مسجد و کلیسا جز ساختمان چیزی دیگری نیستند.

    به طور خلاصه، پدیده های انسانی برخلاف پدیده های طبیعی، نه از قانون ثابتی تبعیت می‌کنند و نه می توان فروض مقدماتی و صحیحی برای آنها داشت. بنابراین تنها گزینه ما برای شناخت، دیالکتیک باقی می ماند. البته این اتفاق در واقع نیافتاد، آکادمیسین‌های بورژوا همچنان مصر هستند که از دل جامعه و رفتار انسان، اصول و قوانینی استخراج کنند. عجیب نیست که آنها موفق نشده اند. با اطمینان به شما می گویم نظریات آنان، حتی بزرگترین و برجسته ترینشان، یک تکه آشغال هستند. یکی فرض را بر این گذاشته که ساختارها تعیین کننده اند، دیگر تعامل معنادار را اصل قرار داده، آن یکی گفتمان را و دیگری تعارض گروه‌های ذی نفع (conflict theory) را و دیگری روابط شبکه ای بین مردم را. آنها با این فروض به نتایجی می رسند که کاملا وابسته به فرضیات شان است. نتایج آنها صرفا درست به نظر می رسد اما به محض اینکه از زاویه دیگری به قضیه نگاه کنید، متوجه نقص و تعارضات این نتایج خواهید شد. آنها هرکاری بکنند حداقل یک فیلسوف را نمی توانند فریب دهند.

    روش دیالکتیک، صرفا برای بحث کردن نیست، بلکه در اصل تنها روش ممکن برای شناخت در علوم انسانی است. گفتیم که هنگام بحث عقاید و باورهای طرف بحث با تناقض و تضاد روبرو می شود و بنابراین وی برای رفع این تضاد مجبور است که یا عقاید خود را رد کند یا در آنها تجدید نظر کند. اما فقط باورها و عقاید عامه چنین ویژگی را ندارند، رفتارها و پدیده های اجتماعی نیز هدف و کارکردی دارند و اغلب با کارکرد خود در تضاد و تعارض قرار می‌ گیرند. انسانها براساس منافع و امیال خود، جهان اطراف خود را تغییر می‌ دهند و قواعد و اصولی برای زندگی ابداع می‌کنند یا نهادهایی را تاسیس می‌کنند. اما همین قواعد، قوانین، و نهادها با منافع و امیال در تضاد و تعارض قرار می‌گیرند. پس هدف شناخت دیالکتیکی کشف این تضاد و رفع آن است. در روش بحث دیالکتیکی، تضاد و تعارض بین باورها و عقاید کشف می شود و شناخت دیالکتیکی در مورد علوم اجتماعی هدف پژوهش را کشف تضاد بین منافع و اهداف سوبژه از یکسو و تعین اجتماعی آن از سوی دیگر قرار می‌دهد.
    در واقع، در روش دیالکتیکی ماهیت پدیده اجتماعی کشف نمی شود. قوانین حاکم بر جامعه مورد پرسش نیستند. هدف صرفا رفع تضاد بین امیال و اهداف سوبژکتیو و تعینات ابژکتیو است. مانند روش بحث دیالکتیکی که پژوهش را بر باورهای عامه استوار می‌کند، دیالکتیسین علوم اجتماعی نیز پژوهش را بر وضعیت موجود استوار می‌کند. هدف نشان دادن تضاد موجود در وضعیت موجود است یعنی تناقضات و تضادهای بین آنچه هست و آنچه باید بشود. اگرچه حقیقت کشف نمی شود، اما این مانند علوم طبیعی، یک فرآیند پیشرونده است و این دقیقا چیزی است که هر شناختی به آن نیاز دارد.

  10. آنچه درباره دیالکتیک گفتم از ویکی پدیا و نوشته آقای قضایی آوردم. برای اینکه روشن شود چرا دیالکتیک توحیدی یک اصطلاح من درآوردی و بی معناست.

    1. ببینید خانم محترم
      اولا:منظورمن “دیالکتیک هگلی” است.
      همانطورکه شمانوشته اید:هگل وجودتضاد وتناقض راشرط تکامل فکروطبیعت می دانست و معتقدبودکه پیوسته ضدی از ضد دیگر تولید می شود.
      این یعنی چی؟

      (این را در یک لغت برای من معنی کن)

      برای من مثال ملموس بزن.
      درطبیعت ما چگونه می توانیم برای فهم طبیعت دیالکتیک را ببینیم؟

      دوما:شما فرمودیددر دیالکتیک, پژوهشگر معتقدبه اصول نیست ,بلکه ازدعویات وپندارهای عامه آغازمی کند وازآن نتیجه خود را استنتاج می کند.
      درروش پژوهشهای علمی ,یک پژوهشگر می بایست از راه حواس پنچ گاه و مشاهدات تجربی به نتیجه کلی برسد.

      مثلا:نتیجه ایی که پژوهشگرشماره ۱به دست می آوردبانتیجه پژوهشگر شماره۲ متفاوت است .
      چرا؟
      چون احتمال آزمون و خطا در هر دو وجوددارد.

      مثلا:یک پزشک امروز می گوید,که قهوه برای سلامتی مفید است.روز دیگر پزشک دیگر می گوید که قهوه برای سلامتی مضر است.
      پرسش : من به گفته پزشک شماره ۱باید اطمینان کنم یا پزشک شماره ۲٫

      آیا قهوه برای بدن من ,مفید است یا مضر؟!

      1. خانم روشنا منظور ازدیالکتیک را برایتان توضیح دهم دیالکتیک این نیست که شر از خیر حاصل شود وخیر از شرحاصل شودبه قول شما ضدی از ضد دیگرحاصل شود بدینصورت که شما تصور میکنید نیست
        دیالکتیک میگوید که هر تزی ضد خود را در درون خود میپروراند که انرا انتی تز مینامد سپس ایندو با هم میجنگند ونتیجه سنتزی میشود که مقداری از حالات تز را داراست ومقداری از حالات انتی تز را داراست بعد خود این سنتز دوباره تبدیل به تزی میشود که تنی تز را در خود میپروراند و…. اول اینکه فلسفه اسلامی اصل تضاد در دیالکتیک را که همین مورد است قبول ندارد دوم انکه این بدین معنی نیست که شر از میان خیر برمیخیزد ما در جهان هستی مصداقی بنام خیر محض نداریم که شر از درون ان برون اید واگر هم خیر محض داشته باشیم دیگر جایی برای شر نمیماند که از درون ان برون اید شرور از نظر ما همه انچیزیست که سبب نابودی وویرانی میشود وبرای ما انسانها وجهانی که دران زندگی میکنیم ضرر دارد وموجبات مزاحمت میشود مثلا جهش زنتیکی یا زلزله از کدام خیری درامده است ؟
        تز وانتی تز وسنتز روال حرکت وتکامل را در طبیعت بیان میکند ربطی به خیر وشر ندارد کسیکه کور مادر زاد است نتیجه چه خیر وشری بوده است ؟ الا اینکه ایراد ومشکلی زنتیکی مسبب چنین فاجعه ای برای فرزندی که هیچ نقشی دران ندارد شده است
        کودکی که ایدز را از مادر به ارث میبرد نتیجه کدام تز وانتی تز وسنتزی بوده است؟ نتیجه کدام شرو خیری بودهکه باهم نزاع کردند و ایدز کودک حاصل ان شد ونمیشد که هیچکدام از ان خیر وشر نباشند!!! مگر انکه مادر به هر دلیل الوده شدو نوزاد هم انرا ناخواسته به ارث میبرد دیالکتیک دعوای خیر وشر نیست دیالکتیک حرکت را علل وعوامل وچگونگی حرکت را بیان میکند وربطی به خیر وشر ندارد

        1. ببینید جناب جانان
          آن چیزی که من از مفهوم “دیالکتیک”می فهمم,این است.
          دیالکتیک یک حرکت درونی است.به نوعی حرکت از درون به بیرون و دوباره از بیرون به درون..
          مثلا:شب و روز
          روز در دل شب نهفته است,و هنگامیکه سپیده دم طلوع می کند.روز متولد می شود.
          شب در دل روز نهفته است,و هنگامیکه خورشید غروب می کند.شب متولد می شود.
          یک نوع تولد و مرگ متوالی در دیالکتیک رخ می دهد.
          این یک نوع اجتماع نقیضین نیست!
          شب و روز ناقض هم هستند.
          پس با این حرکت دیالکتیکی اجتماع نقیضین محال نیست..

          1. خانم روشنا شما دیالکتیک را فراموش کن شما راجع به چیزی صحبت میکنید که هیچ اطلاعی ازان ندارید شما فقط بدانید که مبحث شرور هیچ ربطی به دیالکتیک ندارد
            شما اصلا فلسفه نمیدانید پس به خودتان اجازه ندهید که فهم غلط وناقص خودتان را نشر دهید درحالیکه بهیچوجه هم گوش شنوا ندارید شما در جایی نیستید که نظر فلسفی بدهید شما اصلا فلسفه نمیدانید
            گفتار شما مانند انست که کسی به کنایه بدیگری گفته باشد چشمانت مانند اهوست وشمااز این نتیجه گیری کنید که وقتیکه چشم مانند اهوست لابد میتواند انسان شاخ اهو هم داشته باشد ویا خرطوم فیل هم داشته باشد !
            شما شعر واستعاره وکنایه را با فلسفه که بسیار جدیست خلط کرده اید

          2. جناب جانان
            شما گوش شنوا دارید!!
            می شود بفرمایید شما درچه جایگاهی هستید,که تشخیص می دهید, هر شخصی مخالف نظر شما باشد,فلسفه نمی داند!
            به نظر شما این جزم و جمود فکری نیست؟!

          3. جناب جانان
            لطف می کنید, بفرمایید جنابعالی استادفلسفه کدام دانشگاه بوده ویا هستید؟
            اگر امکان داشته باشد,ما دانشجویان بی سواد در کلاس دروس فلسفه شما حاضرشویم..

          4. خانم روشناروز دردل شب نهفته نیست شب هم در دل روز نهفته نیست اینها استعاره است شعر وتمثیل است دلیل شب و روز گردش زمین بدور خودش است وهیچکدام ازدل دیگری بیرون نمیاید خورشید به انطرف از زمین که بتابد روز است وانطرف که نتابد شب است به همین سادگی ! فلسفه بسیار جدیست مباحث فلسفی جای شعر وتمثیل واستعاره نیست که انوقت شما هم انرا جدی بگیرید !شب وروز هم اجتماع نقیضین نیست
            خانم عزیز بیش از یکهفته است که من دارم به شما میگویم اجتماع نقیضین محال است خوب یا شما بپذیرید ویا اگر نمی پذیرید بروید تحقیق کنید بروید از کسیکه انرا قبول دارید از اطلاعات او اطمینان دارید بپرسید که اجتماع نقیضین محال عقلی هست یا نه
            اینطوری هم خودتان دچار مشکل میشوید وهم دیگران را دچار مشکل میکنید

          5. ببینید جناب جانان
            شب و روز دو” نقیض” هم هستند.

            ما نمی توانیم در” یک زمان” هم شب داشته باشیم و هم روز

            پس در اینجا”اجتماع نقیضین”محال عقلی است..

            اما اگر این گونه ببینیم که شب و روز دنبال یکدیگر می آیند,پس با تولد روز,شب می میمیرد و با تولد شب ,روز می میمیرد.

            پس شب و روز در پی هم می آیند.

            درنتیجه

            در اینجا “اجتماع نقیضین”محال نیست.

        2. حالا در فلسفه اسلامی
          اجتماع نقیضین محال است.چرا؟
          به نظرم چون در فلسفه اسلامی شر بالعرض است و خیر بالذات.
          فلسفه هگل باسبک فلسفه ملاصدرا متفاوت است.
          لطفا این موضوع را در نظر بگیرید.
          اگر فلسفه هگل نبود “علم الاجتماع”غیرممکن بود.

          1. خانم روشنا شر بالعرض است یعنی چه . چه کسی چنین گفته ایا ایدز شر نیست ؟ ایا ایدز بالعرض است ؟بعد بالذات ایدز چیست ؟ چرا چیزی را که نمیدانید دران دخالت میکنید ؟همینطور الکی هرانچه بر ذهن شما میاید بیان میکنید
            دوست عزیز یک کامنت در همین صفحه گذاشتم وراجع به خیر وعدم خیر وشر توضیح دادم ومثالی هم اوردم انرا بخوانید

          2. پاسخ آقای حجت . اگر شما ملحد باشید و جهان را فقط جهان مشاهده پذیر بدانید که دیگر شر و [یر بی معنا می شود. وقتی اسپیریچوالیسم را باطل بدانید دیگر شر یعنی چه؟ جهان جهان مکانیسم است و دیترمینیسم تخطی ناپذیر حاکم می شود.شما در صورت فرض عدم وجود خدا ابتدا بفرمایید تعریف شر در دنیای مادی چه خواهد بود.وقتی ارزشی وجود ندارد دیگه خیر و شر نداریم. هر چه هست فکت واقعیت است. سخن گفتن خداناباور از شرور خود شکن است.

        3. ملاصدرا ابداع کننده”حرکت جوهری”بود.
          هگل ابداع کننده “حرکت دیالکتیکی”بود.
          این دو “حرکت جوهری”و “حرکت دیالکتیکی”ازجهاتی به هم شبیه هستند و از جهات دیگر کاملا از هم متفاوت هستند..

          1. مسئله اینست که فلسفه اسلامی حرکت دیالکتیکی وتضاد انرا قبول ندارد قبول ندارد افتاد؟
            فلسفه اسلامی در مقوله حرکت به حرکت جوهری اعتقاد دارد ودر فلسفه اسلامی جمع نقیضین محال است
            شما ایکاش در دفاع از ماتریالیستها وارد بحث میشدید لااقل موضع شما با گفتارتان کمی ارتباط داشت

      2. فرق است بین خیر بودن با عدم خیر وبا شر بودن اینکه شما بپندارید که چون در جهان ماده خیر مطلق نیست پس باید ان قسمت عدم خیر را حتما شر پر کند تا مجموعه برقرار باشد اشتباه است
        در واقع عدم خیر مساوی با شرور نیست با مثالی منظورم را توضیح میدهم فرض کنید مستمندی سر راه قرار دارد وسه نفر به ترتیب به او رسیده هرکدام عکس العملی نسبت به او دارند اولی وقتیکه مستمند را میبیند فورابه کمک او میشتابد مثلا سکه ای به او میدهد ویا اگر نابیناست ومیخواهد از خیابن عبور کند او را کمک میکند و…دومی وقتیکه مستمند را میبیند هیچ کمکی نمیکند نه مادی ونه قدمی بی اعتنا از کنار او عبور میکند وسومی وقتیکه به مستمند میرسد یک پس گردنی به او میزند وسکه ای را هم که مال اوست بزور ازاو میستاند سه گونه برخورد با یک مساله صورت گرفته است اولی خیر است دومی عدم خیر است و سومی شر رساندن است نتیجه اینکه شر مساوی با عدم خیر نیست مرتبه ای بالاتر از انست
        واما در مورد دیالکتیک هگل چندین بار تکرار کردم فلسفه اسلامی دیالکتیک هگل را قبول ندارد با دو صفحه اینترنتی خواندن کسی دیالکتیسین نمیشود باید کتاب خواند باید حداقل چهار تا کتاب راجع به دیالکتیک بخوانید تا بتوانید دو خط راجع به ان بصورت صحیح بنویسید
        تضاد دیالکتیکی در فلسفه اسلامی رد شده است وقابل قبول نیست نمیشود کسی داعیه دار دفاع از اسلام باشد بعد به دیالکتیک استناد کند انهم استناد غلط . اصول دیالکتیک هیچ ربطی به مبحث شرور ندارد ودر فلسفه اسلامی تضاد دیالکتیکی موجب حرکت نیست فلسفه اسلامی بجای ان معتقدبه حرکت جوهریست که البته هیچکدام اینها ربطی به مبحث شرور ندارد

        1. جناب جانان عالی است.
          از طریق مثال زدن خیلی بهتر می شود که مفاهیم را بفهمیم.
          شمافرمودید:
          اولین نفر به فقیر کمک می کند.
          دومین نفر به فقیر اعتنایی نمی کند.
          سومین نفر به فقیر توهین می کند.
          بعد نتیجه گرفته اید.
          ۱-اولین نفر” خیر”است.
          ۲-دومین نفر”عدم خیر”است.
          ۳-سومین نفر”شر”است.
          نتیجه کلی که شما گرفته اید این بود.
          شر#عدم خیر
          با این نتیجه شما , یک فاصله خالی بوجود می آید.
          رابطه بین شماره۱-خیر
          با رابطه بین شماره ۳-شر

          چه می شود؟!

          من این گونه تعریف می کنم.
          ۱-خیر است.
          ۲-عدم خیر است.
          ۳-شر است.
          شر#عدم خیر است.
          عدم خیر#خیر است.
          شر#خیر است.
          به نظر من با روش دیالکتیک هگلی این گونه تعریف کنیم.
          در مورد فلسفه اسلامی فرمودید.
          جناب جانان
          به نظر من فلسفه ,فلسفه است.

          این جدایی فلسفه اسلامی از فلسفه غرب کار درستی نیست.
          چرا نمی شود از دین به روش فلسفه غرب دفاع کرد؟!
          به نظر من می شود.
          تمام گفته های فیلسوفان اسلامی که وحی منزل که نیست!!

          1. خانم روشنا من نمیدانم منظورتان از ان علامتی که بین شر وخیر وعدم خیر گذاشتید چیست همانطور که گفتم ۱- خیر است ۲- عدم خیر است ۳- شر است یعنی اینکه خیر با عدم خیر وعدم خیر با شر متفاوت است وهرکدام ساحت جداگانه ای دارد
            خانم روشنا شما صلاحیت صحبت کردن راجع به دیالکتیک هگل را ندارید
            من در مورد فلسفه اسلامی تاکید میکنم چون شما به عنوان دفاع از موضع اسلام وارد گفتگو شدید
            جمع نقیضین محال است فقط وابسته به فلسفه اسلامی نیست بلکه محال عقلی است منتها چون شما در موضع دفاع از اسلام بودید من تاکید کردم که فلسفه اسلامی هم انرا قبول دارد وگرنه جمع نقیضین محال است یک محال عقلی ویک قانون عقلی است که منطق انرا بیان میدارد وهمانطور که التفات دارید قوانین منطق از بدیهیات عقلی هستند
            فلسفه غرب هرگز پاسخی به مسئله شرور نداده وهیچ ربطی تاکید میکنم هیچ ربطی بین دیالکتیک هگل با مسئله شرور وجود ندارد

          2. جناب جانان
            من در مورد”اصل توحید”سخن می گویم.
            من در دفاع از اسلام صحبتی نکرده ام!!
            “اصل توحید” در مورد همه ادیان توحیدی بکار می رود.

  11. « پرسش اوتیفرون » سقراط : « آیا یک عمل خوب است چون خدایان آن را دوست دارند یا چون آن عمل خوب است خدایان آن را دوست دارند ؟ » ؛ مشابه پرسش کلامی در سنت اندیشگی ماست : هر چه خدا می کند عدل است ؟ یا هر چه عدل است خدا می کند ؟ …. ؛ به هر رو ، این پرسش ها پرسش از بود و نبود است ؛ اکنون آن چه مهم تر است چگونگی داوری این زمینه است : چگونه بدانیم که چه هست و چه نیست ؟ و روایی این یا آن روش چگونه سنجیدنی و پذیرفتنی است ؟

  12. به نظر بنده، مساله ی شر پاسخ قطعی و یقینی ندارد اما می توان با رجوع به برخی آیات قرآنی و روایات شیعی، توجیه هایی برایش یافت. صد البته این توجیه ها چالش فلسفی ناشی از شر را برطرف نمی سازند ولی آرامش بخشی محسوسی ایجاد می کنند و انسان را برای تحمل و پذیرش شرور توانا می سازند.

  13. باز این چه ماتم است‌، کز «معضل شر» است

    نویسنده: یاسر میردامادی / فرستنده: جهان بی مرز

    شاید چندان شتاب‌زده نباشد اگر بگوییم برای مسلمانان «مسئله‌ی شر» از نظر تاریخی-الاهیاتی چندان مهم و مطرح نبوده است؛ و این موضوع نه تنها اکنون این گونه است بلکه به نظر می‌رسد حتی در گذشته نیز چنین بوده است. مسئله‌ی شر به روایتی خلاصه و غیر دقیق از این قرار است: «اگر خدا دارای صفاتی مانند قادر مطلق، خیر خواه محض و عالم مطلق است، پس چرا این‌چنین حجم عظیم شرور انسانی و طبیعی -که بیهوده به نظر می‌رسند- در جهان وجود داشته است، دارد و احتمالاً خواهد داشت؟»

    تصویر خدا به مثابه پدر آسمانی − اگر او توانای مطلق و نیکخواه مطلق است، وجود شر در جهان چگونه توضیح‌پذیر است؟

    اگر این داوری اولیه در باب بی اهمیتی الاهیاتی مسئله‌ی شر نزد مسلمانان درست باشد (که اثبات این داوری خود نیاز به تحقیقی گسترده دارد)، آن‌گاه آن را می‌توان مقایسه کرد با مسیحیت، چه مسیحیت سده‌های میانه و چه مسیحیت معاصر، که در آن رساله‌های بسیار و بحث‌های فراوانی پیرامون مسئله‌ی شر شکل گرفته است و اکنون نیز هم‌چنان این موضوع بحث‌برانگیز است و هیچ چشم‌اندازی از پایان بحث در این باب به چشم نمی‌آید. البته منظور این نیست که هیچ کس در تاریخ تفکر اسلامی به مسئله‌ی شر نپرداخته است، بلکه مسئله‌ این است که به ویژه در الهیات کنونی اسلامی مسئله‌ی شر جای چندانی ندارد و به نظر می‌رسد حتی در سده‌های میانه نیز مسئله‌ی شر جایگاهی را که در الاهیات مسیحی از آن خود ساخته بود، دارا نبوده است.

    همین اواخر در فیلیپین دختر کوچکی که مورد سوء استفاده‌ی باندهای بهره‌کشی جنسی قرار گرفته بود، از پاپ پرسید: کجا بود خدا وقتی ما رنج می‌کشیدیم؟ پاپ (یعنی بلندمرتبه‌ترین مقام کلیسای کاتولیک که شاید هنوز در نظر بسیاری از طرفداران‌اش معصوم باشد) در پاسخ به این پرسش تنها به گفتن این بسنده کرد که نمی‌داند و سپس بی هیچ توضیحی به لاتین دعایی کرد. ندانم‌‌گوییِ پاپ، به عنوان عالی‌ترین مرجع کلیسای کاتولیک، می‌تواند دست‌کم دو معنا داشته باشد: یا به معنای بی اعتنایی پاپ به مسئله‌ی شر است و یا به معنای آن‌ است که این بحث چنان در الاهیات مسیحی پا خورده و ورز آمده است و رأی و بحث به خود دیده است که داوری در باب آن حتی برای پاپ نیز، که طبیعتاً به الاهیات مسیحی تسلط دارد، ساده نیست.

    حقانیت پرسش‌گری

    اما پاسخ‌ها همیشه یک ندانم‌گویی ساده نیست. در اواخر سال ۲۰۰۴ میلادی پس از سونامی عظیم اقیانوس هند و کشته شدن نزدیک به دویست و سی هزار نفر از ۱۴ کشور دنیا که بسیاری از قربانیان آن مسلمان بودند، این پرسش باز هم بیشتر در میان مسیحیان مطرح شد تا مسلمانان. روان ویلیامز (Rowan Williams)، الهی‌دان برجسته‌ی مسیحی، شاعر و نیز اسقف اعظم سابق کلیسای کانتربری (بالاترین مقام در کلیسای انگلیکن) کمی پس از این حادثه در یادداشتی مشهور در روزنامه‌ی بریتانیایی «ساندی تلگراف» از روا بودن پرسش از عدل خداوند (و تلویحا روا بودن تردید در این باب) سخن گفت و حتی بالاتر از آن، با ابراز یک داوری شگفت از سوی رهبری دینی، اظهار داشت که اگر از عدل خداوند پرسش صورت نگیرد، کاری خطا صورت گرفته است:

    پرسش از این‌که: «چگونه می‌توان به خدایی باور آورد که رنج را در چنین مقیاسی روا می‌دارد؟» پرسشی است که در هنگام فاجعه بسیار پرسیده می‌شود، و در این هنگامه‌ اگر چنین پرسشی مطرح نشود، عجیب است -و اگر مطرح نشود همانا خطا است.[۱]

    این را مقایسه کنید با کشتار مسلمانان در سوریه: وسعت این فاجعه (که تعداد کشته‌ها دارد به سونامیِ سال ۲۰۰۴ نزدیک می‌شود) به هیچ عنوان الاهی‌دانان مسلمان و رهبران این دین را به طرح چنین پرسش مهیب الاهیاتی‌ نکشانده است (چه رسد به آن‌که این رهبران مطرح نکردن این پرسش را آشکارا خطا بدانند).

    تبیین‌های مختلفی می‌توان از بی جایگاهی مسئله‌ی شر در اسلام پیشنهاد کرد. ممکن است گفته شود که مسئله‌ی شر بیشتر مشکلی مسیحی است تا اسلامی، و این درست به خاطر موضوع تجسّد (incarnation) و رنج کشیدن خدای پسر در مسیحیت است. این یعنی در الاهیات اسلامی خدا دور ایستاده است و وارد بازی نشده است و در نتیجه از شرّ، گردی بر دامن کبریای او ننشیند، اما در مسیحیت خدا خودش وارد معرکه شده است، لباس انسان به تن کرده است، رأساً و شخصاً در دل تاریخ شیرجه زده است، خطر را به جان خریده و نهایتاً بر صلیب رفته است. از این رو برای وجدان یک مسیحی مسئله‌ی شر بسا بیش از یک مسلمان از نظر الاهیاتی مشکل‌زا است. مسلمان به سادگی می‌تواند با ارجاع به تعالی و فرازینگی خداوند، دست خداوند را از شر پاک کند.

    این پاسخ به نظر قانع‌کننده نمی‌رسد. از موضوع تجسد و تثلیث که بگذریم، ساختار الاهیاتی اسلام و مسیحیت آن قدر به یکدیگر شباهت دارد که مسئله‌ی شر را برای مسلمانان اندیشه‌ورز به قدر مسیحیان مشکل‌زا سازد. شاید مشکل را باید تاریخی‌تر دید، شاید مشکل در فرومردن کلام فلسفی در جهان اسلام پس از غزالی است. وقتی فلسفه بمیرد، مسئله‌ی فلسفی-الاهیاتی شر نیز از اهمیت می‌افتد. با این حال حتی اگر پاسخ پرسش ما دست‌کم تا حدودی، در فرومردگی احتمالی فلسفه در جهان اسلام پس از غزالی نهفته باشد، معلوم نیست این هم پاسخی جامع به این پرسش فراهم آورد. زیرا دست‌کم در تشیع، کلام فلسفی در قالبی عرفانی‌شده پس از غزالی ادامه یافت، پس چرا برای شیعیان مسئله‌ی شر چندان مطرح نبود؟ این پرسش وقتی مهم‌تر می‌شود که در نظر بگیریم حسین ابن علی در تشیع جایگاهی شبیه مسیح در مسیحیت دارد (با این تفاوت مهم البته که حسین ابن علی خدای پسر نیست). پس شرّ برای شیعیان نیز می‌توانست مشکلی الاهیاتی شبیه مسیحیان درست کند، اما نکرد، چرا؟

    پاسخ‌های دیگری نیز می‌توان داد، مثل این‌که در مسیحیت، مسیح بر سر صلیب از خداوند گلایه کرد که چرا رهایش کرده است، (انجیل متی، ۴۶: ۲۷) و یا یعقوب در عهد قدیم (کتاب ایوب) نهایتاً لب به گلایه از خداوند گشود. ممکن است گفته شود این اشارات در عهدین، راه را برای جدی گرفتن مسئله‌ی شر و پرسش از عدالت خداوند در مسیحیت و نیز یهودیت (خصوصاً پس از هولوکاست) باز می‌کند، اما در اسلام پیامبران چنان عاری از گلایه و شِکوه و پرسش‌گری نشان داده می‌شوند که جایی برای جدی گرفتن مسئله‌ی شر باقی نمی‌ماند. این پاسخ هم چندان قانع‌کننده نیست، زیرا در قرآن نیز فرشتگان به خداوند به سبب آفریدن انسان‌ها اعتراض می‌کنند (بقره، ۳۰) و خداوند نیز اصل اعتراض کردنِ آن‌ها را ردّ نمی‌کند بلکه تنها با اشاره به محدودیت شناخت فرشتگان محتوای اعتراض آن‌ها را ردّ می‌کند.

    با توجه به جایگاه هستی‌شناختی بلند فرشتگان در اسلام این اعتراض‌ها می‌توانست الهام‌بخش الاهیات اسلامی در پرسش از عدالت خداوند باشد. و یا مطابق یک تفسیر از آیه‌ی ۱۱۰ سوره‌ی یوسف (تفسیری که به ابن عباس نسبت داده می‌شود)، پیامبران نیز مأیوس می‌شوند و گمان می‌کنند که وعده‌ی یاری‌ای که از سوی خداوند به آن‌ها داده شده دروغ بوده است. مضمون آیه‌ی دیگری از قرآن (آیه‌ی ۲۱۴ سوره بقره) نیز می‌تواند تأییدگر تفسیر منسوب به ابن عباس باشد.

    این آیه می‌گوید که چنان فشار و مصیبت زیاد می‌شود که حتی پیامبران و مؤمنان می‌گویند: «پس کجاست یاری خداوند»؟ (متی نصر الله؟). بر این اساس، در قرآن نیز کمابیش مانند عهدین، ماده‌ی اولیه برای جدی گرفتن مسئله‌ی شر و پرسش از عدالت خداوند وجود داشته است. پس چرا مسئله‌ی شر برای مسلمانان جدی نشد؟

      1. دکتر فنایی اگر توانایی پاسخ گویی به مسئله شرور رادارد وارد گفتگو شود وبه سوالات پاسخ بگوید نه ایشان ونه هیچ کس دیگر چنین توانایی ندارد

        1. آقای جانان جواب اندیشمندان مسلمان و قرآن و حدیث به شر را بررسی کنید پاسخ به مساله شر در آنجا یافت میشود من چند مورد را کامنت کردم میتوانید مطالعه کنید
          ولی در اینکه عرفا و فلاسفه نتوانسته و نمیتوانند پاسخی به مساله شر بدهند درست میگید

          1. اقای مجید منتظر پاسخ قران وحدیث در ارتباط با شر از طرف شما هستم از نظر من قران وحدیث هم قادر به پاسخگویی نیست

      2. پاسخ جناب دکتر فنایی به جناب یاسر میردامادی بود.
        جناب دکتر فنایی انسان وارسته و متواضعی هستند.
        ایشان هیچ وقت ادعای پاسخ گویی به تمام” مسئله شرور” را نداشته اند!
        اگر متن ایشان را بخوانید,تواضع و رعایت اصول اخلاقی را در تمام پاسخ ایشان به جناب یاسر میردامادی می بینید..

      3. خانم روشنا خیر نامساوی با شر است وخیر نامساوی با عدم خیر است که گفته من است من این سه ساحت را جداگانه برایتان با ذکر مثال توضیح دادم شما عدم خیر را با شر یکی میدانستید ومیگفتید که چون در جهان ماده خیر محض نداریم باید حتما شر با ان همراه باشد ولی من نشان دادم که چنین لزومی وجود ندارد واگر در جهان ماده خیر محض نیست عدم خیر نقص انرا پر میکند ونیازی نیست که حتما شر وجود داشته باشد
        اگر پذیرفتید که خیر با عدم خیر مساوی نیست وعدم خیر باشر مساوی نیست که در این مرحله به تفاهم رسیدیم

  14. خیر و شر در کنار هم باعث چالش هست همانطور که نویسنده در جایی به آن اشاره کرده که : فرض کنید در جامعه ای بودیم که به جای باور به خدای “خیر مطلق” باور به خدای “شرمطلق “رواج داشت در آن حالت هم فیلسوفان سعی میکردند باز “مسئله خیر “را توجیح کنند.یا وقتی استدلالهایی که طی تاریخ برای وجود خداوند مطرح شده را در نظر میگیریم می بینیم از همه آنها می شود در اثبات “نابغه ی شرور “هم بهره برد .وقتی از یک استدلال برای اثبات دو مقوله “خداوند” و “نابغه شرور” بهره ببرید و قوت و ضعف آن در هر دو مورد یکسان باشد برآن اساس باور به خداوند و نابغه شرور هم ارز هم هستند .اگر استدلالهایی که برای خدا باوری به کار برده می شود را بتوان برای دیوباوری هم بکار برد باید به دنبال عاملی برای تبیین رواج خداباوری به جای دیوباوری گشت .اگر خداوند جهان و موجودات را افریده می داند چه چیز موجب رنج و درد در آنهامی شود پس چگونه مانع آن نشد؟ ‌چرا جهانی خلق نکرد که زندگی در آن بهتر و لذتبخش تر باشد .اگر چنین خداوندی وجود داشته باشد پس باید ویژگی های او را در مخلوقاتش ببینیم .وجود شر در جهان آیا آینه ای از این ویژگی خداوند است ؟پس در این صورت خیر مطلق نیست .اگر “شر” آفریده خداوند نیست پس خداوند آفریده کل هستی نیست .اگر خداوند ناظر بر جهان است پس به تمام این شرها آگاه است حال چرا مانع آن نمی شود ؟اگر نمی تواند پس قادر مطلق نیست ؟.اگر نمی خواهد پس بخیل است ؟خداوند می توانست از میان همه امکانها در خلق جهان ،جهانی خلق کند که در برگیرنده شرهای اخلاقی و طبیعی نباشد . می گویند باید وجود این شرها را بپذیریم زیرا برای خیر بزرگتر ضروری است .شخصی که به این باور دارد باید بتواند بگوید مثلا در شر طبیعی همچون زلزله بم با آن حجم از خسارت جانی و مالی و آوارگی و تخریب و …. چه خیر بزرگتری حاصل شده است ؟و باید نشان دهد آن خیر. برتر چرا و چگونه از آنهمه شر است .

    1. خانم محبوبه
      فرض کنید که شمامادر کودکی هستید که به بیماری سخت سرطان دچارشده است.

      ۱-آیاحاضر هستید که کودک خردسال شما تحت شیمی درمانی های بسیار سنگین قرار گیرد؟

      اگر پاسخ آری است,چرا؟

      و اگرپاسخ خیر است,چرا؟

      1. خانم روشنا سوال شما غلط است مسلما یک مادر کودک خردسالش را که بیماری سرطان دارد شیمی درمانی میکند رنج درمان را متحمل میشود تا کودکش شاید وفقط شاید درمان شود
        ولی این هیچ ربطی به خلقت ندارد ما از دیار عدم امده ایم پیش از خلقت وجود نداشتیم با کودکی که وجود دارد وسرطان دارد بسیار متفاوت است عدم که سرطان نداشت بیماری وکسر وکوتاهی وکمبودی نداشت عدم عدم است نیاز ندارد فرق میکند که شما کودکی را که وجود دارد بیمار هم هست وچاره ای جز درمان هرچند سخت برایش نیست ایندو هرگز با هم قابل مقایسه نیستند

        1. جناب جانان
          ۱-بافرض شما ما از دیارعدم آمده ایم.
          ۲-پس آن جنین داخل شکم مادر نیز از عدم آمده است.
          ۳-آن کودک در عدم سرطان نداشت.
          ۴-اگرآن کودک در عدم سرطان نداشت,پس مسئله شر متافیزیکی باطل است.

          حال پرسش:
          این کودک که در این دنیا وجود دارد,چرا وتحت چه شرایطی به سرطان مبتلا شده است؟

          دو حالت برایش در نظر می گیریم.

          ۱-مشکل ژنتیک خانوادگی(که معمولا پزشکان می گویند یکی از علتهای سرطانها مشکل ژنتیک است)
          ۲-عوامل محیطی(مانند :روشهای نادرست تغذیه,آب و هوا,آلودگی ها و غیره)
          درنتیجه:اگر ما سرطان را برای کودک شر بدانیم ,این حکم شر از طرف خداوند نیز باطل است.
          چرا؟
          چون کودک در عدم سرطان نداشت..

          1. مشکل ژنتیک یا محیطی هر دو در نگرش خداباورانه منشایی واحد دارند: خدای همه‌کارتوان، همه‌چیزدان و خیرمطلق. پس اگرکودک سرطان بگیرد می‌توانست نگیرد، خدا می‌توانست جهان را به شکلی محقق کند که کودک درد نکشد. ولی این شر رخ داده است و این واقعیت با وجود خدا در تعارض است. مساله‌ی شر همین است.

            دیگر اینکه ما از عدم بوجود نمی‌آییم بلکه قبلا چنین که هستیم وجود نداشتیم ولی طی فعل و انفعالاتی در دنیای مادی از حالتی از ماده به حالتی دیگر در آمدیم.

          2. خانم روشنا شما فراموش کردید که طبق ادعای شما خدا خالق ان کودک است وهیچ برگی از درخت بی اذن خدا نمیافتد عدم که سرطان نمیتواند داشته باشد به محض انکه نطفه کودک بسته شد در اثر مشکلات زنتیکی و… ان کودک سرطان میگیرد درحالیکه هیچ تقصیری ندارد خوب میتواند نگیرد خدا میتواند به عنوان ناظم جهان هستی این مشکل زنتیکی را حل نموده کودک سالم بدنیا بیاید این چه نتیجه گیری بی ربطی است که شما میکنید ؟کودک سرطان نداشت پس شر متافیزیکی باطل است یعنی چه ؟کودک را مگر خدا به این دنیا نیاورده؟ مگر خدا کودک را خلق نکرده؟ مگر خدا ناظم این جهان نیست ؟ خوب کودک را سالم خلق کند

          3. خانم الهام
            با فرض شما در نظر بگیریم که هیچ انسانی در روی کره زمین بیمار نمی شد؟
            نتیجه:هیچ مرگی در پی این بیماریها رخ نمی داد.
            فقط تولد بود وسلامتی.
            پرسش:آن وقت با این همه تولد پیایی,مسئله مرگ را چگونه حل می کنید؟

            در مورد این جمله خود لطفا بیشتر توضیح بفرمایید:

            (دیگر اینکه ما از عدم بوجود نمی‌آییم بلکه قبلا چنین که هستیم وجود نداشتیم ولی طی فعل و انفعالاتی در دنیای مادی از حالتی از ماده به حالتی دیگر در آمدیم)

          4. روشنا اگر میخواهی مسئله ی شر را درست درک کنی باید با همان سوال کتاب مواجه شوی. اگر خدا همه‌کارتوان است و همه‌چیزدان و خیرمطلق چرا شر وجود دارد. تو ولی به جای این کار به دنیای فعلی با ساز و کارش فکر میکنی و بعد میگی ولی اگر همه مریض نشن جمعیت زیاده میشه و … ولی دقت نداری که سوال ابن نیست که در همین جهان فقط یک تغییر کوچک ایجاد کند بلکه منظور این است که خدا می توانست جهان را به شکل کاملا” متفاوتی بیافریند یا اصلا” نیافریند. خدا مجبور نبوده جهان را بیافرینه یا به شکل خاصی بیافرینه. در چند کامنت دیگر هم دیدم متوجه این تفاوت نشده بودی امیدوارم توصیح من کمکت کرده باشه. اگر همین میزان وقتی که برای بحث و کپی پیست مطالب میذاری را صرف خواندن کتاب کنی میتونی بهتر متوجه مسئله شر بشی.

          5. خانم الهام
            من هیچ وقت قادر نیستم که “مسئله شر”را حل کنم.
            به نظر من تا هنگامی که موجودی به نام “انسان” در روی زمین زندگی می کند,”مسئله شر”همچنان وجود دارد.
            خود انسان” بزرگترین شر”در جهان است.

          6. پاسخ حجت: شما در یک مورد خاص سخن می گویید. کل جهان خیر را طبق نگاه خود باید ارائه بدهید. . شما نمی توانید راجع به مرگ یک کودک سخن بگویید و نتیجه گیری کنید.

        1. خانم محبوبه
          چرا برای اینکه کودک شما درمان شود,حاضرهستید که شیمی درمانی دردناک را تحمل کند؟!
          آیا بهتر نیست کودک, درمان شیمی درمانی نشود و بدون رنج و درد از دنیا برود؟
          به قول شما این دنیای” پر از رنج “را چرا با شیمی درمانی برایش رنج آورتر می کنید؟!

      2. چنانچه من کودکی داشتم که سرطان داشت و باید شیمی درمانی می شد.من به عنوان یک مادر تمام وظایف مادری خودم را درقبال فرزندم انجام می دادم و تلاش می کردم که زنده بماند,چرا که زندگی ارزش زیستن دارد..

        اما اگر در جایی حس می کردم که فرزندم در اثرشیمی درمانی های مکرر دچار رنج بیش از اندازه می شود,به هیچ عنوان شیمی درمانی ها را ادامه نمی دادم.ترجیح می دادم که فرزندم به زندگی طبیعی خودش تا هنگام مرگ طبیعی ادامه دهد,چرا که زندگی ارزش زیستن دارد..

    2. فرض کنید که شمایک جنین داخل شکم مادر هستید.
      درداخل شکم مادربه شما گفته می شودکه در جهانی که به دنیامی آیید پر از خوشی های فراوان ورنجهای متوالی است.

      چنانچه به دنیا نیایید مادرتان وشما هم زمان خواهید مرد.

      چنانچه به دنیا بیایید رنجها را باید درکنارخوشی ها تحمل کنید.ازطرفی مادر خود رابسیار دوست دارید. و حاضر نیستید که مادر شما رنج بکشد.
      کدام را انتخاب می کنید؟
      ۱-به دنیاآمدن همراه با خوشی و رنج

      ۲- به دنیا نیامدن و درنتیجه تحمل مرگ و رنج و درد مادر خود را

      1. خانم روشنا باز هم سوال شما غلط است چرا شما از احساسات دیگران سوئ استفاده میکنید ؟!
        چرا بایدبا به دنیا نیامدن مادر بمیرد ؟ شما از احساسات خوانندگان سواستفاده میکنید شما باید سوالتان را طور دیگری بپرسید باید بگویید که اگر از ابتدا میدانستید به چنین جهانی خواهید امد واگر از شما سوال میشد پاسختان چه بود ؟من قطعا به شما میگویم که پاسخ من این بود که هرگز تمایلی برای امدن به چنین جهانی را ندارم
        طرف صحبت شما خود فرد است نه مادر او هیچکس برای دیگری نمیتواند تصمیم بگیرد که با کشته شدن خودش راضی باشد که مادرش هم بمیرد خود مادر باید جداگانه مورد پرسش قرار گیرد
        درضمن کشته شدن با به دنیا نیامدن متفاوت است وقتیکه به دنیا نیامدی دغدغه ای ندارید ولی وقتیکه به دنیا امدی وقرار باشد کشته شوی ان دیگر داستان دیگریست که با هم فرق بسیار دارد

        1. من خودم به سوال خودم, در مورد کودک سرطانی پاسخ دادم.
          این سوء استفاده از احساسات دیگران نیست؟!
          مرگ و بیماری برای همه اتفاق می افتد,چه بخواهیم وچه نخواهیم.این یک واقعیت است.

    3. سرکارخانم محبوبه لطفابه این سوالات پاسخ دهید.
      ۱-آیا زندگی ارزش زیستن دارد؟
      اگر دارد چرا؟
      ۲-تعریف شماازمعنای زندگی چیست؟
      لطفا معنای زندگی را برای من معنی بفرمایید.
      ۳-عشق از نظر شما چه معنایی دارد؟
      شما عشق را چگونه تعریف می گویید؟

      1. ۱- خیر ندارد
        ۲-تکرار وتکرار وتکرار روزمرگی کسل کننده درد ورنج
        ۳- محبت وگذشت وایثار
        ولی اینها چه ربطی به بحث دارد؟!
        پاسخ دادم که گمان نکنید خیلی سوالتان پیچیده بود

        1. ۱-اگر ارزش زیستن ندارد,چرا به زندگی ادامه می دهید؟!
          ۲-این ملال و روزمرگی را چگونه تحمل می کنید؟
          ۳-برای چه به دیگران محبت می کنید؟
          به گفته شما “زندگی ارزش زیستن ندارد”,چه لزومی دارد که به دیگران محبت کنیم!!

          1. ۱-زندگی ارزش زیستن ندارد ربطی به خودکشی ندارد شما اگر طرف خودکشی کند میگویید ضعیف بود اگر نکند میگویید چرا نمیکنید؟ زندگی ارزش زیستن ندارد ولی به دنیا نیامدن با خودکشی کردن متفاوت است اگر از من میپرسیدند قطعا میگفتم هرگز تمایلی برای امدن به این دنیا ندارم اما خودکشی داستان دیگریست حالا که امده ام وناچار به رفتن هم هستم این وسط کمی هم تلاش میکنم جذب لذت نمایم تا ناکام از دنیا نروم
            ۲-این ملال وروزمرگی را با تنوع ظاهری با خوشی های دم دستی سر میکنم خودم را میفریبم وبا پیروزی تیم محبوب فوتبالم خودم را به ندانستن میزنم
            ۳-برای این به دیگران محبت میکنم چون انها هم مانند من زندانی این دنیا هستندونا خواسته امده اند وناچار به رفتن هستند ودر زندگیشان حدواندازه اختیارشان بسیار ناچیز است چون شرایطی مشابه من دارند دلم برایشان میسوزد همانطور که دلم برای خودم هم میسوزد
            لزوم محبت به دیگران کمی قابل تحمل کردن این دنیاست این دنیا به حد کفایت مارا به زنجیر کشیده دیگر روا نیست که ماهم به همدیگر ظلم کنیم

          2. مبحث” خودکشی” هم موضوع جالبی برای گفت وگو است.
            خوب است که به این موضوع هم بپردازیم.
            متاسفانه خودکشی در جوامع امروز دنیا خیلی زیاد شده است.
            به راستی چرا؟

            چرا تا ۳۰۰سال پیش مردم دنیا علیرغم مشکلات فراوان(نظیر جنگ,بیماریهای وحشتناک “مثل طاعون,جذام,وبا و غیره)
            خودکشی نمی کردند؟!

      2. ببین روشنا خوبه آدم باخودش رو راست باشه من جنس شما رو خوب میشناسم باشماها زندگی کردم عزیز ترین آدمهای زندگیم مثل شما فکر میکنند .آدم باید توهم بر حق بودن و کنار بزاره تنها اینجور شاید بشه به شناخت رسید شایدم فقط حیرت کنیم نمی دونم .من فکر میکنم عرفان خلطش با اسلام باعث شده هر مسئله ای و یه جوری زیر سیبیلی و ریز رد کنیم بره جلو ،هر جا گیر کردیم گفتیم حکمت الهیه ، اسرار الهیه ،ما علم لدنی نداریم تا بفهمیم ولی اینا نشد جواب . زندگیِ من به نظرم ارزش زندگی داره چون تو بلا نیستم ولی اگر بودم یا انقدر قلب لطیفی داشتم که درد دیگران درد من بود قطعا خیر ارزش زیستن نداشت ،زندگی تا چند ماه قبل خلاصه میشد در خدا و قیامت ولی امروز همه معادلات بهم ریخته و من جوابی برای معناش ندارم جز اینکه بگم نمی دونم .عشق هم یعنی دگر خواهی و تمام

        1. سرکارخانم محبوبه عزیز
          چقدر شما من را می شناسید؟!
          که این گونه در مورد من, بر اساس “ذهنیات خودتان “قضاوت و ارزشداوری می کنید!
          به نظر من دربین همه انسانها چه “خداباور و چه خداناباور”انسانهای خوب و بد وجود دارد.

          جالب است که بدانید من در بین دوستان خودم “دوست غیرمسلمان”هم زیاد دارم.
          ما همچنان دوستی خودمان را داریم ولی به عقاید هم توهین نمی کنیم.
          من انسانها را فقط بر اساس “اصول اخلاقی و انسانی” آنها می بینم,ولی اگر ببینم شخصی با توهین وتحقیر من ,بخواهد جایگاه خودش را بالا ببرد,سریعا دوستی خودم را با او قطع می کنم..

          1. نه خانم روشنا ،ارزشگذاری نکردم قضاوتی هم نبود فقط گفتم طبق آنچه که تا این لحظه از شما خواندم متوجه خط فکری شما هستم و کاملا با این نوع تفکر زندگی کردم ، اتفاقا دوستانی که به شما خرده گرفتن بابت تغییر اسم موجب دلخوری من شد ولی خب سکوت کردم .لطفا برگردین و حرفهای منو با مهربانی بخونین .به نظرم همه آقایون و خانمهایی که اینجا هستن چه اینوری چه اونوری لحظاتی از منبر بیان پایین و اون تاج برحق بودن و از سرشون بردارن اینجوری خیلی دریچه ها باز میشه و آگاهی اتفاق میوفته . من هنوز منتظرم شما کتاب را بخوانید بر اساس آن بحث کنیم تک تک این اشکالات در کتاب مطرح شده، تفاوت بین شرهای خفیف و شرهای فجیع شرهای طبیعی و اخلاقی و … چند ساعت وقت بذاری کافیه.
            در مورد کودک سرطانی هم باید بگم من طبق آنچه دنیا در برابرم قرار داده مجبورم به درمان رضایت بدم و اینکه کار درستی هست یا نه نمیدونم شاید حق باشما باشه و من نباید به خاطر خودخواهی و عشق به فرزندم برای او درد را تحمیل کنم .
            نمی دانم .

        2. خانم محبوبه
          با آن قلب لطیف چرا حاضر می شوید,که کودک شما شیمی درمانی دردناک را تحمل کند؟!
          این پارادوکس نیست؟!
          شاید کودک بخواهد زودتر از دنیا برود.
          این دلیل بر خودخواهی مادر نیست ,که به خاطر عشق بی نهایت به فرزند خودش ,رنج بیشتر را بر کودک خود وارد نماید!

      3. ۱-آیازندگی ارزش زیستن دارد؟

        به نظر من” بله”

        دردو رنج جزء لاینفک زندگی ما انسانهاست.هیچ انسانی در این جهان ,حتی در بهترین و ایده ال ترین شرایط ممکن زندگی, خالی از رنج نخواهد بود.
        مادراین جهان قادر نیستیم که درد و رنج را به کلی از بین ببریم.

        به گمانم
        هنگامی که در من”انانیت و خودخواهی و غرور”پررنگ باشد,رنج درون من نیز بیشترخواهد بود.

        اما هنگامیکه من تلاش کنم که “انانیت” خودم را به نوعی کاهش دهم,آن هنگام می توانم ,هم رنج درون خود را کاهش دهم و هم تاآنجاییکه در توانم باشد رنج همنوعان خودم را کمتر کنم.

        پاسخ سوال ۲و۳ را در بخشهای دیگر در بخش کامنتها داده ام.

        1. خانم خودخواهی و غرور کدومه!تصور کن به کودک بی دفاعی تجاوز شده از چشم اون کودک به ماجرا نگاه کن بعد هم به جای پدر و مادر کودک، اینجا چه غروری وجود داره !تو این جهان ما چقدر رنج وجود داره ماها اصلا تحمل تصورش رو هم نداریم .

          1. به نظر من فاجعه است.(تجاوز به کودک معصوم)
            تصورش هم غیرممکن است.
            منظورمن چیزدیگری بود.غرور درون, انسان را دچار رنج درون می کند.به نظرم غرور” نقطه سقوط “ماانسانهاست.
            هرچه درختی پربارتر باشد,سرش خمیده تر است.

          2. من رنج را به دو بخش تقسیم می کنم.
            ۱-رنج درون
            ۲-رنج بیرون
            البته هردو با هم رابطه دیالکتیک دارند.یعنی یک نوع کنش و واکنش است.اگر من تلاش کنم که رنجهای درون خودم را که مربوط به “آگاهی و خودآگاهی” من می شود,کمتر کنم.طبیعتا در رنجهای بیرون من بی تاثیر نخواهد بود.
            مانندپزشکی که هرروز با بیماران صعب الاعلاج سروکار دارد ,چنانچه این پزشک بخواهد تحت تاثیر روحیه بیماران خود قرارگیرد,به مروردچارافسردگی می شود.پس باید این پزشک تلاش کند که” آگاهی و خودآگاهی” خود را از درون تقویت کند تا بتواند هم به خودش کمک کند و هم به بیماران.
            یک پزشک بیمار,قادرنیست که به بیماران کمک کند.

        2. بازم هیچ ربطی نداشت منظورتون چی بود که من متوجه نشده باشم .چه ربطی به توجیه رنج و درد حاکم بر جهان داره مگه حضرت ابراهیم هستیم که دارین اینجوری با انسان برخورد میکنین .

    4. باور به خدا را می توان این گونه هم تعریف کرد.

      یک خدای واحد در عالم هستی وجود دارد,اما مسیرهای رسیدن به این خدای واحد متفاوت است.

      ۱-یکی از طریق ادیان توحیدی
      ۲-یکی از طریق ادیان وآیین های غیرتوحیدی
      ۳-یکی ازراه فلسفه و لوگوس
      ۴-یکی از راه عرفان های راستین
      هر کدام به روش خودشان به خدا باور دارند.
      به نظرمن غایت ونهایت همه تقریبا یکی است,اما مسیرها متفاوت است.
      یک مسیرسریع تر و هموارتر ویک مسیر کندتر و طولانی تر است,بستگی داردکه هرانسان چه مسیری برای رسیدن به خداانتخاب می کند.
      به نوعی هر انسان در درون خویش به خدای خویش می رسد.

      جمله معروف:به تعدادانسانهای روی زمین ,مسیررسیدن به خدا وجود دارد.

      حال در مورد “دیوباوری”
      در” دیوباوری ” نیز ممکن است مسیرهای متعدد وجودداشته باشد.
      در واقع می توان گفت:یک نفر ممکن است ظاهر”عابدوزاهد “داشته باشد ولی در درون خویش “دیوباور”باشد.
      یعنی انتهای مسیر به جای “خداباوری”به “دیوباوری”برسد.

  15. این که با دادن تنفس مصنوعی به یک نگاه ضعیف و پر از اشکال ، و مشحون از مغالطات متعدد، و مشخصا polimicتلاش در اشاعه تعصب در مخاطبان می کنید با عدم نشر نقد آن ها برای همه کم کم روشن شده است. لطفا لااقل در تظاهر به اهل فکر بودن حفظ ظاهر کنید تا این درک همگانی شده لااقل تا حدی کم رنگ تر شود.

  16. لطفا کامنت ها را منتشر بفرمایید تا آن چه برای مخاطبین شما روشن شده همگانی و تثبیت نشود. تظاهر در نگاه شیفته تعصب غربزده خود هوشمندی است اینطور نیست؟

  17. قبلا ذیل مطلبی در صدانت راجع به برابری زن و مرد با خانمی که هر بار یک اسم میگذاشت بحث کردم موضع عرفانی داشت و جهان را یک کلیت میدانست و از ملاصدرا و مولوی و مابقی پیروان عرفان هندی به اسم اسلام دفاع میکرد بعضی از کامنتهایش کپی پیست از سایتهای حوزوی بود آن خانم هر بار یک اسم میگذاشت و توجیهش برای این کار همان رویکرد وحدت وجودی بود که همه این اسمها نشان از یک واقعیت واحدند وغیره. بنظرم روشنا و چند نفر دیگری که اینجا با اسمهای مختلف موضع او را تکرار میکنن همان خانم است دقیقا همان لحن همان موضع. امیدوارم من اشتباه کنم ولی اگر این جور باشه این کار درستی نیست خانم زهرا، روشنا یا هر هویتی که داری. شاید از منظر وحدت وجودی چنین کاری موجه باشه ولی از نظر علمی این کار نوعی اختلال شخصیت است. از منظر عرفانی خیلی کارها جایز است ولی بهت توصیه میکنم به همون شریعتی که ظاهراً بهش باور داری هم مراجعه کنی و ببینی چنین کاری از نظر شرعی درسته؟ پاسخش را برای خودت نگه دار ولی از نظر اخلاقی کار درستی نیست.

    1. خانم محترم
      من در این صفحه فقط با نام کاربری “روشنا”هستم.
      در قسمت” فمنیسم “با نام کاربری”کلمه,زهرا,ساناز”بودم.درآنجادر پایین قسمت کامنتها کاملا توضیح دادم.لطفا مراجعه بفرمایید.

      در ضمن تهمت زدن خودش یک کارغیر اخلاقی است.

    2. درضمن شما فکرکنم همان نام کاربری”مهرداد”باشید,که همه چیز را زشت و دگماتیسم می بینید.
      اگر یادتان باشد در قسمت” معنای زندگی “من با نام کاربری”ساناز”و شمابانام کاربری “مهرداد”با هم گفت وگو کردیم.

      1. شما حق ندارید ونباید در هرقسمت با یک نام شرکت کنید این تغییر نام شما درست نیست شما یک نام انتخاب کنید ودرهمه ی قسمتها با همان نام کامنت بگذارید تا مجموعه ی فکری شما مشخص باشد

        1. جناب جانان
          این آخرین بحث من در صدانت خواهدبود.
          من به هیچ عنوان در بحث دیگری چه با نام “روشنا ویا هرنام دیگری “در صدانت شرکت نخواهم کرد.
          اینکه من دربحث, در مورد” فمنیسم “با نامهای متفاوت سخن گفتم ,جنبه کاملا شخصی داشت..
          در پایین بحث در مورد” فمنیسم” کمی توضیح دادم.

          1. باسلام و درود جناب ایرانمنش
            متشکرم از تذکرات” مکرر “جنابعالی به من..
            جالب است چرا فقط به من تذکر می دهید؟!
            مطمئن باشید این آخرین بحث من در صدانت خواهد بود.

    3. دوست عزیز
      امیدوارم که من اشتباه کرده باشم.
      فکرکنم شروع کننده نزاع خودشما بودی عزیزمن.
      اگر همان خانم نویسنده پژوهشگراجتماعی باشید,که راستش مطمئن نیستم!
      باتحقیر کردن من از داخل یک مجله هفتگی نزاع را شروع کردید.
      لطفا به این نزاع پایان دهید..
      درضمن من دنباله رو شریعتی نیستم!!

    4. اگر این حالت نزاع ادامه پیدا کند ,به جدال” غیر احسن” بدل می شود.آن وقت گفت و گو معنای ندارد!
      لطفا باهم همکاری کنیم.

    5. لطفا بفرمایید شما در اخلاق پیرو چه کسی است؟
      کانت ,اسپینوزا,کدام فیلسوف؟!
      پیرو هر فیلسوفی هستید,رعایت اخلاق را بفرمایید.

      1. ایشان را نمی دانم چه میگوید ولی برای اینکه ببینید عرفا در گناه و منکر چه وادیهایی را طی می کنند به تاریخ عرفان مراجعه کنید از می گساری تا رقص و شاهدبازی و… مشتی انسان سست عنصر و آلوده به گناه بوده اند

        1. ببینید جناب مجید
          عرفان به دوقسمت تقسیم می شود.
          ۱-عرفانهای راستین
          ۲-عرفانهای کاذب و دروغین
          اینکه شما می فرمایید,شامل “عرفانهای کاذب و دروغین” می باشد,که جز انحراف وتباهی برای انسان چیزی نخواهد داشت.
          مسیرعرفان در عین حال که جذاب است ولی” بسیار خطرناک” است.
          بی همراهی خضر”ظلمات”است.

          چون انسان دچار “اعوجاج نفسانی” می شود.
          مثلا :همین “مرید و مراد”بازیها که بسیار خطرناک است.چنانچه” مراد” در مسیرراه اشتباه کند,”مرید”بیچاره را به یک “سامری چاق و فربه”تبدیل کرده است.
          به خاطر همین اصلا توصیه نمی شود که هر شخصی وارد این وادیها شود.

  18. شاه بیت سخنان دوستان خداباور اینست که ” شرور موجب خیرات میشوند ” . گویا دوستان خداباور به نکات بنده دقت نکردند . بنده اساسا منکر امکان تحقق چیزی به نام ” خیر و کمال ” شدم ، ولی پاسخی نشنیدم . حال سعی میکنم با زبانی ساده تر سوالاتم را مطرح کنم :

    ۱- مطابق با باور خداباوران در آغاز ( و یا در یک حالت بی زمانی محض ) فقط خدا بود و خدا . یعنی مطلقا چیزی جز خدا نبود و جناب خدا هم کمال مطلق است . حال آیا میتوان صحبت از چیزی به نام ” تکامل ” کرد ؟ مطلقا نمیتوان . به بیان دیگر اگر جهان فعلی معدوم گردد ، هیچ تفاوتی رخ نخواهد داد (هیچ نزول و پسرفتی رخ نخواهد داد ) . همان خدای مطلق میماند و بس .
    لب کلام : در دیدگاه خداباورانه ” تکامل ” نه تنها شوخی است ، بلکه اصلا محال عقلی است . کمال مطلق واجد هیچ نقص و نیازی نیست ، پس اساسا فعل ” خلقت ” محال عقلی است .
    شکل سوالی : پارادکس “محال بودن تکامل ” برای ” کمال مطلق ” را چگونه پاسخ میدهید ؟ دقت داشته باشید که در دیدگاه خداباوررانه ما دو چیز متفاوت به نام “خدا ” و ” جهان ” نداریم . جهان مخلوق خداست و وجود مساوی با ” خدا ” ست .

    ۲- حال بیایید موقتا مغز خودمان را بیحس کنیم و به اصطلاح خودمان را به کوچه علی چپ بزنیم و اشکال بالا را ندید بگیریم . حال مسئلتن : آیا واقعا ” تکامل انسانها ” معنای محصلی دارد ؟ ادعای بنده اینست که تکامل انسانها بی معناست . چرا ؟ زیرا :

    الف : حتا اگر چیزی به نام اختیار وجود داشته باشد ، درصدش آنقدر ناچیز است که اصلا به حساب نمیاید . ما چیزی نیستیم مگر ژن هایمان ، فرهنگ محیط امان ، قابلیتهای ذهنی -جسمی – روانی امان – و صدها و صدها عامل جبری دیگر . نتیجه آنکه اساسا تکامل ( خوب و بد بودن انسانها ) یک روند جبری است و نه اختیاری .

    ب : باز هم خودمان را به کوچه علی چپ بزنیم و فرض کنیم ” تکامل انسانها ” واجد معناست . حال مسئلتن : حد نهایی این تکامل کجاست ؟ فرض کنید حد نهایی کمال درجه هزار است ( = کمال مطلق ) ، و بالاتر از آن امکان ندارد . حال فرض کنید نهایی ترین درجه کمالی که انسانها قابلیت رسیدن به آن را دارند بیست باشد . در این وضعیت ” کمال وجود ” هزار و بیست نمیشود ، زیرا بالاتر از هزار ( کمال مطلق ) محال است . نتیجه آنکه در دیدگاه خداباورانه ” تکامل ” انسان یک واقعه بیهوده و مسخره است .

    ج : باز هم خودمان را به کوچه علی چپ بزنیم و اشکالات بالا را نادیده بگیریم . دوستان خدااباور میگویند ” باور به خدا ” موجب کمال است . میگوییم سلمنا ، و نمیگوییم خوبی و بدی ذاتی است ، و نمیگوییم چه جناب خدا باشد و چه نباشد تجاوز به کودکان بد است ، و نمیگوییم خود کلام شیعه معتقد به حسن و قبح ذاتی است ، و نمیگوییم ….. ، میگوییم سلمنا .

    حالا مسئلتن : اگر ” باور به خدا ” شرط تکامل است ، جناب خدا باید شرایطی را فراهم میکرد که بیسواد و باسواد ، خوب و بد ( و صد البته بیشتر بدها ، چرا که مثلا خیلی بی کمال هستند ) ، و خلاصه همه انسانها به خداباور پیدا کنند . جناب خدا تجربه کردنی که نیست ( چون مثلا غیر مادی است ) ، اثبات عقلی هم که نمیشود . خب حالا چه کنیم ؟ فرض کنید ما بیست سال وقت بگذاریم و فلسفه و منطق و علوم مرتبط و غیره را در حد کفایت بخوانیم . آیا ضمانتی برای “باور به خدا ” هست ؟ حاشا و کلا . شمار زیادی از قوی ترین عقول بشر ( در علم و فلسفه ) منکر خدا هستند .

    برای جناب خدا که مثلا قادر مطلق است ، محال نبود که باور به خودش را به نحوی انکار ناپذیر و قطعی در ما قرار دهد . من نمیدانم چگونه ، ولی بالاخره نباید برای عقل مطلق محدودیتی وجود داشته باشد . مثلا هر کشوری جمله ” من خدای شما هستم ” را به زبان خودش در خورشید ملاحظه میکرد . هزاران راه قابل تصور است ، و جناب خدا میباید به نحوی انکارناپذیر برای همه ( حتا بیسوادان ) خودش را اثبات میکرد .

    لب کلام : حتا اگر ” فرضیه خدا ” درست باشد و خدا وجود داشته باشد ، جناب خدا مطلقا ( به معنای کامل و غلیظ آن ) هیچ نشانه ای به انسانها ارائه نداده . ” فرضیه خدا ” و ” براهین اثبات خدا ” همگی دست سازند ( بشر سازند ) . جناب خدا ، خودش نه اثری دارد و نه برهانی .

      1. خانم روشنای گرامی ، بنده ربط سوال شما را با شر نمیفهمم . سوال شما مختصر است ، ولی پاسخش مفصل . علی ایحالن پاسخ مختصر بخش دوم سوال شما : از دیدگاه اتئیستک و اگنوستیک زندگی واجد معنایی ذاتی و از پیش تعیین شده نیست .
        برای حیونات انسان نما معنای زندگی چیزی نیست مگر ارضاء غرایز جسمانی . ولی انسانهایی که واجد تعالی روانشناختی هستند معنای زندگیشان عمدتا ” کاستن از رنج دیگر انسانها ” ست .

        – و اما در دیدگاه دین باورانه معنای زندگی عمل به اوامر و نواهی الهی است . صد البته این معنا به هیچ وجه منطبق بر ساختار روانشناختی انسان و برآورنده نیازهایش نیست و همین است که به موازات دین انواع عرفان های مختلف ظهور و بروز پیدا میکنند .
        – به زعم من معنایی که بتواند روح انسان ( نیازهای متعالی ) انسان را ارضاء کند وجود ندارد . یعنی چه رویکردهای انسانگرایانه و چه رویکردهای خداگرایانه دچار استیصال هستند . عشق الهی و این داستانها همه اش الکی است . شما کل عرفان را که بگردید احدالناسی پیدا نشده که بگوید عشق به خدا یعنی چی ؟ فقط به به و چهچه است ولی دریغ از یک سطر واکاوی تحلیلی .

        – نهایتا توصیه این کمترین به شما آنست که سعی کنید از رنج دیگران ( در محدوده توانایی اتان ) بکاهید . حتا اگر خدایی باشد در ملکوت خودش راحت و بی دردسر گرفته غنوده . قبلا هم گفته ام به ” رنج موجودات ” ایمان بیاورید . به خدای ” کاستن از رنج دیگران ( موجودات واقعی عینی ملموس ) ایمان بیاورید . خدای ما اگنوستیکها ” شفقت ” است . درود ما بر ” خدای شفقت ” .

        1. به نظر من جنابعالی انسان مهربانی هستید,
          وقتی شخصی نسبت به دیگران این قدر” شفقت”داشته باشد,چطور می تواند یک “لاادری”باشد؟!
          یکی از صفات خداوند”شفقت و مهربانی”است.
          به نظرمن در درون شما این صفت اللهی وجود دارد.
          این پارادوکس است!

          اما در مورد عشق اللهی که فرمودید:البته فقط این را عارفان جهان مطرح کردند.
          چون ما عارف نیستیم ,پس نمی توانیم بگوییم که عشق اللهی وجود دارد یا ندارد!

          به قول معروف:حلوای تن تنانی ,تا نخوری ندانی..

          ما واقعا نمی دانیم امثال بایزید بسطامی ,حلاج,مولانا چه تجربیاتی داشته اند که دم از عشق اللهی زدند,چون نمی دانیم پس نمی توانیم قضاوت کنیم که آیا این عشق واقعی بوده ,یا توهم وخیال.

          چیزی را ندانستن ,دلیل بر نبودن نیست!!

      2. خانم روشنا پای عرفای ملحد را به بحث نکشید اگر به انذازه کافی با قرآن و حدیث و سنت آشنایی ندارید دم از اسلام نزنید اسلام بایزید و حلاج و مولوی نیست، الله و محمد مصطفی (ص) و خاندان پاک اوست. اینها به حد کافی برای اهل بصیرت مشخص است که راهشان جداست. اگر مسلمانید با آیه و حدیث بحث کنید اگر نیستید با بقیه ملحدان این جمع تفاوت صوری دارید.

        1. باسلام جناب مجید
          صددرصد “نماینده اسلام” فقط خود شخص حضرت محمد(ص)هستند.
          به نظر من فیلسوفان اسلامی و عارفان راستین هر کدام” برداشت خودشان” را از اسلام به گونه ایی بیان کردند..

          اما جنابعالی فرمودید:که با”آیه و حدیث “بحث کنید,
          برادر بزرگوار با” آیه و حدیث”که نمی شود فلسفی بحث کرد!!

          1. خانم روشنا چرا نمیشه؟ قرآن خودش یک فلسفه دارد و متافیزیک و اخلاق و معرفت شناسی دارد و برترین فلسفه‌ی دنیاست. به ما می گوید هستی چگونهدآغاز شد انسان چگونه بوجود آمد چرا بوجود آمد چگونه باید زندگی کند و الی آخر. لطفا” مرعوب فلسفه ی غرب نشوید مجموعه ای از اوهام و افسانهدهاست. همین مساله شر که میبینید در فلسفه غربی و عرفان جوابی ندارد ولی در قرآن جواب دارد. شما که بحمدالله مومنه هستید بخواهید این چنین فلسفه‌ی قرآن را نادیده بگیرید بقیه چه بکنند؟

          2. ببینید جناب مجید

            اگر من فقط تنها باشم,صدرصد فقط “قرآن کریم ” برای من کافی است,وحجیت دارد.

            در نهایت اگر سوالی در ذهن من باشد,رجوع میکنم به احادیث ائمه معصومین .چرا که والاتر از حضرت علی(ع),بعد از پیامبراسلام شخصی را در جهان نمی بینم.

            اما من درجهان تنها نیستم!
            من برای گفت وگو با انسانهای در این جهان می بایستی با فلسفه جهان آشنایی داشته باشم ,تا بتوانم با مردم جهان, با زبان خودشان سخن بگویم.

            جناب مجید
            در این زمانه ما ,زمان ۲۰۰سال پیش نیست,که اغلب مردم حتی سواد خواندن ونوشتن نداشتند,شما می توانستید به مردم عادی بر اساس احکام, اسلام را معرفی کنید.
            ولی الان زمانه تغییر کرده است.

            مثلا:الان شخصی را پیدا می کنید که کارکردن با کامپیوتر را بلد نباشد؟!

            این سخن حضرت علی (ع)است:فرزندان خود را با دانش روز بزرگ کنید.

            یک انسان امروزی که دایما مطالعه می کند,دیگر انسان ۱۰۰سال پیش نیست.
            کلی سوال و پرسش در ذهن او وجود دارد.
            جناب مجید

            من به دین تقلیدی باور ندارم ..

            من نمی دانم جنابعالی یک حوزوی هستید یا نه؟!
            اگر حوزوی هستید از جنابعالی می پرسم.
            چرا حوزه ها همگام با دانش روز دنیا پیشرفت نکرده اند؟!

            چرا علوم غریبه که در ۲۰۰ ویا۳۰۰سال پیش در حوزه ها توسط برخی از اساتید برجسته حوزه ها تدریس میشد,الان در حوزه ها اصلا مرسوم نیست؟!
            کجایند در این زمانه ما

            علامه شعرانی ها
            علامه مجلسی ها
            علامه جعفری ها
            چرا اکنون در حوزه ها ما مانند سابق “علامه”نداریم!!
            چرا حوزه ها با دانش روز ,به روز نشده اند؟!

          3. خانم روشنا بنده نه حوزوی هستم و نه علاقه ای به حوزه و روحانیت دارم برای من کلام خدا و رسول و ائمه ی اطهار کفایت می کنند و این باصطلاح علامه هایی که ردیف کردید هم بود و نبودشان برای من علی السویه است.

          4. خانم روشنا کسیکه اجتماع نقیضین را محال نمیداند ونمیپذیردحق سخن گفتن از فلسفه را ندارد مانندانکه کسی ۲ضربدر۲ را نداند چند میشود وبخواهد از ریاضیات صحبت کند!!!
            اینقدر فلسفه فلسفه نکنید شما صلاحیت صحبت کردن راجع به فلسفه را ندارید

          5. جناب جانان
            من صددرصد می پذیرم که اجتماع نقیضین در فلسفه اسلامی محال عقلی است.
            با مثال شب و روز برای شما درقسمت بالا توضیح دادم.

          6. جناب جانان
            چقدر خوب بود که همه در اینجا که بحث فلسفی می فرمایند,مانند من و جناب مجید, رشته های دانشگاهی خود را می نوشتند.
            درضمن تمام فیلسوفان جهان ابتدا “ریاضی دان” شدند و سپس فیلسوف.

        2. جناب مجید
          بر چه اساسی, جنابعالی تشخیص می دهید که من یک ملحد و یا کافر هستم؟!
          شما فرمودید:که من با بقیه ملحدان ,تفاوت صوری دارم!!

        3. جناب مجید
          جنابعالی فرمودید که قرآن کریم یک کتاب فلسفی ,معرفت شناختی ,علمی است.
          برادربزرگوار
          ۱-قرآن کریم ,نه کتاب فلسفی است و نه کتاب علمی است!

          ۲-قرآن کریم کتابی است برای هدایت متقین سوره بقره(آیه۱و۲)
          الم(۱)ذلک الکتاب لاریب فیه هدی للمتقین.
          قرآن کریم کتابی است برای کسانی که به آن باور دارند.

          ۳-ما می توانیم بر اساس براهین فلسفی و با استناد به آیات قرآن کریم,برهان فلسفی اقامه کنیم,ولی اگر بخواهیم مستقیما از آیات قرآن کریم ,برهان فلسفی اقامه کنیم .
          به نظر من یک تسلسل پیش می آید.

          یعنی شما مجبورید که از یک آیه به آیه دیگر بروید,برای اقامه برهان..

          اما بوسیله برهان فلسفی,شما نیازی به تسلسل نخواهید داشت.یعنی شما فقط با یک برهان فلسفی و استناد به یک یا دو آیه ,برهان اقامه کنید.در صورتیکه در روش شما دایما باید از یک آیه به آیه دیگر استناد کنید.

          در واقع می توان گفت:با روش فلسفی راحت تر و سریع تر, برهان اقامه می کنید.

          1. خانم روشنا در فلسفه شما همیشه مقدمات و آکسیومهایی دارید و میتوانید آنها را از جاهای مختلف اخذ کنید. میتوان از قرآن هم اخذ کرد مشکلی نیست. میدانید که یگانگی الله را از هیچ فلسفه و عرفانی نمیتوان بدست آورد مگر فلسفه و عرفان قرآنی اگر قرآن به ما نمیگفت نمیدانستیم الله یکتاست و تنها شایسته ی پرستش.

          2. جناب مجید
            شما فرمودید که خداوند در “قرآن کریم” فرموده است:
            “قل هو الله احد”
            این کاملا صحیح می باشد.

            پرسش:
            فرض کن که شما می خواهید به

            یک” لاادری” بگویید که خدا” یکی” است و “دو” نیست.
            برایش چگونه اثبات می کنید ,که خدا “یکی” است و “دو” نیست.

          1. خانم روشنا علم به چه معنا مدنظره؟ بله سیانس نیست به تعبیر فرانسویها. نظریه ها ابطال پذیرند و کلام الله اثبات پذیر فلذا بدیهی است. ولی علم اگر منظور دانش است بله قرآن کتاب علمی است.

    1. شما صدق تکامل را مفروض گرفته اید و بعد نقد تکامل را دلیل رد antithesis! تکامل منتقدین قوی برجسته و معتبری دارد.
      خدا چه ربطی به تکامل دارد؟ درمیون افراد کشور شما آقای مطهری که بعوان یک theologian شناخته می شود و seminaryدرس خوانده بود یک نمونه موضع دیندارانه درمورد تکامل است.
      alvin Plantingaنیز.
      ظاهرا برای شما تطابق جملات شما با جهان خارج اصلا مورد توجه شما نیست! شما تخته بازی را به یاد آکادمیک ها نمی اندازید که جفت ۶ نیاز دارد و تاس را به یک طرف پرتاب می کند و بدون نگاه به تاس جفت ۶ بازی می کند. حالا شیش و بش می خواهد دوباره به طرف دیگری پرت و بدون نگاه به اعداد نشسته بر تاس ۶ و بش را بازی می کند!!!!براحتی هر چی نیاز دارید را بدون ارائه ادبیات آن و بدون سواد در مورد اعتبار آن درست فرض می کنید و خیلی کیف می کنید!بله در توهمات ضد دینی و تعصب ضد آخوندی شما خیلی فانتسی های شیرین وجود دارد اما در دنیای واقعیات یک آخوند به قول من و امثال من بیسواد میلیونها نفر دکتر کارگر کشاورز دانشجو کاسب بازاری را mobilizeمی کند در حالی که اساتید دانشگاه صفر مطلق ایرانی شما که در محل دانشگاه خود هیچ نبودند و یا شاید مورد تمسخربرای دو تا روستا زاده(محترم و نور چشم ما) اما مدهوش فیلم های سینمایی و موی بلوند شده رؤیاهای خود را به جای اندیشه و فلسفه جا میزنند. بیدار شو منوچهر

    2. سلام علیکم

      گفتید خدا تجربه کردنی که نیست چون مثلا غیر مادی است

      بله غیر مادی است ولی ساحتی از انسان هم غیر مادیست که بعید میدانم شما زیر بارش برید

      تنها راهش اتفاقا تجربه کردن است یعنی عرفان

      کسی که تجلی خداوندو ببینه دیگه این مسایل مطرح نیست

      1. دوست گرامی ادعای شما چند تا اشکال دارد:
        ۱- پس قبل از اثبات خدا باید روح اثبات بشه ( که نشده ) .
        ۲- از اشکال بالا صرفنظر میکنیم و میپرسیم : ما چه خاکی بر سرمان کنیم که خدا را تجربه کنیم ؟ احدالناسی نبوده ( و نخواهد بود ) که بتواند تضمین کند که با انجام دادن فلان افعال خدا را تجربه خواهی کرد .
        ۳- یک موی راسل آتیست میارزد به ملیونها خداباورانی که نه ذره ای سواد دارند و نه ذره ای به فکر کاستن از رنج دیگران بوده اند و فقط دنبال بهشت و حوری بوده اند . حالا مسئلتن : جناب راسل که عمری را ریاضت کشیده و به اندازه صدها تن از حوزوی های ما فلسفه و منطق و علم و غیره خوانده ، دیگر چه خاکی سرش بکند که جناب خدای فرضی افتخار شرف ظهور دهد ؟ تجربه دینی فقط مال مادربزرگهایی است که تسبیح به دست در حال فرستادن صلوات هستند ؟ یا فقط مخصوص داعشیهای پرشوری است که به راحتی انتحار میکنند ؟

        ۴- چرا تجربه دینی ( اگر چنین چیزی واقعیت دارد ) فقط برای کسانی اتفاق میافتد ( اگر بیافتد! ) که قبلا خداباور بوده اند ؟ سعی میکنم با یک مثال حرفم را جا بیاندازم : جناب سنی خواب عمر میبیند ، جناب شیعه خواب علی ، و جناب یهودی خواب موسی . جناب مسیحی تجربه دینی اش مثلا مسیح است و جناب مسلمان مثلا الله ، و جناب هندو برهما. یعنی چی ؟ یعنی تجربه دینی غیر مسبوق نداریم . از مادر زاییده نشده .

        ۶- باز هم تکرار میکنم : اگر باور به خدا شرط کمال است ( که صد البته نیسست ) ، جناب خدا وظیفه داشت این باور را همگانی همگانی میکرد . حالا هر جوری که جناب خدا بلد بود . مثلا با تجربه دینی ، یا تجربه شیمیایی یا تجربه فلان و بهمدان .

        ۷- واجدان تجربه مثلا دینی چه گلی به سر بشریت زده اند ؟ معلوم است : جنگ های مذهبی ، شهادت های انتحاری ، استبداد مطلق تحت عنوان ولایت خدا ، و امثال ذلک . خود جنابان واجد تجربه دینی سرشان که بخارد میروند انگلیس و آلمان . لابد در تلویزیون فیلم جناب علامه (!!!!) طباطبایی در بیمارستان انگلستان را دیده اید . همه اشان همینند . حالا تازه علامه طباطبایی فرد خوبی بود . مصباحیون سر میبرند مثل آب خوردن . چرا ؟ چون تجربیات دینی اشان خیلی قوی است .
        لب کلام : تجربه دینی چیزی نیست مگر بیان اینکه ” من احساس میکنم خدا هست ” . شق دیگرش هم اینست که افرادی نام احساسات خاص خودشان را میگذارند ” تجربه خدا ” . همین و بس .

    3. تکامل چه ربطی به موضوع دارد؟ شما حتی قائل به این نیستید که مربوط به موضوع سخن بفرمایید. موضوع صفحه شرور است. بی ربط سخن گفتن ویروس فراگیری است.

    4. جناب منوچهر
      بیایید این گونه فرض کنیم.
      شما خدای این جهان هستید.چگونه به همه این سوالاتی که می پرسی را به آن پاسخ می دهی؟
      شما خودت را خدا فرض کن و لطفا به تمام سوالات خودت ,براساس دانش خودت پاسخ دهید.
      متشکرم

    5. شما تکامل( ک م ل) را بدون توجیه مفروض گرفتید و خیر و کمال را فرمودید منکر شدید. خوب اشکال چیه؟ مگر تکامل شرط صدق و یا توجیه و یا در نگاه مبهم شما اهمیتی دارد؟ چرا باید داشته باشد؟ ربط سخن شما به موضوع چیه؟ موضوع مطرح شرور است. تکامل؟!
      پیش از تقاضای پاسخ شما با شأنیت سوال خود را احراز کنید.
      ۲ . آن چه در پ ۲ فرمودید حتی کارکاتور سخن باورمندان به خدا نیست. بیشمار تبیین وجود دارد. همان یکی را هم که شما تحریف کرده اید را بهش وفادرار نبوده اید! خب مخالفان شما درن می گن الف شما با “ب” مخالفید! شما باید شأنیت پیدا کنید.
      در شماره ۲ خنده دارترین بیان شما از ابتدا تا کنون را نوشتید: بیایید اشکال بالا نادیدیه بگیریم. کدام اشکال؟ شما از موضوع خارج شدید.. جالبتر حالا خود مفهوم ی را که خودتان و نه صفحه و یا دیگری مطرح کرده اید باطل خواندید! پرش افکار به این وضوح فقط برای شما قابل دیدن نیست.
      در الف: منکر اختیار شدید! چرا مطرح کردید؟ کی از اختیار حرف زد؟
      ب: ب را از کجا اوردید؟
      چرا خدا شرایط را فراهم نکرده؟ شما که دلیلی نیاوردید. اصلا چرا باید اینطور که شما می فرمایید باشد. خودتان می گویید اینطور باید باشد خودتان خودتان را رد می کنید!!
      این که براهین خدا “همگی ” دست ساز(منظورتان البته حاصل اندیشه انسان است !)که جزء مطلوب های دین است! چون فلسفه دین انسان را مخیر بر انتخاب گذارده و با مغالطه شما اشکالی بهم نمی زند.
      این آشفتگی و خود گویی و خود رد کردن خیلی جذاب است. خواهشا ادامه بدهید. هیچ کجا چنین چیزی تا کنون دیده نشده! بی همتا ست!

  19. همین که این همه کامنت راجع به این مساله وجود داره، نشون میده که مساله جدال برانگیزی هست و جا برای بحث و بررسی بیشتری هم دارد.
    من قبلا راجع به شر دیدگاه دیگری داشتم، اکنون مطالعه کامنت ها و نظرات نویسنده که خیلی منسجم و حساب شده نوشته بود، در من تردیدی ایجاد کرده که عمیق تر به این مساله بپردازم.
    با تشکر از آقای باقری و تشکر از دوستانی که با کامنتهاشون، باعث شدند بیشتر به فکر واداشته بشم.

  20. مبحث دیوباوری بخش دوم کتاب،به نوعی بسط هوشمندانه ی رویکرد هیوم در کتاب دیالوگهایی راجع به دین طبیعی است. هیوم با استناد به تجربه ی زیسته ی بشر از هستی مسئله ی شر را بنا نهاد. دنیای واقعی چنان که آن را تجربه میکنیم کافی است تا آگاه شویم از این مهم که دنیایی آکنده از خیر و شر داریم. خالقی واجد ویژگی اخلاقی اگر برای جهان برشماریم؛ او نمیتواند خیر یا شر مطلق باشد. دیوباوری استدلالی همداستان با هیوم است و شاید سهمگین تر از آنچه هیوم مطرح کرد. چنانچه قرار است بر مبنای شواهد ناقص بنا را بر واجد ویژگی اخلاقی بودن خالق هستی بگذاریم، چرا او را خیر مطلق بپنداریم؟ استدلال کریستوفر نیو از بقیه ی استدلالها برای من قویتر بود و نشان داشت از آن که باور به ویژگی اخلاقی خدا و خیر فرض گرفتن این ویژگی تنها و تنها ریشه در سنتی تصادفی دارد و هیچگونه عقلانیتی در آن دخیل نیست.

  21. مساله شر از اول با آدم بوده…سخته واقعا کسیو پیدا کنی که تو عمرش اقلکن یک بار باهاش روبرو نشده باشه… همه مون ما مال باختیم یا معشوقمون باختیم یا زجر کشیدیم… این جور موقعها همه تو دلمون میگیم خدایا چرا این بلا سر من اومد؟ خدایا چرا کمکم نکردی؟ خدایا چرا این جهان پر از درده؟ خدایا چرا کودکان فلسطینی و یمنی کشته میشن و هیچ کاری نمیکنی؟ خدایا برای چه ساکت نشستی وقتی میبینی به کودکی تجاوز میشع؟ خدایا چرا ظالمان را نابود نمیکنی؟ خدایا چرا آدمهای مومن و خوب اینقدر بدبخت و بدبیارن ولی هر چی پدرسوخته دغلباز نامروت دورو و منافق پولدار و موفقه؟ تو مقدمه میگه خدا و انسان اخلاق مشترک دارن، پس میتونم بگم خدایاا چرا کمکم نمیکنی؟ چرا اون بچه بدبخت فلسطینی که صهیونیست غاصب میکشتش را نجات نمیدی؟ اگر اخلاقمون مشترک نبود این سوال و تمنا و دعا و التماس به خدا هم معنی نداشت…. بعدش میاد مساله شر رو مطرح میکنه…اون نقل قولی که از زوربا آورده بهترین راه واسه فهمیدن شره…راس میگه کسایی که میان میگن رنج خوبه یا رنج ضروره یا رنج باید باشه بنظر آدمهای بی اخلاقین و مثل اینایی میمونن که به درد مردم میخندن و میگن حقشه… جوابای متداول به این مساله بررسی میکنه مثل اراده آزاد و ضروری بودن یک سری از شرها بخاطر وجود خیر و… نقدهای خوبی اورده بود و مقابله قشنگ میشد دید کی به کیه… تو فصل اول اون بخش حیوانها همیشه برای خودمم سواله. حالا ما اومدیم اینجا امتحان بشیم، اون حیوان بدبخت چرا باید آفریده بشه تا زجر بشه و بمیره اونم تو اون شرایطی که توصیف میکنه. اونم حالا که میدونیم میلیاردها سال است زمین بوجود آمده و آدمها فکر نمیکنن همین سه هزار سال پیش همه چی خلق شده….چرا این حیوانهای بدبخت را میلیاردها سال درد و رنج بدیم؟ بخش دومش که رفت روی نابغه ی شرور… فکر نکنم کسی بتونه به نابغه ی شرور باور کنه چون از نظر ذهنی آدم میترسه.. ولی خوب فکر کنم میگم دیدم یک سری از دیندارها رسما خدا را خیلی خشن و پر از نفرت و کینه میدونن و خودشونم همینطوری پر از نفرت و کینه هستن و میخوان همه رو بکشن و نابود کنن.. برای اونا شاید واقعا خداشون نابغه شرور باشه…کسایی که مساله خیر و نابغه شرور رو طرح کردن خلاق بودن ولی فکر کنم واقعا خیلی از دیندارا تو عمل بهش باور دارن…فصله سه هم میگفت اصلا مساله شر نتیجه اش اینه که تعریفی که از خدا میدیم نمیتونه درست باشه… من اینجوری برداشت کردم بخصوص بخش دوزخ هم به یک شکل دیگه مساله شر اشاره کرد که معمولا میگن برای خیر و شر باید منتظر قیامت شد… کلا خوشم اومد فضل فروشی بیخود نداشت سوالها رو قشنگ مرتب اورده بود من بخش بخش قبلا تو کانال خونده بودم و هنوز ضمیممه های کتابو رو نخوندم هنو.. من مسااه دوزخ و نابغه شرور رو ندیده بودم بحث بشه تو منابع فارسی…ولی دو تا نقد هم دارم. یکی اینکه چرا تو بخش اخلاق کتاب آسمانی به قرآن اشاره نکرد اصلا .. چون واسه من مهمه بدونم اخلاق و قرآن قضیه اش چی میشه و دوم اینکه چرا ادیاان شرقی…تائویسم و بودیسم را مطرح نکرد. چون بعضیهاشون تناسخ دارن به جای قیامت و اصلا خدا ندارن مساله شر براشون کلا فرق داره. یعنی میگم مساله شر همه دینها رو باطل نمیکنه. تو چاپ بعدی اگر اینا رو بگی خیلی کتاب بهتر میشه. از سایت شما من باب معرفی بحثهای مختلف تشکر دارم.

          1. برادربزرگوار
            تا “اصل توحید”,آن هم “توحیدصمدی”قرآن کریم در وجودانسان پیاده نشود.دین اسلام هیچ معنایی نخواهد داشت.
            اصل “توحید صمدی”است و نه “توحید عددی”

          2. اقا مجید عزیز پاسخ ان قلتها را ندادید منتظر پاسخ شما بزرگوار هستیم وگرنه طبق قول خودتان باید دست از اسلام بکشید

          3. جناب مجید
            برادر گرامی هیچ وقت با احساسات خودتان با دین خودتان بازی نکنید.بازی خطرناکی است..اگر قرار باشد فقط بایک “مناظره ساده” از دین خود دست بکشید,آن دین دیگر دین نیست!!
            بی خود نیست خداوند,بندگان خود را در جای جای قرآن کریم به “تعقل” دعوت کرده است.

  22. باسلام به دوستان
    بحث ها در کل خوب بود بعضا متمم و مکمل بودن

    منم اون چیزی که تو ذهنم میاد میگم اگه دوستان خواستن ان قلت وارد کنن

    به نظر بنده بحث خیر و شر در بین موجودات که جایگاهی نداره.چون اشعاری وجود نداره

    میاییم به عالم انسان که انسان مسءلشه چون خودآگاهی داره

    انسان هم چون تخته بنده زمین و زمان نیست ان شاالله پس شر به عنوان نقصان در امکانات و دارایی های خاکی مسلش نیست چون معیارش محدود نیست

    ولی بحث از اینجا جالب میشه که گاها کمبود و نقصها در محدوده ما باعث کند شدن و یا جلوگیری رشد و بعضا انحراف از مسیر رشد و کمال و تعالی میشه

    به عبارت دیگه مسله شر برای انسان اونجا مطرح میشه که برای بعضی انسانها باعث انحطاط

    نمیدونم منظورمو درست رسوندم یا نه

    برای مثال از دل خانواده و زیست عارفانه و صالحانه و عابدانه و اندیشمندانه عارف و….. غیره باز تولید میشه

    از دل خاندان بنی هاشم پیامبر و حضرت علی و…..

    از درون زیست ابوسفیان ها معاویه و یزید

    از دل زیستی که مشکل معیشتی نداره و حداقل با تحصیل دنبال رشدن افراد حق طلب

    ولی از دل زیست بزهکارانه و گرفتار انواع مشکلات بسختی فرد صالح در میاد

    شر برای انسان اونجایی که جلوی رشد و تعالی فکر وروح از هر روش و گونش به علل متعدد گرفته میشه که بعضا این عوامل کل ساحت وجودی که شخصو گرفتن و زیستشون کاملا دچار کمبود هست

    اگر این شر منظوره از علل و عوامل تا راهکارها برای تغییر وتا بحث در مورد منتج به نتیجه مطلوب شدن جا برای بحث بازه

    فروغی بسطامی یه بیت شعر فکر کنم داره درباره دویدندو نرسیدن و عده ای هم نکوشیده رسیدن ناظر به همینجور مسائله

    شر رو باید اونجایی دنبال کرد که مانع وصول انسان به حق و حقیقته

    وقتی که انسان تجلی الهی رو ببینه که دیگه شر مطرح نیست

    مشکل اینه که چرا بعضیا به هر دلیل به حق و حقیقت واصل نمیشن

    چرا باز میمانند از رشد و تعالی

    بحث رشد و هدایت رو باید پی گرفت

    خداوند در آیه ای میفرمایند به پیامبر تو نمیتوانی هر کسی رو که میخوای و دوست داری هدایت کنی و…….

    مثلا بحث درباره آیه بالا فکر کنم خوب باشه

    بحث شر به ناچار و به ضرورت منتهی به بحث جبر و اختیار میشه که اونم ماشاالله خودش سردرده

    تنها راه عملی این مسایل هم بنظر بنده بجز یه مقدماتعلمی که میخواد بضروره. اصلش وارد فضای معنویت و عرفان شدنه .با وصول به حق این مشکلات جبر و اختیار حل میشه . این درس و بحث و فلسفیدن هم مقدمه اونه

    والسلام

  23. یکی از مباحث چالش برانگیزی که خدای ادیان ابراهیمی (قادر مطلق، دانای مطلق ‌و خیرخواه اعلی) را مورد بحث و تدقیق قرار داده، برهان شر است. در کتاب نویسنده بررسی جامعی از مباحث مطرح شده در مورد مساله شر را به خواننده ارائه می‌کند. در ابتدا مسئله شر، انواع آن (شر اخلاقی و شر طبیعی) و ضرورت و غیرضروری بودن آن مطرح می‌شود. در ادامه به سه نوع نگرش متفاوت به «اصالت شر» پرداخته می‌شود ( رویکرد شوپنهاور، مانی گرایی و دیدگاهی که آفریننده هستی را «نابغه‌ی شرور» بر می‌شمارد) و‌در فصل پایانی مسئله‌ی شر و ویژگی‌های خداوند، مسئله‌ی شر و اخلاق خداوند و مسئله دوزخ مطرح می‌شود.
    دو موضوع در این کتاب مطرح شده که به نظر من می‌تواند دلایل قابل بحثی در مورد برهان شر باشد، همان بحث‌ شر غیر ضروری ‌و دوزخ.
    پاراگراف زیر که در متن اشاره شده توضیح خوبی در مورد شر غیر ضروری ارائه داده است:
    «اگر بتوان نشان داد شری غیرضروری در جهان وجود دارد، یعنی شری که هیچگونه توجیه معقولی نتوان برای آن یافت آنگاه شاهدی یافته‌ایم که وجود خداوندی که همه کارتوان، همه چیزدان و خیر مطلق را به شکل جدی به چالش می کشد و یا زیر سؤال می‌برد. در واقع، در این رویکرد به جای تلاش برای نشان دادن اینکه خداوند و شر به طور کلی غیرقابل جمع اند، بر این اساس که وجود خداوند و شر غیرضروری – که می شد از بروز و وقوع آن جلوگیری کرد و بودش هیچ خیری را توجیه نمی‌کند – غیرقابل جمع اند بحث شروع می‌شود و سپس به دنبال شاهدی برای شر غیرضروری خواهیم بود. به نظر می‌رسد مواردی همچون درد و رنج‌های دهشتناک انسان‌ها (مانند نسل کشی و قتل عام) و زندگی دردمندانه ی میلیون‌ها ساله‌ی حیوان ها در این دنیا متحمل می‌شوند، می‌توانست وجود نداشته باشند و نبود آنها موجب از میان رفتن خیر بزرگتری نمی شود و همچنین نیازی هم نبود در غیاب این موارد شر، شری همسان جایگزین شود.»
    در بخش آخر به بررسی نقش انسان می‌پردازد و توضیح می‌دهد که انسان چون ابزاری است که تحمیل درد و رنج بر او به عنوان ضرورتی برای رسیدن به هدف و غایتی موجه می‌شود و این نگاه ابزاری به انسان به لحاظ اخلاقی قابل دفاع نیست و خود به مثابه نوعی از شر است که با ویژگی‌های خداوند مهربان و خیر مطلق سازگار نیست.‌

    1. نگاه ابزاری چیه خانم محترم شما هم مثل نویسنده کتاب داری مغلطه میکنی
      خدا مالک انسانه نگاه ابزاری بد بودنش مال جاییه که مالکیت برقرار نباشه مثلا نگاه ابزاری من به دوستم ولی نگاه ابزاری من به آچارم مشکلی نداره نگاه ابزاری خدا به انسان هم مورد نداره ما ابزار خداییم سعی کن با این واقعیت کنار بیای و با خالق خودت آشتی کنی

      1. اول باید نشون بدی خدا وجود داره بعد که نشون دادی وجود داره ویژگیهاش را مشخص کنی بعد بگی مالکیت انسان از آن ویژگی ها منتج میشه اگر همه این کارها را موفق انجام دادی یعنی من و نویسنده کتاب مغلطه کردیم در غیر اینصورت ادعای شما نادرست بوده

          1. باید اثبات کنید خدایی هست و بعد نشان دهید تمایل اخلاقی به هدایت انسان دارد و سپس ثابت کنید این هدایت در قالب وحی است و سپس ثابت کنید قرآن آن قالب وحی است.

          2. قران کجا این سوالها را پاسخ داده؟ مورد به مورد بررسی کنید قران پر از تناقض است قران هرگز متنی فلسفی نیست که اثبات خدا کند ویا مسئله شرور را پاسخ بگوید و…

          3. خانم الهام همه چیز ثابت کردنی نیست، شما میتونی ثابت کنی من وجود دارم؟ یا دوستانت وجود دارند؟ اثبات کردنی نیست این مسائل.

          4. آقا حجت تناقضهای قرآن را همینجا ذکر کن دانه به دانه برای شما روشن کنم که تناقض نیست. اگر نتوانستم دست از اسلام می‌کشم.

          5. جناب مجید
            جنابعالی می فرمایید, که قرآن کریم پاسخگوی همه سوالات فلسفی است.
            پس لطفا به پرسش خانم الهام پاسخ دهید.

      2. حتما نگاه ابزاری اشکال دارد حتما خدا نباید ونمیتواند نگاه ابزاری به انسان داشته باشد

        دوست گرامی ما انسانها اچار نیستیم ما انسانها شیئ نیستیم اگر خدا را مفروض بگیریم وخلقت را هم مفروض بگیریم خدا به محض اینکه انسان را خلق کرد واراده به انسان داد او را به عنوان وجودی مستقل برسمیت شناخت ما عقل داریم احساس داریم تشویق وتحقیر شدن را با همه وجود میفهمیم تنگدستی وثروت را تشخیص میدهیم زیبایی وزشتی را درک میکنیم ما ابزار خدا نیستیم تا هر بلایی دلش خواست سر ما بیاورد وما دم نزنیم

        1. آقا حجت عزیز شما اگر به اراده ی انسان قائلی پس مسئله ی شر اخلاقی برات حل میشه اگر نیستی این استدلالت برقرار نیست. این نکته به کنار، در ثانی خدا هر بلایی سر ما نمی آورد. اگر میخواست میتوانست هر ثانیه شما را شکنجه کند و آزار بدهد. شما از موهبتهای زیادی در زندگی برخورداری و اینها هیچکدام دریغ نشده. در همین کتاب آقای نوع پرست فصلی به اسم دیوباوری است که در آن علیه وجود خدای خیرمطلق و خدای شرمطلق استدلالهایی میاد. آن بخش شرمطلقش را موافقم باهاش ولی خیرمطلقش دچار اشکالاتی است که پیشتر گفتم در موردش و از اطاله کلام پرهیز میکنم.

          1. اقا مجید گرامی اراده ی انسان ظاهری وبسیار ناچیز است انسان در محاصره جبر تاریخ وجبر محیط است هرگز انسان از بینهایت انتخاب برخوردار نیست همواره انتخابهای انسان محدود است وهمان انتخاب محدود هم بنا به شرایط تحمیل میشود حکومتی که دران زندگی میکنیم طبقه اقتصادی که دران روزگار میگذرانیم خانواده ای که در ان رشد کرده ایم مدرسه و دوستان وهمسایه هایی که داریم همه وهمه بر سرنوشتمان تاثیر بس عمیق میگذارد
            اراده انسان بمانند فردیست که او را محکوم به اعدام کرده اند ومیگویند انتخاب کن که ۱- تورا دار بزنیم ۲- تو را تید باران کنیم ۳- صندلی الکتریکی ۴- سم بخوارانیم
            در نهایت همه انها سرنوشتی جز مرگ برای انسان ندارد چنین انتخابی هرگز بکار نمیاید
            انچه بایدمد نظر قرار گیرد اینست که خدا اگر چاره ای نداشت وجهانی بهتر از این نمیتوانست خلق بکندمیبایست اصلا چنین خلقتی نمیکرد اصلا جهان ماده نمیافرید تا پای شرور به میان اید

        2. اقا مجید قران میگوید لا اکراه فی الدین در قبول دین هیچ اجبار واکراه وزوری نیست همین قران میگوید
          قاتلوالذین لا یومنون بالله ولا بالیوم الاخر ولایحرمون ما حرم الله ورسوله ولا یدینون دین الحق من الذین اتوالکتاب حتی یعتوالجزیت عن یدو هم صاغرون

          بکشید کسانیکه به خدا ایمان ندارند وبه قیامت ایمان ندارند حرام خدا ورسول را حرام نمیدانند وبه دین حق نمیگروند از اهل کتاب تا انگاه که با ذلت وتواضع به اسلام جزیه دهند

          توجه میکنید قران درجایی پذیرش دین را با اجبار واکراه رد میکند ودرجایی دیگر حکم کشتن کسانی را میدهد که به دین حق نمیگروند وحرام خدا را حرام نمیدانند وحتی اهل کتاب را هم استثنا نمیکند وانها راهم حک به کشتن میدهد تا جاییکه یا بمیرند ویا با ذلت وخواری به مسلمین تسلیم شده جزیه بپردازند جزیه مالیاتیست که مسلمانان از دیگر پیروان ادیان که تحت حکومت اسلامی روزگار میگذرانند به زور میگیرند
          این یکی ازتناقضات قرانیست

          1. لطفا جناب جانان
            به آیه ایی از” قرآن کریم ” که استناد می کنید,حتما باید به آیه” قبل و بعد” نیز توجه کرد.

          2. التوبه ٢٩

            قَاتِلُوا الَّذِینَ‌ لاَ یُؤْمِنُونَ‌ بِاللَّهِ‌ وَ لاَ بِالْیَوْمِ‌الْآخِرِ وَ لاَ یُحَرِّمُونَ‌ مَا حَرَّمَ‌ اللَّهُ‌ وَ رَسُولُهُ‌وَ لاَ یَدِینُونَ‌ دِینَ‌ الْحَقِ‌ مِنَ‌ الَّذِینَ‌ أُوتُواالْکِتَابَ‌ حَتَّى‌ یُعْطُوا الْجِزْیَهَ عَنْ‌ یَدٍ وَ هُمْ‌صَاغِرُونَ‌

            http://www.mortezamotahari.com/fa/BookView.html?BookId=379&BookArticleID=128049

          3. خانم روشنا مفسر باید به متن وفادار باشد نه مطهری ونه هیچکس دیگر حق ندارد از خودش داستانسازی نماید واسم انرا تفسیر قران بگذارد امثال مطهری با ظاهرسازی بدنبال این هستند که ظاهر قران را موجه جلوه نمایند بعد همینها بر اساس ذات قران حکم به جهاد ابتدایی میدهند حکم به ارتداد میدهند جهاد ابتدایی حمله به سرزمینیست که انان کافر هستند مسلمانان به انها حمله میکنند که انها را به زور مسلمان نمایند!!!
            وقتیکه قران میگوید قاتلو الذین لا یومنون بالله اگرکسی فقط کمی با عربی اشنا باشد میداند که معنی ان میشود بکشید کسانی را که به خدا ایمان نمیاورند این ایه انقدر صراحت دارد که به هیچ وجهی امکان اینکه طوردیگری تفسیرشود ندارد واین ایه با لااکراه فی الدین تناقض دارد

          4. پاسخ حجت : چقدر شبیه داعشی ها سخن می گویید! چقدر شبیه سلفی ها حرف می زنید؟ آیه ای که در زمان و مکان خاص و در مورد فرد یا افرادی خاص نازل شده یعنی ما باید شما را بکشیم؟ کدام دیوانه ای چنین نتیجه ای از یک حکم جزیی می گیرد؟ در ضمن مگر شما مفسر قرآن هستید؟ تفیر متن تخصص می خواهد.تفسیر متن باستانی از آن هم بیشتر. حتی در فلسغه غرب هرمنوتیک را داریم. شما هر جا می رسید یک حرف از توی جیبتون بیرون می یارید. حرف هاتون باهم متناقض و یا حاوی تضاد است.

  24. با سلام به دوستان

    بحث ها خوب بودن

    منم مطلبی مطرح میکنم اگه خواستین ان قلت وارد کنید

    بحث شر بین موجودات که مطرح نیست چون اشعاری وجود نداره

    میاییم نزد انسان

    انسان هم که فقط حیوان نیست

    یعنی محدود زمان مکان نیست که کمبود های ناسوتی ملاک باشه

    بحث اینجا جدی میشه که گاهی کمبودهای مادی و نقصان ها باعث جلوگیری از رشد فکری وروحی میشه

    یعنی شر برای انسان اونه که به رشد و تعالی فکری و روحی نرسه

    بعضی از عوامل جبر محیطی و نوع زیست هم دخیلن

    یعنی برای مثال در زیست بنی هاشم پیامبر و حضرت علی تربیت میشن و شرایط بسیار مساعدتره

    ولی در زیست ابوسفیان معاویه و یزید به عمل میان که کلا استعداد وجودی تباه شده البته سعی و تلاش و خواست و اراده تاثیر داره ولی عمده عوامل بسیارین که اکثرا غیر اختیاریه

    پس بحث شر منتهی به جبر و اختیار میشه که اونم خودش سردرده

    خداوند در آیه ای میفرمایند تو نمیتوانی هرکس را که دوست داری و میخواهی هدایت کنی……

    آیه بالا جای بحث خوبی داره

    کسی که تجلی الهی رو ببینه دیگه شر واسش مطرح نیست.
    ولی مشکل در اینه که کسانی نمیتوانند به هر دلیل به حق و حقیقت برسن

    با وصول به حق و دیدن تجلی الهی هست که دیگه شر مطرح نیست

    با وصول به حقیقت و دیدن تجلی الهی بعدش باید گفت ما رایت الا جمیلا

    پس این بحثها درباره شر و جبر و اختیار و فلسفیدن تا حدودی برای مقدمات لازمه ولی چاره کار وارد شدن به ساحت معنا و معنویت و عرفانه

    تا تخته بنده زمان و مکانیم مشکل بر سر عدل الهی مطرحه

    این مسایل وقتی حل میشه یا بهتره بگم که دیگه موضوعیت نداره که انسان حقانی بشه

    حالا بحث سر اینه که چرا بعضی ها در طول تاریخ نتونستن به حق و حقیقت برسن حالا به هر دلیل که میخواد باشه

    عمق فاجعه رو فروغی بسطامی گفته تو اون بیت شعر معروف
    یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد
    یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند

    والسلام

    1. اگر منظور شما جبر است که این پاسخ نیست شما اشکالی بر اشکالات وارد کردید که چرا یک قومی میدوند ونمیرسند وقومی نکوشیده میرسند ؟؟؟
      واما مسئله عرفان ما که عمری را در راه دین سپری کردیم به حقیقت نرسیدیم اخرش وازدیم وگفتیم حقیقتی وجود ندارد حقی نیست حالا حق چطور تجلی میکند داستانی بیش نیست عرفان خود فریبی است توهم است شیدایی بیجا ست ما که نرسیدیم

      1. داستانی بیش نیست.عرفان خودفریبی است.توهم است. و شیدایی بیجاست. چرا!!!!؟؟؟؟؟ چون ما که نرسیدیم.

        کل حرف منم همین بود که چون عده ای زیادی نرسیدن منکر شدن با ادبیات بالا مثل توهمو داستان و غیره

        فکر میکنید به پیامبران به ویژه پیامبر خاتم چی میگفتن. مجنون. دیوانه و حرفاشو هم اساطیر الاولین یعنی افسانه های گذشته ها

        دوست عزیز منم به همین مشکل اتفاقا اشاره کردمدچون به حق و حقیقت هر کس نمیرسه راههای مختلفی در پیش میگره.یه عده میفتن تو قیل و قال یه عده منکر و الی آخر

        بجای پاک کردن صورت مسءله باید همین قیل و قال ها و تحقیقات و فلسفیدنو جهت دهی کرد و با برنامه و استاد پیش رفت که با این مقدمات به مطلوب و حقیقت رسید

        چون من نرسیدم پس نیست که نشد جواب

        چرا اون بیت شعر فروغی بسطامی یه درد دیگه رو میخواد بگه که خیلی مهمه و میشه ازش استفاده کرد

        و اما این سوال پایینتون درباره همین شعر مشکل امسال منم هست

        چرا یک قومی میدوند ونمیرسند وقومی نکوشیده میرسند ؟؟؟

        منم میگم باید فکر کرد و چاره اندیشید یا اون آیه قرآن هم که اشاره کردم مهمه

        نمیشه چون من نرسیدم همه چیزو منکر بشم که.
        اینجوری که نمیشه

        تو یه زیستی قرار گرفتیم و هیچ خودآگاهی به زیستمون هم نداریم.تکون هم نمیخوریم هیچ انگیزه هم نداریم بعد اونوقت میگیم توهمه

        آدم باید به سمت حقیقت حرکت کنه که برسه.
        آسیب شناسی کنه

        نمیشه که سرجام تکون نخورم بگم کوش

        جبر پاسخ من نیست. من گفتم اینجور بحثها خواه یا ناخواه به جبر و اختیار میرسه که اونم بخشیش با بحث پیش میره بخش قابل توجهیش با وارد شدن به عرفان حل میشه

        1. شما میدانید من به سمت حقیقت حرکت نکردم؟شما میدانید که من تکون نخوردم ؟وانگیزه ای نداشتم؟ اتفاقا برعکس هم تکون خوردم وهم حرکت کردم وهم انگیزه بسیار قوی داشتم من از وسط مسجد میایم با دعا وعرفان و… اشنا هستم راههای رفته است که حالا برگشتم من حقیقت ندیدم وحالا هم تجربه دینی من بخشی از دلایل من است قسمت اصلی استدلال من علیه دین ووجودی بنام حقیقت است من برای تفکرم استدلال دارم وقادرم ازان بخوبی دفاع نمایم

          1. وجودی بنام حقیقت!!!!!!!

            حقیقت یه چیز جدا نیست اونور جدا افتاده

            خود وجود حقیقته دوست عزیز من

            ولی چکار باید کرد که ما با موجود سر و کار داریم تا وجود

            مانند ماهی در آب و غافل از آب

            ما داخل وجود و بلکه بخشی از وجود و هستی هستیم ولی موجودات و کثراتو ادراک میکنیم

            زمانی که وجودو ببینیم وقتیه که وحدت بین شدیم
            اونوقته که تجلی حقو دیدیم

            کل وحدت وجود یعنی این

            یعنی متوجه و ملتفط هستی و وجود یگانه باشیم در موجودات و کثرات

            اونوقته حق تجلی کرده و ما دریافته ایم

            در اسلام تجسد مسیحیت نیست و باطل است

            البته در مسیحیت هم نیست ولی همونی که قائل شدنو میگم

            در اسلام تجلیست

            کل فلسفه اسلامی برای اینه که برسه به وحدت وجود و تجلی

            بقول استاد دینانی کل سیر تاریخ فلسفه اسلامی تبیین و شرح انا الحق منصور حلاجه

            پس وجود همون حقیقته.ولی حالا کیه که کل وجودو چه بصورت استدلالی و شهودی ادراک کنه

            ما در بهترین حالات معنوی بخشی از وجودو که در موجود ظاهر و متجلی شده میبینیم و در حق خودمونشاهد حق و عارف به حق میشیم

            هرچه تعداد تجلی بیشتر دیدن و بیشتر در کشف و شهود بودن عرفان قوی تر

            تا جایی که فانی فی الله شود انسان

            که اولین سفر از اسفار اربعه عرفا پایان میپذیرد

    1. اقا محمد شما میگویید که وجود در موجود متجلی میشود پس خداوند در موجودات متجلی میشود یعنی همه ی موجودات عالم تجلی وجود خدا هستند وافعالشان هم فعل الهیست پس هر خیر وشری هم که از انها صادر میشود در واقع از خدا صادر میشود پس هیتلر هم هرجنایتی کرده او که کاره ای نیست خدا کرده است انهمه جنایت وکشتار کار خدا بوده است
      وقتیکه انسانی یک کودک را مورد ازار جنسی قرار میدهد در واقع ان کودک تجلی خداست وفعل او هم فعل خداست وان فردی که متجاوز است هم تجلی خداست وفعل او فعل خداست بنا براین خدا خودش را مورد ازار جنسی قرار میدهد!!!
      به نظر شما اینها پذیرفتنی است ؟وحدت وجود نه تنها قابل اثبات نیست که حتی قابل تبیین هم نیست

  25. یکی از مباحث چالش برانگیزی که خدای ادیان ابراهیمی (قادر مطلق، دانای مطلق ‌و خیرخواه اعلی) را مورد بحث و تدقیق قرار داده، برهان شر است. در کتاب نویسنده بررسی جامعی از مباحث مطرح شده در مورد مساله شر را به خواننده ارائه می‌کند. در ابتدا مسئله شر، انواع آن (شر اخلاقی و شر طبیعی) و ضرورت و غیرضروری بودن آن مطرح می‌شود. در ادامه به سه نوع نگرش متفاوت به «اصالت شر» پرداخته می‌شود ( رویکرد شوپنهاور، مانی گرایی و دیدگاهی که آفریننده هستی را «نابغه‌ی شرور» بر می‌شمارد) و‌در فصل پایانی مسئله‌ی شر و ویژگی‌های خداوند، مسئله‌ی شر و اخلاق خداوند و مسئله دوزخ مطرح می‌شود.
    دو موضوع در این کتاب مطرح شده که به نظر من می‌تواند دلایل قابل بحثی در مورد برهان شر باشد، همان بحث‌ شر غیر ضروری ‌و دوزخ.
    پاراگراف زیر که در متن اشاره شده توضیح خوبی در مورد شر غیر ضروری ارائه داده است:
    «اگر بتوان نشان داد شری غیرضروری در جهان وجود دارد، یعنی شری که هیچگونه توجیه معقولی نتوان برای آن یافت آنگاه شاهدی یافته‌ایم که وجود خداوندی که همه کارتوان، همه چیزدان و خیر مطلق را به شکل جدی به چالش می کشد و یا زیر سؤال می‌برد. در واقع، در این رویکرد به جای تلاش برای نشان دادن اینکه خداوند و شر به طور کلی غیرقابل جمع اند، بر این اساس که وجود خداوند و شر غیرضروری – که می شد از بروز و وقوع آن جلوگیری کرد و بودش هیچ خیری را توجیه نمی‌کند – غیرقابل جمع اند بحث شروع می‌شود و سپس به دنبال شاهدی برای شر غیرضروری خواهیم بود. به نظر می‌رسد مواردی همچون درد و رنج‌های دهشتناک انسان‌ها (مانند نسل کشی و قتل عام) و زندگی دردمندانه ی میلیون‌ها ساله‌ی حیوان ها در این دنیا متحمل می‌شوند، می‌توانست وجود نداشته باشند و نبود آنها موجب از میان رفتن خیر بزرگتری نمی شود و همچنین نیازی هم نبود در غیاب این موارد شر، شری همسان جایگزین شود.»
    در بخش آخر به بررسی نقش انسان می‌پردازد و توضیح می‌دهد که انسان چون ابزاری است که تحمیل درد و رنج بر او به عنوان ضرورتی برای رسیدن به هدف و غایتی موجه می‌شود و این نگاه ابزاری به انسان به لحاظ اخلاقی قابل دفاع نیست و خود به مثابه نوعی از شر است که با ویژگی‌های خداوند مهربان و خیر مطلق سازگار نیست.‌

  26. جناب باقری گرامی
    عنوان کتاب شما از نظر ویرایشی اِشکال دارد: پیرامون یعنی اطراف و استعمال آن به معنی «دربارۀ» درست نیست. شما «دربارۀ» مسئلۀ شر بحث میکنید و نه اطراف آن! پس، بنویسید «درباب» مسئلۀ شر، مانند همان مقالۀ شوپنهاور که به آن اشاره کرده اید: «درباب آلام جهان».
    وانگهی، متن کتاب هم نیاز به «ویرایش زبانی» دارد و بهتر است که ویراستاری ویرایشش کند تا محتوای کتاب بهتر فهم شود.
    با تشکر

    1. متنش کاملا” قابل فهمه و از این نظر مشکلی ندارد. ویرایش هم مثل هر بخش دیگر از زندگی به فلسفه وابسته است و در این مورد خاص به نگرش فلسفی به زبان. معنی واژه ها را چگونه میتوان تعیین کرد؟ نگاه مکانیستی ویراستاری در این زمینه از فقر فلسفی رنج میبره و در واقع نگرشی پیشافلسفه ای است. معنی کلمه ی پیرامون مثل هر کلمه ی دیگری با کاربردش مشخص میشه و از آنجا که کاربرد کلمه‌ ی “پیرامون” بدین شکل در زبان فارسی رایجه این کاربرد هم معنی این کلمه را مشخص می کند. قهرا” میدانید که درون کلمه ها عنصری ماورایی یا ثابت خارج از زبان نیست که غلط و درست معنایشان را تعیین کند. کلمه ها خلق میشن، کاربردهای جدید پیدا میکنن یا کاربردشان از بین میرود و اینها همه وابسته به کارکردشان در زبان است. این از بدیهیات فلسفه ی زبانی در قرن بیستم است. لازمه هر ویراستاری حتما قدری فلسفه زبان بخواند تا از نگاه مکانیستی و سطحی نسبت به زبان رها شود.
      من این اثر را دوبار خوانده ام یک بار به صورت بخش بخش که در کانال نویسنده آمده بود و یک بار هم به صورت کامل و نقدهامو بهش نوشتم ولی از انصاف هم نباید دور شد. عرض کردم که استدلال شر مغالطه داره و آقای نوع پرست یا هیوم یا هر کس دیگری هم به این مغالطه ها مزین خواهد شد. نمیخواهم نقدهای من غیر از این که گفتم و به شکل دیگری تلقی شود. ایشان را از دوران گودر و گوگل پلاس می شناسم و با اینکه اختلاف نظرهایی داشتیم از ایشان چیزهایی یاد گرفتم. امیدوارم حقیقت جویی ایشان به یافتن حقیقت ختم شود.

  27. ۱- میخی بر تابوت ” توجیه شر به وسیله اختیار ” : به زعم من ” توجیه شر به وسیله اختیار ” واجد یک پیشفرض تلویحی است و آن پیشفرض اینست که ” کمالی که بدون رنج ( شر ) به دست بیاید بی ارزش است ” . همین نکته را جور دیگری هم میتوان گفت : ” کمال بدون رنج محال است ” . حالا نتایج جالبی به دست میاید که من سعی میکنم آن نتایج را صورتبندی منطقی کنم .

    (۱) کمال بدون رنج بی ارزش است
    (۲) ولی کمال خدا با رنج به دست نیامده
    (۳) پس خدا بی ارزش است ( = بی کمال است ) .
    ———————–
    (۱) کمال بدون رنج محال است
    (۲) ولی کمال بدون رنج برای خدا محال نبوده
    (۳) پس گزاره ” کمال بدون رنج محال است ” کاذب است .

    ۲- میخی بر تابوت اراده ازاد :
    (۱) حرکت ( فعل ) بدون محرک محال است . به بیان دیگر در حوزه موجودات زنده فعل بدون نیاز و محرک motivation محال است . راهبر و محرک موجودات زنده نیازهای آنهاست . مازلوی روانشناس توصیف نسبتا کاملی از این نیازها ارائه کرده است .
    (۲) تمام موجودات زنده واجد نیازهای مختلف هستند و موجود بی نیاز نداریم
    (۳) پس اراده آزاد کلا محال است . چرا که اراده آزاد بدینمعناست که موجود زنده ای باشد که هیچ نیازی نداشته باشد .
    (۴) ولی ما هیچ موجودی نداریم الا اینکه با مجموعه ای از نیازها به دنیا میاید و به صورت پیشین انتخابی جز مسیر ارضاء نیازهایش نخواهد داشت .
    (۵) پس نتیجه آنکه اراده آزاد یک مفهوم محال است ، چرا که متضمن این معناست که موجود زنده ای قابل تصور است که واجد هیچ نیاز و انگیزه ای نباشد . چنین چیزی محال است ( اقلش آنکه تا حالا چنین چیزی دیده نشده ) .

    – دفع دخل مقدر : شاید اشکال شود که ما علاوه بر نیازها و امیال ، واجد قوه عاقله هم هستیم ، که میتواند دست به انتخاب بزند . پاسخ بنده آنست که ” عقل محض یا عقل صرف ” واجد هیچ نیاز ( چه مثلا متعالی و یا غیر متعالی ) و گرایشی نیست ، و در نتیجه ” انتخاب عقلی ” یک مفهوم بلامصداق است . فرمان خود عقل دست امیال است و جناب عقل فقط وسیله یاب و محاسبه گر است .

    – دفع دخل مقدر دوم : شاید اشکال شود که چرا بعضی ها دگرگزین و فداکار هستند و بعضی خودگزین و زالوصفت ؟ پاسخ آنست که شرایط متفاوت تربیتی و ژنی زمینه اصلی رشد و پرورش نیازهاست . در نتیجه اراده هایی که معطوف به فداکاری است حاصل زمینه قبلی ای بوده است که نیازها و امیال فداکارانه را تقویت کرده .

      1. ببین جناب مجید سعی میکنم با مثال ادعایم را بان کنم . جناب گرگ یه گوسفند تنها میبینه و بهش حمله میکنه . حالا مسئلتن : آیا جناب گرگ با اراده این کارو کرده ؟ به یک معنا بله و به یک معنا نه . گرگ اسیر جبر ساختار فیزیکی خودشه .
        حالا میاییم سر انسان : الان من دارم با اراده کاملا آزاد و بدون هیچ اجباری کامنت مینویسم . مسئلتن : آیا من واقعا آزادم ؟ جواب اینه که نه . چرا ؟ چون ژن من و محیط فرهنگی من و استعدادهای ذهنی من ، و دهها عامل دیگه باعث شده ما ( متاسفانه ) اهل کتاب بشیم . پس ” آنچه که من الان هستم ” نتیجه صدها و صدها عامل غیر انتخابی بوده . شما آن صدها عامل را ندیده میگیری و فقط به همین الان من نگاه میکنی . به قول معروف هیچکس از شکم پدر و مادرش دزد متولد نمیشود ، بلکه غبر از عامل مهم ژنتیک صدها و صدها عامل و علت دست به دست هم میدهند که جناب دزد میشه دزد .
        لب کلام اینه که شما بین اراده و انتخاب آزاد خلط میکنی . چیزی به نام انتخاب آزاد _ از جاش – محاله . انتخاب آزاد یعنی در یک وضعیت خلاء و بی ماهیتی دست به انتخاب زدن ( بقول مولوی این چنین شیری خدا هم نافرید ) . پس در واقع انتخاب یک توهمه و واقعیت اینه که انتخاب چیزی نیست مگر غلبه یک میل بر امبال دیگر . ما انسان در خلاء که نداریم

        1. یعنی اون عوامل تعیین کردن الان من و شما با هم بحث گنیم و محتوای بحث ما را هم تعیین میکنند؟ اگر اینجور باشه که دیگه آنچه می‌گوییم هم از پیش تعیین شده و صدق و کذبش هم از پیش تعیین شده. تناقض نداره به نظر شما؟

        2. پاسخ به جناب منوچهر

          جناب گرگ به گوسفند حمله می کند,
          هم “جبر “دارد و هم “اختیار”

          ۱-“جبر” دارد, چون گرسنه است و باید براساس غریزه حیوانی سیر شود.

          ۲-“اختیار”دارد,می تواند از بین گوسفندان ,گوسفند چاق ویا لاغر را انتخاب کند.

          پس جناب گرگ هم “اراده و اختیار” دارد و هم” جبر”

          حال در مورد جنابعالی
          شما هم” اختیار و اراده” دارید و هم” جبر”

          چرا؟
          شما با”اختیار و اراده “خود بر “انکار
          خدا” مطلب می نویسید.

          پرسش:
          ۱-این اراده آزاد در دست شماست یا در ذهن شما؟!
          چنانچه در ذهن شماست ,چرا ذهن شما به شما دستور نمی دهد که به جای نوشتن ,بر “انکارخدا “به” قبول خدا” بپردازد؟!
          پس با اختیار واراده خود,خدا را انکار می کنید.

          ۲-شما با “جبر “هم سر و کار دارید.
          چرا؟
          چون بایستی مطالب داخل ذهن و مغز خودتان را به صورت نوشته به ما منتقل کنید.
          در واقع برای انتقال مطالب از داخل ذهن و مغز خود مجبور هستید که از دست خود برای نوشتن استفاده کنید.

          در نتیجه:
          جنابعالی
          هم “جبر “دارید و هم “اختیار و اراده “

  28. پاسخ به منوچهر

    ۱- پر واضح است منظور از تکامل در دیدگاه تکاملیِ نگاه غالب خداباوران (به جز الهیات پویشی جناب وایتهد)تکامل مخلوقات خداوند است، و این لغزش در کلامتان سبب معقولی ندارد:

    ما بری از پاک و ناپاکی همه
    از گرانجانی و چالاکی همه

    من نکردم خلق تا سودی کنم
    بلکه تا بر بندگان جودی کنم

    اینکه در این بحث کلامی، یکجا از حسن و قبح استفاده کنید و یکجا از وحدت وجودبا تفسیر ابن عربی، که غالب متکلمان حتی شیعه، به آن معتقد نیستند، شیطنتی بیش نیست.

    ۲- در عجبم از کسی که ساعت ها پای بحث های اینترنتی با اختیار می نشنید و دکمه های کیبرد را می فشارد و به مغز خود فشار می آورد تا استدلال تازه ای بیاورد، و همین شخص منکر اختیار شود! درصد ناچیز!؟ در خلوت خود کمی به تفاوت انسان با هوش مصنوعی بیشتر بیندیشید.

    ۳- اعتقاد به وجود هستی متعال، بدون شک فطری است، قرآن هم می فرماید افی الله شک؟، اما هرچقدر بخواهیم این موجود را بسط لفظی دهیم، اختلاف در معنا و تشکیک در آن حاصل می شود. پس اختلاف از لفظ آمد در بشر! وگرنه همه در باطن خود به آن موجود که در تنگناها به او پناه می برند معتقدند. جنابتان نیز چند بار در سایت فرمودید معتقدید. ولی عجیب است که در ظاهر خود را برای رهایی از شر ولایت فقیه، به خداناباوری می زنید، این رفتارتان از منظر اخلاق باور حکمش چیست؟

    ۴- اینکه می فرمایید خدا باید، خودش را ثابت کند، از آن طنز های زیبای کلامی است، خدا چه نیازی دارد که خودش را ثابت کند؟!
    اینکه می فرمایید خدا هیچ نشانه ای به مخلوقاتش نداده، باز هم طنز زیبایی دارد… کافیست به وجود خود بنگرید، و با حضرت داروین تنها فرگشت تصادفی! چشم را محاسبه کنید (با ریاضی) و بگویید منشا حیات چیست. به کتاب زیر رجوع شود: https://ketabnak.com/book/50447/%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4

    شاید بگویید این کتاب هم مخالفانی دارد، عقل سلیم حکم می کند در جایی که مخالفانی آگاه از هر دو طیف وجود دارند، انقدر با قاطعیت! در فضای غیر آکادمیک اظهار نظر نکنید.

  29. زندگی او قرار دهد.

    فلسفه بلاها و شرور در قرآن و روایات
    [ویرایش]

    در میان راه حل‌هایی که برای پاسخ به مسئله شرّ ارائه شدند، بعضی از پاسخ‌ها ناظر به این نکته بودند که شرور موجود در عالَم مستلزم خیر کثیر و برتر هستند؛ همچنان که این استدلال را می‌توان در دفاعیّه منسوب به ارسطو جست‌وجو کرد: شرور موجود در زمره دسته‌ای فرض می‌شوند که خیر کثیر و شرّ قلیل قلمداد می‌گردند. همچنین کسانی که شرّ را نسبی و یا در نظام کلّ و مجموعی عالَم تعریف می‌کنند، مدّعی‌اند هر شرّ مفروضی اگرچه در ظاهر، منفی نمایان می‌شود، اما در واقع ناظر به خیراتی هستند که لازمه رسیدن به این خیرات، وجود شرور مطابق با آنان است. اما آیا می‌توان شرور را رهگذری برای وصول به خیرات معرّفی نمود؟ با مروری اجمالی بر آیات قرآن و روایات معصومان (علیهم‌السلام)، روشن می‌شود که همه شرور و بلایا، دربردارنده حکمتی (ناظر به خیرات) از طرف خداوند متعال می‌باشند. در ذیل به برخی از حکمت‌های شرور و بلاها (از دیدگاه کتاب و سنّت) اشاره می‌گردد:

    ← بیداری دل و توفیق به توبه

    چون انسان در اثر غفلت و فراموشی یاد خداوند، مرتکب معصیت و گناه می‌شود، از این‌رو، برای خروج از غفلت، همواره به مذکِّری نیاز است تا در اثر توجّه به خداوند، انسان از معاصی فاصله بگیرد. در آیاتی از قرآن کریم، یکی از عوامل مذکّر، مصایب و شدّت‌ها معرّفی شده است: «وَ لَقَدْ اَرْسَلنَا اِلَی اُمَمٍ مِّن قَبْلِکَ فَاَخَذْنَاهُمْ بِالْبَاْسَاء وَالضَّرّاء لَعَلَّهُمْ یَتَضَرَّعُونَ؛ [۱۸] ما به سوی امم سابق، پیغمبرانی فرستادیم، امّا آنان اطاعت نکردند؛ از این‌رو، آنان را به بلا و مصیبت مبتلا کردیم؛ شاید که آن‌ها به درگاه خدا زاری کنند و توبه نمایند.» «وَ اِذا مَسّ الاِنسانَ ضُرٌّ دَعا ربّهُ مُنیبا اِلیه…؛ [۱۹] در این آیه شریفه، خداوند به طور مطلق می‌فرماید: هرگاه که به انسان فقر، مصیبت و سختی برسد، در آن حال، به دعا و توبه می‌پردازد، امّا همین که نعمت و ثروت به او عطا کند، خدایی را که از پیش می‌خواند، بکلی فراموش می‌کند.» در آیه دیگری درباره کافران می‌فرماید: «وَ لَنُذیقَنّهم مِن العَذابِ الادنی دونَ العذابِ الاکبَر لَعَلّهُم یَرجِعون؛ [۲۰] ما کافران را عذاب نزدیک‌تر بچشانیم، غیر از آن عذاب بزرگ‌تر و شدیدتر قیامت؛ شاید که به سوی خدا بازگردند.» مراد از «عذاب ادنی» در آیه شریفه، همین مصایب و دردهاست، نه عذاب مرگ و نه عذاب اخروی؛ زیرا خداوند حکمت این عذاب را برگشت کافر به رحمت الهی معرّفی می‌کند که با مرگ حاصل نمی‌شود.

    ← آثار اعمال و عذاب گنه‌کاران

    آیات دیگری از قرآن، مصیبت‌ها و رنج‌ها را نتایج سوء اعمال زشت انسان‌ها برمی‌شمارند. از نظر این آیات، خداوند برای تکفیر گناهان برخی از مردم (به خاطر لطف به آنان) آن‌ها را در همین دنیا عذاب می‌کند: «وَمَا اَصَابَکُم مِّن مُّصِیبَهٍ فَبَِما کَسَبَتْ اَیْدِیکُمْ وَیَعْفُو عَن کَثِیرٍ؛ [۲۱] در این آیه شریفه، خداوند متعال بلاها را به افعال اختیاری انسان‌ها مرتبط می‌کند و آن‌ها را آثار تکوینی اعمال افراد، می‌داند» همچنان که روایات بسیاری نیز حکمت بلاها را تکفیر گناهان معرّفی می‌کنند: امام صادق (علیه‌السّلام) می‌فرماید: «اِنّ العبدَ اِذا کَثُرت ذنوبُه ولَم یکُن عندَه مِن العَملِ مایُکفِّرُها، ابتَلاه بالحُزن لیُکفِّرَها؛ [۲۲] از آن روی که عذاب آخرت بسیار سنگین و مشکل است، خداوند مؤمنان (مورد علاقه خود) را در همین دنیا به شدّت‌ها مبتلا می‌کند تا کفّاره گناهان او باشد.»

    ← موجبات تکامل وجودی

    امام صادق (علیه‌السّلام) می‌فرماید: «اِنّ فی الجَنّهِ مَنزلَهٌ لایَبلُغها عبدٌ الاّ بالابتِلاء.» [۲۳]
    طبق آیات قرآن و روایات اهل بیت (علیهم‌السلام)، بسیاری از مشکلات و بلاها، امتحان الهی بوده و بعضی از مقامات و موقعیّت‌ها تنها بر اثر پیروزی در امتحان الهی و تحمّل مصایب و شداید حاصل می‌شوند. «وَ نَبْلُوکُم بِالشَّرِّ وَالْخَیْرِ فِتْنَهً وَ اِلَیْنَا تُرْجَعُونَ؛ [۲۴]
    «وَلَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیٍْ مِّنَ الْخَوفْ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِّنَ الاَموالِ وَالانفُسِ وَالَّثمَرَاتِ وَبَشِّرِالصَّابِرِینَ؛ [۲۵]
    اولیای الهی و کسانی که مقرّب خداوندند، بیشتر به بلاها مبتلا هستند و بلکه طالب نزول مصیبت‌اند تا به واسطه آن به تکامل بیشتری دست یابند.
    هر که در این بزم مقرّب‌تر است جام بلا بیشترش می‌دهند
    حضرت علی (علیه‌السّلام) می‌فرماید: «اَلا و اِنَّ الشّجره البرّیه اَصلَبُ عودا والرَّواتِعَ الخضرهَ اَرقّ جلودا.» [۲۶] حضرت علی (علیه‌السّلام) انسان مبتلا به مشکلات را به درختان بیابانی تشبیه نموده که چوبشان سخت‌تر است؛ یعنی انسانی که با مشکلات مبارزه کرده و در این شرایط رشد نموده باشد، ثمره ایمانی او در مقابل افرادی که زندگی را به خوشی و راحتی سپری می‌کنند بیشتر خواهد بود. در نتیجه، با توجّه به آیات و روایات مزبور و وجوهی که برای فلسفه بلاها و شرور ذکر شد، هیچ مصیبتی بدون حکمت و خیرخواهی الهی واقع نمی‌شود و در این قالب‌هاست که نسبی بودن شرور و توجیه شرّ در نظام کلّ معنا می‌شوند.

  30. درود. در عین حال که از این همه بحث و‌جدل و تضارب آرا لذت میبرم و آنرا نشانه ای از تلاش برای بلوغ غگری میدونم.با این حال گاه حیرت‌میکنم از بعضی اظهارات که :، مگه‌میشه ؟ مگه داریم ؟ آدمیزاد به چه چیزهای بی ربطی برای حقانیت خود و‌فکرش استفاده‌میکنه.. قبل از اینکه حرف اصلی رو بزنم . خدمت آقایان و خانمهایی که شر و شرور میکنن در نسبت خدا میپرسم‌: اگر یک ادم سر مثلا ۵۷ ساله رو ببینید که به یه دختر بچه معصوم ۵ یا حتا ۹ ساله تجاوز میکنه چه میکنید ؟ اگر طرف مسلح باشه و ببینید حین‌تجاوز طفل معصوم کبود شده و‌از خونریزی داره میمیره، اما دخالت شما موجب مژگان و میشه ، چه‌میکنید.. خب به شما میگم چه‌کنید . تماشا کنید و لذت ببرید، خداوند سبحان در آن جهان انتقام‌میگیره و مجازاتش میکنه و برای طفل معصوم هم یه لقمان خوشکل میاره تا ملایم تجاوز کنه (آیات قرانش رو‌ هم بیارم یا کفایت‌میکنه ؟!!!)
    ●موضوع سخت نیست فهمیدنش.برای خدا ناباور کم سواد که از احساسات خداناباور شده حق با دوستان‌و به ویژه نویسنده فلسفه دان و اهل فکر و خرد یعنی جناب باقری نوع پرست هست .
    ●●خداوند موضوعی علمی نیست که علم بهش بپردازه و‌بخواد وارد یک بحث گنگ و‌مبهم بشه که خدا هست یا نیست و کاری با خداوند نداره .
    ●بحث های ضد من یه غاز روشنفکران دینی که علم قادر نیست به همه چیز جواب بده رو اینجا چیزی نمیگم . همین بس که ترکیب روشنفکر دینی خودش خنده دار هست و نسبت این دو . کوتاه بگم اینکه مثلا ما چرا هستیم . چرا زلزله میشه و امثال این‌مغلطه هست. کسی که این‌مطرح‌میکنه خودش قادر نیست به این سوالات جواب بده و اثبات خدا کنه . علم میگه ما چطور هستیم‌و‌چطوری شدیم این . یا چطور زلزله به وجود میاد . با‌موهومات که پایه استدلالش ایمان هست کاری نداره و سراغش هم‌نمیره و این موارد مشکلی از بشر حل نمیکنه . انسان‌با پژوهش علمی زنده است و زندگی اش رو‌میسازه.
    ■■■ میگن شخصی میخی رو در زمین جلوی خانه اش کوبید و‌گفت اینجا مرکز عالم است . گفتند از کجا میدونی . پاسخ داد : باور ندارید متر کنید.. حالا شر یا خیر ، شرور یا شر و ور فرق نداره باور ندارید بردارید متر کنید . این پاسخ خدا باوران به همه چالشهای بشری اسست .

  31. پس زلزله بم ورودبار وسیلهای اخیر ووبا وایدزو…برای اینست که ۱-سبب بیداری دل وتوبه باشد !۲-اثار اعمال وعذاب گناهکاران است!۳-موجبات تکامل وجودی است !
    دیدید موضوع به همین راحتی حل شد!!!اگر زلزله میاید میخواهد همگی را به تکامل برساند برای همین همگی را به درک واصل میکند!تازه سبب بیداری دل بازماندگان هم هست !!!همه اینها بدلیل اعمال بد و گناهان خود مردم بوجود میاد !!!
    خیلی پاسخ دقیق و فلسفی داده شد !!!

    1. شما هم مثل نویسنده ی کتاب کم مغلطه نمیکنیا
      مشکلش چیه؟ یک تصور خامی از عدالت تو ذهنت داری اگر عمل خدا باهاش همخوان نباشه میزنی زیر میز. اینقدر آسمون ریسمون می‌ بافی چون غرور داری و فکر میکنی همه چیو میدونی و به همه چیز آگاهی

        1. آقا حجت بحث من و تو نیست نوع بشر تصورش از عدالت هر چه باشد باز هم ناقص است منظور ناکارآمدی شخص شما در ارائه تعریف عدالت نبود

          1. اقا مجید چون نوع بشر تصورش به عقیده شما ناقص است پس هرچه برسرش امد حق اعتراض ندارد ؟ حق سوال ندارد؟اگر تصور ما ناقص است این نقص برمیگردد به خالق ما که ما را چنین افریده او باید پاسخگوی این نقصان باشد ما با تنها ترازویمان یعنی عقلمان باید خوب وبد وخیر وشر و عدالت را بفهمیم باید احساس عدالت کنیم تا شاکر باشیم وقتیکه احساس ظلم میکنیم نمیتوانیم شاکر خدا برای خلق چنین جهانی باشیم

    2. جناب جانان
      شما خدای این جهان باش.
      برای ما انسانها با این جسم مادی ,جهانی بساز فارغ از جنگ,فارغ از خشونت,فارغ از بلایا(زلزله,سیل,و غیره)
      لطفا این جهان را برای ما ترسیم کن..

      1. خانم روشنا چرا با این جسم مادی؟ چرا باید حتما جهان بسازم ؟ مگر خدا اگر جهان نمیساخت خدا بودنش زیر سوال میرفت ؟ ایا خدا مجبور بود چنین جهانی بسازد ؟اگر جهان بدون رنج وجنگ وشر نمیشود خوب نسازد اجبار که نیست

          1. خانم روشنا وقتیکه نمیدانی نباید وارد بحث شرور شوید وادعا کنید که اسلام پاسخ شرور را داده است !!!اخر کار رسیدید به گفته من که اول بحث نوشتم شرور در فلسفه اسلامی وفلسفه غرب پاسخی ندارد تمام

          1. ما این لطف پراز شر وشرور را نمیخواهیم لطف هم مگر زورکی میشود ؟هر طور این زندگی را چرتکه بیاندازید تلخی های ان بسیار بیشتر از شیرینیهای ان است به قول قران لقد خلقناالانسان فی کبد ما انسان را به حقیقت در رنج و مشقت افریدیم ایه ۴ سوره بلد خوب ما این خلقت در رنج را نمیخواهیم ما این لطف را نمیخواهیم بجای لطف ما به مشقت ورنج افتادیم عصیان کردیم و…

          2. اگر لطف اللهی نبود,اکنون شما اینگونه با من سخن نمی گفتید.
            اگر لطف اللهی نبود,جهان در کسری از ثانیه “کن فیکون” می شد.
            در ضمن جنابعالی تنها انسان روی زمین نیستید.
            من به عنوان یک انسان”شاکر خداوند” هستم که من را به بهترین شکل ممکن آفرید.
            چرا که می توانست من را “ناقص الخلقه “بیافریند.
            ولی نیافرید.
            و بابت این موضوع و لطفهای بیکرانش همیشه” شاکر خداوند ” هستم.

    3. وجود تغییر ، خیر ، شر ، و اصولا داینامیسم در جهان مشاهده پذیر و بعبارتی کامل نبودن طبق ادعای دین فلسفه بوجود آمدن جهان مادی تجربه پذیر بری آزمون انسان و بمنظور فراهم آوردن شرایط آزادی انتخاب و برگزیدن خیر و یا شر بوسیله انسان که مورد فتنه قرار خوهد گرفت است.
      آقای جانان این ادعای دین است. شما نمی توانی از دین بخواهی تبیین دیگری بدهد. این تبیین دین است. نگاه یک ملحد می تواند متفاوت باشد. ما نمی توانیم به دین بگوییم چیز دیگر بگو. شما می توانید به نتیجه تبیین اشکال کنید. اگر ما اشکال منطقی و عقلانی مطرح نکنیم پیش از طرح باطل خ.واهد بود.
      به متن خودتان نگاه کنید. خط به خط اجزاء مغالطه reductio de emotionalisکه اگر اشتباه نکنم ترجمه اش مغالطه توسل به احساسات اشت را در آن می بینید(شما جمله مورد حمله را با لحن و یا سبک بیان می کنید که در مخاطب این گونه القا می کند که مطلب عجیب یا مسخره است. این می تواند در مغالطه بکار رود اما حاوی دلیل نیست) . استبعاد دلیل رد نیست. مسخره کردن دلیل رد نیست بلکه گاهی نشانه تهی بودن دست گوینده است.

      1. عزیزم !اینکه جهان مادی برای ازمون انسان افریده شده بلی نگاه دین است ولی برای این نگاه باید دلیل ارائه نماید ما انسانها اگر نخواهیم ازمون بدهیم باید چه کسی را ببینیم ؟دلیلی برای ازمون دادن هست ؟ دین میگوید برای به کمال رساندن انسانهاست ! اولا که بسیاری از انسانها که گروه اکثریتی را تشکیل میدهند به کمال نمیرسند که هیچ به قهقرا میروند ثانیا ما انسانها نیازی به کمال نداشتیم عدم که نیازمند نیست وکمال برایش معنی نمیدهد ثالثا ادعای دین اینست که ما از خدا بودیم وبه خدا برمیگردیم خوب اگر مااز خدا بودیم که در کمال بینهایت بودیم این چه کاریست که خدا مارا از کمال بینهایت جدا کرده با مادیات درامیخته که بعد دوباره با هزار گرفتاری به کمال بینهایت برگردیم خوب اینکه کمال نیست این ارتجاع است ما بجای قبلی برمیگردیم
        انا لله وانا الیه راجعون بجای قبلی باز میگردیم واین کمال نیست ارتجاع است

        1. شما نمی توتوانید موضع یک نفر را تغییر بدهید به موضع تضعیف شده ایراد بگیرید و نتیجه بگیرید موضع مورد نقد شما باطل است. بله آن چه شما می گویید ممکن است ایراد داشته باشد اما به موضع “ب” ایراد گرفتید در حالی سخن از “الف”بود!
          شما بعلت تنفری که از خدا و اسلام دارید حتی نمی توانید صبر کنید و تبیین اولیه را بازسازی کنید. اصلا سخنی در مورد کمال بیان نکردم. سخن از خواست شما هم نبود. جواب شما را مسلمانان داده اند: کسی را نمی خواهد ببینید شما آزادید. چقدر عصبانیت شما و عجله در تخریب موضع نامطلوب برای شما واضح و قابل مشاهده است. خدا نخواسته شما را مجبور کند و شما آزادید. پس این حرف نامربوط شما شما را به جایی نرساند.

          به متن خود توجه بفرمایید:

          ادعای دین اینست که ما از خدا بودیم وبه خدا برمیگردیم خوب اگر مااز خدا بودیم که در کمال بینهایت بودیم این چه کاریست که خدا مارا از کمال بینهایت جدا کرده با مادیات درامیخته که بعد دوباره با هزار گرفتاری به کمال بینهایت برگردیم
          این که ما در کمال بینهایت بودیم تحریف توصیف دین است. طبق معمول مغالطه پلوان پنبه! این کمال بینهایت تحریف توصیف مقابل شماست.دین این را نگفته شما وسط حرف با حافظه ضعیفی که دارید متن اولیه را فراموش می کنید و خودتون به جان موضع که خودتون ساختید می شوید

  32. از اشکال هایی جدی که به نظرات بیان شده در فوق در مورد شرور و خدا وارد است این است که لاقل در مورد اسلام این اشکال موضع اسلام را نقد نمی کند بلکه ابتدا طبیعت انگاری را مفروض و صادق فرض می کند و سپس با فرض صدق طبیعت انگاری به موضع دین می تازد در صورتی که دین نظام ارزشی، توصیف هستی و تبیینی خاص از خدا دارد.
    وقتی که منتقد وفادار به متن و منطبق بر تبیین هستی برآمده از دین به مسأله نپردازد بصورت غیر نطقی موضع دین را اشکال دار می یابد.
    مسأله خوبی و بدی، خیر وشر، سود و زیان در اسلام با مفروضات منتقدین از موضع دین که د ر بالا کامنت گذاشته اند متفاوت است. اگر مفروضات آن ها را بپذیریم شاید بتوان طرح مسأله کرد و بعد غیر منطقی بودنشان را نشان داد اما اکنون با psudoreligion به جنگ دین ا»ده اند که مشخصا باطل است.
    جهان در نگاه دین متشکل از جهان مشاهده پذیر و جهان غیر مشاهدی است.
    نظام ارزش ها در ثروت، سلامت، امنیت خلاصه نشده : عسی ان تکرهو شی ء و هو خیر لکم

    با وجود عدم آشنایی من با اسلام شاهدی است که متا نمی توانیم خیر و شر طبیعت انگار را مبنای خیر و شر در اسلام بگیریم.
    نظام ارزشی که به هم خورد نقد شما به قول غربی ها در هواس

  33. صدانتیان ۵ کامنت در نقد مغالطه های مختلف در اینجا نوشتم ولی هنوز منتشر نشده امیدوارم به زودی منتشر کنید و سوگیری در بحث نباشه چرا که حقیقت چون در می درخشد و کافی است اجازه ی بروز به آن دهید و مانع نشوید
    منتظرم هرچه زودتر کامنتهای من منتشر بشن
    با تشکر
    مجید

  34. خوشحالم که اگر لااقل حقیقت مساله ی شر حل نشد حقیقت یک سری مسائل در این کامنتدونی مشخص شد. حدس من صحیح بود. روشنا، خواهر عزیزم، کسی تو رانمیشناسد که بخواهد علیه تو در هفته نامه یا ماهنامه علیه تو چیزی بنویسد و با سطح استدلالها و حرفهات بعید میدونم کسی اصلا بخواهد و مایل باشه قلمش را صرف نقد شما بکند. اینکه آمدی و برای خودت نمایشی راه انداختی اینجا و وانمود میکنی من در یک هفته نامه علیه تو چیزی نوشتم در حالی که نه میدانی من کیم (و بی پرده باید بگم خودت را هم نمیشناسی دیگر اینقدر برای خودت اسمهای متفاوت گذاشتی) و چه خوانده ام و حرفم چیست.

    وحدت وجود موضع عجیبیه دلالتهای اخلاقیش برخلاف آنچه به نظر میرسه مثبت و سازنده است باید بگم خیلی مخرب و خطرناکه یکیش همین که آدم فکر میکند هویت منفکی نداره و همه تفردها تخیلن.

    اما در مورد مساله ی شر هم نکته ای را عرض کنم و از خدمت دوستان مرخص شوم:

    من با الهیاتدانان زیادی صحبت کردم و در حد بضاعت فکری خودم با خیلیهاشون بحث کردم و این مساله شر و دیگر مسائل متوجه وجود خدا را باهاشون بحث کردم. یکی در مورد فرگشت یکی در مورد خلقت از عدم و یکی هم در مورد شر. به جرات میگم هیچ خداباور صادق و عاقلی مدعی حل کردن مساله شر نیست و همه شان میدانند چنین مساله ای پاسخی نداشته تا به حال. انسان دیندار مغروری که فکر میکند همه چیز را میداند این را هم مثل بقیه چیزها از روی غرور میبیند. به عنوان یک سنجه مومنان از آنها در مورد مساله شر بپرسید اگر مدعی پاسخی بودند انسانهای مغرور و خودبزرگبینی هستند آنها را کنار بگذارید و اگر مدعی پاسخ نبودند انسانهای متواضع و خجسته ای هستند آنها را با آغوش باز به دوستی گیرید.

    1. ((((وحدت وجود موضع عجیبیه دلالتهای اخلاقیش برخلاف آنچه به نظر میرسه مثبت و سازنده است باید بگم خیلی مخرب و خطرناکه یکیش همین که آدم فکر میکند هویت منفکی نداره و همه تفردها تخیلن.))))

      ببخشید یخورده فکر کنم دچار سوءتفاهم شدید

      اصلا وحدت وجود یعنی چی؟؟؟

      کسایی که این اصطلاحو اعتبار کردن برای این حقیقت گفتن وحدت و چیز دیگه ای نگفتن.چرا؟

      هویت منفکی ندارن!!!! میشه یخورده توضیح بدین

      خیلی راحت صحبت میکنید درباره این مسءله مهم

    2. سرکارخانم مهناز عزیز

      موضوع اصلی این بود.
      یک خانم نویسنده در داخل یک مجله هفتگی یک مطلب کوتاه در مورد من که مسئله شخصی بود و در داخل مجموعه صدانت برای من اتفاق افتاده بود,را در قالب یک داستان کوتاه نوشته بود.در آن داستان از طرفی خواسته بود که از من دفاع کند و از طرفی به شدت من را تحقیر کرد.سپس من با نام کاربری “کلمه”آن خانم را به صدانت دعوت کردم.
      گویاآن خانم “فمنیسم”بودند,سپس بحث به “موضوع فمنیسم “کشیده شد,که ظاهرا برخی از دوستان فمنیسم آن خانم وارد گفت و گو با من شدند.
      اشتباه من در قسمت فمنیسم این بود,که چند نام کاربری بکار بردم.
      در قسمت پایین موضوع ” فمنسیم “هم کاملا توضیح دادم.
      متاسفانه یکی از اشکالات فضای مجازی ,همین اسامی مجازی است,که معمولا با هم اشتباه گرفته می شود.
      به هر حال اگر شما آن خانم مربوطه نیستید,و من اشتباه تشخیص دادم.
      از شما عذرخواهی می کنم.
      در ضمن دوست عزیز
      من “هیچ کس” هستم,هیچ ادعایی در هیچ زمینه ایی ندارم و نداشته ام.

      فکر کنم شما هم اطلاع چندانی در مورد “مبحث گسترده وحدت وجود”ندارید.
      پیشنهاد می کنم بیشتر مطالعه بفرمایید.
      متشکرم

    3. سرکارخانم مهناز عزیز
      من نیازی به قلم هیچ نویسنده ایی در جهان ندارم!!
      من با قلم زیبای “آفرینش اللهی “آفریده شدم.
      موفق باشی عزیز من.
      قلمت همچنان نویسا و خوانا..

  35. در ادامه راهکار اسلامی قرآنی که توسط دانشمند ارجمند ارائه شده را می آوردم تا تفاوت چنین راهکاری با راهکارهای التقاطی یونانی اسلامی مشخص شود

    دکتر علی افضلی، سخنران این نشست عضو هیأت علمی موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران در ابتدا با اشاره به نظر فیلسوفان دین غربی در مورد مسأله شر گفت: مسأله شر به دو گونه مطرح می‌شود: ۱)مسأله منطقی شر: که در آن این شبهه مطرح است که وجود شر با وجود خدا تناقض منطقی دارد. ۲)مسأله قرائنی شر: که در آن این بحث مطرح است که راه حل‌های الهیون برای توجیه شر، نادرست است.
    بحث پلانتینگا (فیلسوف دین مشهور) بیشتر ناظر به مسئله اول و راه حل جان هیک و لایب نیتس ناظر به مسئله دوم است.
    وی با اشاره به طرح مسئله شر در نزد مسلمین گفت: راه حل فیلسوفان مسلمان، ناظر به مسئله دوم شر است. این راه حل دارای کاستی‌ها و نقایصی است و پاسخ قانع کننده‌ای برای مسئله شر ندارد. در حالی که فیلسوفان غربی، ما را بیشتر به پرسش بنیادین نزدیک می‌کنند. فیلسوفان مسلمان رویکردی دارند که من آن را رویکرد تبرئه‌گرایانه می‌نامم.
    وی در توضیح این مطلب گفت: معمولاً مسئله شر وقتی بروز می‌کند که شما شر را منتسب به خدا کنید. غربی‌ها شرور را به دو دسته تقسیم می‌کنند که این تقسیم‌بندی نزد مسلمین مطرح نشده است: یکی شرور اخلاقی که ناشی از سوء رفتار انسان‌ها است و شروری مثل جنگ از این نوع است و دیگری شرور طبیعی است که همان بلایای طبیعی مثل سیل و زلزله است. مسئله شر وقتی مطرح می‌شود که شرور (چه اخلاقی و چه طبیعی) را به خدا نسبت دهیم.
    وی افزود: فیلسوفان مسلمان می‌خواهند از طریق عدم انتساب شرور به خدا، مسئله شرور را حل کنند. به نظر آنها شرور ربطی به خدا ندارد. به عبارت دیگر می‌خواهند از این طریق خدا را از اتهام خلق شرور تبرئه کنند.
    وی در توضیح این مطلب گفت: به تعبیر ارسطو هر موجودی دارای چهار علت مادی، صوری، فاعلی و غایی است. اما فیلسوفان اسلامی می‌گویند که شرور نه به اعتبار فاعل، نه به اعتبار ماده، نه به اعتبار غایت و نه به اعتبار صورت، منتسب به خدا نیستند. اصلا شرور دارای هیچیک از این علل نیست. اولین سوالی که در اینجا مطرح می‌شود این است که پس شرور از کجا پیدا شدند؟ فیلسوفان مسلمان می‌گویند: خدا، خالق خیر است و از او شر سرنمی‌زند. سپس وی خلاصه نظر فیلسوفان مسلمان را فهرست‌وار کرد و گفت: ۱) شرور عدمی‌اند ۲) شرور نسبی‌اند ۳) شرور لازمه عالم ماده و طبیعت‌اند ۴) شرور مقصود به ذات خدا نیستند، ۵) در جهان خیرات بیش از شرور هستند و ۶) شرور محض نیستند.
    وی افزود: مقصود از عدمی بودن شرور این است که برخی از شرور در واقع امر وجودی نیستند بلکه نبود یک خیر هستند مثل ظلمت که در واقع موجود نیست، اما شروری هم هستند که وجودی اند مثل زلزله، سیل، میکروب و … در مورد این دسته از شرور نیز می‌گویند این شرور ذاتاً بد نیستند بلکه ا زآن جهت شرند که منجر به شرور عدمی می‌شوند.
    زلزله خود بالذات شر نیست ولی از آن جهت شر شده است که منجر به فقر، مرگ و … می‌شود، و امر عدمی هم خالق نمی‌خواهد، پس شر خالق نمی‌خواهد و منتسب به خدا نیست.
    افضلی در نقد نظر فیلسوفان مسلمان گفت: حل مشکل شرور با منتسب نکردن شر به خدا انجام نمی‌شود چرا که این پاک کردن صورت مسئله است. مسئله این است که اگر خدا خالق عالم است پس او مسئول تمام چیزهایی که در عالم وجود دارد نیز هست. در ثانی، فلیسوفان مسلمان مقید به آیات قرآن و روایات هستند، در حالی که راه حل آنها با مضامین آیات و روایات سازگار نیست. در آیات قرآن، بحث شرور به تفضیل آمده است.
    وی افزود: به نظر من بهترین راه حل برای پاسخ به مسئله شرور همان است که در آیات و روایات اسلامی آمده‌است و راه حل‌های فیلسوفان غربی و مسلمان ناقص است. در آیات قرآن و روایات اسلامی، شرور هم در مقام ذات و هم در مقام هدف و غایت، منسوب به خدا هستند. ما تعابیر «خلق الموت و الحیاه» و «جاعل النور و الظلمات» را داریم. پس خالق ظلمت و مرگ هم خداست. بنابراین اینها عدمی نیستند و حتی اگر هم عدمی باشند باز خدا مسئول آن است.
    وی در ادامه گفت: خدا از اینها هدف هم دارد. مثلا می‌فرماید: «خلق الموت و الحیاه لیبلوکم ایکم احسن عملا». اگر خدا مرگ را نمی‌آفرید مشخص نمی‌شد چه کسی حاضر است جانش را در راه صحیح اهدا کند. و همچنین این تعبیر که «ولنبلونکم بشیء من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات …» برای اینها خداوند هدف دارد و آن آزمون و امتحان کردن انسان‌ها است.
    وی افزود: اشکال سوم به راه حل فیلسوفان مسلمان این است که آنها خواسته‌اند مسئله شر را بدون توجه به مسئله فلسفه آفرینش حل کنند.

    1. پس تعریف خیر مطلق چی میشه
      تناقض داره شر از خیر بیاد.خدا انسانها رو امتحان کنه که چی بشه آخه .فلسفه آفرینش هم که با وجود فرگشت درب و داغون شد.

      1. محبوبه خانم
        خیرمطلق بودن خدا از منظر انسان نیست از منظر خداست. ما از مظر خودمان نمیفهمیم خوک حرام است ولی خدا که دانش کامل داره به ما میگه خوک حرام است خوب و بد را انسان نمیتواند بفهمد و این خداست که میفهمد. خیرمطلق را که انسان نمیتواند بفهمد.

        1. حرام بودن خوک ربطی به خیر مطلق بودن خدا ندارد احکام خوردن واشامیدن برای هر قومی متفاوت بوده برای یهودیان ومسیحیان وهمچنان مسلمانان احکام جداگانه ای برای خوردن واشامیدن هست در واقع احکام خوراکیها متغیر است وبنا به شرایط فرق میکند
          ما دلایل بسیاری از احکام را نمیدانیم مثلا نمیدانیم چرا نماز مغرب را باید سه رکعت بخوانیم و…
          مسئله خیر وشر مسئله ی جداگانه ایست که با احکام قابل مقایسه نیست
          اینکه شما میپندارید که انسان نمیتواند خوب وبدرا بفهمد صحیح نیست پس چطور انسان مسلمان باید دینش را بفهمد وانرا خوب بداند وانتخاب نماید ؟همینکه انسان خیر را بفهمد که میفهمد وکامل بودن را بفهمد که میفهمد نتیجتا خیر محض وکامل بودن را هم میفهمد همینکه انسان شر را بفهمد که میفهمد وانرا از ساحت خدای خیر محض مبرا بداند این سوال پیش میاید که پس این شرور را چه کسی خلق کرد ؟
          یادتان نرود عقل انسان تنها ترازوی سنجش انسان است که با ان میتوان خوب وبد را از هم تشخیص دهد با همین عقل باید خداودینش را بفهمد وبشناسد از عقل گریزی نیست که تنها ترازوی انسان عقل است

          1. آقا حجت عزیز عقل انسان یکی از ابزارهای سنجش است نه تنها ابزار. قلب و شهود را انکار میفرمایید؟ اگر بلی استدلالتان چیست؟ هیچکدام از ما تمام مدت از عقل خود بهره نمیگیریم و احساسات و هیجانات را دوست هم داریم.
            در مورد احکام هم می دانید که از منظر اسلام ادیان مسیحیت و یهودیت دچار انحرافند مثلا در مسیحیت شراب حرام نیست ولی ما این را نمی پذیریم که مسیح (ع) شرابخوار بوده باشد. خداوند با توجه به دانش بسیارش آن را حرام کرده و تخقیقات علمی عدم تعین دارند در نتیجه هیچگاه نمیتوان یقینی دانست شراب مزایاش بر معایبش می چربه یا نه و دانش مطلق به ما میگه چنینه

          2. اقا مجید همانطور که گفتم عقل تنها ابزار بشر برای تشخیص خوب وبد است یا به عبارت دقیقتر اولین ترازو برای تشخیص است قلب وشهود هم میتواند ابزاری کمکی دراین جهت باشد ولی اینها در مرحله دوم مطرح میشود یعنی ابتدا باید عقل قانع شود وبپذیرد تا به دل سپرده شده ودر مراحل بالاتر مسئله شهود اتفاق بیافتد ولی متاسفانه یا خوشبختانه طرف صحبت شما که من باشم این راهها را رفته ام من تجربه دینی خوبی را پشت سر گذاشته ام والان با صراحت اعلام میکنم که دین اسلام اشکالات فراوانی دارد وعرفان را جز خودفریبی نمیبینم
            ضمنا نمیدانم چرا بعضی از کامنتها جای پاسخ دادنشان حذف شده است برای همین من برای پاسخ به کامنت پایین از کامنت بالا استفاده کردم

        2. پس اگر این ویژگی ها غیرقابل فهمن شما بر چه اساس میگید خدا مهربانه و ما را می‌بخشه؟ بر چه اساس دعا می‌کنید؟ بر چه اساس باید عدل خدا را فهمید؟ همین تشخیص که الان صادر کردید که این از منظر خداست نه منظر انسان را چطور فهمیدید چطور درک کردید ؟مگه اینهمه تو خود قران نگفته فکر کنید ،پس اگر قراره به هر بن بستی خوردیم بگیم نه اینجا از درک ما خارجه ما نمیفهمیم که نشد جواب

          1. محبوبه خانم ما دعا میخوانیم چون وقتی دعا میخوانیم به آرامش و معنویت میرسیم میگوییم خدا مهربان است چون فهم ما از مهربانی در همین حده ولی ما به کنه خدا دسترسی نداریم هیچکس ندارد حتی پیامبر عظیم الشان اسلام (ص). ولی همین خدای غیرقابل فهم تصمیم گرفته به بشر خودش را معرفی کند و ما باید به فهم انسانی خود قانع باشیم.

          2. به نظر میرسه یک خدایی با ویژگی هایی تعریف شده هر جا که به نفع این تعریف هست ما انسانها دانا میشیم و عقل ابزار خوبی در دست میشه هر جا هم که مغایرت داشته باشه میگیم قابل فهم نیست و از دسترس انسان خارجه

          1. آقا حجت شما که دستی در فلسفه داری میدانی که نمیتوانی وجود ذهن دیگری را ثابت کنی پس اول بیا حدود اثبات را مشخص کنیم بعد ببینیم خدا را میشه اثبات کرد یا نه

  36. هگل اصلا به خدا اعتقاد نداره و جایی خواندم اولین کسی که اصطلاحا” تئوری مرگ خدا را طرح کرده نیچه نیست بلکه هگل است. در نتیجه افرادی که سعی دارند هگل را اسلامیزه کننده به خطا می روند و اسلام بی نیاز به هگل است. همانطور که از مارکس و پوپر بی نیازست. لطفا اسلام را با دیدگاههایی که مبانی کاملا متضاد دارن ترکیب نکنید. اسلام دین عقلانی است و در همه جا دعوت به تعقل کرده و اگر من نوعی ضعف فکری دارم و نمیتونم جواب درست را استخراج کنم نباید دست به دامن فیلسوف غربی با مبانی کاملا متفاوت بشم. در عوض میتوانم قدرت تفکر خودمو ببرم بالا و با تکیه بر حبل المتین، قرآن و رسول و ائمه ی اطهار (درود خدا بر آنها) جواب مشکلات را پیدا کنم. اگر مایلیم لقب مسلمانی را یدک بکشیم این کوچکترین کار ممکنداست.

    1. جناب مجید
      متاسفانه جنابعالی اصلا هگل نخوانده اید و یا اگر خوانده اید درست نخوانده اید!!
      هگل یک مسیحی تمام عیار بود.
      پرسش:
      آیابه نظر شما یک مسیحی خداناباور است؟!

      1. هگل، خانم روشنا، حکومت استبدادی پروس را بهترین حکومت دنیا معرفی کرد، روایت تاریخیش درصدد توجیه استعمار و نژادپرستی بود، زنان را با گیاه و نبات مقایسه میکرد و آنها را فاقد عقل می‌دانست. بفرمایید اینها چه ربطی به مسیحی بودن دارد؟ مسیحی معتقد پولس قدیس بود یا کیرکگارد نه هگل که در توجیه هر نوع جنایتی فردگذار نبود.

    2. جناب مجید
      لطفا با منبع سخن گویید.

      کدام منبع می گوید که هگل “تئوری مرگ خدا “را قبل از نیچه اعلام کرده است؟!
      کتابی را که در آن این موضوع را خوانده اید,معرفی بفرمایید.

      1. خانم روشنا چند منبع اینجا لینک میذارم برای آشنایی بیشتر شما و دیگر دوستان با فلسفه‌ی هگل
        هرچند منابع بیشمار دیگری در این رابطه در اینترنت در قالب مقاله و کتاب وجود داره و در صورت علاقه به فلسفه ی هگل جستجو و مطالعه فرمایید

        https://ndpr.nd.edu/news/tragedy-recognition-and-the-death-of-god-studies-in-hegel-and-nietzsche/

        https://www.oxfordscholarship.com/mobile/view/10.1093/acprof:oso/9780199656059.001.0001/acprof-9780199656059-chapter-13

        https://www.tandfonline.com/doi/abs/10.1080/09672559.2015.1091027?journalCode=riph20

        https://link.springer.com/article/10.1007%2Fbf02772314

        1. جناب مجید
          لطفابفرمایید

          اولا:خود جنابعالی , شخصا فلسفه هگل را خوانده اید یا نه؟!

          ثانیا:اگر خوانده اید به چه روشی خوانده اید؟
          در پایان
          نظرم را در مورد این منابعی که فرموده اید را حتما به جنابعالی می گویم..

          1. خانم روشنا
            بنده دکترای فلسفه می خوانم و موضوع تزم فلسفه ی دین هگل است. اینجا البته قرار نیست سی وی خودمون رو رو کنیم ولی اکر شما هم مایلید بفریمایید دانشگاه چه خوانده اید.

          2. جناب مجید
            تعجب می کنم جنابعالی چرا؟!
            رشته اصلی من ریاضیات کاربردی است و علوم کامپیوتر است.
            تامقعطع ترم اول دکتری ریاضیات,البته به دلایلی ریاضیات را رها کردم.به خاطر همین ذهن من بیشتر تحلیلی است.
            فلسفه هم جزء علایق شخصی من است.

          3. من اول اسپینوزا خواندم ,بعد ملاصدرا و سپس هگل.
            من این گونه” هگل ” را می فهمم.

            این ۳ نفر به خدای” متشخص انسان وار” باور ندارند.

          4. درضمن جناب مجید
            به نظرمن مدارک دانشگاهی در بیشتر مواقع” کاغذی” بیش نیست.
            ملاک ارزش انسانها” تواضع ,اخلاق و ادب و انسانیت” است.
            گاه می بینی,که چوپان روستایی از من و امثال من که ادعای دانش و فضل داریم,در نزد خداوند به مراتب والاتر و عزیزتر است.

            حکایت “موسی وشبان”..

  37. این هم دیدگاه استاد مطهری

    مسأله ی شر یکی از مهم ترین مسائلی است که ذهن و جان اندیشمندان دینی و متألهان را به خود مشغول داشته است چرا که از دیرباز هم ملحدان همواره در انکار خداوند بدان متوسل شده اند و هم مؤمنان در پی فهم چیستی و چرایی آن خود را رنجه داشته اند. به همین دلیل نیز فیلسوفان و متکلمان اسلامی از همان ابتدا کوشیده اند تا بر اساس مبانی عقلانی، فلسفی و وحیانی خود تبیین و توجیهی برای آن فراهم آورند. در دوران معاصر مرحوم مطهری به طور خاص کوشیده اند تا از موضع یک فیلسوف مسلمان و با توجه به آرای اسلاف فیلسوف خود این مسأله را بررسی کنند. در این مقاله به اختصار به بیان بخشی از تلاش ایشان در فروگشودن گره این مسأله می پردازیم.

    در نظر برخی از اندیشمندان در فلسفه یِ دین، نه تنها براهین اثبات وجود خداوند اعتبار قطعی و تردیدناپذیری بر وجود خداوند به ارمغان نمی آورند، بلکه می توان حتی پیشتر رفته و بر عدم وجود خدا، و به عبارتی دیگر وجودِ تناقض و ناسازگاریِ میان گزاره هایی دینیِ مومنان، دلیل آورد. مهمترین و برجسته ترین این گونه دلایل، به نظر بسیاری از این اندیشمندان، استدلالهایِ مبتنی بر مسأله یِ شر، و وجود شرور در عالم است. (۱)

    مسأله یِ شر، بسی پیش از آن که به عنوان مسأله ای فلسفی مطرح شود، به صورت های گوناگون، فکر و روان آدمی را آزرده است. از قدیمی ترین متون دینی در این زمینه، ماجرای ایوب در عهد عتیق است، که پس از آن همه رنج و بیماری و گرفتاری که جسم و خانواده و اموال او را، در حالی که هیچ یک را گناهی نبود، نابود گرداند، تنها پاسخی که برای مسأله، پس از آن همه گله و شکایت های تند یافت، پناه بردن به نوعی تسلیم و رضای الهی بود_ رضا به داد. ایوب دریافت که حکمت خداوندی ورای قدرت فهم آدمی است و چون و چرا کردن در خصوص آنچه به نظر آدمی شر و رنج می رسد و در نهایت نزد خداوند بی گمان خیر و حکیمانه است، کاملاً بی مورد است. در واقع کتاب ایوب نشان دهنده یِ نوعی طفره از کوشش برای یافتن پاسخی عقلانی به این سؤال است. در قران کریم نیز آنچه، از زبان ایوب، مسببِ بلاها و مصیبت های وارده بر ایوب دانسته شده، چیزی جز شیطان نیست. اما قران کریم ذکری از آن به میان نمی آورد که ایوب در پی پاسخ به چون و چرایی از رنج و شروری که امان او را بریده بودند، هیچ خود را رنجه کرده باشد. داستان چند آیه ای ایوب در قران با ستایش و مدح ایوب پایان می یابد _ انا وجدناه صابراً نعم العبد انه اواب. (۲)

    اما فیلسوفان متأله بدین حد راضی نشده، و کوشیده اند برای مسأله یِ شر پاسخی در خور عقل پیدا کنند. از دیگر سو نیز فیلسوفان ملحد، آنگونه که گفتیم، این مسأله را مبنایی برای انکار وجود خداوند قرار داده اند. به نظر مرحوم مطهری، این مسأله یکی از مهم ترین موضوعات در الهیات است و از آن مواردی است که در آن برخورد شدیدی میان فلسفه ی قدیم و فلسفه ی جدید وجود دارد، بدین معنا که نحوه ی مواجهه و راهی که هر کدام از این فلسفه ها رفته اند یکسره متفاوت و حتی متباین و مغایر با یکدیگر است. (۳) به همین دلیل ایشان در آثار گوناگون خود، از جمله در شرح الهیات شفا و کتاب مستقلی با نام عدل الهی، کوشیده اند تا به تقریر دقیق و منسجم آراء فیلسوفان اسلامی درباره ی این موضوع بپردازند و گره از کار فروبسته ی آن بگشایند. در این مقاله کوشیده شده است تا به بیان تفسیر ایشان از موضع فیلسوفان اسلامی در مواجهه با این مسأله پرداخته شود.

    طرح مسأله

    از جمله مسایلی که در الهیات و فلسفه مطرح است، این است که شرور چگونه متعلق قضای الهی واقع می شوند؟ امر دایر است میان این که بگوییم شرور متعلق قضای الهی نیستند، که در این صورت ناچاریم در عالم هستی به اموری قایل شویم که این امور فعل واجب تعالی نیستند، و از دایره یِ قضا و قدر الهی خارجند [یعنی ثنویت و عدم توحید در مبدأیت وجود که به هیچ وجه مورد قبول اسلام و حکمای اسلامی نیست]. طبق مبانی فلسفه یِ اسلامی این شق باطل است، چرا که هر شری در عالم یا واجب الوجود است و یا ممکن الوجود. در صورتی که واجب الوجود باشد، در این صورت تعداد واجب الوجود در عالم به بیش از یکی رسیده، و این بر طبق براهین بر یگانگی مبدأ وجود، امری محال است و بر خلاف توحید خداوند. در صورتی که ممکن الوجود باشد، یا باید متعلق و معلول خداوند باشد، یا متعلق و معلول موجودی دیگر، که آن موجود نیز در هر حال نمی تواند مستند به ذات خداوند نباشد. اما مسأله اینجا مطرح می شود که اگر شرور و بدی ها در عالم استناد به ذات خداوند دارند، چگونه می توان معلولیت آنها را با حکمت بالغه یِ الهی سازگار دانست. (۴) به عبارت دیگر اگر عدل و حکمت هر دو از صفات خدا هستند، چگونه می توان وجود شرور را با این دو صفت الهی در سازگاری دانست. اگر خداوند حکیم است و نظام عالمِ وجود، نظام احسن و اصلحی است که نیکوتر از آن ممکن نبوده، چگونه می توان وجود کاستی ها، مرگ ها، تفاوت ها و این دست امور ناخوشایند را تبیین کرد. این مسأله یک از مسایل فوق العاده مهم در فلسفه و الهیات است که کمتر فیلسوفی پیدا می شود که بدان مسأله توجهی نکرده باشد، و از آن مواردی است که میان فلسفه یِ قدیم و جدید برخورد بسیار شدیدی به چشم می خورد.

    به نظر مرحوم مطهری، برای مواجه با مسأله یِ شرور لازم است، نخست در معنای حکمت الهی و سپس در معنی شر دقت کنیم. (۵)

    معنای حکمت

    در تعریفِ فیلسوفانِ اسلامی از حکمت (۶) بالغه یِ خداوند، یا به تعبیر رایج ترِ نزد آنها، عنایت، سه معنا حضور دارد: ۱) علم خداوند به نظام خیر، ۲) علت بودن خداوند برای نظامِ خیر ۳) راضی بودن حق تعالی به نظام خیر.

    اما این تعریف به نظر ایشان کافی نیست و لازم است تا با تحلیل معنای حکمت در انسان، و تنزیه آن، معنای حکمت در خداوند را بهتر دریابیم. در واقع نکته این جاست که نزد فیلسوفان اسلامی، پیش از حمل هر صفتِ کمالی بر خدواند، لازم است با مشخص ساختنِ جهاتِ نقصی آن صفت در ممکنات، آن را از شائبه یِ هرگونه نقص و عیبی منزه سازیم و سپس به عنوان یک صفت کمالی به خداوند نسبت دهیم. به نظر مرحوم مطهری، مشکلِ فیلسوفان غربی نیز در فهم معنای حکمت، که هم آنها را با مسأله یِ شر و هم اشکالات دیوید هیوم در خصوص برهان نظم مواجه ساخته، به همین عدم تمایزگذاری آنها میان دو معنای حکمت، حکمت در انسان و حکمت در خداوند برمی گردد.

    حکیم بودن در انسان به معنای آن است که در انتخاب مقصد، بهترین مقاصد و اشرف مقاصد و افضل غایات را انتخاب کند و برای رسیدن به آن افضل غایات و اشرف مقاصد، متقن ترین راه ها و بهترین وسیله ها را برگزیند. بدین ترتیب در معنای حکمت، هم عنصر علم وارد شده، و هم عنصر عمل. برداشت فلاسفه یِ غرب از حکمت خداوند همین معنا بوده است. بدین صورت که وقتی خداوند خواست عالم را خلق کند، از خلق عالم مقصدی داشته است. به عبارت دیگر خلقت عالم برای رسیدن به یک مقصدی است، بنابرای در خلقت انسان و هر موجود دیگری، می بایست مقصدی یا مقصدهایی در کار باشد، و الا خداوند حکیم نیست. (۷)

    اما حکمت، بدان معنای صحیح آن، که به نظر استاد حتی در مخیله یِ غربیان هم خطور نمی کرده است، مبتنی بر تمایزی است که فیلسوفان اسلامی میان فاعل بالاراده و فاعل بالقصد می نهند. قصد یعنی اراده ای که از یک انگیزه و داعی ای ناشی شده، و آن انگیزه غیر از فاعل است. در واقع هر فاعل بالقصدی، مفعول امر دیگر است، یعنی تحتِ تأثیر و تحت جبر یک شیء دیگر، یعنی غایت، است. خداوند بدین معنا فاعل نیست، چرا که فاعلیت بالقصد مستلزم نقص در فاعل است. دلیل فیلسوفان اسلامی بر این گفته، اصلی است در فلسفه یِ اسلامی، که حتی موجبات تکفیر برخی از آنها را نیز فراهم آورده، یعنی این اصل که، العالی لا یلتفت الی السافل. (۸) بنا بر این قاعده، سافل هیچ گاه نمی تواند مقصد عالی باشد، و لذا نمی توان گفت که خداوند در آفریدن جهان، یا هرگونه فعلی که از او صادر می شود، غرض و قصدی مادون ذات خودش، داشته باشد. اما اگر علو ذات حق تعالی اقتضا می کند که سافل، یعنی مخلوقات و ممکنات، مقصد برای آن واقع نشوند، در این صورت چگونه می توان خلقت نظام متقن و حکیمانه یِ آفرینش را توضیح داد.

    به نظر فیلسوفان مسلمان، حکمت در خداوند مستلزم به غایت رساندن موجودات است، و نه غایتی در نظر گرفتن برای ذات خود. چرا که خداوند غنی علی الاطلاق است، و لذا هیچ غایتی را دنبال نمی کند. بدین معنا خدای حکیم، یعنی خدایی که بهترین وضع را برای رسیدن اشیاء به مقاصدشان، که همان کمالات آنهاست، انتخاب می کند. در این صورت حکیم، خود ذی الغایت و بنابراین فاعل بالقصد نیست، بلکه بر عکس

    اذ مقتضی الحکمه و العنایه ایصال کل ممکن لغایه

    زیرا مقتضای حکمت و عنایت پروردگار این است که هر ممکن الوجودی را به غایت و کمال خود برساند (۹)

    با این تعبیر نظام هستی یعنی نظام رساندنِ اشیا به غایات خود، و نظام رساندنِ عاشقها به معشوقها، که در نهایت معشوق نهایی همه خداوند است. (۱۰) هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن. (حدید، ۳).

    از سوی دیگر می توان با تحلیل و بررسیِ مناقشه یِ میان متکلمان به همین تعریف از حکمت رسید. متکلمان در بیان معنای حکمت خداوندی، آن را از صفات فعل دانسته، و به صورتی ساده تر تعریف کرده اند. آنها فعل حکیمانه را، فعلی دانستند که معلل به غرض است و برای غرض و قصد خاصی صورت می گیرد و از این رو از فعل عبث و لاغی متمایز است. بر همین اساس، عده ای از متکلمان (معتزله) در بیان معنای ِِ حکیم بودن خداوند اظهار داشتند: فعل الله معلل به غرض است. در حالی که گروهی دیگر (اشاعره) در برابر آنها علو ذات حق تعالی را از معلل به غرض بودن بری می دانستند. هر دوی این گروه نیز به آیه یِ شریفه یِ (( لا یسئل عما یفعل و هم یسئلون، انبیا ۲۳)) [در آنچه (خدا) انجام می دهد چون و چرا راه ندارد، و(لی)آنان سوال خواهند شد] (۱۱) استناد می جویند. به نظر اشاعره این آیه دلالت دارد بر اینکه سوال پرسیدن از فعل خداوند نادرست است، و لذا نمی توان پرسید که فعلی به چه غایت و دلیلی (سوال از لم اثباتی) صورت گرفته است؟ بر خلاف آنها به نظر معتزله، این آیه دلالت دارد بر این که خداوند فعل بی غرض و مصلحت ندارد و لذا اساساً نمی توان بر افعال او سؤالی وارد دانست. چون سؤال همیشه از وجه مصلحت و حکمت است، و خداوند فعل خالی از مصلحت ندارد تا جای سؤال بر آن باشد. برای غیر خداوند کار عبث و بیهوده امکان فرض دارد و از این رو جای سؤال در افعال آنها هست. در کار خداوند عبث تصور ندارد و همه یِ کارهای او مبنی بر وجه مصلحت است و از این جهت طبق آیه یِ شریفه از آن سؤال نمی شود. لذا در نظر معتزله سؤالِ مطرح در آیه سؤال اعتراضی است و نه سؤال تفهیمی.

    طبق تفسیر اشاعره این آیه ناظر به مسأله یِ عدل، نه حکمت، الهی، نیز هست. بدین معنا که، هر گونه تصرفی که خداوند در عالم و مخلوقات بکند، جای سؤال به معنای اعتراض بر آن نیست. البته نه اعتراض به کار لغوی که نمی بایست صورت می گرفت، بلکه اعتراض به کاری که از حد و حریم خود تجاوز کرده و به ظلم بدل شده باشد. بر این مبنا، در نظر اشاعره از یک سو نمی توان افعال الهی را مبتنی بر حکمت دانست، و معلل به اغراض، و از سوی دیگر چون خداوند مالک علی الاطلاقِ همه یِ عالم هستی است، هر فعلی که انجام دهد عین عدل است. از این رو، مسأله یِ شر هیچ وجهی نمی یابد تا برای پاسخ آن کوشید.

    به نظر مرحوم مطهری اما، از یک سو، اگر همین تعریفِ متکلمین را بشکافیم در نهایتِ امر مجبوریم تعریف حکما را قبول کنیم. به نظر حکما، آنگونه که استاد تقریر کرده اند، صرف معلل به غرض بودنِ فعل برای حکیمانه بودن آن کافی نیست، برای اینکه ممکن است فعل معلل به غرض باشد در حالی که غرضها متفاوت است؛ بدین صورت که گاه فرد میان چند غرض متفاوت قرار می گیرد، در این صورت اگر فرد غرض و مصلحت بزرگتر را رها کرد و غرض و مصلحت کم اهمیت تر از آن را برگزید، نمی توان فعل او را حکیمانه دانست، اگر چه فعل او، چون دارای غرض است، عبث هم نیست. بنابراین یک فعل وقتی حکیمانه است که غرض آن بهترین غرض و بهترین مصلحت های ممکن باشد. در این صورت وصف ”افضل“ غرض وارد در تعریف متکلمین می شود.

    اما به این افضل غرض هم باید از بهترین و متقن ترین طریق ها دست یافت. طبیعی است فردی که برای رسیدن به افضل غرض دورترین و نامتقن ترین راه ها را برگزیده است، نمی توان فعل او را حکیمانه دانست. با این تحلیل باز برمی گردیم به تعریف حکما مبنی بر این که حکمت عبارت است از علم به افضل امور و اراده یِ آن و انجام همان افضل.

    از سوی دیگر نیز، با در نظر گرفتنِِ تفکیکی که حکما میان غرض فعل و غرض فاعل قایل شده اند، می توان برای تعارض موجود میان دو دیدگاه اشاعره و معتزله راه حلی یافت. در نظر حکما، گاه سؤال ما از غرض فاعل است، بدین معنا که می پرسیم که چرا فاعلی خاص فعلی را انجام می دهد، و غرض و قصد او از انجام آن فعل رسیدن به چه کمالی است. در این معنا حق با اشاعره است و نمی توان برای ذات خداوند غرض در نظر گرفت. خداوند با انجام فعل های خود قصد رسیدن به هیچ غرضی را ندارد. در عین حال، به نظر فلاسفه یِ اسلامی خداوند در افعال خود غرض و قصد دارد، بدین معنا که فعل او و نه فاعل دارای غرض است. معنای غرض داشتن فعل آن است که خود فعل حقیقتی است که خود آن حقیقت جویایِ غرض است. آنچه که فعل خداست و آنچه که او ایجاد می کند چیزی است که خود آن چیز غرض دارد و به سوی غرض می شتابد. این ”به سوی غرضی بودن“ مقوم ذات فعل حق تعالی است.

    کیفیت دخول شرور در قضای الهی

    شر در برابر خیر است و با توجه به موارد استعمال این واژه می توان تعریف زیر را از خیر و شر به دست داد: خیر آن چیزی که عقل وجودش بر عدمش ترجیح می دهد، و مقتضای حکمت است، و شر آنچه که عقل عدمش را بر وجودش ترجیح می دهد، بر خلاف حکمت و عدل است.

    به نظر حکما اگر شرور را تحلیل کنیم، درمی یابیم که شرور یا همه خود عدم و عدمی هستند، یا اینکه یک سلسله امور وجودی هستند که خودشان عدم و یا عدمی نیستند، و شریت آنها نیز به اعتبار وجود نفسی شان نیست، بلکه به اعتبار وجود نسبی و اضافی شان به عدمی منتهی می شوند که آن عدم شر است، مانند شریت موجودات موذی نسبت به انسان. اتصاف این گونه امور به شریت از آن روست که منشأ عدم و شر بالذاتی در موجودی دیگر می شوند. اعم از آنکه سبب مواصل باشند و یا سبب مباین. در هر صورت، در تحلیل نهایی همه یِ این انواع شرور به نحوی به عدم منتهی می شوند. بنابراین تحلیل، اساساً درست نیست که هستیها و موجودات را به دو دسته یِ خیر و شر تقسیم کنیم، به این معنا که شرور یک سلسله هستیهایی باشند در مقابلِ سلسله یِ دیگری از هستیها که خیر اند. بلکه شرور اساساً هستی نیستند، بلکه شرور یا یک سلسله ناهستی هایند یا یک سلسله هستی ها که آن هستی ها وجودشان از نظر خودشان (یعنی وجود نفسی آنها) و از نظر بسیاری امور دیگر خیر است، و لی از نظر بعضی امور و نسبت به بعضی از امور که منشأ عدم در آنها می شوند شر تلقی می گردند.

    بدین ترتیب می توان گفت که وجود از آن جهت که وجود است خیر مطلق و عدم از آن جهت که عدم است، البته اگر توأم با یک استعداد و قابلیت شود _به تعبیر حکما عدمِ ملکه_ شر مطلق است. البته نه بدین معنا که عدم مطلق و نیستی محض شر است، چرا که عدم مطلق اساساً خارجیت ندارد تا منسوب به شریت و یا خیریت شود. به تعبیر حکما از معدوم مطلق هیچ خبری نمی توان داد. آنچه شر است همواره عدم چیزی است. به عبارت دیگر شر عدم مضاف (در برابر عدم مطلق) است، مثلاً عدمِ علم، یا عدم بینایی. (البته هر عدم مضافی هم شر نیست، بلکه عدم مضافی که عدم ملکه باشد، شر است. به عبارت دیگر عدم مضافی شر است که مضاف الیه آن شأنیت وجود داشته باشد ولی فعلیت وجود نداشته باشد. هنگامی که مضاف الیه عدمِ بینایی دیوار است، چون دیوار اساساً شأنیت و استعدادِ بینایی را ندارد، این عدم مضاف شر تلقی نمی شود، در حالی که اگر همین عدمِ بینایی را به انسان نابینا نسبت دهیم، چون انسان شأنیت بینایی را دارد، در نظر ما این عدم مضاف شر تلقی می شود.) با این تفسیر این قسم شرور را می توان شر مطلق یا بالذات خواند_ البته به معنایی که گفته شد. بدین ترتیب ما آنچه را که استعداد و امکان وجود دارد ولی به نحوی از انحا وجود پیدا نکرده است و یا وجود پیدا کرده و بعد معدوم شده است، شر می نامیم.

    از سوی دیگر، اگر اشیا را نه به طور فی نفسه، بلکه بر حسب ارتباطشان با یکدیگر در نظر بگیریم، برخی اشیا برای اشیا دیگر خیر یا شر هستند، که در این صورت شر یا خیر نسبی مطرح می شود. به عبارت دیگر، شری که وجودی است، شریت آن اضافی و یا نسبی است یعنی نسبت به یک شیء معین شر است نه نسبت به خودش و نه نسبت به همه چیز و نه نسبت به کل نظام عالم. این گونه شرور در واقع وجوداتی هستند که تنها در نظر برخی از موجودات دیگر شر تلقی می شوند. به تعبیر فلسفی می توان دو وجود برای اشیاء اعتبار کرد: یکی وجود فی نفسه و دیگری وجود اضافی یا لغیره. این وجود دومی که در واقع امری اعتباری است ممکن است خیر یا شر نسبی باشد. البته باید توجه داشت که وجود واقعی همان وجود فی نفسه است. به این معنا که علتی که جعل وجود می کند، وجود فی نفسه را جعل می کند که لازمه یِ قهری این وجود فی نفسه وجود اضافی هم هست، هر چند این وجود اضافی به جعلی جدا از وجود فی نفسه نیاز ندارد. از این رو فاعل و علت وجود شی، خیر را جعل و ایجاد می کند.

    بدین ترتیب با گفتن این که وجود مطلقاً خیر است و عدم، شر است، پاسخ قایلین به ثنویت در مبدأ وجود داده می شود. زیرا اشیاء و موجودات در واقع دو دسته و دو صنف نیستند: صنف خوب ها و صنفِ بدها تا برای هر یک فاعلی جداگانه، فاعلی خیرخواه و فاعلی شرور در نظر گرفت. بدها و شرور یا نیستی هایند که در صنف موجودات قرار نمی گیرند و لذا نیاز به جاعل و فاعل وجود ندارند و یا آن که هستی هایی هستند که از آن جهت که هستند بد نیستند بلکه خوبند و فاعل آنها همان فاعل خیرات است، و تنها از آن جهت بد و شر هستند که منشاء نیستی و بدی در دیگر موجودات می شوند، یعنی به حسب وجود نسبی و قیاسی بد هستند و بدیهی است چون وجود نسبی و قیاسی وجود بالعرض است و نه وجود بالذات، لهذا اعتباری است و نیاز به فاعل و جاعل ندارد. (۱۲)

    اما این جواب منکرین حکمت بالغه و نظام احسن را راضی نمی سازد، چرا که توضیحات تا کنون ما تنها می تواند در برابر ثنوین، یعنی قائلین به دو مبدأ وجودی برای عالم یکی مبدأ خیرات و دیگری مبدأ شرور، کافی باشد. اگر شرور، اعدام و نیستی ها بیشتر نیستند، لذا اساساً فرض وجود مبدأ وجودی مستقلی برای آنها وجهی ندارد. اما منکرین حکمت بالغه ی ضمن پذیرفتن جنبه ی عدمی شرور و اعتراف به اینکه در عالم شرور و بدیها از نیستیها برمی خیزند، این پرسش را مطرح می سازند که چرا عالم طوری آفریده نشده که به جایِ نیستیها، هستیها و به جای فقدانات، کمالات باشد؟ در اینجا اشکال این نیست که بدی ها چون وجودی مستقل دارند پس مبدأ آنها باید وجودی مستقل از مبدأ خیرات باشد، بلکه اشکال این است که چرا خداوند خلأ حاصل از نیستیها را با خلقت و آفرینش خوبیها پر نکرد؟ پس اشکال در آفریدنِ بدیها نیست که گفته شود عدمی هستند، اشکال در نیافریدن خوبیها به جای این بدیهاست: چرا به جای مرگ حیاتِ دایم و به جای فقر و ناتوانی، ثروت و قوت، و به جای زشتی، زیبایی و به جای مصیبتها و رنجها و دردها، خوشیها و لذتها و نیافریده شده است؟ بدیهی است که عدمی بودن شرور برای پاسخ به این شبه کافی نیست.

    معمولاً کسانی که درباره یِ شرور جهان به چشم خرده گیری می نگرند، در نظر نمی گیرند که اگر جهان خالی از شرور می شد، به چه صورت در می آمد. برای فهم این مطلب ضروری است که آنچه به شرور معروف است را از دو نظر مورد بحث و بررسی قرار دهیم:

    ۱)شرور در نظام کل جهان چه موقعیتی دارند؟

    ۲)ارزش شرور از نظر خود آنها چیست؟

    به عبارت دیگر نخست باید پرسید شرور را می توان از جهان حذف کرد، یعنی آیا جهان منهای شرور ممکن است یا اساساً وجود چنین جهانی غیرممکن است و شر و خیر جهان بدون یکدیگر ایجاد نمی شوند؟ به عبارت دیگر نخست باید موقعیت شرور را در نظام کلی عالم مورد بررسی قرار دارد، و دریافت که آیا در نظام کلی عالم، می توان تصور انفکاک و جدایی خیرات و شرور را از یکدیگر داشت؟ سپس بحث کرد که آیا شرور فقط زیانبارند و یا به راستی آثار و فواید مثبتی، که بر آثار منفی شان می چربد، نیز دارند؟ به عبارت دیگر هر شری خیری به دنبال دارد که وجود این خیر دومی، آن شر اولی را خیر و لازم می گرداند؟

    در خصوص این پرسشها باید گفت که طبق تبیین ارائه شده از شرور به عنوان اموری نسبی و در واقع عدمی، می توان دریافت که خیرات جهان از شرور آن غیر قابل انفکاکند. چرا که شر به نقصانِ قابلیت قابل بازمی گردد و نه کاستی و نقصانی از سویِ فاعلیت فاعل. آنچه از این شرورِ عدمی هم که به قابلیت قابل مربوط نیست، در پیوند با اختیار و مسئولیت انسانی است، و لذا جزیی از نظام احسن تکوین و جدایی ناپذیر از آن. شروری هم که وجودی اند، در وجود فی نفسه یِ خود خیرند و در وجود لغیره، یعنی وجودشان در اضافه و نسبتی با ما شرند، و لذا اینجا هم شر از خیر تفکیک ناپذیر است. به عبارت دیگر آن جنبه یِ نسبی برخی اشیا که به لحاظ آن نسبت به برخی اشیایِ دیگر شر هستند، از وجود نفسی آنها قابل انفکاک نبوده، و تنها در صورت عدم وجود نفسی آن امور، منشأ شر بودن آنها نیز از میان می رود. اما در این صورت نیز، یعنی در صورت نبود موجوداتی که منشأ شر برای برخی موجودات دیگر هستند، خیراتی که ملازم آن موجودات هستند نیز برجا نمی ماند. به عبارت دیگر در این جهان خیرات و شرور با یکدیگر تلازم دارند و به هیچ وجه از یکدیگر منفک نمی شوند. به ادعای حکما، نه تنها شرور ملازم با یک سلسله خیرات قبلی هستند، و وجودشان مقارن و بلکه به یک اعتبار معلول و تابع قهری آن خیرات است، خود این شرور هم شرط وجود یک سلسله خیرات دیگر هستند. به این معنا که تا این شرور نباشند، آن خیرات دیگر نیز متحقق نمی شوند، و بنابراین بر شرور یک سلسله خیرات و مصالح مترتب می شود.

    فلاسفه منشاء این تلازم را عدم قابلیت ماده برای پذیرش کمال خاص یا قابلیت ماده برای تضاد می دانند. حکما می گویند که تمام شرور از ماده برمی خیزند. ماده در اصطلاح حکما هیولای اولی است که قوه یِ صرف و ماده یِ محض است. اگر آنچه در این عالم وجود داشت، همه فعلیت محض می بود و هر موجودی هرچه را که می توانست داشته باشد، بالفعل می داشت و دیگر بالقوه نمی توانست چیزی را بپذیرد، در این صورت هیچ شری هم در عالم وجود راه نمی یافت، چرا که اثر پذیری در عالم ماده نبود. اگر اثرپذیری در عالم نباشد، هیچ چیز برای هیچ چیز شر نخواهد بود، یعنی همه یِ موجودات اگر برای یکدیگر خیر نباشند، لااقل شر هم نخواهند بود، چون انفعال و اثرپذیری نیست و هیچ موجودی نمی تواند به هیچ موجود دیگری ضرری برساند. اما لازمه یِ این مطلب آن است که وقتی انفعال و اثرپذیری نباشد، آن وقت باب خیرات هم، در کنار شرور، مسدود شود. به بیان دیگر، اگر قوه و استعداد در عالم نبود و عالم ما یک حالت یکنواختِ دائمی را داشت، دیگر تغییر و تحول و تکامل و تجدد و آمدن شیء جدید در کار نبود و عالم همواره به همین حالت می ماند.

    خصلت اساسی ماده، یعنی قابلیت تکامل و دگرگونی، مبتنی و ناشی از تضاد است. این خصلت هم به هیچ وجه از ماده تفکیک نمی پذیرد، چرا که مرتبه یِ وجودی ماده، که نازلترین مراتب وجود درعالم هستی است به ناچار با فقدان و کاستی هایی همراه است. بر این اساس اگر در عالم ماده تضاد نمی بود هرگز تنوع و تکامل رخ نمی داد و عالم هر لحظه نقشی تازه بازی نمی کرد. این قابلیت ماده برای پذیرش صورتهای گوناگون و تضاد صور با یکدیگر، هم عامل تخریب است و هم عامل ساختن، هم عامل از بین بردن است و هم عامل ایجاد کردن. تخریب گذشته و ساختن آینده، بردن صورتها نقشهای کهنه، آوردن نقشهای تازه. انهدام و ویرانی، و در مقابل آن، تنوع و تکامل محصول تضاد است. و از این رو تضاد منشأ خیرات و ستون نگاهدارنده یِ جهان است. به تعبیر ملاصدرا در اسفار، ”لولا التضاد ما صح دوام الفیض عن المبدأ الجواد.“ (اگر تضاد نمی بود ادامه یِ فیض از خدای بخشنده صورت نمی گرفت). به تعبیر فیلسوفان اسلامی، در جهانی که حرکت و جنبش مقوم آن است، حتماً باید تضاد حکومت کند زیرا چنانکه حکما گفته اند حرکت بدون وجود معاوق ممکن نیست. تا اصطکاک و تصادم نباشد حرکت متحقق نمی شود. به بیان دیگر، حرکت طبیعی بدون قسر ممکن نیست (۱۳).

    بر مبنای این نظر، انتظار این که ماده باشد ولی قابلیت قبول تضاد و تزاحم نداشته باشد، یا باشد و در هر شرایطی قابلیت هر صورتی را داشته باشد، توهمی بیش نیست. لازمه یِ هستی طبیعت مادی یک سلسله نقصانات و فقدانات و تضادها و تزاحمهاست. پس یا باید این جهان نباشد تا موضوع از اصل منتفی گردد، و یا باید این جهان باشد ولی مقرون به همین فقدانات و نقصانات و تزاحمها باشد.

    به عبارت دیگر جهان مجموعه ای از اجزای پراکنده نیست، بلکه یک واحد کل و یکپارچه و انداموار است، که هیچ بخشی بدون دیگر بخشها امکان وجود ندارد. (۱۴) حذف بخشی از جهان مستلزم حذف کل جهان است. لذا نه تنها عدمها از وجودها، و وجودهای اضافی و نسبی از وجودهای حقیقی تفکیک ناپذیرند، خود وجودهای حقیقی نیز از یکدیگر تفکیک ناپذیرند. با نظر به این انداموارگی کل جهان باید میان دو نوع حکم درباره یِ اشیائ تفاوت قایل شد.

    اشیا از نظر خوبی و بدی اگر تنها و منفرد و مستقل از دیگر اشیاء در نظر گرفته شوند یک حکم دارند، و اگر جزء یک نظام و به عنوان عضوی از اندام در نظر گرفته شوند، حکمی دیگر پیدا می کنند، که احیاناً ضد حکم اولی است. حال از آنجایی که موجودات جهان همگی اعضای یک کل یکپارچه و تجزیه ناپذیرند، وجود منفرد و مستقل آنها اعتباری و وجود عضوی و اندامی آنها وجود واقعی شان است، و طبعاً حکم اصالت دار هم مربوط به همین وجود می شود. در این صورت است که حتی اگر خطی به تنهایی و منفرد کج و ناپسند ما باشد، در توازنِ و مجموعه یِ یک چهر ه یِ زیبا آن خط کج به ابرویی زیبا تبدیل می شود که ”اگر راست بودی کج بودی“. در این صورت شکوه و زیبایی جهان تنها در صورت وجود تنوعِ پهناور و اختلاف های رنگارنگ آن ممکن است. سوای آنکه وجودِ خیرات و زیبایی ها تنها در حضورِ شرور و زشتی ها و در مقارنه و مقابله ی میان آنها جلوه و بروز دارد. اگر در جهان شر و زشتی نبود، خیر و زیبایی هم نبود. جاذبه یِ زیبارویان از دافعه یِ زشت رویان نیرو می گیرد، و از صدقه یِ سر ِ شرور است که خیرات نمود می یابند. اما این که در این نظام کلی عالم موجودی زیبا و خیر و موجودی شر و زشت گردد، ناشی از اراده یِ گزاف خداوندی نیست، بلکه به نقصان در ذات خود آن موجودات برمی گردد. اختلاف و تفاوت هایی که مجموعه یِ جهان را به صورت یک مجموعه یِ زیبا درآورده است، اختلاف های ذاتی است. اینکه جمادات رشد و درک ندارند، و مثلاً انسان رشد و درک هر دو را داراست به ذات آنها برمی گردد، نه آنکه اول به وجود آمده اند و بعد نیرویی قاهر به آنها توانایی های متفاوت بخشیده باشد. وجود آنها جز مجموعه یِ این تواناییها نیست. بر این اساس اگر چه در نظام تکوین، قصد و غایت اولی و ذاتی، کلیت جهان است، اما هر گونه تفاوتی نیز به نحو گزافی و دلبخواهی نبوده است. نظام آفرینش، نظامی غیرقابل تخلف است و هیچ موجودی نمی تواند از مرتبه یِ خویش تجافی کند و مرتبه ای دیگر را اشغال کند. به عبارت دیگر، نظام جهان نظامی ذاتی و غیرقراردادی است به نحوی که هر مرتبه یِ وجود در نظام طولی و عرضی جهان مقوم ذات آن وجود است. در مقام مثال می توان این نظام را با نظام اعداد مقایسه کرد. خود صرف وجود این اعداد به معنایِ در یک مرتبه یِ خاصی بودن است، و نه این که اول عدد لحاظ می شود و سپس بنا به لحاظی جداگانه مرتبه ای برای آن در نظر گرفته می شود. هر عدد عین در مرتبه ای بودن و غیر از دیگر مراتب بودن است. بنابراین باید گفت چون وجود موجودات و مرتبه یِ وجود آنها یکی است، اراده یِ وجود آنها عین اراده یِ نظام و اراده یِ نظام عین اراده یِ وجود آنها ست. (۱۵)

    به بیان مرحوم مطهری، در نظر فلاسفه غربی حکیم بودن خداوند همانند حکیم بودن انسان است. خداوند در افعالی که انجام می دهد غرضی دارد و میان اشیاء جهان بنا بر غرض های خود رابطه برقرار می کند. آنگاه این سؤال پیش می آید که چرا مثلاً خداوند این موجود را به این صورت و در این رابطه با موجود دیگر خلق کرد؟ اما معنایِ حکمت الهی، بدان صورتی که فیلسوفان اسلامی بیان می کنند، همان جریان متحول و متکامل خلقت به سویِ هدفهای خودش است، نه اینکه حکمت برقرار کردن رابطه یِ مصنوعی از سوی خداوند میان اشیاء باشد. این گونه نیست که خداوند عالم را یک بار بیافریند، به معنای این که ذرات پراکنده ای را که در ذات خودشان حیران و سرگردان اند، به عنوان مصالح به کار برده باشد، و سپس میان این مصالح رابطه و نظامی مصنوعی و غیرذاتی برقرار سازد. قهراً با چنین دیدی جای این پرسش نیست که آیا بهتر نبود که خداوند در همان آغاز کار، همان عملی را انجام دهد که در آخر کار می خواهد بکند؟ آیا بهتر نبود همه یِ موجودات را از اول کامل خلق بکند؟ مثلاً به جای اینکه اول سلول خلق کند، تا بعد نطفه شود، و بعد در طی مراحل به انسان بدل شود، از همان اول انسان را خلق می کرد؟

    چنین پرسشهای ناشی از قیاس گرفتن حکمت خداوندی با حکمت انسانی است. این نحوه تصرف کردن در عالم، تصرف موجودی بالقوه است که برای رسیدن به مصلحت های خود کار می کند. اما حکمت خداوندی، آنگونه که پیشتر بیان شد، به معنای آن است که خداوند اشیاء را به غایات و کمالات خودشان، که آن غایات و کمالات ذاتی و ضروی آنهاست، می رساند.

    در هر حال، تلازم انفکاک ناپذیر خیرات و شرور در عالم ماده، و ترتب آنها مسأله یِ دیگری را به ذهن متبادر می سازد و آن اینکه آیا جانب خیرات حقایق این عالم غالب است یا جانب شرور آنها؟ مثلاً لازمه یِ وجود آتش و قابلیت احتراق برخی از مواد این است که در شرایطِ خاصی احتراق واقع شود. در میان احتراقها، احیاناً احتراقهایی نیز هستند که شر به شمار می آیند، مانند آتش سوزیِ یک خانه، یا یک جنگل. با این توجه، آیا در مجموع جانب خیر و فایده یِ آتش غلبه دارد، یا جانب شر و زیان آن؟ آیا آتش بیشتر عامل نظام است یا عامل اختلال؟ مسلماً جانب خیر در آن غلبه دارد. در این صورت امر دایر است میان اینکه آتش اصلاً وجود نداشته باشد، و یا آتش باشد با مجموع خیرات و شروی که دارد. آنگاه باید دید مقتضای حکمت بالغه یِ الهی آن است که خیر کثیر فدای [دفع] شر قلیل گردد؟ یا بر عکس، دفع شر قلیل فدای خیر کثیر گردد؟

    در نظر حکمای اسلامی، بی تردید شق دوم صحیح است. به گفته یِ حکما، موجودات به حسب فرض ابتدایی به پنج نوع قابل تقسیم اند: خیر محض، شر محض، خیر غالب، شر غالب، متساوی. به نظر حکمای اسلامی موجودی نداریم که شر محض، یا شر غالب یا خیر و شر آن متساوی باشد. آنچه هست یا خیر محض است یا خیر غالب. (۱۶) طبیعی است که موجوداتی که خیر غالب اند، به لحاظ وجود نسبی خود گاه جز شرور به شمار می آیند. اما عدم خلق آنها نیز، بر خلاف حکمت بالغه یِ الهی است چرا که در هر حال، جنبه یِ خیر بودن در آنها غالب است، و کنار نهادن این خیر کثیر به سبب شر قلیلی که دارند، خود شر کثیر است. انتظار وجود عالمی، عالم طبیعت، که اثرپذیری در آن باشد، یعنی متشکل از ماده باشد، اما هیچ شری در آن یافت نشود، انتظاری محال است. اما عدم خلق این جهان مادی نیز به دلیل پرهیز از شر قلیلی که در آن یافت می شود، خود شری کثیر خواهد بود، چرا که در این صورت امکان وجودی موجودات بسیاری و خیراتی کثیری که به همراه آنهاست متحقق نشده است. (۱۷)

    نهایتاً جای این اشکال نیز هست که آیا ممکن نبود عالمی خلق شود که شرور آن اینگونه در دامن خیرات نچسبیده باشند و از پستان آنها شیر نخورند؟ به نظر حکما، چنین امری نه تنها ممکن، بلکه محقق است، منتها نه در سطح عالم طبیعت که در سطح جهان ماوراء طبیعت. به تعبیر دیگر، در مرتبه و نحوه ی وجودی غیر از مرتبه و نحوه ی وجود مادیات که سراسر مبتنی بر تضاد و اثرپذیری یکی از دیگری و اثرنهی یکی بر دیگری است. (۱۸)

    1. آقای مجید و سایرین که لطف میکنین لینک میزارین یا زحمت میکشین و متن اصلی رو میارین فقط دقت بفرمایید ادم وقتی داره در مورد موضوعی بحث میکنه در جواب نمیگه برو فلان کتاب و بخون اینجوری به نظرم بحث به نتیجه نمیرسه ،شما لطف کنین اگر
      موضوع براتون کاملا روشن شده به زبان خودتون حداقل دو تا خط بنویسین وگرنه حواله دادن به این کتاب و اون کتاب جالب نیست

      1. سرکارخانم محبوبه عزیز

        اگر لینک نگذاریم و خودمان بنویسیم,
        سریعا از طرف برخی از کاربران برچسب “دزد”,”ترول”,”دروغگو”می خوریم.
        پس باید حتما” لینک” را بگذاریم.
        که” برچسب ” نخوریم..

    2. اقامجید شما اگر کامنتهای من را خوانده باشید بر اساس همین گفته های ایت الله مطهری وهمفکرانشان من مبحث شرور را بررسی کردم کتاب عدل الهی ایت الله مطهری اشکالات فراوانی دارد اینکه شر عدمیست را قبلا توضیح دادم که چنین نیست وشرور وجودی را برشمردم از جمله ایدز و وبا و معلولیتهای مادرزادی و سیل وزلزله همه وهمه شرور وجودی هستند اینکه بگوییم خداوند برای به کمال رساندن ما جهان وما را افریده وممکن الوجود را به کمال خواسته است برساند اینهم هرگز درست نیست ما را موجوداتی بالقوه مفروض گرفته که خداوند ما را به فعلیت رسانده است که دواشکال بر چنین دیدگاهی وارد است یکی اینکه اگر ما بالقوه موجود بودیم که دیگر حادث نبودیم وما خداوندان بالقوه ای بودیم که خداوند بزرگتر مارا به فعلیت رسانده است واگر هم بگوییم که خیر ما بالقوه موجود نبودیم ولی امکان بوجود امدن ما بود حرفی روی هوا زده ایم ما اگر بالقوه نباشیم اصولا نیازی برای به فعلیت رسیدن نداریم تا اینکه کمال معنا دهد در واقع معنی کمال رسیدن از قوه به فعل است وعدم هرگز بالقوه نیست ونیازی هم ندارد وکمال هم برایش معنا ندارد مطهری جدای از دیگر فیلسوفان اسلامی نیست فلسفه اسلامی وکلام اسلامی والهیات اسلامی هیچکدام پاسخی برای مسئله شرور ندارند

      1. آقای حجت شما برای این که بفرمایید موضعی را نقد کردید اول بایست درست آن را اراه کنید آنقدر با تمسخر و آنقدر آبکی موضع طرف مقابل را تخریب می کنید که دیگر نیازی به نقد ندارد. شما با یک خط دست کار یشده و حمله به جسد تبیین ائلیه مدعی نقد می شوید. این توهمی بیش نیست.

  38. وقتی در دین ضرر می تواند خیر یا شر باشد وقتی مرگ بیماری ضرر جنگ و نابودی وابسته به آخرت خیر می تواند باشد و یا شر موضع افرادی که معترض به وجود شرور هستند یک اشکال تبیینی پیدا می کند. شر ور در توصیف شما در جهان برابر با شرور در تبیین دین نیست. شر دنیای مشاهده پذیر می تواند خیر باشد.
    شاید برخی از کامنت گذار ها بگویند این ادهاک زدن است. اگر با دقت rigorدین را تبیین هستی و خلقت را مطالعه بفرمایید این گونه نیست. منتقدین شرور را از درون تبیین دین بدست نیاورده اند شرور را درنگاه طبیعت انگار شرور می خواند و بخاطر آن خدای خیر مطلق را رد می کنند . در حالی که این هویت در تبیین دینی شر نیست. پس وفادار به متن نبوده اند و مصادره به مطلوب کرده اند.
    خداشناسی دینی هم با نگاه طبیعت انگار به خدا باز غیر معقول است. شما که خدای هیک و یا خدای هایدگر را مورد نقد(البته در نظر من polemics( قرار ندادید شما از متافیزیک طبیعت انگار می پرید به کانتکست دین.
    این موضع پر اشکال ، غیر منطقی و absurdاست.
    مواضع منتقدین خدای خیر مطلقomniscient, omnipresent, omni و…مرتکب مغالطه پهلوان پنبه می شوند. خدایی که آن ها به آ« انتقاد می کنند خدای ادیان اسلام ووو نیست و خیر و شر آ« ها نیز خیر شر دین نیست.
    شما می توانید به تبیین دین از جهان خارج انتقاد داشته باشید اما این نقد شرور مغالطه آمیز است و بهمین دلیل ipso facto باطل است.

    1. لینک کتابهای هگل را گذاشتید آنچه در مورد هگل گفتم در همین کتابهای ایشان وجود دارد. میتوانید مراجعه کنید. اگر آثار او را به زبان آلمانی می توانید بخوانید ترجمه ی آثارش به دردنخورند

      1. اساتید” فلسفه هگل” در ایران زیاد داریم.
        ولی من شخصا شیوه تدریس جناب دکتر اردبیلی و گروه همراه ایشان را بیشتر می پسندم.

        هگل مشکل فهم ترین فیلسوف در جهان است.

        1. خانم روشنا حدس میزدم از طریق جناب اردبیلی با فلسفه آشنا شده باشید. آنچه شما از هگل متوحه شده‌اید ژورنالیستی، ناقص، غلط و تا حدود زیادی بی ربط به هگل است.

          به تصور اینکه هگل یک مسیحی تمام عیار است و آخر هفته کلیسا می‌رود و به فقرا کمک میکند و حالا چون اسلام در آلمان عرضه نمی‌شد مسلمان نشده بهش علاقمند شدید؟
          در کامنتهای شما هم نوعی آشفتگی محتوایی قابل ملاحطه است و باید بگم که از ادامه ی بحث و گفتگو با شما معذورم چرا که هیچ نشانی از آشنایی شما با بحث وجود ندارد.

          1. خیر جناب مجید
            من از طریق جناب استاد مجتهدی با” هگل” آشنا شدم.وقتی تایید جناب “استاد مجتهدی “را ,در مورد جناب دکتراردبیلی دیدم,بعد به آثار ایشان مراجعه کردم.
            درضمن من ,اتفاقا مایل هستم که با شما گفت و گو کنم.

          2. من با کتاب “منطق از نظرگاه هگل” جناب استاد مجتهدی با هگل آشنا شدم.از آنجاییکه در ریاضیات دانستن اصول منطقی لازم است.
            من از این طریق با هگل آشنایی پبدا کردم.
            بعد که به گفتار جناب استاد مجتهدی مراجعه کردم,دیدم یکی از کسانی که ایشان تایید فرموده اند در مورد آثار هگل,جناب دکتراردبیلی هستند.

          3. هگل خیلی جالب به موضوع ریاضیات پرداخته است.ابتدا بحث “هگل در مورد ریاضیات”,من را مجذوب افکار هگل کرد.نظر هگل در مورد دنیای ریاضیات, با نظر سایر فیلسوفان کمی تفاوت دارد.

          4. در ضمن جناب مجید
            مطالب نوشته های شما در این کامنتها بسیار طولانی است.لطف می کنید که کوتاهتر و مختصرتر بنویسید,تا من از بیانات جنابعالی بهره مند شوم.

          5. جناب مجید
            اگر مایل نیستید که در مورد” هگل” بحث کنیم.
            اشکالی ندارد.
            ولی من مایلم در مورد “قرآن کریم” بحث رابا شما ادامه بدهم.

    1. سلام و درود
      تیم صدانت بدون هیچگونه پشتوانه از سازمان یا نهادی خاص، تنها با همت چند جوان دغدغه‌مند شکل گرفته است. طبیعی‌ست که هرکدام از ما مانند شهروندان دیگر کار و فعالیت‌های دیگری نیز داریم. تعداد ایمیل‌ها، پیام‌ها و کامنت‌ها به قدری است که ساعت‌ها زمان برای بررسی آنها لازم است.
      ضمنا در صفحات مجازی صدانت مانند فیسبوک، اینستاگرام، یوتوب، آپارات، تویتر و (اخیرا) تلگرام کامنت‌ها نیاز به تایید ندارند. و فضای گفتگو مهیاتر است.
      ممنون از درک متقابل شما

  39. به نظرم شر یکی از چالش برانگیزترین موضوعاتیه که هر انسانی رو مستقل از اینکه بخواد نگاه عمیق فلسفی به اون داشته باشه یا نه باهاش مواجهه.حالا اینکه آقای نوع‌پرست زحمت کشیدن و این مساله رو به صورت تحلیلی در یک نوشته مستقل بررسی کردن فرصت خوبیه که باورها و پیش‌فرض‌های خودمون رو مستقل از منافع و غرضهامون به چالش بکشیم.
    به نظرم اظهار نظر در مورد این کتاب صرفا با توجه به عنوانش و بدون مطالعه اون و صرفا در جهت تایید عقاید قبلیمون به دور از انصاف و آگاهی سالم و صادقانه‌ست.

  40. بخش مدیریت کامنتهای سایت شما خیلی ضعیف عمل میکند ارایه ی مطالب به مخاطبان به تنهایی ترویج فرهنگ گفتگو نیست اگر احازه بدید اینجا بحثهای ما ادامه پیدا کنه و گفتگو شکل بگیره فرهنگ گفتگو هم خود به خود شکل میگیره سه روزه کامنتها رو تایید نکردید این چه فازیست؟ اگر ترجیحتان این است که بحث نکنیم اعلام کنید “فقط مطالعه کنید حرف نباشه” یا اصلا بخش کامنتها را حذف کنید. هر کاری آدابی دارد.

    1. سلام و درود
      تیم صدانت بدون هیچگونه پشتوانه از سازمان یا نهادی خاص، تنها با همت چند جوان دغدغه‌مند شکل گرفته است. طبیعی‌ست که هرکدام از ما مانند شهروندان دیگر کار و فعالیت‌های دیگری نیز داریم. تعداد ایمیل‌ها، پیام‌ها و کامنت‌ها به قدری است که ساعت‌ها زمان برای بررسی آنها لازم است.
      ضمنا در صفحات مجازی صدانت مانند فیسبوک، اینستاگرام، یوتوب، آپارات، تویتر و (اخیرا) تلگرام کامنت‌ها نیاز به تایید ندارند. و فضای گفتگو مهیاتر است.
      ممنون از درک متقابل شما

      1. ممنون آقا رضا از وقتی که میگذارید من عضو فیسلوک نیستم ولی چک کردم در اینستاکرام و یوتیوب این مطلب را ندیدم که بخواهیم آنجا بحث را ادامه بدیم

  41. گاهی تلاش شده که مسأله شر بدین صورت حل کنند که شر وارده به یک موجود یا حتی اجتماع با خیر بزرگ‌تری در حال و آینده که این آینده ممکن است حتی حواله به زمانی نامعلوم در جهان دیگری شود پاسخ داده شود. اساسا بنظر من یکی از انگیزه‌های اصلی وارد کردن مفهوم معاد و جهان دیگری رفع مسأله شرور و بی‌عدالتی آشکار جهان ناقص فعلی با وعده رسیدگی و جبران در جهان باقی کامل آینده بوده است. که البته این هم رفع این مسأله را نمی‌کند، اگر خداوند توانایی آفرینش چنین نظام کاملی را در آینده داراست پس از ازل هم قادر بدین کار بوده و ترجیح به آفرینش جهان ناقص حاوی شرور کنونی کرده به تناقض همزمان با خیرخواهی و دانایی مطلق می‌رسیم. (معمولا پاسخ غیرقابل قبول دیگری داده می‌شود که هدف از جهان ناقص فعلی به کمال رسیدن انسان است و پاسخ چرا از آغاز انسان کامل آفریده نشده حتما حکمتی دارد)

    1. با فرض طبیعت انگاری سخن شما ممکن است قابل قبول باشد . اما این نقدی بر دین نیست چون شما دین را بر اساس تبیینی که دین از جهان می دهد نقد نکردید. ابتدا تغییری در توصیف دین ایجاد کردید و فرض می کنید که جهان طبیعت مشاهده پذیر صادق است و یا کامل ، حال این توصیف دوم از جهان را مبنای نقد خودتان قرار دادید.
      فرض کنیم جهان طبیعت مشاهده پذیر تنها جهان موجود باشد ، بسیار خوب آنگاه ادعای دین و توصیفش از جهان باطل خواهد شد نه تبیینی که از شر داده.
      شما در واقع ادعای دین در مورد آنتالوژی دین را دارید رد می کنید اما می فرمایید مسئله شر در دین غیر موجه و یا غیر قابل پذیرش است.
      بدین ترتیب نقد شما نقد دین نیست نقد یک نگاه متفاوت خود ساخته شماست. بسیار خوب اگر فرض شما این است که طبیعت انگاری صادق است در این صورت توصیف دین از جهان و آنتالوژی ارائه شده باطل خواهد بود اما این گزندی به توصیف شرور در دین و یا توجیه آن نمی زند.
      برای این که ادعا کنیم شرور در دین پاسخ داده نشده و یا پاسخ آن ها باطل است بایست به تبیین هستی ای که دین ارئه داده وفادار باشیم.

    2. اشکالش چیه؟
      ۲٫ این نحوه عملکرد رو که ما همیشه از فلسفه دیدیم.فلسفه است که ۲۶۰۰ سال در همه پرژ ه هایش شکست خورده و عدم موفقیت پروژه هایش را نمی پذیرد. اگر تصور می کنید اینطور نیست نام یک نظریه فلسفی موفق را معرفی بفرمایید.

  42. چرا اینقدر اصرار وجود داره بر اینکه خداوند خیر مطلقه؟
    یک سری از شرور رو با مقوله اختیار و اراده آزاد و یکی سری رو با مقوله آزمایش پاسخ میدن، ولی شروری مثل بلایای طبیعی یا نقص و معلولیت مادرزادی رو نمیشه با اثر پروانه ای و …. توجیه کرد!
    چرا نپذیریم که شرور وجود داره و خداوند خالق لزوما خیر مطلق نیست، بلکه شروری هم ازش صادر میشه؟

    1. خدای فلاسفه و یا خدای دین؟ اگر از خدای دین سخن می گویید پاسخ روشن است: علت گزارش وفادارانه مطلب است. سورس این رو می گه. اصرار نیست عقلانی است که برای مطالعه سورس خود سورس را دذر نظر بگیریم.
      اگر در باب خدای احتمالی ، خدای فلاسفه، بحث در باب امکان وجود خدا، و یا توصیف خدا می فرمایید مطلب متفاوت خواهد بود.

      1. خیلی منابع باصطلاح دینی و وحیانی از وجود خدا گفتن و هر کدوم خدایی کاملا متفاوت معرفی کردند به شکلی یک دیگر را نقض میکنند. خدای کدام دین مدنظر شماست و از کجا بفهمیم خدای کدام دین واقعی است و بقیه خدایان دروغین؟

        1. مدعی باید اول مسئله را واضح و روشن مشخص کند. این سئوال را از من نپرسید اگر خدای هیک را می گویید یک بحث است اگر خدای ایمانوئل کنت را می ویید بحثی دیگر اگر خدای فلاسفه بحثی دیگر. اشکال از عدم دقت نقدهایی است که این جا مطرح شده. فقط می گویند خدا! اگر فیلسوف خاصی مد نظرتان هست نام ببرید سورس را بگویید . اگر مثل برخی افراد اینجا نظریه پرداز هستید خوب نظریه اتات ن را مطرح کنید.

        1. اما خود متن قرآن چیز دیگری می گوید. و شما گزارش غیر وفادار به متن ارائه می کنید. درست است که در دین نظام پاداش و مجازات وجود دارد اما deterantیا باز دارنده هستند آن هم برای کسانی که از این گونه شرایط تبعیت می کنند. اما ما درجات مختلفی و دلائل مختلفی برای پرهیز از خطا داریم. گذشت، عقلانیت، انسانیت، بندگی خدا، عفو، مهربانی، صداقت، رعایت حال دیگران، ایثار، یاری راسندن به مضطر، بخشش، عفو در برابر خطا، رحمه للعالمین آن چیزی است که در قرآن خوانده می شود وتوصیه قرآن است. حال می توان خصومت ورزید و به زور تفسیر و حاشیه را بجای متن تحویل مردم دادن دشمنی کرد و تعصب بخرج داد.
          آن چه شما گفتید بعنوان یک عامل بازدارنده برای افراد مریض، زورگو، فاسد، قاتل، متعصب، است. شخصیت و نگاه مورد توصیه در قرآن مشاهده و اندیشه درباره جهان است. شخصیت مورد توصیه رحمت و ایثار و یاری رسانی و کمک نیازمند است.
          خود شما شخصیت کافی شاپ رو ها و افراد متعصب یکدنده مغرور دانشگاهیی را در نظر بگیرید ببینید چقدر مغرورند. چقدر راحت تهمت می زنند. حال یک روز تشریف ببرید مسجد نمازی هم بخوانید انگار از فاشیسم دیوانه وارد به فضایی آرمش برادری سادگی و فقر شده اید.

        2. شما با همین منطق خدا پرستین ،کیفیت عبادت در شما هم به میزان ترس از سوختنتون بستگی داره هر چه ترس بیشتر عبادت هم با کیفیت تر !!!!!

          1. این سخن شماست. متن اوریجینال که این را نمی گه. شما باخصومت تفسیری را به متن تحمیل می کنید!!

        3. مگر نمیگید خدا عادله ، اگر سوزاندن کسی به دلیل باورهاش بی عدالتیه ،پس خدا هم کار ناعادلانه انجام نمیده .

          1. نه خانم محبوبه اینگونه نیست.
            در کل قرآن کریم” آیات رحمت اللهی” بسیار بیشتراز آیات “غضب اللهی ” است.
            خداوند عادل است و مهربان..
            بندگان خودش را چه کافر و چه مومن دوست دارد.ببینید باران ورحمت و نعمتهای اللهی را هم برای مومنین و هم برای کافرین یکسان نازل می کند.