روشنفکران علیه ایران

روشنفکران علیه ایران
Print Friendly
روشنفکران علیه ایران
۳٫۵۳ (۷۰٫۵۹%) ۱۷ votes

سال‌هایی پیش به مناسبتی گفته بودم: «در ایران، همه چیز متولی دارد جز خود ایران » اینک که سیاست‌نامه شماره‌ای را به ایران اختصاص داده است، بار دیگر، به این دلمشغولی دیرین باز می‌گردم تا به نکته‌هایی در این باره اشاره کنم. با گذشت زمان، با بسط یدی که نیروهای گریز از مرکز در همەی عرصه‌ها یافتنه اند، من بر آنم که نمی‌توان نسبت به بی‌متولی ماندن ایران بی‌اعتناء ماند…

درباره مواجهه روشنفکری ایرانی با منافع ملی

روشنفکران علیه ایران!

سرچشمه شاید گرفتن به بیل
چو پُر شد نشاید گذشتن به پیل

سعدی تجربه‌ی فروپاشی در یورش مغولان را داشت، اما اگرچه تجربه‌ی او می‌تواند ما را اشاراتی باشد، ولی امروز یک‌سره به کار نمی‌آید.

در زمانه‌ی آن شیخ اجلّ، در ادامه‌ی یورش‌های بسیار، دشمن از بیرون می‌آمد، و اگر عِدّت و عُدّتی می‌داشت هزیمت در لشکر ایرانیان می‌افکند، اما هرگز در جنگ نهایی پیروز نمی‌شد، ولی با وزیدن بادهای سموم، ایران، با شیره‌ی جان خویش، دشمنی در درون پرورده‌است که بیگانه‌ای در درون و آشنایی بیگانه است.

یعنی دزدی با چراغ آمده!
سعدی زمانی از ایران رفت که ایران به «کنام پلنگان و شیران» تتار تبدیل شده بود، اما دیری نگذشت که همان پلنگان، بر اثر هم‌نشینی با ایرانیان، خوی پلنگی را رها کردند و شیخ “چو برگشت کشور آسوده دید”.

امروز انقلابی در وضع زمانه صورت گرفته، جرثومه‌های تباهی از ژرفای خاک ایران روییده و در آن ریشه دوانیده‌اند، و اگر دشمنانِ بیرون در سایه‌ی فرهیختگی ایران پناه گرفتند، این دشمنانِ درون از ادب و آداب ایرانی می‌گریزند.

ایران، پیوسته، هم‌چون جزیره‌ای در میان دریای دشمنانی بود که به هر مناسبتی خیزآب‌های بلند آن قُلزم‌ها بر ساحل‌های امن او فرود می‌آمد و هر بار ویرانی‌های بسیاری نیز به بار می‌آورد، یعنی ایران نگین، و بلاهای بسیار چونان انگشتری بود، اما با این همه، جبهه‌ی درون چنان استوار و نیرومند بود که حتی اگر در پیکار نظامی شکست می‌خورد، در جنگ فرهنگی هزیمت بر سپاه بی‌فرهنگی دشمن می‌افکند.

دشمنان درونی، به فرض این‌که وجود می‌داشتند، جز توان ایذایی نمی‌توانستند داشته باشند.

با تباه شدن مزاج زمانه، (این تعبیر را در ابهام ازین حیث می‌آورم که وارد بحث دگرگونی‌ها در مناسبات منطقه و رابطه‌ی نیروها در درون مرزها نشده‌باشم…) در شرایطی که بر پایه‌ی برخی توهم‌ها تصوری از منطق مرزها ایجاد شده‌بود، دشمنان در بیرون مرزهای کشور، از طریق عاملان داخلی خود، میدان پیکار را به درون مرزهای ایران انتقال دادند.

این اتفاق در سه دهه‌ی گذشته، در بی‌خبری نسبت به دگرگونی ژرف اعمال جامعه‌ی ایران و منطقه افتاده و چنان که این بی‌خبری از منطق این دگرگونی‌ها و در بی‌اعتنایی به آن منطق، هم‌چون گذشته ادامه پیدا کند، بیم آن می‌رود که رخنه‌ای در ارکان کشور افتد و جبران آن به آسانی ممکن نباشد.

منظورم از این دشمنان، تنها و به‌طور عمده دشمنان نظام سیاسی نیستند؛ این دشمن در صورت دشمن نیز نیستند و احتمال دارد که خود ساده‌لوحانه گمان کنند دوستان اند، اما با ظاهری که اخلاق، حکمت، معنویت و به‌ویژه عقلانیت از آن می‌بارد، چنان ضربه‌هایی بر ریشه‌های این کشور می‌زنند، که عرب و ترک و مغول نزده بود.

هم‌چنان‌که گروه‌های بزرگی از روشن‌فکران وطنی، در گذشته‌های نه چندان دور، در دور نخست حیات روشنفکری، سرسپردگان انواع نظریه‌ها خودکامگی، دیکتاتوری پرولتاریای چپ و نظریه‌ی بدیع «بی‌اعتنایی به آراء» شریعتی‌ها بودند، در سال‌های اخیر، در یکی از دوره‌های پرشمار جدید عقلانیت، چنان هبوطی در روشنگری «لیبرال» کرده‌اند که حتی جان لاک هم به گرد پای آنان نمی‌رسد و یکی نیست که بپرسد:
به کجا چنین شتابان؟

یکی می‌گوید ایران کجاست؟ فرهنگ ایرانی چیست؟ فلان اثر تاریخ باستانی را رُمیان ساخته‌اند و بهمان اثر دوره‌ی اسلامی را عرب‌ها و «تورکان»!

و آن‌که دیروز زیر عَلَم بستنِ دانشگاه سینه می‌زد، در یکی از خلسه‌های جلوی دوربین ناگهان شعار می‌دهد که: اگر مردمان برخی از ناحیه‌های کشور در همه‌پرسی بخواهند از ایران جدا شوند، می‌توانند و اجباری به ماندن آنان نیست!

آن یکی در شوریدگی عرفانی-اخلاقی چیزی از تاریخ نمی‌داند، و البته عذرش نیز خواسته است -چون که مستم کرده‌ای حَدَّم مزن!- اما این یک به عنوان استاد علم سیاست نمی‌تواند نداند که هیچ کشوری درباره‌ی تمامیت ارضی سرزمین خود همه‌پرسی نمی‌کند و آن را به حراج نمی‌گذارد.

نمی‌گویم اگر درسی خوانده بود، می‌گویم حتی اگر چیزی از وقایع اتفاقیه‌ی کشور محل تحصیل خود در حد روزنامه‌های تهران می‌دانست، می‌توانست بداند که پنجمین قدرت و اقتصاد دنیا چون مردم آن شبهه‌ای داشتند که از نهادهای اروپای واحد خدشه‌ای بر اعتبار، قدرت و حاکمیت کشورشان وارد می‌شود، عطای اروپا را به لقایش بخشیدند…

.


.

فایل pdf نوشتار کامل جواد طباطبایی با عنوان روشنفکران علیه ایران

.


.

روشنفکران علیه ایران / سید جواد طباطبایی

درباره ی مواجهه روشنفکری ایرانی با منافع ملی

سیاست‌نامه، فصل دوم، سال یکم، شماره ۴ و ۵، خرداد و تیر ۱۳۹۵


.

40 نظر برای “روشنفکران علیه ایران

  1. کاش این متن رو هیچ‌وقت نخوانده بودم، کاش نمی‌دانستم این متن رو شخصی نوشته که عضو هیئت علمی گروه فلسفه دانشگاه تهران است، کاش لااقل یه حرفی زده بود که یه چیزی دستگیرم میشد، کاش می‌گفت که ظاهر اخلاق، حکمت و معنویت دقیقن به کجای نظام آسیب رسانده‌؟ کاش می‌فهمید کسی که به فکر این کشور است این‌گونه پیامش به دیگران نمی‌رساند، کاش می‌فهمید احتمالن عواطفی غیر از دل‌سوزی آدمی را وادار به قلم‌فرسایی این‌گونه نوشته‌ها می‌کند، کاش این متن را نخوانده بودم.

  2. من کاری به مدعیات اصلی آقای طباطبایی در این جستار ندارم؛ اما باید بگویم که در این مقالۀ ایشان اشتباهات صریح چندی وجود دارد که من به یکی از مهلک ترین آنها اشاره می کنم. ایشان نوشته اند:
    “امااین یک به عنوان استاد علم سیاست نمیتواند نداند که هیچ کشوری درباره تمامیت سرزمینی خود همه پرسی نمی کند” (ص۲ فایل)
    پرسش من از ایشان این است که مگر انتخابات چند ماه گذشتۀ اسکاتلند را که پیرامون جدایی این سرزمین از بریتانیا بود فراموش نموده اند؟ یا مگر انتخابات کاتالونیای اسپانیا را که در راه است فراموش کرده اند؟
    تصور میکنم اشتباهاتی این چنین در مقالاتی که در مجلات و نشریات سراسری بازتاب می یابد، بسیار باعث تاسف است.

  3. زمانی که نقد آقای ملکیان را در مورد جناب طباطبایی خوانده بودم خیلی مشتاق بودم جوابی از ایشان بشنوم و بخوانم بلکه قضاوتی داشته باشم نزدیکتر به حقیقت !!. جناب طباطبایی !!! واقعا این مطلب نوشته ی شماست ؟ من که جز توهین و افترا و نیت خوانی و تکرارِ مکررِ “دشمن” چیزی ندیدم .
    تا کی گذشته ی روشنفکری که ادعا دارید در بستن دانشگاهها دست داشته (اگر داشته) باید معیار نقد سخن او باشد؟
    چند نقل قول هم از ملکیان داشتید و در پاسخ فقط توهین دیدم .
    اتفاقا اصطلاح ترجیح بلا مرجح که ایشان گفتند خیلی قانع کننده تر از توضیحات دشنام گونه ی شماست .

  4. من هیچوقت طباطبایی را فیلسوف نمی دانستم، ایشان پژوهشگر و متتبع خوبی است، اما فیلسوف نیست و عقلانیت در نگاهش، تاثیر چندانی ندارد.
    ایشان در اکثر کارهایش خطابی نقد میکند و می نویسد، و بقولی با هگل پا به گل مانده.
    با خواندن این نامه رایم استوارتر شد، و دانستم که همچون یک آدم کاملا غیر آکادمیک و ژورنالیست صرف سخن رانده اند…
    باعث تاسف است.

  5. ذهن جناب جواد طباطبایی ترکیب عجیبی ست از نکات بدیع و افکار فجیع. این متن البته فقط از دومی بهره برده است. اما به گمانم تمام محصولات فکری ایشان را نباید به خاطر چنین فجایعی یکسره نادیده گرفت. باید از این نوشته ادب آموخت و آنچه ایشان با آقای ملکیان کرده اند، ما با ایشان نکنیم.

  6. من به عنوان دانش‌آموخته فلسفه و دانشجویی که به دنبال و در طلب دانش هستم و دغدغه اصلاح وضعیت جامعه را هم دارم، نمی توانم اوضاع روشنفکران را به خوبی دریابم. ولی به وضوح می توان ناامیدی و رخوت را در اندیشه آنها دید. مناظرات و نقدهایی که با کنایه ادامه می یابد و جواب‌هایی به همان اندازه گیج کننده چیزی جز از هم گسیختگی فکری نیست.وضوح و صراحتی که لازمه ارتباط شفاف و گفتگویی در جهت اخلاق باشد وجود ندارد و متاسفانه نظریه پردازی با شبهه و در زمینه های مختلف روشنفکران را به بیراهه کلی گویی و آشفتگی برده است. نسخه پیچی هیچ دردی را دوا نمی کند، پذیرفتن بنیان‌ها و اصول فکری ای که با صراحت بیان شود و از سوی هر متفکری پذیرفته شود آن را در معرض این قرار می دهد که به نقد کشیده شود و باید تحمل نقد هم باشد چون بالاخره ما نباید تصور کنیم جبرئیل وار سخن می گوییم. از طرفی معنویت بسیار فردگرایانه ای که از سوی روشنفکران دینی ادا می شود به سکوت و بن بست تمدنی در اندیشه دیگر روشنفکران انجامیده که در نهایت دو طیف را در دو جهانبینی به دام انداخته است. دور شدن از واقعیت که حتی به حقیقت بین‌الاذهانی بودنش هم التزام ندارند نتیجه این اختلافات است.

  7. در پاسخ رهام برکچی زاده باید عرض کنم قرار گرفتن کشوراسکاتلند در پادشاهی متحد بریتانیا با قید امکان خروج بوده است و هیچ ربطی به امکان همه پرسی در یک بخش از یک کشور ندارد. چنین تقاضایی هیچ پایه حقوقی واقعی ندارد.

    1. من نمیدانم که اگر یک روز مردم ایران در یک انتخاب آگاهانه و به طور مسالمت آمیز بخواهند یک همه پرسی در مورد بخشی از کشور انجام شود(مثلا خودمختاری کردها که در اوایل انقلاب مطرح بود، در آن صورت تکلیف چیست آیا باید به خواست مردم توجه کنیم یا به بهانه اینکه هیچ کشوری درباره‌ی تمامیت ارضی سرزمین خود همه‌پرسی نمی‌کند باید اجازه آن را نداد
      یک سوال فرضی است
      امیدوارم جوابهای درخوری دریافت کنم

      1. در سال های ۵۷ تا ۶۰ که این حرف بیشتر مطرح بود ، پیروان رویکرد استالینی « ملیت » از پاسخ به پرسش های مطرح در این زمینه طفره می رفتند : کردهای پراکنده در ایران ( شمال خراسان ، گیلان ، همدان … ) به « کردستان » بکوچند ؟! تکلیف مناطقی که دو یا سه « قوم» ساکن آن هستند ، چه می شود ؟ کرد بودن به زبان است یا تبار یا … ؟ « مرز زبان کردی » کجاست ، مشخصاً کرمانشاهی در کنار اورامانی « کردی » به شمار می رود و « لکی » « غیرکردی » ؟ تفاوت مذهبی و طبقه ای و سیاسی را هم بر این بیفزاییم و آن را در متن عامتر درهم تنیده مشابه دیگر طیف های زبانی و تباری و … در گستره « فلات ایران » قرار دهیم و کم آبی و کاهش پوشش گیاهی و بحران های اقتصاد جهانی و کشاکش قطب های سیاسی و نظامی را اضافه کنیم ، بعد ببینیم کجای کاریم و کدام خواسته بجاست و قابل پیگیری ! « آگاهانه و مسالمت آمیز » شروط تحقق نیافتنی اند ؛ پوششی برای بالکانیزه کردن غرب و میانه آسیا و شمال آفریقا .

        1. ممنون از پاسخ شما جناب یوسفی
          اشاره به شرایط واقعی کردین
          و اما سوال من فرضی بود و به نظرم به طور ضمنی پذیرفته اید که به فرض وجود شرایط آگاهانه و مسالمت آمیز این حق برای مردم محفوظ است.
          و در واقع سوال اصلی من این است که آیا حق همه پرسی برای تعیین سرنوشت خویش و نوع حاکمیت خویش و …
          آیا این حق بر حق امنیت ملی، امنیت کشور که به نظر یک حق عمومی است غلبه دارد یا نه؟

          1. وضع ما غالباً برآیند اموری بیرون از حوزه توان و حتا آگاهی ماست ، از ساخت ژنتیک پدر و مادر و زبان جمعی که در آن زاده و پرورده شده ایم گرفته تا ویژگی های اکوسیستم و زمین ساختی و …. . در این اوضاع « حق انتخاب آگاهانه » به رغم تنگی و محدودیت حوزه تحقق ، حقی انسانی است اما از آن جا که این حق تنها حق انسان ها نیست و افزون بر این تحقق آن وابسته به شرایط است ، گفتن این که « حق تعیین سرنوشت » بر حق امنیت و رفاه اولویت دارد یا ندارد ؛ کافی نیست یعنی هم نیازمند دلیل است و هم محتاج تحقق شرایط بیرونی از جمله رعایت حق تعین سرنوشت دیگران . جدایی و طلاق دو انسان شرط و شروط دارد چه رسد به جداسازی دو بافت درهم تنیده اجتماعی . خلاصه کلام : مسئله « حق تعیین سرنوشت » در برابر « امنیت عمومی » نیست ؛ حق تعیین سرنوشت عده ای در برابر دیگرانی است که از همین حق برخوردارند , عده ای که از جهات متعدد با پاره ای از آن دیگران در یک گروه و طیف قرار می گیرند و چه بسا پیوندهای محکم تری با هم دارند .

  8. ممنون از پاسخ علی رضای عزیز.
    باید عرض کنم که در مورد رفراندوم اسکاتلند، اختلال نظر بسیار است و حتی بسیاری مشروعیت حقیقی همین انتخابات را نیز زیر سوال می بردند. در مورد کاتالونیا هم که عرض کردم، وضع به همین منوال است، به طوری که دولت مادرید آن را خلاف قانون می داند. (اما باید عرض کنم که استقلال تاریخی کاتالونیا از سرزمین اصلی، خود توجیهی به کاتال ها برای تقاضای استقلال داده است.)
    اما مگر رفراندوم های استقلال در تاریخ محدود به همین دو مورد است؟! دهها رفراندوم استقلال طلبانه در چارچوب قانون کشورها صورت گرفته که به تشکیل دهها دولت مستقل منجر شده است. برای من عجیب است که شما نیز همان اشتباه آقای طباطبایی را تکرار میکنید و مدعی هستید که هیچ پایه حقوقی برای این امر وجود ندارد!
    پس استقلال نروژ از اتحاد «سوئد-نروژ» در ۱۹۰۵ چه میگویید؟ استقلال کامبوج، ویتنام و الجزایر از فرانسه را چه میگویید؟ درباره رفراندوم ۱۹۹۵ و ۱۹۸۰ کبک برای جدایی از کنفدراسیون کانادا چه میگویید؟ یا رفراندوم تیمور شرقی برای جدایی از اندونزی؟
    اگر تمامیت ارضی را با یکپارچگی نظام دولتی و اداری تعریف کنیم، باید گفت که تمامی اینها نمود عینی استقلال به وسیله رفراندوم هستند.
    بنابراین میتوان گفت که برداشت جناب طباطبایی از مفهوم تمامیت ارضی، برداشتی جرم اندیشانه و استبدادی است. برای استقلال مجال های قانونی کاملاً روشنی هم وجود دارد. برای مثال دولت اسپانیا در ۲۰۱۵ مدعی شد که رفراندوم استقلال کاتالونیا باید سراسری باشد و نه صرفاً محدود به خود این منطقه.
    بنابراین مشخص میشود که اساس سخن جناب طباطبایی درباره اینکه برگزاری رفراندوم برای استقلال را بی معنا خواندند، اشتباه است. اما درباره اینکه یک قانون اساسی مترقی، آیا باید به هر استان اجازه برگزاری رفراندوم استقلال را بدهد یا نه، اختلاف نظر وجود دارد.

    1. همه پرسی جدایی فقط و فقط در چارچوب جدایی یک ملت از یک مجموعه بزرگتر قابل پذیرش است. تمام مواردی را که بیان کردید بر همین اساس استوار است. اتفاقا به همین دلیل است که مدتی است رندانه بعضی، جمعیتهای زبانی و شاید نژادی در ایران را ملت می نامند.
      طباطبایی از منظر تاریخی نگاه می کند و بیانی جدلی دارد. اما اصل سخن خطا نیست. حتی اگر نسبت ساکنین یک کشور به سرزمینشان را بر پایه مفهوم مالکیت درک کنیم،تنها مفهوم مالکیت مشاع برای همه افراد می تواند مبنا قرار بگیرد. به این ترتیب همچنان که در اسپانیا گفته می شود جدایی یک بخش از یک کشور حتی اگر ممکن باشد با رای حداکثری همه افراد کشور و نه ساکنین یک بخش ممکن است. این البته برخلاف نظر شما یک مجال قانونی روشن نیست بلکه روشی اخلاقی و ابداعی برای برخورد با جدایی طلبی است که در شرایط امروز اسپانیا چرایی طرح آن کاملا مشخص است.
      در مجموع می توان گفت جدایی طلبی دست اندازی به حقوق جمعی مردم یک سرزمین است و مخالفت با آن به هیچ وجه استبدادی نیست بلکه فعل و رفتاری پسندیده و اخلاقی است. یقین دارم حضرتعالی و بقیه کسانی که خواستی ناموجه را در قالب کلماتی زیبا زینت می دهید، در رفتار فردی و در مالکیتهای شخصی به هیچ وجه مبانی مدعیات جدایی طلبی را مبنای عمل قرار نمی دهید.
      یک نکته: هر فردی می تواند در یک کشور حقوق شهروندی خود را تقاضا کند. برابری حقوق بی تردید قابل دفاع است اما حق جدایی یک بخش از یک سرزمین جزء حقوق شهروندی نیست.

      1. با سلام مجدد. پاره‌ای از سخن شما را نپسندیدم، آنجا که فرمودید: “یقین دارم حضرتعالی و بقیه کسانی که خواستی ناموجه را در قالب کلماتی زیبا زینت می دهید …”
        ما تا اینجا هیچ سخنی دربارۀ درستی یا نادرستی، موجه بودن یا موجه نبودن جدایی‌طلبی نگفتیم. من به شخصه هوادار شکل گیری «کنفدراسیون ایران» هستم. چارچوبی که در قالب آن «اتحاد جماهیر دموکراتیک» در یک پیوستار ارضی و مشترک، دولتی ملی را هم تشکیل می دهند و از آن پاسداری می کنند. (مشابه کنفدراسیون روسیه) لیکن به نظر می رسد که پیش قضاوتی شما از موضع من نادرست بود.
        با این وجود نمی توانم با صراحت از مشروعیت یا نامشروعیت نگرش جدایی طلبانه سخن بگویم؛ به خصوص که فرآیند ناسالم و ناکارآمد ملت‌سازی در خاورومیانه، امکان روشنی برای تفکیک و تمییز ملتها را از یکدیگر نداده است و «اقوام» اقلیت در چارچوب “دولت-ملت های” فعلی زیر شدیدترین سرکوبها قرار دارند و هویت‌های اقلیتی از کلیۀ حقوق حقه خود برخوردار نیستند.
        فدراتیو یگانه راه حل منطقی برای بحران نه تنها ایران، که خاورمیانه است و یگانه پاسخ صلح طلبانه ای است که میتواند برای “ازهمگسیختگی های ملی” سراسری در خاورمیانه (ایران، ترکیه، سوریه، عراق و …) وجود داشته باشد.
        وقتی شما از حاکمیت «مشاع» سخن میگویید، باید آن را در چارچوب حقوق برابر بازتعریف کنید، نه در چارچوبی که بخش بزرگی از جمعیت سهیم در این مجموعه به اصطلاح مشترک، حق تدریس زبان خود را ندارند و نیروی پلیس و مدیران اداری بیگانه بر آنها نظارت میکند.

        1. سلام.اگر برداشت دقیقی از کلمات شما نداشته ام عذر می خواهم. اما همچنان با منظر شما همدلی ندارم. حقوق شهروندی ( با تمام پیچیدگی آن) قابل دفاع است با این همه بنا به تجربه عرض می کنم خودمختاری یا موارد مشابه تنها جای اقلیت و اکثریت را تغییر می دهد و کمکی به تثبیت حقوق شهروندی نمی کند. همچنین بیگانه شماری مدیران غیر بومی در بسیاری موارد روشی است که نخبگان قومی برای کسب قدرت درپیش می گیرند. آنچه در واقع اهمیت دارد کارآمدی است که ممکن است زیر مجموعه ای از شعارهای قومی فراموش می شود.

  9. آرامش دوستدار در « پیشگفتار چاپ دوم » کتاب « درخششهای تیره » در اشاره به جواد طباطبایی نوشته است : « … به مراتب زرنگتر از » « روشنفکران نازکدل » ، « کسانی هستند که بی سر و صدا به ایده های کتاب و نوشته های دیگر نویسنده اش با چنان مهارتی دستبرد زده اند که تقریباً همه فهمیده اند . از جمله یکی از آنان ….. در کتابی که سه سال پیش در تهران به چاپ رسانده ترکیب مفهومی « امتناع تفکر » را به لباس مبدل « امتناع اندیشه » ( ؟ ) از آن خود شناسانده و از این جعل معیوب در همان آغاز کتابش پرده برداری کرده است . » به نظر می رسد طباطبایی نیز به بزرگداشت خود با خوارداشت دیگری مبتلاست ؛ و این در آوردن حرف حساب از لابه لای سخن چرکین و خشماگین و آغشته به کین و نخوت شان را دشوار ساخته است .

    1. همانقدر که بسیاری از اجزاء نوشتار طباطبایی قابل نقده ،ایران دوستی و دغدغه مند بودنش در مورد ایران ستایش کردنیه.
      ضمن اینکه فکر می کنم یکی دو جا هدف طعنه هاش دکتر سروش بود مخصوصا وقتی از “مثنوی خانی” و مثنوی پژوهی” به “مثابه نان دانی” شخصی نام برد.
      ملکیان خیلی به صورت حرفه ای و مستمر به مولوی و مثنوی نپرداخته(البته تا جایی که من می دونم)

    2. آن جا که نوشته : « با ظهور انواع جدید ایدئولوژی های پسامدرن و پساهای دیگر ، از سنخ « چهل تکگی » و « کلنگستانی » ، مرداب های جدیدی به وجود آمده اند …. » ، به نظر می رسداشاره به داریوش شایگان و همایون کاتوزیان باشد . از علی شریعتی و سید جمال الدین اسد آبادی و جلال آل احمد هم که به صراحت نام برده است .

  10. خیلی جالب بود! رگ بیرون زده گردن آقای طباطبایی را می شود از پشت این کلمات دید! وقتی هم رگ گردن کسی بیرون بزند دیگر جای حرف زدن باقی نیست.

  11. البته همین الان تبلیغ درسگفتار روان درمان گری در مثنوی ملکیان رو دیدم.شاید هم صرفا مقصودش ملکیان بوده.البته سیدجواد کلا خیلی بدش نمیاد که در لفافه هم که شده طعنه تیره ای به سروش بزنه

  12. هرچه تلاش کردم استدلالی در سخنان آقای طباطبایی ندیدم، یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد، الان بنده هم میتونم در نقد آقای طباطایی بگم که ؛جهل دلیل نیست،روشنفکری بی خیال ونامربوط سخن گفتن نیست،خیانت نکنید،این توطئه دشمنان است،این افکار شما تقلیدی و وارداتی است،ساده لوح نباشید،آیا متوجه استدلالی میشود؟! تفاوت آقای ملکیان با ایشان این است که ملکیان حقیقت طلب است وکوشش میکند سخنانش را مستدل کند و اگر به نتیجه ای خلاف میلش برسد، حقیقت را به منافع وامیال شخصی اش ترجیح می دهد«حداقل برداشت من اینگونه است» اما آقای طباطبایی تردید دارم که اینگونه باشند

  13. استاد ملکیان را از نزدیک می شناسم و ایشان شخصی مطلع وارسته است.دکتر طباطبایی زبانی تلخ و گزنده در نقد و لیکن کاری سترگ در تورق بخشی از متون این کشور دارد.بزرگی گفته بود تفاوت ما باغربیها این است که فرهنگ آنان پژوهیده و فرهنگ ما ناپژوهیده است و کار دکتر طباطبایی علی رغم همه تندگویی هایش سعی در کم کردن این تفاوت است.استدلالهای ایشان اگر در این مقاله واضح نیست در لابه لای سطور کتابها و مقالات ایشان مشخص است .کاش فایل صوتی مخفیانه گرفته شده از استاد ملکیان با هومان دوراندیش منتشر نمی شد و دکتر طباطبایی هم به قول قدما از جای نمی شد که اینچنین بنویسد.در هر حال فکر می کنم بهتر است ما وارد دعوا و سپس جزئی از دعوا نشویم و دیدگاههای هر دو بزرگوار را در بخش تخصصی خودشان پی گیری کنیم.

  14. ظباظبایی تنها دارایی ایران در حوزه ی علوم انسانی است . من از نزدیک ایشان راندیدهام اما کتاب های ایشان را گاهی تا چند بار خوانده ام. تفاوت طباطبایی با مرادان عارف مسلک و مریدانشان در این است که ابژه ی طباطبایی در اندیشه سیاسی «ایران » است. این کاملا طبیعی است که دشمنان ایران از ایشان برنجند. مشکل آقای ملکیان و سلف هایی چون شریعتی و آل احمد این است که بدون پرداختن به ظرف اندیشه که همان ایران باشد به گرته برداری از اندیشه های غربی می پردازند و با ساختن معجون بی معنایی از سنت عرفانی و مفاهیم غربی به بازتولید نیندیشیدن مشغول هستند. طباطبایی به دنبال بیدار کردن ذهن خواننده است و امثال ملکیان به دنبال یافتن مرید و مقلد .

    1. جواد طباطبایی تنها کسی نیست که در حوزه علوم انسانی کار می کند ؛ برترین کس هم نیست ، نه از حیث روشنی و استحکام اندیشه ، و نه از حیث روش انتقاد و گفت و گو . در همین زمینه « مفهوم ایران و ملیت ایرانی » آقای شروین وکیلی چه در نقد رو در رو و چه در نگارش مقاله در رد گفته های آقایان ملکیان و زیبا کلام ، به مراتب مؤثرتر عمل کرده اند . شاید به دلیل درخشش جوان های دانا و خلاقی چون شروین وکیلی است که جناب طباطبایی رجزخوانی و پرخاشگری پیشه کرده اند تا یگانه « متولی » ایران جلوه کنند !

  15. جَنابِ دکتر مرتضی مردیها، در فیسبوک خود، نوشته مختصری درباره این نوشته جَنابِ طباطبایی منتشر کرده است، خوب است گردانندگان سایتِ “صدانت” آن نوشته را منتشر کنند.
    جَناب طباطبایی دیگران را متهم به بیسوادی و تاریخ ندانی و غیره کرده‌اند، اما خود اشتباهی تارخیی کرده‌اند که از جَناب ایشان بعید مینمود! عِلاوه بر این، ظاهراً جنابِ ایشان بَین فلسفه تاریخ و علم تاریخ، خلط کرده‌اند! ایشان هرچقدر مقام شامخی داشته باشند، به یقین “مورّخ” نمیتوانند بود. جَناب حسن انصاری، در مقالاتی چند-در نقد آثار و آراء جَناب دکرت طباطبایی-، این نکته را به تفصیل شرح داده‌اند. جَنابِ مردیها در آنجا-فیسبوک- خودم تذکر شده‌اند که این اشارت خُرد البته نقدی است بر آن تیر طعنِ طباطبایی که دیگران را ناآشنا و بیسواد با تاریخ میداند، و باز متذکر شده‌اند ک هایشان مقام شامخی دارد، و برای نقد ایشنا بایستی مَجال دیگری- و ن هدر فیسبوک- آراء ایشان را نقد کرد.
    اگر قفرار بر نقدهای خُرد-امّا بجایِ- اینچنین باشد، بسیار میتوان نقد کرد. و چنین کاری را باید انجام داد. تا بهر کم، محققی چون طباطبایی، اگر نقدی قلمی میکند، دست از تیر طعن بردارد و اندکی احتیاط پیشه کند. نُمونه:
    ایشان در نقدشان بر ترجمه “فلسفه حق” کانت به ترجمه: منوچهر صانعی دره بیدی، در نخستین سطر نوشته اند: “کتاب را تورقی کردم”. تأکید بر لفظِ “تورّق” است! خدا روانشناد استاد ابوالحسن نجفی را رحمت کُناد که “غلط ننویسیم” را نوشت تا عامی و عالم از آن بهره برند! شاید جَناب طباطبایی، این کتاب را ندیده یا دیده و نخوانده باشند و یا خوانده باشند و فتور در حافظه موجب فراموشی شده باشد. امّا بعید میدانم کسی که با عربیّت و ادبیّت آشنایی حاصل کرده باشد نداند، در لغت عرب “تورق” را برای خوردن برگ استفاده میکنند، نه “ورق زدن” کتاب و غیره! لازم نیست کسی اهل اصطلاح باشد تا چُنین چیزهایی را بداند! ازین دست ایرادات املایی و انشایی و نحوی و دستوری و صرفی و ساختاری و غیره بسیار میتوان گرفت. امّا حقّ آنست که شاید کسی ضعف در کلام و قلم داشته باشد اما اندیشه ای پخت و سخته داشته باشد-هرچند چُنین چیزی امری غریب است اما مُحال نیست!-، بهتر آنست در کنار نقدهای خُردی چنین بر قلم محققی چون دکرت طباطبایی، ساختار و بافتار و جانِ کلام ایشان نیز به محک نقد نِهاده شود. امّا یک نکته از پیِ همین اشتباهات و سهوهایِ قلمی بر آفتاب افگنده میشود: بهتر است اندکی با سر به زیری و تواضع جهت حقیقت طلبی قلم بزنیم، نه اینکه دیگران را یکسر بیسواد بدانیم و مقدمات زبان “فارسی” که از آن دفاع میکنیم را هم زیر پا بنهیم!

    خدایا چنان کن سرانجام کار
    که تو خشنود باشی و ما رستگار

      1. بسیار ممنونم از شما. و چه خوب است که برای نشر آثار اجازتِ صاحب اثر را میگیرید. از شما چه بسیار میتوان آموخت. خدا به شما و همراهانتان جزایِ جزیل دِهاد!

    1. شما همیشه اینطور صحبت میکنید؟ اولین نوچه ادیب “استاد” ملکیان هستید. تبریک. البته اگر خود “استاد” نباشید، که در بینامی و شوریده سری، سری میان سرها دارد.

  16. از واکنش ها همه چیز کاملا گویاست …
    روشنفکران علیه ایران !

    اولویت با ایرانشهر است ، بعد حاکمیت و بعد مردم .
    حاکمیت میتونه بد باشه .
    مردم میتونن بد باشند ، توسط استعمار فریب بخورند و … مردمی که دهه ها بلکه سده ها آموزش صحیح ندیده باشند و در خرافات باشند نمیتونن منافع میهن و خود رو درست تشخیص بدن .

    1. نه « روشنفکران » ، نه « مردمی که اموزش ندیده و در خرافه اند و نمی توانند منافع خود را تشخیص دهند » ! از میهن بدون مردم و سرآمدان فکری آنان چه می ماند ؟ بعد : شما چیستید و کیستید و کجایید ؟ نه از مردمید و نه از لایه دانا و اندیشمند مردم ؟ به هر حال « واکنش ها » متنوع بوده است و گویای ناهمسویی پیام گذاران .

  17. این هم یکی از گرفتاری های جهان سوم است که علیه خودش اقدام می کند. از این دوستانی که به اصطلاح دانشگاهی هستند و صحبت از درس خواندن در فلان رشته می کنند باید پرسید که مگر اصلاً اثری از دانشگاه در اینجا مانده است که شما تحصیلکرده اش باشید و بر مبنای اعتباری که بدین شیوه کسب کرده اید حرف های جواد طباطبایی را به زیر پرسش برانید؟ من نمی دانم که ریشۀ این گرفتاری در کجا است که روشنفکری در ایران به معنای همراه شدن با مزخرفات و یاوه های مد روز تجزیه طلبانه است. واقعیت این است که جواد طباطبایی در این نوشتار با زبانی هم دلانه و دل سوزانه که البته ربطی هم به فیلسوف بودن با نبودن او ندارد از بودن ایران دفاع کرده است. کجای این کار ایراد دارد. اگر ایشان هم همان یاوه های تجزیه طلبانه را تکرار می کرد احتمالاً این دوستان همه او را اندیشمند و فیلسوف می خواندند. این کشور همیشه وجود داشته است، کسی آن را به زور به وجود نیاورده است. امثال بنده که در دانشگاه بزرگ شده ایم می دانیم که ریشۀ این اندیشه های تجزیه طلبانه در کجا است. اتفاقاًٌ در میان هر بخشی از ایران که چنین خواست هایی در آن به وجود آمده است برویم متوجه ریشۀ بیرونی این گونه افکار هستیم. نکتۀ دیگر هم این است که همین حرف هایی که دربارۀ حق تعیین سرنوشت و احترام به خواست مردم فلان و بهمان منطقه زده می شود اصولاً حرف بومی نیست؛ و همین دوستان توجه کنند که در مدینه های فاضله ای که در بیرون از مرزهای ایران برای خودشان تصور کرده اند چه خبر است و آنها با اقلیت ها و گروه های قومی غیرخودشان چه رفتاری دارند. کدام یک از آن رفتارها را شما در طول تاریخ ایران نسبت به قومیت های ایران دیده اید؟؟؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *