بررسی وجوه تفاوت میان روش های نقد در علوم تجربی و علوم انسانی

بررسی وجوه تفاوت میان روش های نقد در علوم تجربی و علوم انسانی
Print Friendly
به این مطلب امتیاز دهید!

علم در معنای اصطلاحی , روشی نظام­مند از درک انسان نسبت به طبیعت است که هدف آن برقراری رابطه میان پدیده هاست. از نگاه عامه هر آنچه علم است خیر تلقی می شود. این به دلیل آن است که پس از انقلاب صنعتی علم و تکنولوژی در یک راستا قرار گرفتند. اما باید به این نکته توجه داشت که علم و تکنولوژی الزاما دو روی یک سکه نیستند. در میان متفکران , علم  از جنبه های گوناگون مورد ارزش گذاری قرار گرفته است. این ارزش گذاری ها در برخی موارد با یکدیگر مشترک هستند. برای مثال : جهان روایی , بی غرضی در تحلیل و شک سازمان یافته از جمله این موارد است. همچنین تبیین علی و معلولی و کاربردی بودن نتایج از دیگر عوامل این ارزش گذاری است. از سوی دیگر علم را می توان در معنای دانش و عملکرد نیز به کار برد. برخی معتقدند علم یعنی شواهد فیزیکی که با حواس قابل درک باشد. در مجموع می توان علم را به تلاش انسان برای درک بهتر جهان خلاصه کرد. تلاشی که گاهی همراه با سود اقتصادی نیست و تنها به منظور ارضای حس کنجکاوی بشر صورت گرفته است. این تلاش با نقد یافته های قدیمی به شکلی نوین خود را نمایان می کند و به روز رسانی می شود . با توجه به اقبال عامه به علم , بسیاری برای اثبات ادعاهای خود , سعی دارند آن را علمی جلوه دهند تا از نظر مردم موجه جلوه کنند. به همین دلیل می بایست بر نحوه استدلالات و نقد هایی که بر علوم مختلف می شود , به صورت نقادانه نگریست.به عبارت دیگر , نقد نیز باید نقد شود. حال این نقد به چه معناست. چطور می باید نقد را نقد کرد. اساسا علم قابل تغییر است. یعنی علم با نقد تغییر می کند. سوالی که اینجا به دهن می رسد این است که , چطور می توان پایه ای مستحکم بر این نتایج لرزان بنا کرد. علم در برخی موارد مطلق نیست به عبارت دیگر چیزی است میان شک و تردید نسبت به نتایج قبلی و یقین مطلق. حال سوال اساسی اینجاست , آیا نحوه نقد بر تمامی علوم یکسان است؟ آیا می توان از روشی واحد برای نقد علوم تجربی و سایر علوم غیر تجربی استفاده کرد؟ چه تفاوتهایی میان این علوم وجود دارد و چه تحقیقی در این موضع منجر به علم می شود؟

اگر چه علم نمی تواند به حقایق متقنی دست یابد اما می‌تواند شواهد قوی و قانع کننده ای به نفع یک ایده فراهم کند.اغلب این ایده‌ها به هیچ وجه واضح نیستند و ممکن است با برداشت ذهنی در تناقض باشد.کارکرد اولیه و اصلی علم  نشان دادن وجود پدیده‌هایی است که به صورت مستقیم قابل مشاهده  نیستند. نیاز به این نیست که علم چیزهایی را که با چشم خود می‌توانیم آنها ببینیم برای ما نشان دهد.مشاهده مستقیم نه تنها در علم لازم نیست بلکه در خیلی از موارد مشاهده مستقیم غیر ممکن است.برای مثال خیلی از کشفیات مهم علم از مشاهدات غیر مستقیم استنتاج شده اند..ولی این مفهوم در تضاد با درک شهودی از بیش از ۲۰۰۰  سال پیش به عنوان حقیقت علمی مورد ملاحظه قرار گرفته بود(اولین بار فیثاغوریان-پیروان فیثاغورس- با مشاهده شکل سایه زمین بر روی کره ماه در هنگام خسوف به صورت علمی پی به کروی بودن زمین بردند. احتمالا خود فیثاغورث اولین کسی بود که زمین را کروی می‌پنداشت ولی دلایلش بیشتر جنبه زیبایی شناسی داشت تا علمی). نقل از کتاب تاریخ فلسفه غرب،برتراند راسل (فرضیه کوپرنیکی مبنی بر چرخش زمین به دور خورشید ،از زمان گالیله به بعد مورد پذیرش واقع شده است، با اینحال این امر تاکنون به صورت مستقیم مشاهده نشده است مشاهدات مستقیم با این امر کاملا در تضاد هستند. همه اینها استنتاجهای غیر مستقمی هستند که با استفاده از روش علمی حاصل شده اند.وقتی واژه “شاهد” در این مقاله مورد استفاده قرار می‌گیرد،منظور دستیابی به آن امر با استفاده از روش علمی می‌باشد.

از رنسانس به این سو علوم تجربی دستخوش تغییرات زیادی گردید. اتکا بر تجربه گرایی و اثبات گرایی از ویژگیهای اصلی این دوران است. موفقیتهای پی در پی در علوم طبیعی و اکتشافات دلیلی بر این شد که عینیت تنها روش اثبات و استدلال است. این عینیت حاصل از تداوم آزمایشهای و تکرار روش های اثباتی است. به نحوی که با استفاده از منطق استقرایی به قانونی کلی برسیم. موضوع دیگر که باید مورد توجه قرار داد این است که علوم تجربی در پی کشف قوانین است. یعنی قرار نیست چیزی تولید شود یا قانونی بر مبنای نیاز انسان ساخته شود. دانشمند علوم تجربی عموما در یک شرایط ثابت سعی دارد تا با تکرار یک عملکرد -که مبتنی بر شواهد پیشین است- نسبت به ایجاد قانونی جدید اقدام کند. در این راه بارها به نتایج متناقض می رسد و با اصلاح و باز تعریف و آزمایش مجدد سعی دارد قانون کلی را در آن حیطه استخراج کند. به عبارت دیگر دانشمند علوم تجربی در یک حوزه مشخص , با ایجاد معیارهایی ثابت و قراردادی که مورد تایید همه است , در یک زمان مشخص بر اساس تعدد نتایج یکسان که مبتنی بر نقد شواهد پیشین است , قانونی کلی را ارائه می کند. البته این قانون کلی مربوط به شرایط خاص و زمان خاص است. یعنی اصولا انتظار نمی رود که یک قانون تجربی برای کلیه زمانها و شرایط قابل تعمیم باشد. اما مهمترین فاکتور در ایجاد این قانون نقد پیوسته شواهد پیشین است. حتی زمانی که قانونی مورد تایید قرار می گیرد و کاربرد خود را در آزمایشگاههای مختلف نشان می دهد , باز ممکن است پس از مدت زمانی مورد نقد قرار گیرد و تغییری اساسی در نگاه جهانی ایجاد کند. مثال این موضوع نیز نقض قوانین نیوتنی توسط فیزیک کوانتومی است. فیزیک به عنوان پرچمدار علوم تجربی بارها انسان را از این خواب جزمی که یک قانون تجربی می تواند دائمی باشد , بیرون آورد. یعنی نقد بر علوم تجربی به صورت دائمی ادامه دارد. حتی زمانی که فکر می کنیم ممکن است به آخر خط رسیده باشیم. هر ساله با ساخت ابزار آزمایشگاهی جدید و ورود انسان به محیط هایی که تا به حال تجربه نکرده است , موضوعات و سوالات جدیدی ایجاد می شود. شواهدی به دست می آید که با قوانین قبلی در تناقض است. این تناقضات شروع نقدی جدید و حرکت دوباره چرخ نقد در علوم تجربی است. پس می بینیم که ساختار علوم تجربی مبتنی بر نقدهای تجربی و تداوم آن است. نقدهایی مشخص با چهارچوب های از پیش تعیین شده ( قراردادی) و جهانشمول که مورد تایید تمام منتقدین در جهان است. این نقد ها گاه ساختاری و گاه درون گفتمانی است. یعنی گاهی با نقدهایی جزئی بدون تغییر کلیت نگاه قبلی , می توان قانون قبلی را همچنان در پاره ای موارد و در استثنائاتی به کار برد. اما در نقدهای ساختاری به کلیت موضوع نقد می شود و دایره کاربرد قانون قبلی به کلی نقض می گردد. این موضوع در فیزیک بیش از سایر علوم تجربی مشهود است.

از سوی دیگر علوم انسانی به معارفی گفته می شود که موضوع آن پیرامون تحلیل پارادایم های  روابط بشری است .امکان تمیز دادن این گروه از علوم با علوم تجربی مشکل است. پس از آغار عصر رنسانس , بشر شروع به تبیین الگوهای مختلف در روابط بین انسانی کرد. این به آن معناست که تا قبل از رنسانس نیازی به ایجاد یا تدوین قوانین خاص اجتماعی و آنالیز روابط بین بشری نداشت. زیرا الگوی واحد را وحی می دانست و بر اساس آن همه چیز را توصیف می کرد. تنها دغدغه بشر پیشا رنسانسی تلاش برای استخراج الگوهای مختلف مبتنی بر کلام بود. حال شرایط تغییر کرده بود. پس از انقلاب صنعتی پیچیدگی های اجتماعی افزایش یافته بود. اخلاق کار و روابط اجتماعی تغییر کرده بود. روابط سیاسی مبتنی بر اصول زمینی بود و نمایندگان خدا بر زمین دستشان از حکومت کوتاه شده بود. پس می بایست علوم اداره جامعه ایجاد گردد. نیازهای بشر با سرعت در حال افزایش بود. رشد جمعیت , تداخل قومیتی ناشی از مهاجرت , مصیبت های روانی باقی مانده از جنگ ها , اختلافات طبقاتی و … .اینها همه مشکلات پیش روی بشر مدرن بود. اما آیا حقیقتا تا قبل از رنسانس انسان هیچ تلاشی برای ساخت مدل اداره جامعه و سایر امور انسانی نداشت. نخستین دست نوشته باقی مانده از بشر به این منظور را افلاطون نگاشته است. وی در رساله جمهوری به تحلیل کامل سیاست و فلسفه و اخلاق حاکم بر جامعه پرداخت. البته در این رساله نقش چند علم انسانی به شیوه امروزی غایب است. با این حال افلاطون این تلاش را قبلا کرده بود. وی با استفاده از روش خاص پرسش و پاسخ سقراطی ساختار تحلیل های خود را شکل داد. پس از رنسانس نیز به وضوح و با دریافت های جدید از تفکر مدرن شروع به نگارش تحلیل های نوین کردیم. شاید بتوان جان لاک , روسو و آگوست کنت را,  به عنوان سمبل های این جنبش ساخت علوم بین بشری دانست.

در علوم انسانی تفاوت چشمگیری برای تحلیل ها است. تحلیل ها همچنان مبتنی بر نقد تفکر پیشین است. اما شرایط بسیار متفاوت از روش های انتقادی در علوم تجربی است. در اینجا نمی توان شرایط ثابت و قراردادی را بنیان نهاد. به علت تفاوت های فرهنگی و تاریخی مبتنی بر جغرافیا , اساسا نمی توان یک شرایط ثابت را برای آزمایش مدل جدید انجام داد. موضوع دیگر نحوه نقد است. در علوم انسانی به علت پیوندهای اجتماعی منتقد تلاش می کند تا مقوله نقد شده را -که به یک گروه موثر در جامعه وابسته است – به صورتی نقد کند که از چهارچوب اجتماع خارجش نکند. یعنی با تلاش در حفظ سنت فکری پیشین , مدلی جدید را ارائه می دهد. اگر منطق دیالکتیکی را ابزار نقد علوم انسانی بدانیم , چیزی به گزاف نگفته ایم. به روشنی می توان این روش نقد را در اکثریت منتقدین دوران مدرن مشاهده کرد. دیالکتیک قدمتی به تاریخ یونان باستان دارد. حتی در روشهای سقراط نیز برای نقد از این روش استفاده می شد. چیزی که در علوم تجربی اصولا امکان پذیر نیست. علوم انسانی به صورت ساختاری بر مبنای نقد تفکر پیشین شکل گرفته است. یعنی منتقد با نقد روش قبلی , روشی نوینی را ارائه می کند و خلل و فرج اندیشه یا تئوری قبلی را با نقد خود می بندد. در صورتی که در علم تجربی اساس یک تئوری با نقد ویران می شود و قانون قبلی کاربردش را از دست می دهد. وجود پلورالیسم فکری باعث گردیده تا متفکرین تمام تلاش خود را برای جلوگیری از حذف اقشار مختلف بکنند. این احتیاط در نقد را چاشنی عملکرد ایشان کرده است. این دقیقا بر خلاف اصول علمی پذیرفته شده تجربی است. موضوع دیگر تلاش برای ایجاد کلیت در ساختارهای علوم انسانی است. به عبارت دیگر در علوم تجربی با استفاده از استقرا  و جزئی نگری به قانونی کلی می رسیم که الزاما هم توقع نداریم همه جا جاری شود. اما متفکران و منتقدین علوم انسانی تمام تلاش خود را برای یک قانون کلی می کنند. تا پیش از دوران پست مدرن این تلاش به عینه قابل درک بود. حتی امروزه نیز بسیاری تلاش می کنند با نقد پست مدرنیسم  بازگشتی شکوهمندانه به تاریخ مدرن و کلیت گرایی داشته باشند. در تحلیل های اجتماعی بسیار از عنصر قیاس بهره برده می شود. این روش دقیقا نقطه مقابل راهکارهای ارائه شده برای علوم تجربی است. موضوع دیگری که تفاوت میان علوم انسانی و علوم تجربی است , جهانشمولی آن است. به علت تفاوت های فرد با فرد , قوم با قوم , تاریخ منطقه ای و .. اساسا نمی توان یک قانون کلی برای همه ارائه داد. شرایط متفاوت نیاز به بررسی پارادایم های متفاوت دارد. حتی نمی توان شرایط مشابه را نیز پدید آورد. گاهی میزان تاثیر یک عامل بر یک مقوله انسانی و در یک موقعیت خاص بیشتر یا کمتر از تاثیر همان عامل در موقعیت یا زمان یا فرد دیگر است. به عبارت دیگر تمام تلاشهای متفکرین علوم انسانی برای اینکه بتوانند کلیه اقشار بشر را زیر یک چتر بیاورند تا به حال شکست خورده است. کلی گرایی سنت تاریخی علوم انسانی است. در سالهای اخیر بارها صحبت از جهانی سازی شده است. این جهانی سازی کاملا مبتنی بر یکسان نگری علوم انسانی است. دقیقا نقطه افتراق علوم تجربی و علوم انسانی است. حتی در قرن بیستم سنتی شکل گرفت تا علوم انسانی را بر اساس روش های تجربی بنا کنند. این تلاش ها نیز به نتیجه نرسید. تلاشی بی سرانجام که فکر می کرد می توان با ایجاد معیار های واحد جهت نقد و بررسی علوم انسانی , امکان تولیدات واحد جهانی فراهم می شود.

در پایان شاید بتوان در چند جمله وجوه افتراق شیوه های انتقادی در علوم انسانی و تجربی را به صورت خلاصه چنین بیان کرد. تفاوت در ساختار منطق نقد بزرگترین عامل برای تمیز دادن این دو حوزه است. منطق دیالکتیکی به عنوان ابزار در علوم انسانی و منطق ارسطویی به عنوان ابزار علوم تجربی است. اساسا تلاش برای اجرای یک روش در علم دیگر تا به حال موفق نبوده است. شاید با وام گرفتن از سنت کانتی بهتر باشد حوزه های نفوذ منطق و روش های نقد و بررسی هر کدام را به صورت منفک از هم بررسی کنیم.

.

نویسنده : امیر سلطان زاده

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *