بازخوانی مناظره راسل – کاپلستون درباب وجود خدا ، کاوه بهبهانی

بازخوانی مناظره راسل - كاپلستون درباب وجود خدا
Print Friendly
به این مطلب امتیاز دهید!

هر‌کس ترجمۀ درخشانِ مترجمِ نام‌بردار، نجفِ دریا‌بندری از رمانِ هاکلبری‌فینِ مارک تواین یا ترجمۀ او از رگتایمِ دکتروف را خوانده باشد می‌داند که با مترجمی خبره و کار‌بلد طرف است که پیچ و خم‌های پیکرۀ زبان مبداء و مقصد را به خوبی می‌شناسد و به نیکو‌ترین وجه از پس برگردان متون برآمده است. به گمان من اما ترجمه‌های فلسفیِ او گرچه طلیعه‌دارِ صعب‌راهِ سنتِ ترجمۀ متونِ فلسفی به زبانِ فارسی که “شکر است” باشند، درخششِ ترجمه‌هایِ ادبی او را ندارند. یک دلیل‌اش دستگاه معیوب معادل‌سازی در سپهرِ فلسفه در روزگارِ اوست که گاه خود او از بانیانِ چنان دستگاهی است. برگردانِ گفت‌و‌گوی برتراند راسل و فردریک کاپلستون درباب وجود پروردگار، از همین نمونه‌های ناکامیاب است که خوانندۀ فارسی‌زبان با خواندن این برگردان به حاقِ آن گفت‌و‌گو راه پیدا نمی‌کند.[۱] اگر بخواهم به موارد انگشت‌شماری از میان نمونه‌هایِ بسیارِ برگردان‌هایِ نادرست اشاره کنم می‌توانم به برگرداندنِ explanation به توجیه (به عوضِ توضیح یا تبیین) در جای‌جایِ مناظره و همچنین ترجمۀ فعلِ دوقسمتی یا فریزالِexplain away  به توجیه کردن (ص. ۱۹۲) به جای طفره رفتن یا از سر باز کردن اشاره کنم که منشاء بدفهمی‌های بسیار شده‌اند. همچنین ترجمۀ a priori  به “حضوری” (به جایِ پیشین یا پیشینی یا ماتقدم) و a posteriori به “حصولی” (به جای پسین یا پسینی یا ما‌تأخر) (ص. ۱۷۳) که بی‌گمان برگردان‌هایی نادرست‌اند. چنین است ترجمۀ مفهوم کانتیِ categorical imperative  به “واجب قعطی” به جای امر مطلق. و البته موارد فراوانِ دیگری هم در جای‌جایِ کتاب هست که موجب شده از دقت متن کاسته شود. این شد که حدود هشت‌نه سال پیش، بر آن شدم تا با استفاده از دستگاه معادل‌گذاری سرزنده‌تری شرح روشن و به زعم خود دقیقی از آن مناظرۀ مشهور قلمی کنم. یادداشت زیر حاصل قلم‌زنی در آن سال‌های دور است برای به دست دادن گزارشی از این مناظره. ناپسند ندیدم که این یادداشتِ کوتاه و کهنه را با دوستان قسمت کنم.

.

گفت‌و‌گویِ بی‌فرجام

گزارشی از مناظرۀ راسل – کاپلستون درباب وجود خداوند

آیا خداوند وجود دارد؟ آیا موجودی متشخص و برتر که از جهان جداست و آن را آفریده وجود خارجی دارد؟[۲] برخی را عقیده بر این است که چینین پرسشی بی‌معناست. می‌گویند “آیا خدا وجود دارد؟” را نمی‌توان به نحو معنا داری پرسید، درست به همان دلیلی که در فیزیک، پرسش “آیا الکترون وجود دارد؟” را به نحو معناداری نمی‌توان پرسید، چرا که فیزیک وجود الکترون را پیش‌فرض می‌گیرد و به همین ترتیب، وجودِ خدا نیز پیش فرض ادیان است.[۳] اما سِر برتراند راسل از آباء مدرسۀ فلسفی آنگلوساگسون و نوسیندۀ کتاب “چرا من مسیحی نیستم؟” و نیز پدر مقدّس، فردریک کاپلستون فیلسوف مسیحی تومیست (= پیرو توماس آکوئیناس) و نویسندۀ یازده جلد تاریخ فلسفۀ زمخت، هر دو این پرسش را معنا‌دار و پرسیدنی می‌دانستند و در پاسخ به آن در یکی از برنامه‌های داغ بی بی سی دوئلی ترتیب دادند با طپانچۀ استدلال. کاپلستون می‌گفت به سه دلیل خدا وجود دارد و راسل دلایل او را رد می‌کرد و می گفت من نمی‌دانم که آیا چنین باشنده‌ای وجود دارد یا نه. در فلسفۀ دین به دیدگاه کاپلستون می‌گویند “خدا باوری” (theism) (یا به تعبیر دقیق‌تر “توحید” یا “یگانه‌باوری” (monotheism)) و به دیدگاه راسل می‌گویند “ندانم‌چیست‌گروی” یا “لاادری‌گری” (agnosticism).

۱- برهان کیهان شناختی: آیا نژاد بشر مادری دارد؟

از نظر کاپلستون، جهان مجموعه‌ای است از اشیاء جدا از هم، که دلیل وجود هیچ یک از این اشیاء در درون خودش نهفته نیست و همۀ آن‌ها امکانی و پیشامدی‌اند. به عبارت دیگر در دنیای بیرون از ذهنِ آدمی هرچیزی علّتی دارد و هیچ چیز علتِ وجود خودش نیست. از میانِ علت‌هایِ بسیارِ وجودِ آدمی به نامِ ماهاتما گاندی، هم‌بستریِ پدر و مادر اوست، که اگر نبود این، آدمی به نام ماهاتما گاندی هم در این جهان نبود. اما کلیت این اشیاءِ منفرد نیز روی هم علتی دارد. حال پرسشی که سر بر می‌کند این است که علتِ وجود کلّیت اشیاء چیست؟ یعنی کلیتِ جهان خارج چرا هست به عوض اینکه نباشد؟ علتِ وجود کلِّ امور هرچه هست از دو حال بیرون نیست: یا خودش علت وجودِ خودش هست یا خودش علت وجود خودش نیست. اگر علت وجود کلّیت جهان، علت وجود خودش باشد ما به قول فلاسفه به یک “عامل بیرون از دستگاه” یا به یک  deus ex machina رسیده‌ایم، عاملی که برخلاف همۀ امور این‌جهانی، خودش علّتِ وجود خودش است. اما اگر علّت وجود کلّیت جهان، علت وجود خودش نباشد تکلیف چیست؟ خُب، این‌بار باید به دنبال علّتِ علّتِ وجود جهان باشیم و پیدا که کردیم باز باید از او بپرسیم علّت وجود خودش هست یا نه؟ باز اگر بود که مراد را یافته‌ایم و اگر نبود باز باید همین روند را تکرار کنیم. اما تا ابد که نمی‌توانیم این سئوال را بپرسیم چون حتی اگر حوصله کنیم، عمرمان کفافِ پاسخ دادن به این زنجیرۀ بی‌پایان از پرسش‌ها را نمی‌دهد! پس جایی باید این پرسیدن‌ها را متوقف کرد! چرا؟ پاسخِ کاپلستون را این‌طور می‌توان صورت‌بندی کرد:

     مقدمۀ یک: اگر این پرسیدن‌ها تا ابد ادامه یابد آن‌وقت وجود کلّ جهان علتی ندارد و لذا هستی (یا Being با “بیِ” بزرگ) توضیحی نخواهد داشت.

     مقدمۀ دو: توضیحی برای هستی وجود دارد (هستی علتی دارد).

بنابراین (عطف نظر به یک قاعدۀ منطقی به نامِ رفعِ تالی):

     این پرسیدن ها باید جایی متوقف شود و ما ناگزیر به چیزی دست خواهیم یافت که خودش علت خودش باشد. بنا به این استدلال، وجود موجودی که خودش علّتِ خودش باشد امری است ضروری.

کاپلستون ما را از امور امکانی (contingent) یا به تعبیر قدما ممکن‌الوجودِ این‌دنیایی می‌رساند به امر ضروری (یا به قول قدما واجب‌الوجود). این بود اولین استدلال کشیشِ پیر به سود وجود خدا.

راسل اینطور به این برهان پاسخ می‌داد که می‌گفت اینکه بگوییم امور و اشیاء امکانی هستند یا ضروری، سخنی بی‌معناست. او می‌گفت فقط جملات‌اند که متصف به صفتِ ضروری می‌شوند، آن هم جملات تحلیلی (یا آنالیتیک)، یعنی جملاتی که وقتی آن‌ها را رد کنیم به تناقض برسیم. مثلِ این جمله که “هر پدری مرد است” یا “برتراند، برتراند است”. این‌جور جمله‌ها را نمی توان رد کرد بی‌آنکه به دام تناقض گرفتار شد. اما وقتی می گوییم چیزی (هرچیزی، مثلاً خدا) وجود دارد، این جمله تحلیلی نیست، یعنی انکار آن تناقضی در بر ندارد و لذا ضروری نیست. نقد دیگر راسل این بود که می‌پرسید اساساً ما تصوری به نام علّت را از کجا بدست آورده‌ایم؟ او پاسخ می‌داد که آدمیان با دیدن علتِ اشیاء جزئی در جهانِ مادی به تصور علّیت رسیده‌اند. اما چه دلیلی دارد که “کلّیتِ اشیاء” نیز درست مثل تک‌تک آن‌ها علّتی داشته باشند؟ او برای ریشخندِ چنین برهانی مثال می‌آورد که همۀ آدم‌ها در جهانِ خارج مادری دارند اما این دلیل نمی‌شود که نژاد بشر هم مادری داشته باشد. به همین قیاس، نمی‌توان گفت چیز‌ها به مثابۀ یک کلّ دارای علتی هستند.

۲- حالِ دینی: رُمان‌هایِ ژاپنی

برخی آدمیان و به ویژه عُرفا مدعی‌اند حال یا تجربه‌ای را از سر گذرانده‌اند که این حال آگاهی از چیزی است که صاحب آگاهی گریزی از این ندارد که آن چیز را فرا‌تر از خود و تمام تجربیات روزمره‌اش بینگارد. چیزی که به زبانِ قال نمی‌آید و عقل در شرحِ آن حیران است و خِردِ انسانی، گنجایش تصوّر آن را ندارد اما دستِ‌کم تا وقتی که در آن حال هستیم نمی‌توانیم در واقعیتِ آن چیز شک کنیم. این حال، حالِ خوشی است که گرچه قدری مبهم است اما برخی از آدمیان چنین حالی را تجربه کرده‌اند، تجربه ای که به آن “حالِ دینی” می گویند. امروزه برخی معتقدند شخص با مصرفِ بعضی مواد روان‌گردان (یا سایکودلیک) ممکن است چنان حالی را تجربه کند. حرف کاپلستون این است که بهترین توضیحی که می‌توان برای وجود چنین حالی به‌دست داد این است که بگوییم این جور تجارب علّتی عینی  دارند.

   راسل در پاسخ به این استدلال، می گوید اینکه از وجود یک حالت ذهنی در خودمان به وجود چیزی بیرون از خود برسیم “به شدت حقه‌بازانه” است. او می‌گوید در کشور ژاپن رُمانی موفق است که تعداد زیادی برای شخصیت خیالی آن رمان خودکُشی کنند، اما معنای این خودکشی‌ها این نیست که شخصیت خیالی رمان‌های ژاپنی وجود خارجی دارد. همچنین می‌گوید از وجودِ “حال دینی” در برخی از آدم‌ها که اهل عرفان هستند نمی‌توان به وجود چیزی بیرون از ذهن آن‌ها رسید، مگر این‌که همۀ افراد بشر اجماع داشته باشند که آن چیز در عالم بیرون وجود دارد، درست مانند وجود جهانِ مادیِ خارج که همه روی آن اجماع داریم. به باور راسل اگر استدلال کاپلستون را قبول کنیم آن‌وقت باید بگوییم چون کسانی از تجربۀ جن، یا شیطان سخن می‌گویند پس حتماً چنین موجوداتی هم وجود دارند و با این وضع جهان حسابی شلوغ است و ما خبر نداریم! استدلال راسل را می توان منطقاً به صورت زیر باز‌نوشت:

     مقدمۀ یک: اگر همۀ ذهنیات ما، ما به‌ازایِ خارجی داشته باشند آن‌وقت موجوداتی مانند جن، شیطان، فرشته و غیره و ذلک، همگی ممکن است ما به ازای خارجی داشته باشند.

     مقدمۀ دو: موجوداتی مانند جن و شیطان و فرشته مابه‌ازایِ خارجی ندارند چرا که فقط آن دسته از ذهنیات مابه ازایِ خارجی دارد که همۀ آدم‌ها در موردِ‌شان اجماع داشته باشند.

بنابراین (عطف نظر به قاعدۀ رفع تالی):

     برخی از ذهنیات ما وجود خارجی ندارند. ذهنیاتی (مانند خدا) که دربارۀ آن‌ها اجماعی در کار نیست وجود خارجی ندارند.

کاپلستون در پاسخ سعی می‌کند راسل را متقاعد کند که حال دینی با وهم و خیال تفاوت دارد. تلاشی که قرین توفیق نیست.

۳- اخلاق مطلق یا نسبی: تقلید از رفتارِ سگِ درنده

پدر کاپلستون می‌گوید بیشتر آدم‌ها بین خوب و بد تفاوت می‌گذارند و از نظر اخلاقی در خودشان گونه‌ای احساس مسئولیت می کنند، اما پرسش فردریک پیر این است که چه دلیلی دارد که انسان، اخلاقی‌بودن بعضی چیزها را می‌فهمد و برخی قوانین اخلاقی و تکالیف را در خود حس می‌کند؟ به نظر او بهترین توضیحی که در این مورد می‌توان داد این است که ارزش‌های اخلاقی ریشه در یک وجود متعالی و بَرین دارند که این موجود قوانین اخلاقی را انشاء می‌کند. حرف حساب کاپلستون این است که چون ارزش‌های مطلقِ اخلاقی وجود دارند، پس خدا وجود دارد. کاپلستون این حرف را در برابر کسانی می‌زند که معتقدند “خدا وجود ندارد پس ارزش مطلق اخلاقی وجود ندارد.” ایوان کارامازوف شخصیت داستانی رمان برادران کارامازوفِ داستایوفسکی از همین گروه بود. او می‌گفت “اگر خدایی در کار نباشد، هر کاری مجاز است” و از نظر کاپلستون حق با نویسندۀ روس است. استدلال کاپلستون را می‌توان به شکل زیر صورتبندی کرد:

     مقدمۀ یک: اگر خدایی در کار نباشد، انجام هر کاری مجاز است.

     مقدمۀ دو: انجام هر کاری مجاز نیست و ارزش های مطلق اخلاقی وجود دارند.

بنابراین (و عطف نظر به قاعدۀ رفع تالی در منطق):

خدا وجود دارد.

راسل مقدمۀ دوم برهان کاپلستون را قبول نداشت، این اعتقاد که ارزش‌های اخلاقی امور مطلق‌اند از آنِ کانت است. اما راسل می گفت واژۀ مطلق را دوست ندارد و هیچ چیز مطلق نیست. از نظر راسل اخلاقیات همواره در حال دگرگون شدن هستند، او نمونه می‌آورد که “در یکی از مراحل تکامل تقریباً همۀ آدم‌ها گمان می‌کردند آدم‌خواری (یا کانابالیسم) جزء وظایف آن‌هاست.” در فلسفۀ اخلاق به این باور که هیچ اصل اخلاقی جهان‌شمول و مطلقی وجود ندارد “نسبی‌گرایی فرهنگی” (cultural relativism) می‌گویند. اما همین جاست که کاپلستون مُچ راسل را می‌گیرد. چرا که نسبی‌گرایی فرهنگی به این راحتی‌ها و با آوردن یک مثال درباب آدم‌خواری در تأیید آن اثبات نمی‌شود، اگر‌چه به راحتی قابلِ ابطال هم نیست. تأیید یا ابطال نسبی‌گرایی فرهنگی به شواهدِ تجربی بسیاری نیاز دارد. این‌جاست که راسل نظر خود را دربارۀ اخلاق می‌گوید. او می‌گوید “باید‌های اخلاقی” چیزی نیستند به غیر از بیان احساسات، احساساتی که پدر و مادر و نزدیکان از همان بچگی در آدم کاشته‌اند. بیشترِ ما بر این عقیده هستیم که قتل بد است چون از بچگی این‌طور تربیت شده‌ایم که نسبت به قتل نگرش منفی (یا contra- attitude) داشته باشیم. به این دیدگاه در فلسفۀ اخلاق “احساس‌گرایی” (emotivism) می‌گویند. بر اساس این دیدگاه گفتن اینکه کنشی خوب یا بد است چیزی نیست به غیر از بیان کردن (یا express) احساسات و عواطفِ‌مان دربارۀ آن کنش. راسل می‌گوید با قبول استدلال کاپلستون ناگزیریم بگوییم خدا اخلاقیات خود را با آدم‌های وحشی در میان نمی‌گذارد و اخلاقِ الهی فقط و فقط در انحصارِ اندکی از مردم و از جمله خود کاپلستون است. حالا نوبت کاپلستون است که نقد خود به “احساس‌گرایی” را وارد کند. او می‌گوید با پذیرش توضیح راسل از اخلاقیات میان امپراطور نرون و فرانسیس قدیس هیچ تفاوت اساسی و درخوری وجود ندارد چراکه این دو فقط احساسات مختلفی داشته‌اند. او از راسل می‌پرسد که آیا او فرماندۀ اردوگاه کشتار جمعی بِلزن را از نظر اخلاقی مسئول می‌داند یا نه و اگر نسبت به رفتار او احساس خوبی داشت آیا کارهای او را تکرار می‌کرد؟ که راسل در جوابش می‌گوید “من از رفتار یک سگِ درنده تقلید نمی‌کنم.”

   در آخر: اینکه پیروز میدان این مناظره چه کسی بوده است به ایستادن‌گاهی بسته است که شما از آن به این گفت‌و‌گو می‌نگرید.

.


.

[۱]  این مناظره در کتاب عرفان و منطق که مجموعه‌ای از مقالات برتراند راسل است چاپ شده (نشر ناهید، چاپ دوم ۱۳۸۲). به باور من کل کتاب از همین آفت رنج می‌برد.

[۲]  باید توجه داشت که در این مناظره بحث بر سر وجود خدایی متشخص و متفرد است که حالّ یا immanent در جهان نیست بلکه فراتر از جهان یا متعال یا transcendental است.

[۳]  J. J. C. Smart “The existence of God”, in Anthony Flew and Alasdair MacIntyre, New essays in philosophical theology, SCM Press, 1995, p.41

همچنین پوزیتیویست‌های منطقی مانند ائر و کارناپ نیز به دلیل دیگری جملۀ “خدا وجود دارد” را بی‌معنا می‌دانند آن‌ها معتقدند شرایط صادق یا کاذب بودنِ این جمله مشخص نیست. ر. ک. فلسفۀ ائر، رابرت ام. مارتین، ترجمۀ کاوه بهبهانی، ص. ۱۰۷ و ص. ۱۰۸٫ از قضا فردریک کاپلستون در همین باب مناظره‌ای شنیدنی با اِی. جی. ائر هم دارد.

.


.

فایل pdf بازخوانی مناظره راسل – کاپلستون درباب وجود خدا

دانلود از سرور اول | دانلود از سرور دوم

.


.

فایل صوتی بخشی از مناظره راسل با کاپلستون در باب وجود خدا (زبان اصلی)

دانلود از سرور اول | دانلود از سرور دوم

.


.

بازخوانی مناظره راسل – کاپلستون درباب وجود خدا

کاوه بهبهانی

برای بررسی دقیق مناظره به کتاب “عرفان و منطق-برتراند راسل” مراجعه کنید.

.


.

2 نظر برای “بازخوانی مناظره راسل – کاپلستون درباب وجود خدا ، کاوه بهبهانی

  1. به نام خدا
    پاسخ به “راسل”:
    ۱- مغالطه و مثال راسل کودکانه است زیرا” موجود بودن” را به هر چیز می توان نسبت داد و از جمله به کل جهان و از دلیل ان می توان پرسش نمود، ولی مثال “مادر” ویژه موجودات زنده است و نمی توان ان را به هر چیز نسبت داد و از جمله به کل جهان. بنابراین چنین مثالی نمی تواند به استدلال فوق مربوط باشد.
    ۲- وابسته بودن بعضی از موجودات به یک دیگر به معنای این است که بعضی از ان ها شرط لازم برای وجود بعضی دیگر هستند ولی شرط کافی برای همه ان ها خواست خدا است . البته شرایط لازم نیز احتیاج به مدیریت دارد و ان نیز با خداست .
    ۳- همچنین می پرسیم چرا جهان نظم وانسجام دارد و چرا قانونمند است؟ قوانین فیزیک و علوم طبیعی دیگر چرا بر قرار هستند؟ منشا این قانون ها چیست؟
    ۴- اخیرا شخص مشهوری مدعی شده است که علم، منشا جهان ، منشا حیات و منشا قانون ها را مشخص می کند ولی در شرح ادعای خود فقط ان ها را به یکدیگر ارجاع داده است (البته بدون دلیل ) ولی سر انجام منشا هیچ یک از ان ها را معلوم نمی کند . چرا جهان وجود دارد ؟ چرا حیات وجود دارد ؟ و چرا جهان قانونمند، یعنی منظم است ؟ ملاحظه می شود که فرار از حقیقت امکان پذیر نیست .

    1. جناب دکتر
      در اینجا بحث بر سر این است که خدا وجود دارد یا نه. و در مورد دوم که اشاره کردید اشتباه شما این است که وجود خدا را پیش فرض گرفته اید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *