‫اصالت فرهنگ و نقد جامعه شناسی ‬، مصطفی ملکیان

227-min
Print Friendly
‫اصالت فرهنگ و نقد جامعه شناسی ‬، مصطفی ملکیان
۱ (۲۰%) ۲ votes

مقدمه: در ابتدای سخنرانیِ نقد جامعه شناسی چند سؤال به شرح زیر مطرح شد:

‫۱- از آن جا که شما در سخنرانیها و مصاحبههای خود بارها عالقه خود را به فردگرایی فلسفی اظهار داشته‌اید، تقاضا ‫میکنیم مفروضات هستی شناختی و روش شناختی این دیدگاه و نیز دیدگاه های رقیب را برای ما بیان کنید. مخصوصاً ‫به این نقد که بخشی از مفاهیم علوم اجتماعی اساساً قابل تحویل به فرد و احواالت فردی انسان نیستند.

‫۲- با توجه به مصاحبهای که در نقد مفهوم توسعه توسط آقای دکتر غفاری با شما انجام شده است، لطفاً بفرمایید ‫دیدگاه شما در مورد چیستی و چگونگی تحقق اهداف توسعه چیست؟

‫۳- تقاضا میکنیم تجربه زیسته خود را برای ما توضیح دهید و بفرمایید که شما چگونه به چنین مشکلی در ساحت ‫علوم اجتماعی رسیدید؟

.

مصطفی ملکیان: عرض سالم میکنم به محضر همه خانمها و آقایان.

‫هم سه سؤال که به صورت نوشته به دست من رسید، هم دو سؤال اس ام اس، هم سؤال آقای دکتر خدیوی هم طرز ‫بیانی که از شما (خطاب به عبارت مربوط به تجربه زیسته در سوال سوم حضوری) میشنیدم همه اینها یک فضا را ‫نشان میداد. من سعی میکنم در این فضا همه سوالات را جواب دهم. همه سوالات که به دست من رسید تقریباً یک ‫فضا را نشان میدهند که دوستان مایلند من در آن فضا صحبت کنم. چون هر شش تا سؤال در یک فضا هستند، من ‫وارد همان فضا میشوم و سعی میکنم سوالات را هم پاسخ دهم.

‫در انجیل نقل شده که حضرت عیسی (ع) در برابر سخت گیری که روحانیان یهودی به یهودیان میکردند، اعتراض ‫میکردند. روحانیان یهودی میگفتند که خدا از ما خواسته است در سِفر تکوین که ما روز شنبه کار نکنیم و روحانیون ‫قشری و ظاهر بین یهودی آنها یهودیان را الزام میکردند که شنبه کار نکنند و خیلی از یهودیان آنقدر فقیر بودند که ‫اگر یک روز کار نمیکردند چیزی برای خوردن نداشتند و هر چه به فرّسیان یا همان فقهای یهودی مراجعه میکردند ‫بی فایده بود و میگفتند که خدا گفته روز شنبه نباید کار کنید و این عذری نیست که اذیرفته باشد. حضرت عیسی ‫یک جمله ای در تخطئه روحانیان یهودی گفتند خدا شنبه را برای انسان آفرید نه انسان را برای شنبه. یعنی خدا ‫خواسته است که تعطیل شدن شنبه کمکی به انسان بکند نه اینکه انسان کمکی به شنبه بکند اگر تعطیلی شنبه کمکی ‫به انسان نمیکند و ضرر هم میزند دست از آن حکم بردارید. به نظر من این درس خیلی بزرگی بود که من در ایام ‫نوجوانی همیشه به این فکر میکردم که هر چیزی که سد راه بهروزی انسان شود باید از میان برداشته شود. هر چه ‫باشد. به صراحت هر چه تمام‌تر میگم. دین، ،مذهب، کیش، آیین، مکتب، ایدئولوژی هر چیزی که سد راه بهروزی ‫انسان شود، حالا با هر اسم و رسمی که باشد؛ مقدس، غیر مقدس، دنیوی، اخروی، مادی، معنوی باید از جلوی پا ‫برداشته شود. چون هیچ مکتبی نیست الّا این که باید برای انسان باشد. انسان برای مکتب نیست، انسان برای دین ‫نیست، انسان برای مذهب نیست، کیشها آیینها مکتبها، مسلکها، مشربها و ایدئولوژیهای ایسم ها؛ اینها باید ‫برای انسان باشد. هر چه ما جلوتر میرفتیم در تجربه فکری، مطالعاتی و تجارب تخیلی مان میدیدیم که خیلی وقتها ‫این هشدار که حضرت عیسی (ع) به نقل از اناجیل گفته‌اند خیلی مغفول واقع شده است. ‫حالا مثال میزنم مخصوصاً که میدانم خیلی از دوستان جامعه شناس اند یا در علوم اجتماعی کار میکنند، با صراحت ‫لهجه هم میگویم. من الان به شما بگویم که کشورهای اسکاندیناوی به لحاظ آنچه شما به آنها می‌گویید نهادهای ‫اجتماعی، سالمترین کشورهای جهان اند. یعنی به لحاظ این که تنظیماتی و تأسیساتی، مقررات، احکام و قوانینی ‫تصویب کردهاند و اجرا میکنند، که اینها نهاد خانواده را به بهترین صورت حفظ بکند، نهاد سیاست را، نهاد اقتصاد را، ‫نهاد تعلیم و تربیت را و نهاد حقوق را حفظ کنند. یعنی شما وقتی بروید به کشور اسکاندیناوی یا حتی پایینتر کشوری ‫مثل آلمان و فرانسه، میبینید همه این چیزهایی که من و شما از نداشتن و فقدانش مینالیم، آن جا هست. حقوق بشر ‫رعایت میشود، اخلاق رفتاری رعایت میشود، قوانینی برای این که همسر به همسر ظلم نکند، ادر و مادر به فرزندان ‫ظلم نکنند، ثروتمندان ترکتازی نکنند بر فقرا، حقوق کارگران، حقوق همسران، بیمه رایگان، بهداشت رایگان، آموزش ‫و ارورش خوب، خالصه هر چیزی که شما این جا ندارید آن جا هست. اما خودکشی ضریب بالاتری دارد. سالهاست ‫که کشور سوئد در رتبه اول خودکشی در جهان قرار دارد. شما از این چه میفهمید؟

‫میشود فهمید که شما ممکن است نهادهای اجتماعی (نهادهای اجتماعی، خانواده، سیاست، تعلیم و تربیت، علم و فن، ‫حقوق، هنر، دین، مذهب) و همه نهادهای اجتماعی را میتوان سامان هم داد، اما همه اینها را برای چه کسی ‫میخواستیم سامان دهیم؟ عاشق نهادها که نبودیم. میخواستیم نهادهایی سامان دهیم که انسانها در آن نهادها ‫احساس خشنودی و رضایت خاطر داشته باشند، احساس آرامش کنند، امیدوار باشند، احساس شادی کنند، ولی الان آن ‫انسانهایی که درست کردهاید، این گونه نیستند. اتحادیه کارگری کم ندارند، بیمه رایگان، بهداشت رایگان و آموزش ‫و ارورش هم دارند، وسایل تفریحی هم دارند، پارک هم دارند، استخر و طبیعتشان هم زیباست، همه چیز دارند. هر چه ‫که من و تو آهش رو میکشیم دارند، ولی خودکشی میکنند، ولی بیماران روانی خیلی دارند و قرص مصرف میکنند، ‫ولی شب خوابشان نمیبرد. من این واقعیت را که میبینم میگویم کل این نهادهای اجتماعی به مفت نمیارزد، نه این ‫که شاکر باشیم که ما اینها را نداریم، نه، ای کاش ما همانها را هم داشتیم. اما بحث بر سر این است که تنظیم ‫نهادی نمیتواند به بشر آنچه را که بشر میخواهد برساند. تنظیمات نهادی یعنی نهادها را با قوانین و احکام و مقررات و ‫تنظیمات بهتر کنیم، این نهایت چیزی که میتوان در موردش گفت. نهایتاً شرط الزم بهروزی انسان فراهم میشود، اما ‫شرط کافی نیست؛ اگر باشد حداکثر شرط الزم است.

‫یوگاناندا ماهانانزا، عارف و مبلغ معروف آیین هندو وقتی وارد امریکا شد در ۱۲۲۱ و تقریباً نخستین کسی بود که رسماً ‫برای تبلیغ معنویت از شرق به غرب آمد و تشکیالت و تأسیساتی درست کرد. او یک سخنرانی معروفی دارد که تکه ای ‫از آن در آخرین صفحات کتاب زندگی نامهاش آمده است. در آن جا خطاب به مردم امریکا در یکی از اولین ‫سخنرانیهایش میگوید: خیلی از شما به ما هندیان میگویید چگونه شما این قدر با مگس و اشه و هوای گرم و ‫شرجی زندگی میکنید؟ خب مقداری وضع را عوض کنید، یه وسایلی برای تهویه هوا، برای کاستن از رطوبت هوا، برای ‫مقابله با مگسها، برای مقابله با اشهها، با این مشکالت کاری بکنید. میگه این اشکال در یه حدی وارد است. اما من ‫به شما میگویم که چرا شما که هیچ کدام از اینها را ندارید شبها خوابتان نمیبرد. ما در میان اشه و مگس خیلی ‫آسوده میخوابیم، چرا شما این گونه نیستید و قرص مصرف میکنید تا بخوابید. یعنی یوگاناندا ماهانانزا می‌پذیرد که ‫تمدن و بهداشت و غیره خوب است، اما میگوید فکر نکنید اگر اینها حاصل آمد، بشر بهروز است. میگوید ما زیر وزوز ‫مگسها هفت- هشت ساعت میخوابیم و خرو افمان هم به آسمان میرود. شما در اتاقهای تهویه شده و خنک با ‫تمام وسایل بهداشتی شبها خوابتان نمیبرد.

‫من میگویم این گونه نگاه کردن جامعه شناختی به امور، در جایی خطا دارد. ما گمان میکنیم که نهادهای اجتماعی را ‫باید اصالح کنیم و فکر میکنیم وقتی نهادهای اجتماعی را که اصالح کنیم بشر بهروز میشود. اصال و ابدا. چرا؟ لااقل ‫به سه دلیل:

‫اول این که چیزی به نام نهاد اجتماعی نداریم اینها اسم اند. اسم بی مسمی. اصالً نهادهای اجتماعی وجود ندارد.

‫چیزی به نام سیاست و اقتصاد وجود ندارد. به صراحت میگویم چیزی به نام خانواده وجود ندارد، چیزی به نام تعلیم و ‫تربیت وجود ندارد. در عالم انسانی فقط آدمها وجود دارند. دانه دانه آدمها وجود دارند. هر اسم دیگری روی آنها ‫بگذاریم، دستخوش توهمیم. اگر اسم همه‌ی ما را بگذارید کلاس درس فلسفه علوم اجتماعی، خطاست.
اشکال ندارد ‫برای اختصار، عالمت اختصاری. من بارها گفته‌ام اگر بخواهید یک مفهومی برای سهولت داد و ستد زبانی درست کنید، ‫اشکالی ندارد. یعنی تو این کلاس ۴۰ تا ثبت نام کرده‌ اند، اما ۳۰ تاشون حاضر شدند. به جای این که اسم ۴۰ تا رو ‫ببریم و اسم ۱۰ تا رو ببریم و بگوییم اینها غایب بودند، میگویید همه کلاس حاضر بودند، الّا این ۱۰ نفر. به جای ۳۰ ‫تا اسم میگوییم همه کلاس. اینو به اش میگن ‪ Shorthandیک نوع عالت اختصاره. تا اینجاشو اومدیم که آدم ‫این جوری بگه. من اگر به جای این که اسم همه خواهر و برادرانم را ببرم و بگویم مرتضی نیاز به اروتئین دارد، مجتبی ‫نیاز به اروتئین دارد، اگه بگم همه خواهران و برادران من نیاز به اروتئین دارند، این عالمت اختصاری است و اشکالی ‫ندارد.

‫اما اگر فکر کنید که وقتی به همه ما گفتند کلاس فلسفه علوم اجتماعی، یه چیزی هم در عالم پیدا شده به نام کلاس ‫فلسفه علوم اجتماعی این خطاست. غیر از شماها هیچ کس وجود ندارد. غیر از ۷۵ میلیون آدم چیزی به نام ملت ایران ‫وجود ندارد. چیزی به نام کشور ایران یا امت مسلمان وجود ندارد. ما یک و نیم میلیارد انسان داریم. اگر میخواهید به ‫جای این که اسم یک و نیم میلیارد رو ببرید، بگوییم مسلمین جهان یا امت اسالمی اشکالی ندارد، بگویید. اما یه وقت ‫فکر نکنید که عالم و جهان منتظر نشسته که شما یک مفهوم انتزاعی درست کنید، او حتماً یک ما به ازاءش رو در عالم ‫بیرون درست کند. بگوید مفهومی درست کردم به نام امت، پس منم یه چیزی تو عالم بیرون درست کنم که بشه ‫مصداق اون مفهوم، اصالً عالم منتظر من و شما ننشسته که ما مفهوم درست کنیم و آن هم برای مفاهیم ما مصداق ‫درست کند. خانواده یک لفظ است من وجود دارم و همسرم و دو تا دخترم. اگر به جای این که بگویید مصطفی و ‫سیمین و هدی و مهدیه، بگویید خانواده، اشکال ندارد. اما یه وقت فکر نکنید غیر از ما ۴ نفر یه چیز دیگه هم هست به ‫نام کانون خانواده، که انگار یه چیزی هم غیر از ما به نام کانون خانواده داریم، انگار ما ۵ تا موجودیم: من و همسرم و ‫دو تا دخترم و کانون خانواده . در این صورت اشتباه میکنید. بدتر این است که بگوییم کانون خانواده داره گرم میشه، ‫سرد میشه، ولرم شده. ما چیزی این گونه نداریم. شوخیه اینا . اولین حرف من این است که این مفاهیم انتزاعی وجود ‫ندارد این یک نکته.

‫نکته دوم این که فرض میکنیم چیزی به نام نهاد سیاست، اقتصاد، تعلیم و تربیت و غیره وجود دارد. نباید فکر کنید که ‫اگر این نهادها را اصالح کردیم ما آدمیان بهروز میشویم. یعنی شما فکر میکنید اگر بیرون آدمیان خوب شد درون ‫انسان هم حتماً خوب میشود. این خطای همه جامعه‌شناسان است که فکر میکنند که اگر بیرون، یعنی از اوست بدن ‫من اونورتر، همه چیز خوب شد، دیگه از اوست بدن من رو به توتر هم همه چیز خوب میشود. اصال و ابدا این گونه ‫نیست. شما اگر ببینید بزرگترین ثروتمند جهان، فلان نوبلیست، فلان ریاضیدان بزرگ، فلان رئیس جمهور خودکشی ‫میکند چه نتیجه ای میگیرید؟ وقتی بزرگترین ثروتمند جهان خودکشی میکند، نباید نتیجه بگیریم که اگر بیرون ‫زندگی خوب شد لزوماً درون زندگی خوب نیست، چون این آدم هر چیزی که ما در خوابم نمیبینیم، در بیداری دارد. هر ‫چه به مخیله مان خطور نمیکند، در واقعیت دارد اما خودکشی میکند. پس معنایش این است که اگر همه نهادهای ‫اجتماعی مرمت و تعمیر شوند، این جور نیست که بشر بهروز میشود. بنابراین نباید بگوییم که این کشور توسعه یافته، ‫چون درآمد ناخالص ملی‌اش فلان است. در آمد ناخالص ملی یک مفهوم انتزاعی است. یک عدد است که از ضرب و ‫تقسیم یک سلسله اعداد به دست آمده است. میگوییم این کشور پیشرفته است چون درآمد ناخالص ملی‌اش افرایش ‫پیدا کرده یا درآمد ناخالص ملی‌اش نسبت به فلان کشور بیشتر است. اما بعد میگوییم ولی این مردم غمگین‌ترند از ‫آن کشور، ناشادترند ، مضطربترند، احساس آرامششان کمتر است. اینا میگن خدا رو شکر کنید درآمد ناخالص ملی بالا ‫رفته. آخر این یعنی یه عددی بالا رفته. عدد باید فدای مردم شود یا مردم فدای عدد؟! شما بیایید اقتصاددانان جهان را ‫ببینید ، چند تا عدد را ضرب در هم میکنند و منابع طبیعی و منابع انسانی را جمع و تفریق میکنند و میگویند کشور ‫چین درآمد ناخالص ملی‌اش سه برابر کشور انگلیس شده. میگوییم بسیار خب، فرض میکنیم همه درست. اما اگر به ‫فرض دیدیم که مردم انگلیس خیلی شادترند، آرامش بیشتر دارند، امیدوارترند و احساس امنیت میکنند، اما مردم چین ‫احساس امنیت ندارند و یقین ندارند که اگر صبح با پای خودشون از خونه رفتند بیرون، شب هم با پای خودشان بر ‫میگردند خونه. نه. آن وقت میگیم خب اینا که اینجورین! میگویند ایراد ندارد، درآمد ناخالص ملی‌شان بالا رفته است.

‫درآمد ناخالص ملی یه افسانه است، قصه است. اینم نکته دوم. که حالا یه مثال ساده براتون میزنم که ببینید این ‫داستان فقط داستانه. آخه بعضیها فکر میکنند که منم از اون آدمهایی هستم که میخواهم شغل و حرفه خودم رو یه ‫جوری ترویج بدهم و چون رشته‌ام فلسفه است و به روان شناسی علاقه‌مندم، می‌خواهم بقیه رشته‌ها رو تحقیر کنم ‫برای این که بازار من گرم بشه. بازار من این جوری گرم نمی شه. نه واقعیتها دارند می‌گویند اینطور نیست.

‫حالا یکی از این نمونه‌ها رو میگم و فقط خیلی داستانش مفصله و خیلی داستان دل انگیز و جذابی داره. ولی خب من ‫وقت شما رو نمی خوام بگیرم. من فقط یه چیز برای شما میگم که اینو اتفاقاً از همون کتابی که شما اشاره کردی نقل ‫میکنم کتاب ‪ ، Happinessببینید در سال ۲۵۲۱ در کشور بوتان که یک کشور بسیار بسیار کوچکی است بین نپال ‫از سویی و هند از سویی دیگر. کشوری هست به نام کشور بوتان که شاید شما سه سال هم که اخبار رو گوش بکنید، ‫یه بار اسم بوتان تو اخبار به گوش تون نخوره، فکر نمیکنم بخوره. در کشور بوتان که یک کشور امپراتوری یعنی ‫شاهنشاهیه، رژیم پادشاهی داشت. در ۲۵۲۱ یه آقایی پادشاه شد؛ همانطور که پسر جای پدر رو می گیره، ایشون هم ‫جای پدرش رو گرفت و شد پادشاه کشور بوتان. این که این پسر قبل از این که پادشاه کشور بوتان بشه چقدر مطالعات ‫داشته، تحقیقات داشته و تفکر داشته را تا قبل از این که بیاد روی کار، کسی اصالً حرفی نمی‌زد. حساس هم نبود. اون ‫داشت توی کاخ‌های پدرش یا هر جا زندگی میکرد. اما وقتی که اومد رو کار، من اسمش رو یادداشت کردم آقای ‫«جیگ می سین هی ون چوک» او در ۲۵۲۱ اومد روی کار. وقتی اومد رو کار و پادشاه شد، پادشاه کشورش شد همون ‫روز اول، اولین سخنرانی که کرد اعلام کرد که مردم بوتان، من به این نتیجه رسیدهام که میزان پیشرفت یک کشور به ‫تولید ناخالص ملی‌اش نیست، این خطاست که تولید ناخالص ملی را میزان پیشرفت یک کشور میگیرند. من از امروز ‫میخواهم خشنودی ناخالص ملی را مالک پیشرفت کشور بگیرم، به جای تولید ناخالص ملی خشنودی ناخالص ملی، ‫اینو من میخواهم ملاک بگیرم. این رو ملاک پیشرفت میگیرم. و تأملی که من کردم اینه که خشنودی ناخالص ملی ‫به ۴ تا عامل بستگی داره و اسمش رو گذاشت ۴ رکن خشنودی انسان. این چهار تا. حالا بحث هاش رو واقعاً نمی ‫خوام طوالنی مدت بکنم اصال و ابدا. و اومد و گفت ما میایم و این ۴ تا رکن را مَدار قرار میدهیم و کشورمان را بر ‫اساس این تا ۴ تا رکن اداره میکنیم. توجه میکنید؟ داستانش خیلی طولانیه. این ۴ تا رکن رو من فقط میگم:

‫رکن اولش رو میگفت حکومت دموکراتیک و آزاد و بعد هم دقیقاً میگفت دموکراتیک بودن، همون چیزی که من در ‫اون مصاحبه‌ام (مصاحبه درنگی در مفهوم توسعه) گفتم، باید قابل ترجمه باشه به احوال انسانها، آزاد بودن حکومت هم ‫باید قابل ترجمه باشه به احوال انسانها، یک مفهوم انتزاعی نیست. یک حکومتی دموکراتیک هست یا نه، را باید از ‫آدمها بپرسند، توجه میکنید؟ نه یه چیزی، یه جایی هست، بگن خبر نداری شما؛ ما داره کشورمون با قدرت و شوکت و ‫عظمت و حکمت داره چهار نعل می تازه، ولی خودتون عرض میکنم که دارید روز به روز مچاله تر میشوید. نه. این ‫رکن اول. باید دموکراتیک باشه حکومت در گزینش حکومت؛ و باید آزاد باشه در اجرای حکومت. این عامل اول. عامل ‫دوم رو گفت ما میخواهیم یک پیشرفت به اقتصاد کشورمان بدهیم، اما پیشرفتی که ۲ تا ویژگی داشته باشه: اوالً فقط ‫بر مبنای انصاف باشه (۱- پیشرفت منصفانه). دوم هم پیشرفت ثابت. نه یک سال بریم بالا، دو سال بیایم پایین. اینا از ‫بین می بره بشر رو . بشر باید یک پیشرفت ثابت ولو کُند، اما ثابت و رو به جلو داشته باشه. سوم این که ما باید محیط ‫زیست مون رو سالم نگه داریم و بنابراین در کشور منِ بوتان که این کشور هیچ برنامه ای که بیش از ۶۰% از جنگلها ‫رو از بین ببره را اجازه نمی‌دهد. هر چی بگی صنعت، هر چی بگی، ما ۶۰% از کشورمان باید جنگل بماند. ما فقط تو ‫۴۰% از خاک کشورمان هر کار بخواهیم می تونیم بکنیم.۶۰% باید همان حالت جنگل انبوهش رو حفظ کنه. چهارم هم ‫این که ما یه فرهنگ بودایی داریم که یه عناصر نامطلوب توش راه پیدا کرده. اما ۲۵ عنصر مثبت داره. ما این ۲۵ تا ‫عنصر رو میخواهیم در تک تک بچه هامون رشد بدهیم. عاشق فرهنگ بودایی هم نیستیم. ما عاشق این ۲۵ عنصر ‫خوبش هستیم. بنابراین خرافه‌هایی هست فلان و فلان. ۲۵ تا مؤلفه در اخلاق بودایی وجود داره ما میخواهیم اینها ‫رو در بچه‌ها رشد بدیم. ما این کار رو میخواهیم بکنیم. حالا برای هر کدام از اینها یک پیشنهادهایی داشت که من ‫کار ندارم. اول کاری که کرد گفت برای این که این ۴ تا رکن حاصل بشه من باید قدرتم رو به عنوان سلطان هر ‫تکه اش رو واگذار کنم به یک نهادی. اینه که اومد تمام قدرت قانون گذاری رو یک پارلمان درست کرد. گفت من دیگه ‫تو قانون گذاری مشارکت نمیکنم. یه مجلس قانون گذاری، پارلمان قانون گذاری درست کرد و کارهای دیگه. جالبه ‫برای شما بگم نزدیک ۸ ماه در این کشور تظاهرات بود که مردم میگفتند پادشاه حق ندارد حق خودش رو واگذار کند ‫به دیگران، و او میگفت من باید بکنم. ۱۱ نفر در این ۸ ماه کشته شدند که میگفتند آقا تو پادشاه مایی. او همه ‫حرفش همیشه تو تمام این ۸ ماه، این بود که میگفت فرد همیشه امکان فسادش هست، اما نهادها فساد پذیری شون ‫بسیار کمه. این حرفش بود. خب حالا تمام اینا رو دقت بکنید. قدرتش رو بخشید. یه قسمتی به این، یه قسمتی به اون، ‫یه قسمتی به اون، یه قسمتی به اون و بر اساس این برنامه شروع کردند که ما تولید، عرض کنم که خشنودی ناخالص ‫ملی. در ۱۹۸۴ یعنی ۲۱ سال بعد، ایشون چون پیر شده بود به نفع پسرش کناره گیری کرد و رفت تو کارهایی که خودش دوست داشت. و پسرش هم اومد این روش پدر رو ادامه داد. حالا ببینید سازمان ملل متحد در سال ۲۰۰۱  یعنی ‫۲۳ سال بعد از به حکومت رسیدن این پدر و پسر، یک ارزیابی از موفقیت کشور بوتان کرد. این ارزیابی مطلقاً ارزیابی ‫دولت بوتان، ملت بوتان نبود. یک گروه کارشناس بین المللی مأمور شدند از طرف سازمان ملل که ببیند بوتان چه کار ‫کرده؟ توجه میکنید. نتیجه، درآمد ناخالص سرانه شون با این که بنا بود خشنودی ناخالص سرانه را؛ اما همون درآمد ‫ناخالص سرانه شون از هند بیشتر شد. عنایت میکنید، از هند بیشتر شد. امید به زندگی از ۴۳ رسید به ۶۶ . مرگ و میر ‫کودکان از ۱۶۳ نفر در ۱۰۰ هزار نفر رسید به ۴۰  نفر در ۱۰۰ هزار نفر. سواد از ۱۰ % مردم که در ۱۹۷۲ باسواد بودند ‫رسید به ۶۰% مردم با سواد شدند. مدرسه و کلینیک به حدی وافر شد که بسیاری از مدارسها و کلینیکها در حالی که ‫کارمندانش حق ندارند محل کار خودشون رو ترک کنند ولی دانش آموز ندارد، بیمار هم ندارد. توجه میکنید. یعنی از ‫درون که شروع میکنی، بیرون درست می شه. اما از بیرون که شروع میکنی درون درست نمی شه. توجه میکنید.

‫حالا ببینید همون درآمد ناخالص ملی که شماها میگفتید (شماها که میگم به شماها کار ندارم ها) اون آقایون جامعه ‫شناس اقتصادی می‌گفتند، اون هم موفق بود اما باز موفق هم نبود اون عدد مهم نبود. عدد مهم اینه که در بوتان در ‫سال بین ۷ تا ۸ خودکشی انجام میشه. در سال! توجه میکنید. قرصهای اعصاب در این کشور از همه جای دنیا ‫مصرفش پایین تره. برای این که اومد خشنودی، یه امر درونی رو مالک قرار داد نه ۴ تا عدد رو ضرب در هم بکنند و ‫بگن این شد. میگیم این چیه میگن این درآمد ناخالص ملی تونه . درآمد سرانه . نه اصالً ما میفهمیم درآمد سرانه؛ ما ‫فقط میفهمیم حالمون بده. همین. میفهمیم حالمون خوش نیست. حوصله نداریم، افسردهایم، اگر بیمار هم نیستیم ‫لااقل نالانیم. عنایت میکنید. با هیچ کس گفت و گو نمیکنیم. سر تو خودمون فرو بردهایم از همه طلبکاریم. از ‫خودمون هم بیشتر از همه طلب کاریم. مدام هم داریم به خودمون تف و لعن میکنیم. اما درآمد نا خالص ملی مون ‫چی شده؟ این چه عددیه؟! و بعد هم به ما میگن که آقا نظام داره با شوکت و حشمت و قدرت و حکمت جلو میره ولی ‫ما خودمون همین جوری مات مونده ایم.  من میگم اینا یعنی به انسان بی توجهی میکنید، یک مفاهیم انتزاعی درست ‫میکنید. این یک نمونه بود که براتون عرض میکنم و خودتون داستان رو بعد دنبال کنید که این جریان که در بوتان ‫رخ داد سازمان ملل متحد رو به چه فکرهایی فرو برد. و کاخ سفید رو در آمریکا به چه فکرهایی فرو برد و چه کمیته ‫ای برگزار شد. داستانش خیلی طولانیه  الان نمیخواهم وقت تون رو بگیرم.

‫پس نکته دوم هم این بود که اگر نهادها نگوییم هم که وجود ندارند (که من معتقدم وجود ندارند) صلاح شون لزوماً به ‫صلاح افراد انسانی لزوماً نمی انجامد. نمی گم باید نهادها رو تخریب کنیم تا آدمها آباد شوند؛ نه. میگم آبادی نهادها ‫لزوماً به معنی آبادی افراد انسانی نیست. اگر چیزی در این باب بتونم بگم میگم (شرط الزم). اما (شرط کافی) اصالً ‫نیست.

‫اما نکته سوم که گفتم به سه جهت. خب حالا نهادها چطوری اصلاح میشوند؟ مثالً این نهاد سیاست در ایران باید  ‫اصلاح شود. درسته؟ نهاد اقتصاد باید اصلاح شود، هیچ وقت از خودتون سؤال کردید که نهاد کی عوض میشود و ‫اصلاح میشود؟ مثالً شما کی میگویید که نهاد اقتصاد در ایران عوض شده؟ اگر دقت بکنید وقتی میگن یه نهادی ‫عوض شده که قوانین ناظر به مناسبات اون نهاد عوض بشه. چه نهاد اقتصاد باشه چه نهاد سیاست؛ این رو میگوییم ‫دیگه. شما وقتی میگویید نهاد ازدواج یا نهاد خانواده عوض شده در ایران، یعنی قوانین ناظر به طلاق، ازدواج، حضانت ‫فرزند، روابط زن و شوهر، روابط والدین و فرزندان، اینها رو منظورتونه که قوانینش عوض شده دیگه. تغییر نهادی ‫یعنی تغییر تنظیمات اجتماعی. یعنی تغییر مقررات اجتماعی. خب حالا فرض کنید یه نهادی رو میدن دست ما که اینجا ‫نشستیم، گفتن آقا میخواهیم نهاد سیاست رو شما عوض کنید یعنی باید قوانین حاکم بر مناسبات سیاسی رو یک جور ‫دیگه از نو تنظیم کنید، یه قانون سیاسی دیگه بنویسید. خب حالا این قانون سیاسی رو ما میخواهیم بنویسیم. درسته؟ ‫منی که هنوز خود شیفته‌ام، قانون را چگونه مینویسم؟ که به سود خودم در بیاد، به سود گروهم در بیاد، به سود دین و ‫مذهبم در بیاد. درسته؟ میخواهم قانون بنویسم دیگه. قانون رو کی می نویسه؟ اجنّه که قانون نمی نویسن، ملائکه هم ‫که قانون نمی نویسن، میدن به دست ما میگویند آقا تنظیمات نهاد سیاست رو شما درست کنید. میخواهیم قانون ‫بنویسیم. خب حالا قانون رو یه مشت آدم خود شیفته میخواهند بنویسند، به مشت آدم متعصب بخواهند بنویسند، به ‫مشت آدم اهل جزم و جمود بخواهند بنویسند، یه مشت آدم بی مدارا، یه مشت آدم انحصار طلب، عنایت میکنید. یه ‫مشت آدم خرافاتی بخواهند بنویسند؛ خب قانونی که مینویسند وضع اون نهاد رو بهتر می کنه یا بدتر می کنه؟ بدتر ‫می کنه دیگه. درسته؟

‫پس اگه بخواهید اون قانون، قانون درستی باشه، تا اون نهاد تون نهاد درستی بشه باید قانون با کمال انصاف نوشته ‫بشه. خب اگه بخواد قانون با کمال انصاف نوشته بشه قانون نویسان باید به کلی، منافع و مضارّ خودشون رو فراموش ‫کنند، سود و زیان خودشون رو فراموش کنند تا بتوانند بی‌طرفانه قانون بنویسند. خب حالا کدام یک از ماست که می‫تونه فراموش بکنه؟

‫ما اگه دانشجو باشیم میخواهیم قانون رو به نفع دانشجویان بنویسیم. اگه استاد دانشگاه باشیم میخواهیم به نفع اساتید ‫دانشگاه بنویسیم. روستایی باشیم میخواهیم قانون رو بچرخونیم به نفع روستاییان. شهر نشین باشیم به نفع شهر نشین ‫ها. از مناطق محروم باشیم میخواهیم قانون رو یه جوری بنویسم که به نفع مناطق محروم باشه، اگر از مناطق مرفه ‫باشیم … پس اگر میخواهید یک نهاد درست بشه باید قانونهای ناظر به اون نهاد درست بشه و قانونها رو هم آدمها ‫می‌نویسند، قانون رو که کس دیگه ای نمی‌نویسد، آدمها می‌نویسند. درسته؟ آدمها می‌نویسند دیگه. آدمها اگه هنوز ‫انانیت دارند، نفسانیت دارند، هنوز خود شیفتهاند، متعصب اند، جزم و جمود دارند، هنوز تنگ نظرند، هنوز عقده دارند ‫نسبت به رقبای خودشون، هنوز بی رحم و سنگ دل اند، هنوز از عواطف انسانی بهره ای ندارند؛ خب قانون بنویسند.

‫قانون بنویسند و عوضش هم بکنند. قانون که فقط بنا نبود عوض بشه بنا بود عوض بشه در جهت بهتر شدن. خب کی ‫می تونه قانونی بنویسه که عوض بشه در جهت بهتر شدن؟ کسی که بتواند به تعبیر راولز ارده بی خبری بندازه رو ‫خودش. توجه میکنید. ارده بی خبری. کی میتونه ارده بی خبری رو خودش بندازه؟ کی می تواند؟ راولز میگفت (البته ‫او در کانتکست دیگری حرف میزد؛ نه در کانتکست من)، رالز میگفت اگر بخواهید یه قانونی رو نمایندگان مجلسی ‫تصویب کنند و این قانون عادالنه باشه، باید بهش یه آمپولی تزریق کنی (به هر نماینده ای) که تو اون سه دقیقه ای ‫که میخواهد قیام و قعود بکنه همه چیز مربوط به خودش یادش برود. یادش برود که من مردم یا زنم. درسته؟ پس ‫میگوید اگر قانونی بنویسم که به نفع مردان در بیاید، بعد که اثر آمپول در رفت، چه بسا من زن بودم. اگه قانونی ‫بخواهم به نفع زنان بنویسم، چه بسا بعد معلوم بشود من مردم. یادش برود که کارگره یا کارفرما. اون وقت بگه یه ‫قانونی باید بنویسیم که اگه کارفرما درآمدم به ضرر کارفرماها نباشد و اگر کارگر درآمدم به ضرر کارگرها نباشد. یادش ‫برود شهری است یا روستایی. یادش برود استاد دانشگاه است یا دانشجو. یادش برود فقیر است یا غنی،کارگر است یا ‫کشاورز. یادش برود تو صنعت کار میکند یا خدمات. اگر میتوانستید آمپولی به من بزنید که وقتی میخواهم قیام و ‫قعود کنم، یه قانونی را تصویب بکنم یا نکنم هرچه مربوط به خودم هست یادم برود، این را به اش میگفت پرده بی ‫خبری بیفتد روی آدم. پرده بی خبری که بیفتد روی آدم، چون خبر ندارم زنم یا مردم، پولدارم یا بی پولم، کارفرمام یا ‫کارگر، کشاورزم یا در بخش صنعت کار میکنم، تو روستام یا شهرم؛ اس باید قانون را طوری بنویسم که بعد از ‫تصویب، هرچه درآمد، ضرر نکنم. خب اون وقت چطور میشود قانونی نوشت که هر چه در بیاد، ضرر نکنم. باید به مرّ ‫انصاف نوشت، من همیشه ازین مثال استفاده کردم. میگویم اگر دو تا دختر بچه شما سر تقسیم یک کیک باهم دعوا ‫دارند، راهش اینست که بگویید یکیتان کارد را بردارد و کیک را نصف کند و آن یکی هم (دومی که کیک رو نصف ‫نکرده) اون بتونه اول انتخاب کند. درسته؟ حال دخترتون کیکو دستش گرفته، میگه خیلی خوبه که کیک رو یه کم از ‫وسط، بکشونم اینورتر که یکیش کوچکتر در بیاد و یکیش بزرگتر. اما اگر اینکارو بکنم، خب انتخاب اول را باید ‫خواهرم انجام دهد او بزرگتر را بر میدارد و من ضرر میکنم. چون اون کسی که کارد رو میزنه، نمیتونه اون اول، تکه ‫کیک را برداره، از سرنوشت خودش بی خبر است. آدمی که از سرنوشت خودش بی خبر باشد، چنان کیک را از وسط ‫میبرد که یک مولکول آن طرف تر نباشد، و اگر خواهرش هر کدام را بردارد او ضرر نمیکند، چرا او از وسط میبرد؟ ‫چون از وضع خودش خبر ندارد، اگر میدانست کیک سمت راست گیرش میآید، چاقو را به آن سمت و اگر میدانست ‫کیک سمت چپ، کارد را به اون طرف میبرد. بنابراین باید کارد رو راست و مستقیم بکشد؛ چون ارده بی خبری افتاده ‫روی بچه شما. نمیفهمد کدام نصیبش میشود، اس باید جوری اندازه گیری کند که در هر صورت ضرر نکند. راولز ‫میگفت ارده بی خبری باید رو دوش همه قانون گذاران بیفتد. حالا من میگویم آن آمپول که اختراع نشده که ما ‫یادمون بره که مردیم یا زنیم؛ درسته؟ اس اگر بخواهیم قانون مان منصفانه باشد، باید آدمهایی باشیم که نفسانیت در ‫ما مرده باشد، انانیت در ما مرده باشد، خود شیفتگی نداشته باشیم، فقط به سود و زیان خودمان دقت نکنیم، جهان را ‫فقط از منظر سود و زیان خود نبینیم. خب این انسان را نهادها درست نمیکنند، این انسان درست شده است که ‫میتواند قانون منصفانه بنویسد و بعد همین انسان بدون انانیت است که قانون درست نوشته شده را، درست هم اجرا ‫میکند و آن وقت است که میگویند نهاد سیاست عوض شد، نهاد اقتصاد عوض و بهتر شد، راه دیگری هم دارد به نظر ‫شما؟ راه دیگری وجود دارد که اگر قوانین حاکم بر نهاد خانواده را عوض کردیم، بهتر از قبل دربیاید؟ نه. آنانی که ‫قانون خانواده را مینویسند تعدادی از آنان زن و تعدادی مرد هستند. اگر قرار باشد زنها فکر زنها باشند و مردها فکر ‫مردها قانون بدتر از قبل هم در می‌آید. پس باید پرده جهالت رویشان بیفتد، اما ما هنوز چیزی را اختراع نکردیم که ‫حافظه شما را ۳ ثانیه از تمام احوال خودتون بفراموشاند، پس ما باید قبلش انسانهایی را که درونشان متفاوت شده ‫باشد، اینها را درست کنیم وگرنه هزار بار رژیمها بروند و بیایند باز هم قوانین جدید نوشته میشود، اما قوانین جدید را ‫سود برندگان جدید مینویسند، توجه میکنید؟ شما میبینید در قانون، اگر در قانون اساسی، مسلمانان شیعه قانون را ‫بنویسند در قانون میآید که شیعه مذهب اصلی است. اگر در یک کشور دیگر مسلمانان سنی، بنویسند میگویند تسنن ‫مذهب رسمی است. چون انانیت دارند چون هنوز آدمهایی نیستند که باید باشند. حالا شما صد بار رژیم را عوض کنید، ‫صد بار هم قانون اساسی و قوانین اقتصادی و سیاسی و … عوض شود وقتی این آدم باید قانون را بنویسد، موجود دیگه‫ای نداریم که قانون را بنویسد این آموزه مشترک همه ادیان و مذاهب درست که “اِنَّ اللّهَ ال یُغَیِّرُ ما بِقَومٍ حَتّیَ یُغَیِّروا ما ‫بِاَنفُسِهِم”. باید اگر میخواهید یک تغییر آبجکتیو مطلوب در شما رخ دهد، اول باید یک تغییر سابجکتیو مطلوب رخ ‫دهد، تغییرات آفاقی اصالً خوب نیستند مگر این که مقدم بر آنها یک تغییرات انفسی خوبی رخ داده باشد. آیا کسی ‫هست که بگوید که قانون را انسانها نمینویسند؟ میتوانید بگویید؟ آیا کسی هست که بگویید انانیت انسانها در خوب ‫و بدشان هیچ تأثیری ندارد؟ خب شما میبینید. قانون خانواده تان را ببینید. من بارها گفتم یک رژیم سیاسی را تنها نباید ‫از راه زندانهایش داوری کرد که چند زندانی سیاسی دارد. چون اولً اکثریت مردم کار به مسائل سیاسی ندارند یه ‫معدودی کار با مسائل سیاسی دارند و سرو کارشان میفتد با زندان، ثانیاً آن که کار با مسائل سیاسی دارد میداند اگر در ‫جهان سوم میخواهد کار به مسائل سیاسی داشته باشد میخواهد وارد دهان شیر شود، خب خودش را آماده میکند. اگر ‫بخواهید فساد یک حکومت را ببینید، بروید داخل دادگاههایش ببینید آنجا چه خبر است. شما بروید تو دادگاههای ‫خانواده، آن وقت فساد نظام ما را میفهمید، که ظلم آشکار و واضحی که به زنان میشود، این ظلم است. چرا این ظلم ‫میشود؟ چون قانون را مرد نوشته، بله یک مرد میتواند قانون بنویسد و آن وقتی است که مردی خودش را فراموش ‫کند، بگوید من باید قانونی بنویسم که اگر مرد درآمدم به ضررم نباشد اگر زن هم درآمدم به ضررم نباشد. اما آدم که ‫نمیتواند زنی و مردی خودش را فراموش کند پس باید انانیت خودش را فراموش کند همه چیز را بر محور خودش ‫نبیند، و به همین ترتیب قانون کاری که کارفرمایان بنویسند عادلانه نیست، قانون کاری هم که کارگران بنویسند ‫عادالنه نیست. فرقی نمیکند. فکر نکنید اگر کارگران قانون بنویسند عادالنه درمی آید اصال و ابدا… کارگر فکر کارگر ‫است نه فکر کارفرما. کارفرما هم فکر کارفرماست نه فکر کارگر. قانون نظام پزشکی که پزشکان بنویسند به درد ‫خودشان میخورد، به نظر من. قانون نظام ازشکی که بیماران هم بخواهند بنویسند هم به درد خودشان میخورد. بله پزشکانی میتوانند قانون نظام ازشکی را خودشان بنویسند که انانیت نداشته باشند، وگرنه پزشک فقط فکر پزشک ‫است، فکر بیمار نیست. بیمار هم البته فکر بیمار است و فکر پزشک نیست. پس من میگویم فایده ندارد که شما نهادها ‫را عوض کنید، باید آدمها عوض شوند. آدمها که عوض شوند، هم قانونها منصفانه نوشته میشوند و هم قانونهای

‫منصفانه نوشته شده منصفانه اجرا میشود، این نکته اول.

پس سه تا نکته گفتم، که به واسطه آنها میخواهم بگویم:

‫اوالً نهادها اصالً وجود ندارند، مفاهیم انتزاعی‌اند. دوم میخواهم بگویم اگر نهادها هم وجود داشته باشند نباید فکر کنیم ‫اگر نهادها اصلاح شدند، لزوماً حال آدمها هم خوب و خوش میشود؛ اصالا و ابدا اینطور نیست. چون در سوئیس هم ‫خود کشی وجود دارد. در سوییس هم افسردگی وجود دارد. سوم هم میخواهم بگویم حالا نهادها را هم میخواهیم ‫اصلاح کنیم، نهادها اگر بخواهد اصلاح شود، منظور این نیست که قوانینش عوض شود؟ چه کسی میخواهد عوض ‫کند؟ انسانها باید عوض کنند. انسانی که انانیت دارد نمیتواند قانون منصفانه بنویسد، آخوند باشد به نفع آخوندها ‫مینویسد. دانشگاهی باشد به نفع دانشگاهیان مینویسد. فرق نمیکند زن باشد به نفع زنان و مرد باشد به نفع مردان ‫مینویسد. مگر آنکه آن مرد، آن زن، آن روحانی، دانشجو، دانشگاهی، استاد دانشگاه، باید انانیت شان از بین برود. اگر ‫بخواهند انانیت شان از بین برود باید در باورهایشان تغییراتی ایجاد شود، در احساسات و عواطف و هیجاناتشان تغییراتی ‫ایجاد شود، در خواسته هایشان تغییراتی ایجاد شود. من به این سه تغییر میگویم تغییر فرهنگی. فرهنگ هر کسی یعنی ‫باورهایش، احساسات و عواطف و هیجاناتش و خواسته هایش…

.


.

متن سخنرانی اصالت فرهنگ و نقد جامعه شناسی

دانلود از سرور اولدانلود از سرور دوم

.


.

صوت سخنرانی اصالت فرهنگ و نقد جامعه شناسی

دانلود از سرور اولدانلود از سرور دوم

.


.

‫اصالت فرهنگ و نقد جامعه شناسی

مصطفی ملکیان | مشهد | تیرماه ۱۳۹۴‬

موسسه آموزشی و پژوهشی فردای پارس

.


.

2 نظر برای “‫اصالت فرهنگ و نقد جامعه شناسی ‬، مصطفی ملکیان

  1. بحثی به شدت پر مغالطه. متاسفانه مجری نگذاشته است نقدهای جدی مطرح شود و ملکیان همراهی کرده. ملکیان مدعیات خود را بیان نموده اما اجازه نقد نداده است. بعد از مدتی معلمی می دانم که بدترین معلم ها کسانی هستند که فقط اجازه سوال می دهند، نقدها را هم تبدیل به سوال می کنند و سوالات خوب را می پیچانند. گمانم ملکیان زمانی معلمی خوب بود اما مدتی است به روشنکری مرید پرور تبدیل شده.

  2. باسلام اینجانب اذربهرام دریک مقاله ای درحوزه مباحث حقوق بامقدمه های حاوی نکات بسیارمهم ونیز بمناسبت ۲۵اذرماه سالروز تولد استاد ارجمند جناب اقای دکتر عبدالکریم سروش ازایشان بعنوان فیلسوف معاصر یاد نمودم که البته واقفم عبارت مناسبی نیست اما بعنوان شخصی که د ردانشگاه وبعنوان یک دانشجو دوره ارشدعلوم اجتماعی ور ودی سال ۹۱ بدلیل مشکلات وسنگ اندازیها وموانع بسیار که سیاسیون دوست ودشمن ایجاد نمودند هنوزدرسم اتمام نیافته است .واینکه باقشروسیعی از دانشجویان ارتباط دارم باید هشداربدهم دانشجویان مطلقا دکتر سروش رانمی شناسند و ازسردرد وبرای هشدار نوشتم فیلسوف معاصر.لازم بذکراست این مقاله رااذرماه ۹۴ به یک روزنامه مثلا اصلاح طلب جهت ڃاپ ارائه دادم که ڃاپ نگردید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *