مبانی نظری حقوق انسانی

مبانی نظری حقوق انسانی، نوشتاری از متین عابدیان
Print Friendly
به این مطلب امتیاز دهید!

حقوق بشر (HUMAN RIGHTS) جایگاهی سترگ در سیر تاریخی اندیشهآدمی دارد. به جرات می توان ادعا کرد که هیچ گونه متنی در دوره معاصر، تا بدین اندازه حول پایبندی به خود، همگرایی و اجماع ایجاد نکرده و کمتر لوحی را می توان یافت کهبرای حفاظت از معشوقه صلح بشری، اصولی چنین ساده، روشن، صریح و متمایز بیان کرده باشد.

اما چگونه شرافتی است که ارزش انسان را بر کسب خاکش مقدم می شمارد؟ چگونه همیتی است که حقیقت را نه آن خود، که آن همچو خود می پندارد و چگونه وارستگی است که آنچه از خود دریغ می دارد، بر دیگران ناروا می شمارد؟

برای پاسخ به سوالات فوق که پیروزمندانه پرچم حقوق بشر را بر فراز قله های اندیشه انسانی به احتزاز در می آورد، باید دانست که حق چیست، چگونه هویدا می شود و چه چیزهایی مقوم آنند.

مفهوم حق

حق و حقوق به معانی مختلفی چون مقررات اجتماعی (law)، پاداش و دستمزد(salary) و حق انسانی (right) به کار رفته است. وقتی از حقوق بشر سخن می گوییم، مرادمان از حق و حقوق همان معنی اخیر است.
در واقع منظور از این حق، سلطه خود به خودی انسان بر دیگری، مرتبه ای از مالکیت و اختیار، امتیازی فردی و جمعی است که قانون در اختیار فرد قرار می دهد و فرد توسط آن در روابط اجتماعی خویش می تواند اراده خود را بر دیگران تحمیل کند و آنان را به رعایت این حداقل ها ملزم نماید. حقوق اساسی بشر، یعنی حقوقی که اعلامیه جهانی حقوق بشر بر آن بنا شده، چند ویژگی دارد:

  • این حقوق اساسی اند، یعنی پیش شرط بهره مندی از سایر حقوق انسانی اند.
  • این حقوق فردی اند، و نقطه عزیمت آن احترام به فرد است و با قانونی که می تواند دفعی و جمعی باشد، تفاوت دارد.
  • این حقوق حداقلی اند، یعنی از دل آن تمامی ارکان و روابط برای زندگی در جوامع بشری بیرون نمی آید، بلکه نظارت بر چگونگی شکل گیری خود جامعه دارد.
  • این حقوق مطلق هستند، هدف این حقوق انسان است پس تا وقتی انسان(در کلی ترین معنای آن) از آنها بهره مند است، برای انسان ها حجیت دارد.

حقوق اساسی بشر بر چند نوع اند :
حق آزادی : اراده تضمین شده، آزادی در وسیع ترین شکل خود اما نه تنها برای خود، که برای همه انسان ها
حق مصونیت: داشته های تضمین شده (زندگی، اموال و . . .) بر مبنای صرف داشتن آنها
حق قدرت: مشروعیت تضمین شده یک نظام سیاسی بر مبنای مشارکت همه شهروندان در ایجاد و جهت دهی به آن

در واقع، با رعایت چنین حقوق حداقلی ولی اساسی است که سایر حقوق انسان ها بین یکدیگر مانند حقوق قراردادی مجال تکریم یافته و پاربن های یک زندگی اصیل و شرافتمندانه انسانی ساخته می شود.

اما حقوق اساسی بشر چگونه هویدا می شوند؟ در تاریخ اندیشه ها، سه گونه دفاع از نظریه ی حقوق اساسی مطرح شده است. نظریه ی “قرارداد اجتماعی” هابز-لاک، نظریه ی “تکلیف اخلاقی” کانت- راولز و نظریه ی “خیر بودن مطلق الهی”.
برای استدلال حول بخش سوم یعنی نظریه ی خیر بودن مطلق الهی، به درون مایه حقوق بشر وفادار مانده و وارد بحث های کلامی معطوف به ادیان خاص نخواهیم شد(علیرغم اینکه می دانیم ادیان حداقل ابراهیمی، بنیان یکسانی دارند)، بلکه خدا را در وسیع ترین معنا و انسان را در کلی ترین صورت آن در نظر آورده و رابطه ای را که خیر بودن مطلق خدا برای جامعه انسانی ایجاب می کند، بررسی می کنیم.

قرارداد اجتماعی:

وضعیتی را در نظر آورید که در آن سه چیز موجود نباشد: قانون معتبر،قدرت محافظ قوانین و قاضی بی طرف. بیایید نام این وضعیت را “وضعیت نخستین” بگذاریم. بدیهیست که در وضعیت نخستین همه چیز مجاز است، همه بر علیه همه می شورند، گاهی دزدی مجاز است، اگر به من نفعی برسد، گاهی کشتن مجاز است، اگر خاطرم را آزرده باشند. در نهایت، این وضعیت به جنگ همه علیه همه می انجامد. بدیهیست که این وضعیت “طبیعیست، اما عقلانی نیست”. فرد عاقلی این وضعیت را می بیند و طالب آن سه چیز مفقود می شود و می داند تنها از طریق حکومت می توان به آنها دست یافت، یعنی برساخته ای که “عقلانی ولی غیر طبیعیست”.
حکومت مورد نظر فرد عاقل، یک قانون اساسی و کلی دارد:

همه دارند بر علیه هم می جنگند، پس عقلانیست که بخواهیم برای بشریت در همه حال حافظ صلح باشیم. برای حفاظت از صلح، از پاره ای اعمال ارادی که قبلاً آنها را انجام میدادی درگذر، اگر دیگران نیز حاضر باشند همانند تو، دست بدان اعمال نزنند.

پس حق از منظر هابز، همان سلسله اختیارات و داشته هاییست که انسان در گسترده ترین حالت می تواند از آنها برخوردار باشد. این توافق همه انسان ها برای حفظ صلح بشری در وضعیت طبیعی و نخستین خواهد بود و نه بیشتر از آن!
در واقع هیچ کس دوست ندارد بمیرد، پس چرا زندگی حق همه انسان ها نباشد؟ هیچ کس دوست ندارد مالش مورد دستبرد واقع شود، پس چرا صیانت از اموال حق انسان نباشد؟ هیچ کس دوست ندارد اراده او را دیگران جهت دهند، پس چرا آزادی حق اساسی برای زندگی توام با صلح در این کره خاکی نباشد؟

تکلیف اخلاقی:

کانت می دانست که جوامع مختلف اصول اخلاقی مختلفی دارند، برخی کاری را درست دانسته و برخی نادرست می دانند. این شهود زمانی اهمیت می یابد که اراده شخصی یا ملتی در تعارض با اراده دیگر اشخاص یا ملت ها قرار گیرد تا آنچه را از صلح باقیست، یک شبه بر باد دهد. پس کانت یک نگاه به تفاوت ها داشت و چون صلح انسانی دغدغه ی راستین او بود، او را ناچار می کرد به جستجوی شباهت های جوامع و انسان ها با نظام های اخلاقی مختلف باشد.
در واقع کانت در پی آن بود که ببیند می تواند از دل این احکام و ارزش های متفاوت، یک بن-مایه ی مشخص و مشترک استخراج کند که خود منبع و مرجعی برای داوری در مورد اخلاقی بودن سایر احکام باشد یا نه؟
جواب کانت به این سوال مثبت و آن بن مایه مشخص از نظر او مفهوم “حسن نیت و اراده ی خیر(good will) ” است.
این عقل است که اراده خیر را درون ما ایجاد می کند و آن را برای تمامی اعمال در تمامی زمان ها پوششی اخلاقی می پوشاند. در واقع اراده خیر، همان عزم نسبت به ادای “تکلیف اخلاقی” است. مشخص است که تکلیف با تمایل متفاوت است؛ چرا که انجام کاری زمانی از روی تکلیف و اخلاقی است که هدفی به جز خود تکلیف نداشته باشد، در صورتی که ضرورت تمایل، معمولا در خارج از ما و اراده ی خیر ما قرار دارد. بگذارید مثالی بزنم : مسئول دانشگاهی را در نظر آورید که با دانشجو خوش برخورد است، اگر این خوش برخوردی از روی ادای تکلیف باشد، قائم به هیچ نفع و نتیجه و پاداشی نیست، یعنی او با دانشجو برخورد خوبی دارد، چون باید با دانشجو خوب برخورد کرد. (نفس اخلاقی بودن عمل او در خود عمل نهفته است). اما در صورتی که از این خوش برخوردی اضافه حقوقی دریافت کند، این خوشبرخوردی او دیگر ارزشی اخلاقی ندارد چرا که هدف او انجام تکلیف اخلاقی خویش نیست، بلکه ارضای تمایل او نسبت به کسب یک مشت پول بیشتر است.
پس تا اینجا حد و حدود اخلاقی بودن از نظر کانت مشخص شد، چیز دیگری که مشخص است این است که کانت از اخلاق شروع می کند و به حقوق ختم می کند، یعنی راه رسیدن به حق، از تکلیف اخلاقی می گذرد.
اما این ادای تکلیف اخلاقی چگونه می تواند نمودی عینی بیابد؟ به گونه ای که همه بتوانند به طور بسیار مشخص آن را مراعات کرده و بر مبنای آن اخلاقی بودن یا نبودن کاری را داوری کنند؟
رمز این رابطه در فلسفه اخلاق کانت در مفهوم “حرمت و احترام (respect)” نهفته است. احترام به یک چیز، نه تمایل به آن است، نه عدم تمایل به آن. این احساس احترام چیزیست که طوفان های زمانه و تمایلات شخصی و سیاسی هیچ اثری بر آن نمی گذارد و جزئی جدانشدنی از اراده کسی است که در پی امر اخلاقی و ادای تکلیف است. احترام احساسی است بی غرض که در آن نه مدح است نه ذم، نه ترس است نه تهور، نه مستوجب پاداش است نه مستلزم تاوان، ما حتی با احترام به کسی او را تحسین نمی کنیم، بلکه احترام به او از این جهت است که او را نیز تابع تکلیفی اخلاقی می یابیم و در اراده خیر با او مشترکیم. در واقع صرفاً به علت انسان بودن او، زنده بودن او و اراده او در پیگیری امر نیک و خیر است که به او احترام می گذاریم و این احترام، در واقع احترام به خود ماست، چرا که ما نیز در همه این ها با هم مشترکیم، همه ما انسانیم.
لازمه اخلاقی بودن جهان یا جوامع انسانی، کلیت دادن به قانون عمومی اخلاقی یا همان احترام است. به عبارت دیگر نمی توان جامعه ای، یا جهانی داشت که بی احترامی نسبت به انسان فراگیر است و نام آن را مدینه فاضله انسانی نهاد. پس ضرورت وجوب احترام در کلیت دادن به آن است، پس :

همیشه به گونه ای رفتار کن که بخواهی دستور ناشی از عمل تو به صورت قانونی کلی در آید، طوری که انسان هدف عمل تو باشد، نه وسیله ی رسیدن به هدف ات.

در واقع نباید به گونه ای رفتار کرد که دروغگویی، دزدی، رازشکنی، کشتن انسان ها و . . . مجاز شود، چرا که این به منزله حکم مشابه دادن برای صورت گرفتن چونان اعمال دهشتناک بر خود ماست، چرا که اراده معطوف به خیر مشترک انسانی را به چالش می طلبیم.
در واقع از چونان تکالیفی که یک نگاه به احترام انسانی دارد و یک نگاه به صلح بشری، “حق” زاییده می شود:

هر تکلیف اخلاقی، با خود حق و حقوقی می آورد.

اگر من نباید جان هیچ کس را بگیرم، این تکلیف اخلاقی من برای همه انسان ها بر مبنای قانون عام اخلاقی، یک حق می زاید و آن “حق زندگی” است. اگر من نباید اموال دیگران را مورد دستبرد قرار دهم، در واقع به دیگران حق معیشت و مصونیت مالکیت بخشیده ام.
در اینجا باید دو نوع امور را از هم تمیز داد:

امور مشروط : اموری است که غایت آن امر در خارج از آن امر قرار دارد. فرم این امور چنین است : اگر . . . باید . . . .
مثلا: باید هواپیما سوار شوی! طبیعیست که چرایی همراه آن می آید، پس امر فوق مشروط می شود به گزاره ی اگر بخواهی سریعتر به مقصد برسی.
امور نامشروط: اموری است که غایت آن امر، در خود امر نهفته است. فرم این امور چنین است : باید . . . .
مثلاً: باید به جان انسان ها احترام بگذاری! چرای این امر در خود آن امر نهفته است: احترام به انسان. به عبارت دیگر در این امور انسان هم فاعل اخلاقی است و هم هدف اخلاقی.
حقوق بشر، جزء همراه تکالیف نامشروط است. پس برای جوامع انسانی با فاعلان اخلاقی انسانی است و هدفی جز انسان و احترام به او ندارد.
یک راه عملی دیگر برای رفع هرگونه تبعیض، استفاده از مفهوم حجاب جهل (curtain of veil) در نظام فلسفی جان راولز است. فرض کنید ارواح سرگردانی بدون شکل و صورت هستید و هنوز متولد نشده اید، اما می خواهید قبل از تولد، برای زندگی بعد از تولد خود قانونگذاری کنید. شما نمی توانید بگویید سیاه پوستان از فلان حقوق محروم باشند، چرا که بعد از تولد ممکن است سیاه پوست شوید، شما نمی توانید بخواهید حق زنان در مقابل مردان پایمال شود، چرا که بنا بر احتمالی پنجاه درصدی ممکن است بعد از تولد خودتان جنیست زن داشته باشید. پس حجاب جهل ما را به دو اصل (maxim) آزادی و برابری رهنمون می دارد که هر دو گوهر حقوق اساسی بشر است.

خیر بودن مطلق الهی:

خداوند خیر مطلق است، از خیر مطلق بعید است که خیر بودن در کل آفرینش و نظام خلقت اش جاری و ساری نباشد. به عبارت دیگر یک وجود مطلقاً نیک و مطلقاً خیر، از راه نیک، مخلوقات نیک می آفریند.
اما چگونه می توان وجود این اندازه بدی و زشتی را در این جهان توضیح داد؟ چرا ظرفیت شرارت در انسان ها بالاست؟ مگر ما مصنوعات خالقی تماماٌ نیک نیستیم؟ پس چگونه است که از وجودی تماماً نیک، مصنوعی زشت خو آفریده شده؟
چاره ای نیست جز اینکه بگوییم در این اراده و اختیار انسانی که زان زشتی و تندی نیز می روید، “خیری” نهفته است که در نبودنش وجود نداشت. در واقع اختیار چیزی نیک است، و انسان خدای اعمال خویش است، خدایی نه تماماً نیک.
پس خداوند، اختیار انسانی را فارغ از نیکی هایی که به بار می آورد یا بدی هایی که صورت می دهد، نیک می داند. بر انسانهاست که آن را پاس داشته و نیک شمارند. پس :

خداوند همه انسان ها را برابر آفریده و به آنها اراده معطوف به امور نیک بخشیده است. هیچگاه نباید اینچنین نیکی ذاتی موجود در انسان را به به چالش کشید که این عین بدی است. به چالش کشیدن انسان و اراده اش، یعنی ضدیت با خیر بودن خدا.

بدیهیست که با سیر در کتب ادیان ابراهیمی نیز می توان برای مطلوب بالا، پشتوانه های کلامی قوی پیدا کرد. همانطور که اندیشه کلاسیک حقوق بشر نتیجه ای از اخلاق فردگرایانه لوتری-مسیحی بود که چراغ راه اولیای انسان گرای قرن ۱۸ اروپا گشت.
آنچه بیان شد، گوشه ای از جهد بی مزد و منت اندیشمندانی بود که در طی هزاران سال، راه پرفراز و نشیب صلح جاویدان بشری را هموار کرده و به رهروان راه اشارت نمودند. باشد که دامان پاکش از گرد و غبار جهالت های مرسوم سیاسی، جزمیت های محتوم فرهنگی و کجراهه های مقبول تاریخی در امان بوده و بر سلسله جنبان قوانین همه کشورهای جهان، خاصه کشورهای استبداد زده، خوش درخشد.

===================================================
منابع :
۱- اعلامیه جهانی حقوق بشر
۲- فلسفه نقادی کانت، دکتر کریم مجتهدی
۳- لویاتان، هابز، نشر نی
۴- رساله ی دوم در باب حکومت، جان لاک، ترجمه ی شهرام ارشد نژاد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *