گفتاری از مراد فرهادپور و بارانه عمادیان؛ گذار به سرمایه‌داری: نقد تاریخ فاتحان

گفتاری از مراد فرهادپور و بارانه عماديان؛ گذار به سرمایه‌داری: نقد تاريخ فاتحان
Print Friendly
گفتاری از مراد فرهادپور و بارانه عمادیان؛ گذار به سرمایه‌داری: نقد تاریخ فاتحان
۴٫۷۵ (۹۵%) ۴ votes

<<انباشت اولیه فرآیندی است که در آن تولید کنندگان بی واسطه از امر تولید کنده می شوند و ثروت و وسایل تولید در دست اندکی متمرکز می شود، این فرآیند بر اساس زور و نیروی ماورای اقتصادی انجام می گیرد.>> مراد فرهادپور، نویسنده و مترجم اندیشه های رادیکال چپ در سمینار گذار به سرمایه‌داری: نقد تاریخ فاتحان که عصر پنجشنبه ۲۹ مرداد در موسسه مطالعاتی پرسش برگزار شد با تشریح مفهوم انباشت اولیه آن را ایده مرکزی منطق سرمایه‌داری خواند که برخلاف تصور تنها به آغاز شکل گیری این نظام اختصاص ندارد بلکه در تاریخ ۳۰۰، ۴۰۰ ساله بسط سرمایه‌داری به اشکال گوناگون بازتولید شده و از قضا شیوه های مقاومت خود را بازتولید کرده است. بحث فرهادپور البته در حکم آغازی بر بحث بارانه عمادیان درباره اندیشه های سیلویا فدریچی (متولد ۱۹۴۲) فیلسوف چپ امریکایی- ایتالیایی است که با تاکید بر مفهوم انباشت اولیه در کتاب <<کالیبان و جادوگر: زنان، بدن و انباشت اولیه>> (2004) او صورت می گیرد. عمادیان فارغ التحصیل دکترای فلسفه از دانشگاه وست مینستر انگلستان و شاگرد ارنستو لاکلائو، فیلسوف سرشناس چپ آرژانتینی است، از او پیش از این کتاب تاریخ طبیعی زوال را دیده ایم. در ادامه متن سخنرانی مراد فرهادپور و بخش هایی از سخنان بارانه عمادیان از نظر می گذرد.

بحث من به مقدمه ای درباره مفهوم انباشت اولیه و تحولش از زمان مارکس تا به امروز اختصاص دارد. مفهوم انباشت اولیه را گویا نخستین بار آدام اسمیت مطرح کرده است، اما در واقع مارکس است که در پایان جلد نخست سرمایه به این مفهوم در قالب اصطلاح <<انباشت اولیه>>

(so called primitive accumulation) اشاره می کند و این نشان می دهد که نسبت به آن موضعی طنزآمیز اتخاذ می کند. تا جایی که به مارکس مربوط می شود، نقطه شروع انباشت اولیه یک واقعیت (فاکت) اقتصادی است. مارکس در پایان جلد نخست از این بحث می کند که با گذر از دوره انتزاع صوری به انتزاع واقعی (یعنی جایی که سرمایه خودش تجدید تولید خودش را به عهده گرفته است) حجم اولیه سرمایه لازم برای آنکه یک بنگاه اقتصادی به راه بیفتد، افزایش می یابد یعنی برخلاف اوایل که می شد یک کارگاه ساده فئودالی را با مقداری تغییر و عوض کردن رابطه استاد و شاگردی به رابطه کارفرما و کارگر به یک بنگاه سرمایه‌داری تبدیل کرد، بعد از آنکه شاخه های گوناگون سرمایه مثل شبکه های حمل و نقل، ارتباطات و تولید و مصرف انبوه شکل گرفتند، اکنون برای شروع کار به سرمایه سنگین تری نیاز است. اینجا این سوال منطقی پیش می آید که این سرمایه از کجا پدید می آید زیرا این قرار است نقطه شروع باشد. اینجاست که مارکس انباشت اولیه سرمایه را مطرح می کند که پاسخی به این بن بست منطقی است.

جدایی نیروی کار از کار

البته از آنجا که با مارکس سروکار داریم، حتی در همان پایان جلد اول، این مفهوم از معنای صرفا اقتصادی خارج می شود و

همان طور که مارکس خود مفهوم انباشت را به مثابه یک فرآیند و رابطه اجتماعی مورد بررسی قرار می دهد، انباشت اولیه نیز به همین شکل مطرح می شود. خود مفهوم انباشت برای مارکس به مفهوم جدایی متکی است، یعنی جدایی تولید کنندگان بی واسطه از وسایل و ابزار تولید و فرآیند تولید. این عملا به معنای جدایی طبقه کارگر از فرآیند تولید و مفهوم بیگانگی کار است که مارکس مطرح می کند. او معتقد است نه محصول کار کارگر و نه به فرایند کارش و نه به ماشین آلات و سرمایه ای که تولید را ممکن کرده است، متعلق به او (کارگر) نیست و او فقط نیروی کار خودش را دارد که می فروشد. بنابراین شرط راه افتادن اقتصاد سرمایه‌داری که ویژگی به ارزش جدایی از سیاست و روبنای فرهنگی- اخلاقی-دینی جامعه است، شکل گیری یک پرولتاریا به عنوان طبقه ای است که فقط می تواند نیروی کارش را بفروشد. بنابراین انباشت تنها انباشت سرمایه نیست بلکه انباشت کار نیز هست. ما این مفهوم را در انباشت اولیه نیز داریم و به نظر می رسد تفاوت تنها در تاریخ رهنمون شدن این مساله است یعنی این انباشت در آغاز سرمایه‌داری و مرحله گذر از فئودالیسم به سرمایه‌داری رخ می دهد، جایی که با اضمحلال روابط فئودالی روبه رو و کنده شدن دهقانان از زمین مواجه هستیم.

اما نکته اصلی که اتفاقا مارکس بر آن تاکید می گذارد، مساله زمانی قضیه و موقعیت ابتدایی این انباشت نیست. هر چند در اصطلاح آن از لفظ <<ابتدایی یا اولیه>> یاد می شود بلکه تاکید بر نقش زور ماورای اقتصادی در انباشت اولیه سرمایه است. انباشت اولیه و انباشت هر دو بر جدایی (separation) استوار هستند یعنی جدا کردن نیروی کار از خود فرآیند کار و وسایل تولید که در شکلی که مارکس با آن روبه رو بود،  چیزی نبود جز جدا کردن یا کندن دهقانان دوره فئودالی اروپا از زمین و آوردن آنها به شهر به عنوان فقرایی که بعدا قرار بود طبقه فرودست پرولتر را بسازند یعنی کنده شدن از روابط تولیدی قبلی و ادغام شدن به عنوان پرولتر در روابط سرمایه دارانه ای که بر معادله پولی و روابط بازار استوار است که در آن همه به صورت صوری برابر هستند و هر کس می تواند چیزی را بفروشد و مبادله کند. بنابراین نکته اصلی در اینجا تاکید گذاشتن بر زور یا نیروی ماورای اقتصادی است که بر خلاف حالت اولیه انباشت، در این بحث کاملا پای سیاست، قدرت و درگیری و مبارزه را مطرح می کند.

صورت بندی منطق سرمایه‌داری

نخستین سوال این است که چرا مارکس این بحث را ادامه نمی دهد و در همان جلد نخست با اشاره کوتاه از آن می گذرد؟ من ناچارم خیلی سریع از این بحث ها می گذرم. اگر جلد نخست کاپیتال را به تعبیر وبری نوعی نمونه آرمانی (ideal type) بنامیم که مارکس ساخته تا بتواند قوانین حرکت سرمایه را کشف و بیان کند، بنابراین او در این کتاب تنها می تواند از یک سرمایه در کل سخن بگوید و یک فضای کاملا انتزاعی بسازد که از قضا آن ویژگی خاص وجه تولید سرمایه‌داری یعنی جدا بودن اقتصاد از بقیه وجوه جامعه باید شرط اولیه اش باشد یعنی مارکس باید نظامی بسازد که در آن حرکت سرمایه خودش را صرفا بر اساس رابطه داد و ستد میان سرمایه و کار بدون دخالت هر عنصر ماورای اقتصادی و بدون نقض آن برابری صوری توضیح دهد. او از قراردادی بین کارگر و کارفرما بر اساس آنچه بعدا از آنها تحت عناوینی چون تولید ارزش مبادله و تولید ارزش اضافی و مساله استثمار یاد می کند، سخن می گوید.

اما مارکس در جلد دوم نیز این فضای انتزاعی را ادامه می دهد زیرا می خواهد نشان دهد که چگونه در یک جامعه صرفا سرمایه دارانه که در آن فقط بورژوا و پرولتر حضور دارند،  چگونه ممکن هستند و چگونه انباشت در چنین شرایط رخ می دهد. او این کار را بر اساس تقسیم بندی دو دپارتمان تولید وسایل تولید (ماشین آلات) و دپارتمان تولید کالاهای مصرفی انجام می دهد. او تنها در جلد سوم است که به رقابت و سرمایه های بسیار و واقعیت انضمامی و تاریخی می رسد و آنچنان که از یادداشت هایش بر می آید، قرار بوده که در ادامه بتواند مساله بازار و بازار جهانی و دولت را طرح کند و در این صورت بندی کلی بگنجاند. البته او عملا نمی رسد این کار را تمام کند، اما به عقیده من اگر واقعا هم کار را ادامه می داد، وقتی به دولت می رسید، می دید که نمی تواند دولت را صرفا از دل نمونه آرمانی صرفا اقتصادی که در مجلدات یک و دو ساخته بیرون بکشد، آن طور که رقابت را در جلد سوم از دل همین نمونه آرمانی استخراج می کند یعنی برای طرح مساله دولت به یک منطق کاملا متفاوتی از منطق سرمایه نیاز است.

همین امر سبب شد در ادامه سنت مارکسیستی در عمل این پیوند خوردن سرمایه به امری بیرون از سرمایه و اقتصاد آنچنان مورد بحث قرار نگیرد. مفهوم انباشت اولیه در لنین دقیقا به همان شکلی مطرح می شود که گویا امری است که در همان سرآغاز شکل گیری سرمایه‌داری رخ می دهد. فقط رزا لوکزامبورگ است که در نقد جلد دوم به این نتیجه می رسد که انباشت در شکلی که مارکس آن را مطرح کند، مشکل دارد. البته بسیاری مثل مندل و روستوفسکی معتقدند که درک لوکزامبورگ از جلد دوم غلط است. اما در هر صورت لوکزامبورگ به این نتیجه می رسد که برای انباشت امر سومی لازم است یعنی سرمایه برای انباشت و بازتولید خودش باید فراتر از استثمار نیروی کار به دنیای ماقبل سرمایه‌داری یا غیرسرمایه‌داری (کشورهای جهان سوم) برود و ارزش مازاد را از آنجا بگیرد و از این طریق مشکل انباشت را حل کند. حتی برای لوکزامبورگ هم این به معنای دخالت سیاست در اقتصاد نبود زیرا او فکر می کرد این بیرون کشیدن ارزش به صورت انفعالی رخ می دهد و خود مردمان آن کشورها واکنشی نشان نمی دهند و مساله در نهایت به این بازمی گردد که پرولتاریای صنعتی در اروپا باید تکلیف را یک سره کند. این خیلی شبیه دید خود مارکس نسبت به دهقان های فئودالی است که فکر می کرد نسبت به مصادره اموال شان و فشاری که انباشت اولیه بر آنها می آورد، برخورد انفعالی دارند و می پذیرند و مبارزه ای در پی نخواهند داشت.

تداوم انباشت در تاریخ سرمایه‌داری

این نگرش از انباشت در سال های اخیر دچار تحول شده است. کسانی چون دیوید هاروی، ماسیما دی آنجلیس و فدریچی و دیگران سعی کردند نشان دهند که مساله اولیه یا ابتدایی بودن تاریخی نیست و انباشت اولیه یک فرآیند مستمر و تکراری و حتی یک سویه اساسی از برنشستن سرمایه و تجدید تولید نظام سرمایه‌داری و موج های گوناگون گسترش آن به ویژه جهانی شدن آن است. ایشان معتقدند انباشت اولیه اتفاقا یک مفهوم اساسی مرکزی است و ما در طول تاریخ همین طور با تکرار آن مواجه هستیم. یعنی با انباشت اولیه از طریق زور ماورای اقتصادی روبه رو هستیم.

در ادامه تنها به سه نکته می پردازم؛ نکته اول این است که در مفهوم انباشت اولیه سرمایه با تقاطع آن دو منطق اصلی یعنی منطق سرمایه و منطق دولت مواجه هستیم؛ زیرا در واقع نیرو یا زور ماورای اقتصادی می تواند شکل های مختلف داشته باشد، مثل قبیله ای که غارت می کند یا شرکتی مثل معدن الماس در آفریقای جنوبی در چهار سال پیش که با روش های ماورای اقتصادی و توطئه اعتصاب کارگران را به خاک و خون کشید و ۴۰ نفر را کشت. اما فراموش نکنیم مسوولان این شرکت این اقدام را با همکاری با پلیس و ماموران نظامی دولتی انجام داد. یعنی در واقع نهایتا وقتی از زور ماورای اقتصادی صحبت می شود، در ۹۰ درصد موارد منظور دولت است و آن ۱۰ درصد باقیمانده نیز با واسطه نهایتا به دولت و ارگان های قهرآمیز آن بازمی گردد. اینجاست که بحث های کسانی چون کارل اشمیت درباره دولت و جنگ و انحصار استفاده از زور سازمان یافته مطرح می شود. اصولا دولت را به صورت نهاد مدعی انحصار زور و تسلیحات سازمان یافته در قالب ارتش و پلیس تعریف می کنند. این هسته اصلی و درونی

هر دولتی است و باقی چیزها فرع این تعریف است. بنابراین زور ماورای اقتصادی به معنای دولت است. بنابراین در انباشت اولیه سرمایه با آنکه مارکس مساله دولت را باز نمی کند، با ترکیب سرمایه و دولت روبه رو هستیم، یعنی با دو قطب اصلی نظام سلطه مواجه هستیم. اینجایی است که اصلی ترین منطق های سلطه یعنی منطق استثمار که مارکس بدان پرداخته و منطق حکومت که بعدا فوکو به آن پرداخته، با یکدیگر تلاقی می کنند و گره می خورند. به همین علت انباشت اولیه سرمایه قانون اصلی و مرکزی تمدنی است که من از آن با صفت وحشی یاد کرده ام. این نوعی بدبینی روشنفکران رمانتیک نق نقو نیست، بلکه می توان با عدد و رقم و فاکت نشان داد که چگونه انباشت اولیه سرمایه قانون اصلی حاکم بر نظام سلطه و توحشی است که امروزه جهان را فراگرفته است. روی سخنم با کسانی است که عاشق فاکت هستند، اگرچه این گونه افراد فاکت ها را تنها زمانی دوست دارند که به نفع خودشان باشد و دیگر مواقع چندان فکچوال نمی شوند! بنابراین گره خوردن دو منطق اساسی سلطه یعنی منطقه سرمایه و منطق دولت، یکی از نکاتی است که باعث می شود مفهوم انباشت اولیه مهم ترین چالش عملی و نظری در فکر رادیکال و سیاست مردمی و تساوی طلبانه باشد.

مقاومت در برابر انباشت

نکته دوم این است که خیلی طبیعی است که محل تقاطع دو قانون اصلی سلطه همان جایی است که مقاومت و مبارزه نیز بیرون می زند. یعنی انباشت اولیه سرمایه اسم دیگری است برای انبوهی از مبارزات و مقاومت های مردمی در طول چهار، پنج قرن گذشته است و کاملا طبیعی است که از دل نقطه ای که این دو منطق ضد انسانی به هم می رسند، مقاومت جمعی انسان ها بیرون بزند. همان طور که گفتم مارکس یا حتی لوکزامبورگ به این جنبه قضیه واقف نبودند و به آن اشاره نمی کنند. اهمیت کسانی چون فدریچی و هاروی دقیقا همین ارتباط دادن این مفهوم (انباشت اولیه) با مبارزات و درگیری های طبقاتی و شکل های دیگر مبارزه است. مارکس چنان که اشاره شد، نسبت به مبارزه دهقان ها بی تفاوت بود، اما خواهیم دید که تا چه حد تاریخ قرون وسطی مملو از مبارزه بوده است. بعد از آن در شرایط امروز نیز به نظر می رسد گره خوردن این منطق اقتصادی با سیاست باز زیر سوال است.

لازم به تذکر است که در برخی موارد استثنایی ما با فاصله ای میان تحقق انباشت اولیه سرمایه و واکنش سیاسی مبارزاتی در مقابل آن مواجه هستیم. این در جاهایی که منبعی دیگر برای انباشت وجود دارد و دولت می تواند آن سرمایه لازم را اخذ کند، رخ می دهد. برای مثال در ایران آغاز دهه ۱۳۴۰ یعنی در انقلاب سفید و اصلاحات ارضی شاهدیم که از آنجا که دولت به درآمد نفتی دسترسی دارد،  ضرورتی ندارد که انباشت را مستقیما از خود دهقان ها بگیرد. اما باقی ماجرا غیر از قضیه انباشت ثروت حتی در ایران نیز رخ می دهد. یعنی در ایران شاهد انباشت پرولتر و کنده شدن دهقان ها از روابط معیشتی قبلی شان و سرازیر شدن ایشان به شهرها در قالب تهیدستان شهری مواجه هستیم. یعنی در ایران نیز با آنکه مثل اروپا زمین های دهقان ها به زور گرفته نشد و انباشت از طریق خصوصی سازی و کندن ارزش از دست مردم صورت نگرفت، اما همان قسمت تاریخی اش یعنی کنده شدن از مناسبات معیشتی قبلی، ساخته شدن بازار، گسترش روابط پولی در میان دهقانانی که در زاغه ها زندگی می کردند و… کافی بود مقاومت بزرگ مردمی در برابر استبداد و غارت سلطنتی را برسازد. بنابراین حتی مورد استثنایی اصلاحات ارضی نیز آن قانون کلی را تایید می کند که در آن شاهدیم انباشت اولیه همواره در پیوند با مبارزه و مقاومت رخ داده است، زیرا قرار است که ارزش و قدرت تولیدی مردان و زنان مصادره شود. روشن است که این امر با مقاومت و مبارزه آنها روبه رو می شود.

اشکال گوناگون انباشت

نکته پایانی به گستره نمونه های انباشت اولیه بازمی گردد. مارکس در انتهای جلد اول به این نکته اشاره می کند که این فرآیند انباشت در کشورهای مختلف به شکل های گوناگون رخ می دهد و با همین یک جمله از آن می گذرد. اما آنچه هست این است که با طیفی عجیب و گسترده ای از این اشکال روبه رو هستیم و عملا می توان گفت گذشته از برخی فرآیندهای اساسی تاریخ عصر جدید مثل خود گذر به مدرنیته و سرمایه‌داری از قرن پانزدهم تا نوزدهم و صنعتی شدن و مثل کشف امریکا و از بین رفتن تمدن های بومی امریکا و مثل تجربه استعمار که تمام آسیا و آفریقا را طول سه قرن اخیر در برگرفته است، آنچه رخ داده موارد کلی و عام فرآیند انباشت اولیه سرمایه هستند. اما فراسوی این مثال های کلی می توان گفت در هر جا که با غارت و اختلاس و فساد دولتی و جنگ و کودتا و درگیری و خشونت سازمان یافته دولتی روبه رو بودیم، در تمام موارد با شکل های متفاوت انباشت اولیه سر و کار داریم. مصادره خانه های مردم در بحران ۲۰۰۸ یک نمونه از این موارد است. کل بهار عربی چیزی نبود جز مقاومت در برابر انباشت اولیه که IMF و بانک جهانی می خواست تحمیل کند. تمام ۴۰ سال حمله ای که نولیبرالیسم صورت داده می توان انباشت اولیه را دید. حتی در جهان اول آنچه در یونان تحت عنوان سیاست ریاضتی رخ می دهد، چیزی جز انباشت اولیه بانک های خصوصی آلمان و فرانسه نیست. این بانک ها ارزش اضافه را از طریق زور سیاسی و ماورای اقتصادی از یونان بیرون می کشند. ۸۰۰ میلیاردی که اوباما برای حفظ بانک ها پرداخت می کند، پول مالیات مردم است که به سرمایه ای تعلق می گیرد که دچار بحران شده است. تمام شکل های غارت و فساد دولتی انباشت اولیه هستند. تمام شکل های خصوصی سازی منابع عمومی که در همه جا پیاده می شود، چیزی جز انباشت اولیه نیست. ۴۰ سال است در کنگو شرکت های چندملیتی همراه با گروه های مسلح با نام های بی محتوا، در جاهای مختلف مردم بومی را به بردگی می کشند و به زنان شان تجاوز می کنند و در این ۴۰ سال تیتانیومی که اپل برای ساختن آیفون هایش به آن نیاز داشته، عمدتا به این شیوه به دست آمده است. وضعیت سوریه و حمله امریکا به عراق در سال ۲۰۰۳ و کل ماجرای جنگ علیه تروریسم نیز به طور مستقیم یا غیرمستقیم با همین مساله انباشت اولیه سرمایه گره خورده است. در تمام این ۴۰ سال نولیبرالیسم که حمله سرمایه افزایش یافته تمام مواردی چون افزایش خصوصی سازی و شکل های مختلف غارت دولتی و احیای دوباره برده داری درشکل های مختلف و… احیا شده است و تکرار آن مفهوم انباشت اولیه است. بحث را با مثال برده داری سیاهان در امریکا به پایان می رسانم. نباید فکر کنیم این موضوع امری مربوط به قرون وسطی و گذشته و پیش تاریخ و امری استثنایی و عجیب و غریب است. ماجرای برده داری در جنوب امریکا در ۱۸۱۲ با خصوصی سازی کل زمین های دره می سی سی پی شروع می شود که وسعتی تقریبا اندازه ایران دارد. این قانون تصویب می شود که این زمین ها را می توان از صاحبان سرخ پوست یا سفیدپوست شان گرفت. مردان سفیدپوست مهاجر با وام هایی که از بانک های انگلیسی می گرفتند، این زمین ها را بر اساس قانون خصوصی سازی می گرفتند و با کمک نیروی کار برده های سیاهی که از آفریقا می آمد جنگل ها را پاک می کردند و آنها را تبدیل به مزرعه های چندهزار هکتاری پنبه بدل می ساختند. اینجا یک الیگارشی طبقه زمین دار بزرگ شکل می گیردکه بر اساس همین برده و نیروی کار بردگان سیاه کار می کند. آن پنبه به منچستر صادر می شد و توسط پرولترهای ضعیف شده انگلیسی به نخ و پارچه تبدیل و آن پارچه توسط کمپانی هند شرقی به هند صادر می شد و صنایع نساجی و بومی هند را ویران می کرد، چنان که مارکس در پایان عمر پی برد. بنابراین برده داری سیاهان در امریکا امری تنها منطقه ای و منحصر در امریکا نبود، بلکه جزو اقتصاد سرمایه‌داری جهانی بود. بدون این برده داری انقلاب صنعتی انگلستان پیش نمی رفت. بنابراین شاهدیم برده داری به عنوان شکلی از انباشت سرمایه چگونه با حرکت سرمایه و جهانی شدن آن و تجدید و تولید آن گره می خورد. من در این بحث تنها کوشیدم نشان دهم که چگونه تاریخ و جغرافیای جهان مدرنی که قرار است برایش کف بزنیم،  به تعبیر مارکس با چه خون و لجنی شروع شده و ادامه یافته و هنوز هم تولید این خون و لجن در قالب آفریقا،  سوریه و جنگ علیه ترور و حضور امریکا در همه جا هست.

.

سیلویا فدریچی، بدن و انباشت اولیه

چگونه سرمایه‌داری جایگزین فئودالیسم شد؟

بارانه عمادیان

همان طور که آقای فرهادپور توضیح داد، صورتبندی (فرمولاسیون) جدیدی از انباشت اولیه که توسط مارکس تئوریزه شده بود، توسط متفکرانی ارایه شده است. در میان اینان فدریچی جایگاه خاصی دارد. چرا که فدریچی به کمک این مفهوم سعی بر آن دارد سنت مارکسی نانوشته یا سرکوب شده را ادامه بدهد. اهمیت کار فدریچی در این است که بر نکاتی انگشت می گذارد که مارکس به آن نپرداخته است. بنابراین من تاکید می کنم که فدریچی را از منظر فمینیستی انتخاب نکردم بلکه او را به عنوان متفکری انقلابی انتخاب کردم که گسستی در تاریخ نگاری تحریف شده (گسستی که فقط از منظر دولت یا حتی مردان) ایجاد می کند. فدریچی به مانند لوکزامبورگ، تاریخ را از منظر کسانی که کنار گذاشته اند، نوشته است. علاوه بر این وی در صف اول بسیاری مبارزات بوده است، تجسد تاریخ نگاری ای است که والتر بنیامین از او یاد می کند. یعنی بازبینی و بازگویی تاریخ از منظری که فاتحان بر آن مهر سکوت زده اند. پیش بند <<اولیه>> در ترکیب <<انباشت اولیه>> در کاپیتال مارکس باعث سوءتفاهم در تحلیل این مفهوم شده است. چرا که انباشت اولیه در ابتدای سرمایه‌داری اتفاق نیفتاده است، بلکه تا امروز تکرار می شود و یک پدیده مستمر است. یکی از محدویت های این مفهوم در مارکس این است که فقط از منظر کارگران صنعتی در نظام مزد گیری بررسی شده است. نکته دیگری که از روایت مارکس جا افتاده است، تحولات چشمگیری است که سرمایه‌داری در بازتولید نیروی کار و وضعیت زنان به وجود آورد. مارکس اشاره ای به کشتن صدها هزار زن تحت عنوان <<ساحره>> که از مهم ترین لحظات انباشت سرمایه در قرن ۱۶ و ۱۷ در اروپا و امریکا نمی کند. بنابراین تز فدریچی در کتاب <<کلیبان و ساحره>> این است که انباشت سرمایه و شکل گیری طبقه فرودست که می توانیم نامش را پرولتاریا بگذاریم در گذر از فئودالیسم به سرمایه‌داری تنها به بیرون راندن کشاورزان از زمین های شان و مبدل شدن به کارگران صنعتی شهرنشین و دزدیدن طلا و نقره بومیان امریکا و استتثمارشان منحصر نیست. دیگر نظریه فدریچی است که فرآیند انباشت مستلزم دگرگون ساختن بدن انسان و تبدیل آن به ماشین کار است و همچنین مطیع ساختن زنان به بازتولید نیروی اجتماعی کار. این مطیع سازی زنان از طریق تخریب قدرت زنان صورت گرفت. تفاوت دیگری که میان تعبیر مارکس و فدریچی وجود دارد به جایگاه مارکس به عنوان یک فیلسوف روشنگری بر می گردد. به زعم مارکس سرمایه‌داری در عین بی رحم بودنش، یک مرحله ضروری به سوی رهایی بشر است. در حالی که فدریچی این مرحله را ضروری نمی بیند. مارکس عقیده داشت که دارایی های در مقیاس کوچک را از بین می برد وبیش از هر فرماسیون اقتصادی دیگری قابلیت کار را افزایش می دهد و شرایط مادی رهایی بشر از ضرورت و کمبود مادی را فراهم می کند. مهم تر آنکه مارکس به این گمان بود که پیشرفت سرمایه‌داری با خشونتش نسبت معکوس دارد و این خشونت با پخته شدن سرمایه‌داری کمتر می شود اما در این مورد مارکس در اشتباه بود چراکه امروزه هم ما با خشن ترین اشکال بازگشت انباشت اولیه مواجه هستیم. در واقع سرمایه‌داری به لطف همین خشونت ادامه بقا می دهد.

فوکو و فدریچی

توجه فدریچی به بدن و سازماندهی بدن وی را به فوکو نزدیک می کند. فدریچی نقدهایی به دیدگاه فوکو دارد و اعتقاد دارد که برخی نتیجه گیری های فوکو نشانه یک سری حصرهای تاریخی است. واضح ترین اهمال فوکو این است که در بحث هایش بر سر سازماندهی بدن در عصر جدید هیچ اثری از نابود کردن صدها هزار زن در گذار به سرمایه‌داری و نهادینه ساختن سرکوب زنان نیست. فوکو در گذار از قدرت <<معطوف به کشتن>> به <<قدرت معطوف بر زندگی>> (یعنی سازماندهی زندگی) در قرن هجدهم می نویسد در حالی که اصلا اشاره ای به انگیزه های که پشت این سیستم بدن ها خفته است نمی کند و در محدوده آنالیز قدرت باقی می ماند. در حالی که اگر بر اساس روایت فدریچی نیاز به این سازماندهی بدن ها را در پس زمینه ظهور سرمایه‌داری قرار بدهیم، می بینیم چیزی که فوکو کنترل و سازماندهی معطوف به زندگی می نامند چیزی جز دغدغه انباشت و بازتولید نیروی کار نیست. در واقع چیزی که فوکو نادیده می گیرد دیالتیک قدرت حاکمه برای افزایش نیروی کار از یک سو و شکنجه و له کردن بدن از سوی دیگر است. هر دو همزمان وجود داشته اند و همدیگر را برمی نهند.

اگر فوکو توجه بیشتر به مفهوم مارکسی <<کار مرده>> می کرد، در می یافت که وقتی زندگی و بدن در خدمت تولید سود قرار بگیرد، انباشت نیروی کار تنها از طریق خشونت بی حد و حصر امکان پذیر است. فدریچی نتیجه می گیرد که اگر فوکو به جای تمرکز بر اعتراف مسیحی به تاریخ دراز کشتار به اصطلاح ساحرگان توجه کرده بود می دید که این تاریخ نباید از منظر یک راوی خنثی بدون جنیست و انتزاعی نوشته شده است. و در می یافت که بحران سرمایه سبب بازگشت انباشت اولیه می شود که چیزی نیست جز تلاش برای پایین آوردن هزینه کار و استثمار زنان و بومیان مستعمره ها و غیره.

سرمایه‌داری به مثابه <<ضد انقلاب>>

مهم ترین تزی که فدریچی ارایه می دهد این است که سیستم سرمایه‌داری به سادگی جایگزین سیستم فئودالی نمی شود. یعنی بر خلاف نظر غالب ما با یک گذار صرفا اقتصادی و منفعل از فئودالیسم به سرمایه‌داری مواجه نیستیم، بلکه نظام فئودالی ابتدا با نبرد و مبارزه طبقاتی عمیقی متزلزل می شود و سرمایه‌داری به مثابه یک <<ضد انقلاب>> عمل می کند که جلوی انقلابی را که طبقات علیه فئودالیسم آغاز کرده بودند، می گیرد.

به عبارتی سرمایه‌داری واکنشی است به انقلاب مردم علیه فئودالیسم که در سرکوب مردم خیلی بهتر از فئودالیسم عمل می کند. پس سرمایه‌داری یک شکل پیشرفته تر و تکامل یافته تر یک زندگی اجتماعی نیست و باید اذعان کرد که بحران فئودالیسم زایده مبارزات مردم اروپا بوده است و نه رخداد سرمایه‌داری.

نبرد و دهقانان و اشراف در کشورهای مختلف اروپایی به جنگ های خونینی انجامید و در همه نبردها دهقانان تنها به آزادی بیشتر و شرایط مالی بهتر قانع نبودند، بلکه می خواستند قدرت اشراف را پایان دهند. در اواخر قرن ۱۵، ضدانقلاب که همان سرمایه‌داری بود، در حال پا گرفتن بود. دولت به مدیر اصلی روابط طبقاتی و بازتولید نیروی کار بدل شد و قوانینی وضع کرد در جهت محدود کردن هزینه کارگران و ممنوع ساختن ولگردی و بیکاری وادار ساختن کارگران به تولید مثل جهت افزایش نیروی کار. نهایتا نبرد طبقاتی باعث شد که طبقه بورژوا و طبقه اشراف با یگدیگر متحد شوند و همین اتحاد و حمایت دولت مطلقه و کلیسا سبب شد مبارزات رهایی بخش مردم شکست بخورد. در واقع برخلاف روایت رسمی بورژوازی طبقه فرودست را دشمن واقعی خودش تلقی می کرده است و برای خاتمه بخشیدن به مبارزه طبقات فرودست با اشراف و کلیسا متحد شد.

مردم  سالاری دستمزد

یکی از استراتژی های بارز انباشت اولیه که فدریچی تشریح می کند، به دوران سرمایه‌داری مرکانتلیسم در اواخر قرن هفدهم بر می گردد. مرکانتلیسم ها افزایش جمعیت را بهترین راه برای حفظ یک ملت می دانستند و در همین راستا قوانینی وضع کردند که به بازتولید نیروی کار کمک کند. این سیستم یک جنگ واقعی علیه زنان آغاز کرد تا اختیار آنان در رابطه با تولید مثل و بارداری کاملا مضمحل کند و آنها را به ماشینی مطیع برای تولید نیروی کار بدل کند. بسیاری از زنان به جرم استفاده از روش های ضد بارداری محاکمه و اعدام شدند. به این ترتیب بدن زن ابزاری شد برای تولید کارگر و وسعت بخشیدن به نیروی کار. زور دولت در فروکاستن زنان به ماشین تولید مثل و مقاومت زنان در برابر این ابزاری شدن بی سابقه به شکلی از جنگ طبقاتی تبدیل شد. به همین دلیل فدریچی تئوری از خودبیگانگی مارکس را بسط می دهد و از منظر زنان می نویسد.

ساختارگی بیگانگی از کار ناشی از این بود که قرن ها پس از ظهور سرمایه‌داری کار زنان اصلا کار به حساب نمی آمد و گونه ای از حیات زامبی وار و بیرون از بازار کار را دنبال می کرد. مرحله بعدی این بود که زنان پرولتیزه شدن و به کار در کارخانه علاوه بر کار در خانه مجبور شدند و درحالی که دستمزدشان به شوهرشان پرداخته می شد. فدریچی این وضعیت را <<مردم سالاری دستمزد>> می نامند.

مساله اساسی این است که اقتصاددانان جهش و رشد سرمایه‌داری را که ناشی افزایش باروری نیروی کار بود به تخصصی شدن کار نسبت می دهند. در حالی که بخش اعظم افزایش باروی نیروی کار مدیون از بین بردن جایگاه اقتصادی زنان و بهره کشی از آنها بود. پس هر مرحله انباشت اولیه تا به امروز مستلزم یک انباشت زدایی است. فدریچی در مقابل مفهوم کلاسیک اقتصادی انباشت این مفهوم انباشت زدایی را قرار می دهد. چرا که هیج انباشتی بدون انباشت زدایی وجود ندارد. فدریچی در کتاب کلیبان و ساحره به سه لحظه (moment) انباشت زدایی اشاره می کند که عوامل اصلی گذر به سرمایه‌داری هستند. بورژوازی در عصر عقلانیت اقدام به خلق مجدد طبقات فرودست کرد تا آنها را مطابق با نیازهای جامعه سرمایه‌داری جدید بازسازی کند. این مساله از نگاه <<وبر>> هم پنهان نماند. او بر هم استلزام از نو خلق کردن بدن در اخلاق پروتستانی تاکید می گذارد.

مساله اساسی این است که این فرآیند بازتولید بدن به هیچ عنوان به سادگی تحقق پیدا نکرد و راهی دراز و جهنمی داشت و سه قرن طول کشید و در قرن نوزدهم بود که انسان ایده آل سرمایه‌داری یعنی انسان مطیع و اخته شده و متعهد به کار زاده شد. انسانی که عقربه های ساعت مچی آزدی اش را مرز کشی می کرد و حساسیتش را به مساله استثمار از دست داد. این فرآیند به این دلیل سخت بود که ایده کار دستمزدی برای انسان های ۱۶ و۱۷ مثل کابوس بود و مدارک زیادی هست نشان می دهد بسیاری از کارگران حتی مرگ را به کار دستمزدی ترجیح می دادند. این مقاومت مردم در مقابل نظام سرمایه‌داری با نخستین بحرانش مواجه ساخت و بورژوازی مجبور شد که به یک سیستم ترور و ارعاب تمام اعیار برای به زانو در آوردن کارگران متوسل شود. فقط در انگلستان ۷۲ هزار نفر توسط هنری هشتم به جرم ولگردی و بیکاری به دار آویخته شدند.

حال سوال این است که نقش فلسفه و علم در این سرکوب چه بود؟ این دوره زمان شکل گیری فلسفه مکانیکی بود که به طور غیر مستقیم این فلسفه با اهداف بورژوازی همراه می شد. دکارت ایده بدن در مقام ماشین را تئوریزه کرد. دکارت بدن را از ذهن جدا می کند و این جدایی این امکان را فراهم می سازد که با بدن به عنوان یک وسیله یا ابزار رفتار شود. هرچه در وجود آدمی والا و سزاوار حفظ کردن است به عالم روح حواله داده می شود که از بدن جداست. پس هر رفتاری با بدن پست رواست. به این ترتیب فلسفه مکانیکی و علم آناتومی که در این دوره خیلی محبوب شد، به طور ضمنی به مهندسی اجتماعی بورژوازی کمک کردند تا بدن کارگر را به ابزاری سودمند تبدیل کند. به همین دلیل دنیای جادو که تفاوتی میان بدن و روح نمی دید و نیروهایی را به فرد نسبت قرار می داد، مورد حمله قرار گرفت. از جمله <<بیکن>> گفت که جادو با صنعت در تضاد است. هابز که از کشتن به اصطلاح ساحرگان حمایت می کرد آن را در راستای خدمت به جامعه مدنی می خواند. در نهایت هژمونی از آن سیستم دکارتی شد و نه هابزی. چرا که منطق دکارتی دیسیپلین اجتماعی را وابسته به دیسیپلین اراده فردی می دید. در حالی که در اندیشه هابز فرد تنها با تسلیم خودش به لویاتان می تواند دیسیپلینه شود.

برخلاف نگاه یک طرفه فلسفه مکانیکی که آغاز عصر ماشین را به اختراع ماشین بخار و ساعت نسبت می دهد باید بگوییم که عصر ماشین با اختراع یا بازسازی بدن انسان به مثابه ماشین آغاز شد. نخستین قدم برای تسخیر دنیا چنان که وبر گفته افسون زدایی از جهان بود و این افسون زدایی یعنی از بین بردن قدرت زنان که درمانگر بودند و بیشترین مقاومت را در برابر از بین رفتن ساختارهای قدیمی نشان می دادند. حتی در نبردهای دهقانی علیه خصوصی سازی زمین ها در اروپا زن ها همیشه در صف اول مبارزات بودند. پس زن ها مثل خواری در چشم سیستم حاکمه فرو رفته بودند. نخستین قدم در راه مهندسی اجتماعی توده ها و از بین بردن قدرت زنان از طریق اهریمنی ساختن زنان صورت گرفت.

تشابه بسیاری وجود داشت میان ایدئولوژی زن ستیزی و نژاد پرستی. اگر زنان جادوگران همدم شیطان نامیده شدند، بومی امریکا هم به شیطان مجسم امریکا تبدیل شدند. به طوری که در بسیاری از نقاشی ها و بازنمایی ها از شیطان در این دوره به جا مانده، شیطان سیاه پوست تصویر شده است.

وقتی به صدها هزار قربانی کشتار ساحرگان می نگریم، روشن می شود که اینها به دلایل متفاوتی ساحره نامیده می شدند. بعضی به دلیل سرکشی، بعضی به دلیل خرده دزدی ناشی از فقر یا ناتوانی از کار برخی برای گدایی و امرار معاش از طریق کف بینی.

به زعم فدریچی شباهت میان موقعیت زنان و طبقه کارگر در اروپای ابتدای سرمایه‌داری و بومی های به استثمار کشیده در قاره امریکا نشان می دهد که منطق مشترکی فرماسیون سرمایه‌داری را پیش رانده است و بی شک بارزترین مثال آن ادامه منطق کشتار زنان در دنیای نو، یعنی قاره امریکا است. این یک کشتار استراتژیک بوده است برای ایجاد رعب و وحشت در ساکنان این مناطق و از بین بردن وحدت بومی و همگانی میان آنها و تفرقه افکنی میان شان. به زودی کشتار ساحران به نقاطی از آفریقا هم کشیده شد و این تا به امروز در نقاطی مانند نیجریه هم ادامه دارد. همه اینها به ما نشان می دهد که با فرا رسیدن قرن شانزدهم قوای حاکمه جدیدی در اروپا شکل گرفته بود که از لحاظ اقتصادی، سیاسی و اجتماعی در حال شکل بخشیدن به بدن نوعی پرولتاریای جهانی بود و منطق سلطه را در سطح گلوبال آزموده بود. اگر در پرتو این گذشته به زمان حال بنگریم در می یابیم که ظهور مجدد ساحره ها در بسیاری مناطق جهان در دهه های ۸۰ و ۹۰ میلادی نشان روشنی بر دال بر وجود یک فرآیند انباشت اولیه که است که در شرایط بحرانی تکرار می شود. فدریچی روایتش را با این گفته آرتور میلر درباره محاکمه ساحره ها در امریکا خاتمه می دهد: <<به محض اینکه آرایه های متافیزیکی را از اذیت و آزار ساحره ها کنار بزنیم حضور پدیده های بسیار نزدیک به وضعیت خودمان را در آن تشخیص خواهیم داد.>>

.


.

فایل pdf گزارش گذار به سرمایه‌داری : نقد تاریخ فاتحان در روزنامه اعتماد

.


.

گزارشی از محسن آزموده- علی ورامینی (روزنامه اعتماد شماره ۳۳۲۲  شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۴ )

.


.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *