نظریه انگیزش الهی و معضل شر

نظریه انگیزش الهی و معضل شر

احسان ابراهیمی: لیندا زاگزبسکی به عنوان فیلسوفی مسیحی که در حوزه اخلاق و دین سالهاست اندیشیده و قلم زده در کتاب «نظریه انگیزش الهی» به موضوع شر هم اشاره کرده است. بی مناسبت نیست برداشت وی را از این موضوع ذیل نظریه انگیزش الهی با هم مروری نماییم. پیش از پرداختن به موضوع شر، به عنوان دیباچه، اشاره‌ای به کلیت نظریه انگیزش الهی خواهم داشت تا فضای کلام و استدلال زاگزبسکی روشنتر شود.

نظریهٴ انگیزش الهی در بنیاد خود نظریه‌ای است در ذیل اخلاق فضیلت با خوانشی نوارسطویی و عاطفه محور که در پی شالوده افکنی گونه‌ای پیوند نوین میان خدا و اخلاق است. زاگزبسکی تلاش می‌کند در نظریه خود، ضمن پایبندی به اخلاق دینی، نوع جدیدی از پیوند میان خدا و اخلاق به دست دهد که اخلاق در ذیل آن، از خشکی و صلبی رها شود و مبتنی بر جذابیت و کشش باشد. بنا به نظر وی، سرچشمه اخلاق، انگیزه خداوند است و نه امر و نهی آن. بر اساس این برداشت، بهترین راه برای فهم اخلاق، پیروی از انگیزه‌های الهی است.

معماهایی در کلام طبیعی

از جمله بحثهای تاریخی در فرااخلاق بحث شّر و نسبت آن با خیرکامل است. این بحث وقتی پیچیده تر می‌شود که خیریت کامل را همان قدرت کامل بدانیم. نکته از اینجا آغاز می‌شود که عده‌ای معتقدند موجودی وجود دارد که خیر کامل است و این موجود خیر کامل، قادر مطلق نیز هست. سنجشگران پرسیده‌اند اگر خیرکامل، قادر مطلق نیز هست آیا بر انجام شّر، به عنوان یک امر ممکن برای انجام دادن، نیز قادر است؟ اگر آری، پس خیر کامل نیست، اگر نه، قادر مطلق نیست. چه، شّر امریست ممکن برای انجام دادن. صورت استدلال منطقی این مشکل را نویسنده اینگونه بدست داده است:

الف) یک موجود کاملاً ‌خوب میتواند برای زدودن تمام شرور تحریک شود،

ب) یک موجود قادر مطلق خواهد توانست تمام شرور را نابود سازد،

ج) موجودی وجود دارد که هم خیرکامل است و هم قادر مطلق،

د) شّر وجود دارد.

نویسنده معتقد است مفهوم خیریت کامل، خودمتناقض است. و نظریهٴ انگیزش الهی با پرداختی دیگرگون به بحث ارزشها معضلهٴ شّر و نسبت آنرا با خیرکامل برطرف می‌سازد.

آیا توانایی انجام گناه، قدرت است؟

موضوع شر و نسبتش با اخلاق، برآمده از مفهوم قادر مطلق است. آیا قادر مطلق یعنی کسی که می‌تواند شرور را هم انجام دهد؟ اگر کسی نتواند عمل شریرانه انجام دهد، آیا باز هم قادر مطلق است؟ توماس آکویناس معتقد است که توانایی انجام شّر، قدرت نیست. باری «مسئلهٴ دشوار پیش گفته، نیاز ندارد مبتنی باشد بر شرحی از چیستی قادر مطلق، بل فقط متکی است بر ایده‌ای که توانایی ارتکاب گناه قدرتی است که نبودش برای رد قدرت مطلق، بس است.»

منظور زاگزبسکی این است که مشکل ما تعریف قادر مطلق نیست، دشواری ما این است که شهوداً نبود توانایی برای انجام امر شّر، ناتوانی است. البته ضمن بحثمان از این معماها پاسخی داده شد مبنی بر اینکه قادر مطلق بودن ذیل بیشترین میزان خوب بودگی تحلیل و پذیرفته می شود. به دیگر سخن، قادر مطلق تا هنگامی معنا دارد که مخل مفهوم خوب بودگی مطلق نباشد. اگر توانایی انجام شرور، مخل خوب بودگی مطلق است که هست، قدرت مطلق شامل او نمیشود و از دایرهٴ قدرت خارج است.

ناگفته پیداست در برابر این پرسش، دو گروه از پاسخگویان وجود دارند. دسته‌ای از فیلسوفان معتقدند انجام شّر، نوعی عیب است و دسته‌ای دیگر معتقدند، قدرت است. امثال توماس معتقدند توانایی انجام گناه، قدرت نیست. ما در اینجا در مقام بیان تاریخچه این معما نیستیم و تنها به دو پاسخ داده شده اشاره کردیم. کاری که ما اینجا بدان موظفیم بیان نگرش زاگزبسکی و نظریهٴ انگیزش الهی به این موضوع است. زاگزبسکی ابتنا به عرف عام و شهودگرایی را برای پاسخ به این پرسش بی نتیجه می داند و معتقد است شهوداً این دو موضع، مستنداتی دارند. یعنی شهود ما هم انجام گناه را قدرت می داند و هم نمی داند. کاری که زاگزبسکی انجام میدهد اولاً جداسازی این مسئله از بیان یک راه حل هم برای انسان و هم برای خداوند و سپس تکیه به مفهوم انگیزه است. به دیگر سخن، زاگزبسکی معتقد است این موضوع برای انسان یک حکم دارد و برای خدا حکم دیگری و نمیتوان از رهگذر توجه به سرشت این موضوع در انسان، جوابی برای خدا داشت. از سوی دیگر، توانایی انجام گناه را وابسته به انگیزهٴ الهی می داند و برخوردش با این موضوع نیز مانند دیگر معماهای کلام طبیعی، انگیزه محور است. «آنچه من می خواهم بگویم این است که توانایی به انجام گناه فی حد ذاته نه قدرت است نه عیب، برای خدا عیب است و برای ما قدرت. اگر برای خدا عیب خواهد بود، توضیح می دهد که چگونه خدا هم قادر مطلق است و هم معصوم. اگر برای ما خوب است، توضیح می دهد چگونه در دفاع از ارادهٴ آزاد به کار رفته است- هرچند این به معنی گفتن این موضوع نیست که خوبی ارادهٴ آزاد برای توصیف شّر بس است…. توانایی به انجام شّر فی نفسه نیاز ندارد یا قدرت باشد یا عیب. اگر خداوند برانگیخته شده تا ما آنرا داشته باشیم، پس برای ما خوب است. اگر هم برانگیخته شده که خودش آنرا نداشته باشد، با فرض احتمال خوبِ کامل بودن خدا، پس چیز خوبی برای خدا نیست. نظریهٴ انگیزش الهی است که می تواند این تفکیک را توضیح دهد.»

رهیافت زاگزبسکی مبتنی بر این درک است که توانایی انجام گناه خودبخود نه عیب است و نه قدرت. یعنی این توانایی خالی از هرگونه ارزیابی است. آنچه به ما امکان می دهد این توانایی را ارزشگذاری کنیم، نخست تفکیک دارندهٴ آن است، سپس تکیه و توجه به عنصر مهم انگیزه. اگر انگیزهٴ الهی بر این مقرر شده که توانایی انجام گناه برای ما خوب باشد، پس برای ما خوب است و برعکس. البته باید پرسید از کجا باید فهمید که انگیزهٴ خدا به کدامیک تعلق گرفته است؟ راه حل نظریهٴ انگیزش الهی، داوری معیارگون و تقلید از انگیزه‌های الهی است. اگر داوری معیارگون آشکار می سازد که انجام گناه تقلید از انگیزهٴ الهی است و آشکارساز انگیزهٴ خداوندی است، این توانایی برای ما خوب و قدرت است. در غیر اینصورت نه.

مشکل ذهنی شّر

یکی از مهمترین موضوعاتی که در برابر هر نظریهٴ اخلاقی بطور عام و نظریهٴ انگیزش الهی به نحو خاص مطرح می شود، و راه حل هر نظریه‌ای برای این موضوع، سنجشی است نیکو برای تخمین میزان ژرفای نظری آن نظریه، موضوع شّر و وجود شّر در عالم است. جایگاه شّر در جهان آفرینش کجاست و این شّر در ذهن ماست یا عینی است و وجودش آیا برای وجود موجود اخلاقاً و کاملاً خوب معضل است یا نه از جمله مهمترین پرسه‌هایی است که ناظر به بحث شّر مطرح است. نظریهٴ انگیزش الهی متفطن این موضوع است و تلاش کرده برایش بر اساس مبانی اش پاسخی شایسته بیآبد. صورت بندی استدلال وجود شّر و اختلالی که برای وجود خدا ایجاد می کند در صفحهٴ ۳۰۶ کتاب بیان شده و نویسنده همین صغری و کبری و نتیجه را مبنای بحثش قرار داده است.

(۱) یک موجود کاملاً خوب برانگیخته خواهد شد تا از هر شّری جلوگیری نماید.

(۲) یک موجود قادر مطلق توانا خواهد بود از هر شّری جلوگیری نماید.

(۳) پس اگر موجودی وجود داشت که هم کاملاً خوب بود و هم قادر مطلق، این موجود برانگیخته خواهد شد تا از هر شّری جلوگیری نماید و قادر خواهد بود چنین کند. [هم انگیزه دارد و هم توانایی]

(۴) اگر موجودی بود که برانگیخته شده بود تا از هر شّری جلوگیری کند و قادر به چنین کاری هم بود، شّری وجود نمیداشت.

(۵) اما شّر وجود دارد.

(۶) پس موجودی وجود ندارد که کاملاً خوب باشد و قادر مطلق. خدای مسیحی وجود ندارد.

دو ایراد بر صغری این استدلال وارد است. نخست اینکه شّر را امری عینی گرفته است و دوم اینکه غایت و پیآمد را در سنجش خوب یا بد بودن چیزی دخیل و اصیل کرده است. در حالیکه طبق نظریهٴ انگیزش الهی به تبع دیگر نظریات اخلاق فضیلت، چیزی خوب است که یک انسان فضیلتمند و یا یک الگوی خوب بودگی آنرا خوب بداند و به نام کنش خوب آنرا انجام دهد. این مشکل مابعدالطبیعی کسانی است که با ابتنا به این استدلال، راه الحاد را پیشه کرده‌اند. در حالیکه با دور شدن از این موضع، براحتی می توان از معضل شّر رهایی یافت. «در نظریهٴ انگیزش الهی، شخص نمونه وارِ خوب، خداست. پیآمدهای خوب و بد از رهگذر انگیزه‌های الهی برای پذیرش این پیآمدها به مثابهٴ غایتش، تعیین می شود. کنشهای درست و نادرست برای آحاد بشر در شرایط انسانی، از رهگذر خوبی انگیزههای بشری تعیین می شود، انگیزه‌هایی که یک به یک بواسطهٴ تقلید از انگیزه‌های الهی، تعیین شده‌اند.»

لذا شّر چیزی است که خدا انگیخته شده است آنرا کم یا نابود سازد. شّر بودگی چیزی بازبسته به انگیزهٴ الهی است و چیزی از منظر مابعدالطبیعی فراتر و مقدم از انگیزهٴ یزدانی وجود ندارد.

بر اساس نظریهٴ انگیزش الهی، استدلال پیش گفتهٴ شّر اینگونه می‌شود:

« (۱) شّر عبارت است از چیزی که یک موجود کاملاً خوب برانگیخته شده تا از آن جلوگیری نماید.

(۲) یک موجود قادر مطلق، قادر خواهد بود از هر چیزی که برانگیخته شده تا جلوگیری کند، جلوگیری کند. [جمع انگیزه و توانایی]

(۳) پس اگر موجودی وجود می‌داشت که کاملاً خوب و قادر مطلق بود، این موجود برانگیخته خواهد شد تا از هر چیزی که او برانگیخته شده تا جلوگیری کند، جلوگیری کند و به این کار توانا خواهد بود.

(۴) اگر موجودی وجود داشت که برانگیخته شده بود تا جلوگیری کند از هر چیزیکه برانگیخته شده تا جلوگیری نماید، و به این کار توانا بود، چیزی وجود نخواهد داشت تا یک چنین موجودی برانگیخته شود تا از آن جلوگیری کند.

(۵) چیزهایی وجود دارند که یک موجود کاملاً خوب و قادر مطلق، برانگیخته خواهد شد تا از آنها جلوگیری نماید.»

در این رهیافت از شّر، شّر چیزی است برآمده و برخاسته از انگیزهٴ الهی و نه چیزی ازپیشی و مقدم از انگیزهٴ خداوندی. چنانچه خداناباورین چنین پنداشته‌اند. معتقدین به نظریهٴ امر الهی در توجیه وجود شّر، آنرا ناشی از ارادهٴ خدا می‌دانند و تلقی ما را از ارادهٴ خدا، تعیین کنندهٴ شّربودگی امری بیان می‌کنند. نزد ایشان، ارادهٴ الهی خیر و خوب است و برداشت و درک ما و یا داوری ما دربارهٴ یک موضوع، اصالت و دخالتی در سرشت آن چیز نخواهد داشت. شّر را پندار ما می‌دانند نه صفتی از صفات سرشت چیزی. در نظریهٴ انگیزش الهی این قدرت تعیین به انگیزهٴ یزدانی داده شده است و انگیزه را که ناظر به جلوگیری یا کمرنگ سازی چیزی است، شاقول شرارت آن چیز می‌داند. زاگزبسکی دستاورد این رویکرد به معضلهٴ شّر را چنین بیان می‌کند:‌ «نقطهٴ مهم در این رهیافت به معضل شّر این است که خدا از شّر چشم پوشی نمی‌کند بخاطر خوبیها- خوبیهای ارادهٴ آزاد، خوبی جهان آفرینش، یا خوبی خود خدایی اش. بواسطهٴ نادیده انگاشتن شّر نیست که خوبهای مستقلی وجود دارند. شّر دستآورد ساختار انگیزشی خداوندی است که شامل چیزی به مثابهٴ ایجاد توازن میان خوب و بد یا نادیده گرفتن یکی به سود دیگری نیست. این ساختار، ساختار انگیزشی خوبی است، چه، ساختار انگیزشی یک موجود کامل است.»

نظریهٴ انگیزش الهی و اعتقاد به دادباوری

موضوع دادباوری از جمله موضوعات مهم در فلسفهٴ غرب است. روشنگر این بحث رساله ایست از لایب نیتس معروف به تئودیسه که به حل تناقض پیش گفته پرداخته است. اصل این رساله برای اثبات این مهم است که جهانی که آفریده شده است، بهترین جهان ممکن است و بهتر از این جهان ممکن نیست. امثال ولتر بر او خرده گرفتند و او را خوشبین ساده لوح نامیدند. او شّر را به سه دسته تقسیم میکند:

الف) شرور متافیزیکی: که عبارت است از نقص جسمی، روحی و اخلاقی آفریدگان. احتراز از این شّر در جهان آفرینش مطلقاً ممنوع و ناممکن است، زیرا معنای مخلوق بودن یک شیء این است که خدا نباشد و اگر مخلوق ناقص نمی­بود، همانا تبدیل به خدا می­شد. بنابراین این نوع شّر از لوازم اجتناب ناپذیر آفرینش است و لذا روا نیست خدا را در ایجاد چنین شّری سرزنش کنیم.

ب) شّر فیزیکی و طبیعی: که عبارت است از رنج با تمام شکل­های آن، که این نوع شّر گرچه مستقیماً مورد اراده خدا واقع نمی­شود ولی از آن رو که برخی از این شرور، شرط لازمی برای ایجاد یک خیر عالی هستند، خداوند وجود آنها را روا داشته است. مثلاً چگونه می­توان بدون تحمل رنج کار به نتایج سودمند آن دست یافت؟ علاوه بر این برخی از شرور طبیعی، کیفر گناهان قرار داده شده است که این امر نیز لازم عدالت الهی است.

ج) شّر اخلاقی: که عبارت است از گناه با تمام اقسام و درجات آن، که این نوع شرور، نه مورد خواست و ارادهٴ خداوند است و نه خداوند آن را روا می­دارد. وقوع این نوع شّر، لازمهٴ اختیار است. خداوند بین دو گزینه قرار داشته است، یکی آفریدن جهانی با موجودات مختار، که طبعاً صحنهٴ پدید آمدن شّر اخلاقی نیز هست و دیگری خودداری از آفرینش چنین جهانی. میزان بدی انتخاب دوم، از شّر موجود در انتخاب اول بیشتر است.

رهیافت نظریهٴ ‌انگیزش الهی را در مشکل ذهنی شّر توضیح دادیم. بر اساس این نظریه، شّربودگی یک چیز، برآمده و برخاسته از انگیزهٴ الهی است که برانگیخته شده تا آنرا کمرنگ یا نابود سازد. هر چیزی که متعلق انگیزهٴ الهی برای نابود شدن و کمرنگ شدن قرار گیرد، شّر است.

البته زاگزبسکی میان شّر طبیعی و شّر اخلاقی تفاوت قائل است. «شّر اخلاقی، شّر است، اما از رهگذر تعریف. شّر طبیعی اما اینگونه نیست. منظور ما از شّر اخلاقی، رذیلتمند بودن، اشتباه رفتار کردن، بی حرمتی به وظایف است. کسی را که نمی‌خواهد رذل باشد یا اشتباه رفتار کند، شّر بدانیم، تقصیر خطای مفهومی است. هیچ رفتار ذاتی، حالتی یا ویژگیهای منش، داخل در مفهوم شّر اخلاقی نیست. اما شِر طبیعی متفاوت است. آنچه مردمان از شّر طبیعی مراد می‌کنند، رنج کشیدن است، و رنج کشیدن حالتی است که پدیدارشناسانه تعریف می‌شود.»

مشکل رنج کشیدن

رنج کشیدن از منظر زاگزبسکی، همان شّر طبیعی است که باید بدان توجه کرد. مشکل این بحث در چیست؟ مشکل این است که اگر اصلی‌ترین انگیزهٴ خداوندی را عشق به آفریدهایش بدانیم، که می‌دانیم، و فرمانروایی خداوند را هم در جهان آفرینش بپذیریم، که پذیرفته ایم، پس چرا مردمان، بویژه دوستداران و دوستان خدا در زندگی رنج می‌کشند؟ مگر چیزی بیرون از دامنهٴ فرمان خدا بیرون است؟ و آیا عشق که اصلی‌ترین انگیزهٴ الهی است، می‌تواند بپذیرد که محبوبان خداوندی رنج برند؟ این مسئله نیز از سوی خداناباوران، دستآویزیست برای انکار خدا. ریخت بندی زاگزبسکی از این استدلال شنیدنی است:

« (۱) یک موجود کاملاً خوب (منظور عاشق) برانگیخته خواهد شد تا تمامی رنجهایی را که آفریدگانش تحمل می‌کنند، نابود نماید.

(۲) یک موجود قادر مطلق، خواهد توانست از تمام رنجهایی که آفریدگانش می‌کشند، جلوگیری نماید.

(۳) پس اگر موجودی می‌بود که هم کاملاً‌ خوب بود و هم قادر مطلق، هم برانگیخته می‌شد تا جلوی رنج آفریدگانش را بگیرد و هم قادر بود چنین کند.

(۴) اگر موجودی می‌بود که هم برانگیخته می‌شد تا جلوی رنج کشیدن آفریدگانش را بگیرد و هم توانای به انجام این بود، رنج کشیدن وجود نمی‌داشت.

(۵) اما رنج کشیدن وجود دارد.

(۶) بنابراین، موجودی وجود ندارد که هم کاملاً خوب باشد و هم قادر مطلق. خدای مسیحی وجود ندارد.»

زاگزبسکی معتقد است همان راهی که برای حل مناقشهٴ شّر پیمود، برای این نزاع فکری نیز کارساز است. یعنی هرچیزی که خداوند برانگیخته می‌شود تا برای انسانها رنج آور باشد، رنج آور است. البته او موضعی میانه اتخاذ می‌کند و شّر طبیعی را که همان رنج کشیدن است می‌پذیرد اما در اینکه خدای عاشق آفریدگانش، چرا برانگیخته می‌شود تا انسانها رنج برند، موضعی برنمی‌گزیند و آشکارا آنرا رازی سر به مهر می‌خواند. «خداوند خوب عالی و سرچشمهٴ تمام ارزشهای در جهان است. تمام خوبهایی که ما می‌شناسیم ازینروی خوبند که خدا خوب است و این خوبیها از او سرچشمه می‌گیرند. تمام رنجها و سختی کشیدنهایی که ما می‌شناسیم، به این دلیل بد هستند که با خوب بودگی الهی ناسازگار و مخالفند. پس بد بودگی رنجها و سختیها و خوب بودگی خوبیها تماماً خوب و بد نسبی‌اند. دلیل اینکه چرا خدا رنج کشیدن و سختی دیدن را برمی‌تابد، راز است، اما واژگان این مسئله، برای خداناباوران متفاوت از باورمندان به خداست، چه، خوبی یکی شدن با خدا بینهایت است… رنج کشیدن از رهگذر خوبی، توجیه نشده است، خواه خوبی والاتر باشد خواه یک خوب مبهم و سنجش ناپذیر.»

به مثابه نتیجه می‌توان گفت تلاش زاگزبسکی معطوف به دفع شبهه خداناباوران است در تمسک به برهان شّر برای توجیه خداناباوری. به دیگر سخن او با انواع خوانشها از خداباوری بر سر مهر است و می‌کوشد از رهگذر استدلال فوق موضع خداناباوران را سست نماید.

.


.

نظریه انگیزش الهی و معضل شر

احسان ابراهیمی

.


 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *