درسگفتار بهرام بیضایی در دانشگاه استنفورد

درسگفتار بهرام بیضایی در دانشگاه استنفورد
Print Friendly
درسگفتار بهرام بیضایی در دانشگاه استنفورد
۵ (۱۰۰%) ۱ vote

درسگفتار بهرام بیضایی در دانشگاه استنفورد با عنوان ” نشانه شناسی اسطوره‌های ایرانی “

.

متن سخنرانی بهرام بیضایی در دانشگاه استنفورد درباره اسطوره شناسی و شاهنامه خوانی: بخش اول

من درباره معنا شناسی شاهنامه در زمینه اجتماعی و سیاسی صحبت می‌کنم نه هنری. شاهنامه در آخر قرن ۴ هجری سروده شده و آخرین بازنویسی آن با توجه به زمان مرگ فرودسی می‌بایستی حدود سال ۴۰۵-۴۰۷ قمری باشد. ما اکنون حدودا در قرن ۱۵ قمری هستیم و اکنون بیشتر از ۱۰۰۰ سال از آن دوران می‌گذرد. بین ما در واقع فاصله افتاده است. فاصله ای که بین هر کس یا هرجا با این زمان افتاده است. و این فاصله البته فقط زمان نیست بلکه حوادث تاریخی هم می‌باشند.

شاهنامه ازبزرگی ملتی حرف می‌زند که با اشتباهات خودش به خردی افتاده است. نگرانی از آینده در نامه رستم فرخزاد دیده می‌شود و حق با فردوسی نویسنده آن نامه است. این هزار سال به خوبی نشان می‌دهد که حق با فردوسی بوده است. قرن‌های بلافاصله بعد از شاهنامه یعنی ۵،۶ و ۷ دوران سقوط آروزهای ملی است. – تنگ شدن دایره امید نتیجه چندین قرن شکست‌های پیاپی – بسته شدن چشم انداز – کوچک شدن و حل شدن مردم – از محور جهان بودن به جزئی شدن از یک کل، (بیضایی در توضیح می‌گوید که منظور این است که قبل از آن ما ادعای محوریت دنیا را داشتیم ولی در آن دوران اسلام ادعای محوریت دنیا را دارد و هنوز هم دارد) کم کم این نومیدی تبدیل به انزوا و از جهان بریدن، ذوب شدن در الله، غرق دعواهای عقیدتی شدن،غرق در دعواهای جزئی شدن که تا به امروز هم راه به جایی نبرده و تا ۱۰۰۰ سال دیگر هم راه به جایی نخواهد برد.

این بخشی از سیاست‌های بنی امیه و بنی عباس بود که ملل را در دعواهای بی حاصل غرق کند. نتبجتا قانع شدن به کم و کمتر و در نهایت قناعت به چهاردیواری خانه، یا گوشه میخانه، یا زیر درخت یا لب جوی. قناعت به ضرب المثل های نکوهش دنیا و ستایش آخرت… و اینکه سعادت در این جهان ممکن نیست و سپردن جهان به دیگران و قبول اینکه ما بازیچه تقدیریم. همهٔ این موارد از جهان فردوسی و شاهنامه بسیار دور است. اینطور است که فاصلهٔ ملتی که شاهنامه از بزرگی‌اش صخبت می‌کند روز به روز با شاهنامه بیشتر شده است. در دوران معاصر شاهنامه به عنوان معیار زبان و تشخیص زبانی شناخته می‌شود ولی آیا با این چشم انداز فرنگی مآب امروز آیا کسی اصلا شاهنامه می‌خواند؟ ما نمی‌دانیم! در سطح علمی، پژوهشی و تحقیقی مورد توجه خیلی‌ها است و مورد توجه روشنفکران و دشمنان که بعدا از آن صحبت می‌کنم است و هنوز یک جهان کشف نشده است. ولی آیا در مورد امور روزمره هم جواب می‌دهد؟ به نظر من بله. همانطور که در ۳۵ سال گذشته جواب داده است! همان کاری را که به طور اتفاقی در زمان خودش انجام داد و تبدیل شد به معیار مبارزه.

چرا و چگونه شاهانامه به وجود آمد؟ در آخر ساسانیان اتفاقی مهیب تحت عنوان قتل عام مزدیکان اتفاق افتاد که گروه اصلاح طلبان آن دوران محسوب می‌شود. دکتر بهار در پژوهش خود می‌گوید مزدک احتمالا یک مصلح اجتماعی بوده است که بین روستاییان یا همان قشر محروم و دربار ارتباط برقرار می‌کرده است. تا آن زمان قرن‌ها جنگ‌هایی بین ایران و روم بود. در واقع در دوران اشکانیان و ساسانیان تمام توان و ثروت صرف جنگ‌های بی معنی بین ایران ور وم می‌شد به جای اینکه صرف سازندگی بشود. اما در اواخر دوران ساسانی کشمکش‌هایی بین رهبران مرهبی یا همان موبدان وجود داشت که می‌خواستند قدرت مذهبی بر ایران حاکم باشد و می‌دانیم که در ۵۰ سال آخر دوره ساسانیان حدود ۱۹ پادشاه عوض شد که بعضی از آن‌ها حتی ۶ ماه هم دوام نیاوردند و این نشان دهنده نابسامانی و تزلزل اجتماعی آن زمان بوده است. در آن دوره انقلاب مزدکیان توسط قشر روستاییان صورت گرفت که خواستار تساوی و عدالت برای “زن و مال” بودند. این موضوع گاهی تحقیر شده است اما در واقع این موضوعی مهم است، زیرا شما در کشوری زندگی می‌کنید که اغنیا حرمسراهایی پر از زنان و سرمایه و قدرت دارند. زور و زن و زر در اختیار آنان است. در حالی که مردم محروم با خشکسالی و روستاهای خراب و محرومیت دست و پنجه نرم می‌کنند.

در اینجا معنای زن بسیار مهم است نه به خاطر کامل کننده مرد، بلکه به عنوان نیروی کارو نیروی تولید. بنابراین مردم شورش می‌کنند و مزدک جهت هدایت این نیرو تلاش می‌کند اما در نهایت کشتار روستاییان اتفاق می‌افتد. موبدان بعدها انوشیروان را عادل می‌خوانند برای اینکه این کشتار را انجام داد.و در اینجا شما متوجه قدرت موبدان می‌شوید و این چیزی است که به تاریگی بر روی آن مطالعه می‌کنند.

بنابراین هنگامی که سربازان اسلام به ایران حمله کردند ایران کشوری متزلزل و بدون قدرت و با پادشاهانی موقت و موبدانی که می‌توانستند به راحتی پادشاهان و تاریخ را تحریف کنند. قبل از وارد شدن به مبحث اصلی من می‌خواهم یک مطلبی را روشن کنم و آن کلمهٔ “شاه” است. من با این کلمه هیچ مشکلی ندارم و فکر می‌کنم بدتر از کامات مشابه آن نیست. مثل امیر یعنی امر دهنده، حاکم یعنی حکم کننده، سلطان یعنی آنکه مساط است و غیره. شاه در اصل مهمنی خوبی داشته است. ما می‌دانیم که شهریار یعنی یار شهر. و خشت هم از شاه می‌آید. یعنی خشت اول هر شهر. شاه قرار است که نگهبان شهر و نگهدارو “باغبان” زندگی باشد. در زمان هخامنشیان یک درخت نمادین در کاخ هر پادشاهی وجود داشت که شاه نگهبان زندگی آن درخت که نمادی از زندگی مردم است، بود. در حقیقت اگر یاد داشته باشید زرتشت یک سرو می‌کارد که نمودار باغی است که شاه باید مراقب آن باشد که در آن زمان همچنین نماد آناهیتا یا خداوند باروری هم

می‌باشد. این سرو نمایندهٔ وظیفهٔ شاه است. یعنی نگهبانی از شهر و آبادی. درخت به معنی کلام و خرد است. پس اگر اینجا من شاه را استفاده می‌کنم همان معنی کلاسیک را استفاده می‌کنم. متأسفانه پیروزی اسلام مصادف شد با پیروزی عرب و نژادی شدن اسلام. و بهانه ای شد برای تسلط جویی فاتحان. اولین سلسله بنی امیه بود. در همان زمان همه‌ی ایرانیان و غیر عرب‌ها به

عنوان عجم و موالی خطاب می‌شدند . موالی به معنی بنده است و در آن زمان مساجد موالی وجود داشت که مخصوص عجم بود. سیاست بنی امیه حذف هویت مردمی بود که بر آن مسلط شده بودند. در این میان آثار یونانی و ایرانی را به عربی ترجمه کردند و اصل آن‌ها را محو کردند. مثل تبدیل “هزار افسان” به “هزار و یک شب” است. ویران کردن آثار تاریخی و صورتک‌ها تحت عنوان بت پرستی. سوزاندن کتاب‌ها و از بین بردن زبان‌ها. جعل حدیث هم می‌کردند مثل اینکه مغضوب‌ترین زبان‌ها زبان پارسی است یا زبان اهل جهنم خوارزمی است یا خوزستان سرزمین شیطان است و عربی زبان اهل جنت است و از این قبیل…

در سال ۶۱ هجری واقعه کربلا اتفاق افتاد چیزی که مبنای شیعه گری شد. شیعه گری در واقع به این معنی است که ما از عرب برتریم اما خاندان پیامبر استثنا است و ما به این‌ها اقتدا می‌کنیم نه به عرب. در واقع علت آن که حداقل در تاریخ شیعه مورد قبول گرفته است این است که گفته می‌شود که شهربانو دختر یزدگرد همسر امام حسین شد. این موضوع با جزئیات در کتاب‌های شیعه آمده است.(در اینجا داستان شهربانو و عمر و حضرت علی را تعریف می‌کند). این نکته خیلی مهم است که در آن یک زن شوهر خود را انتخاب می‌کند. بقیه البته این را قبول ندارند. اسطوره است می‌دانیم. ولی مگر بقیه چیزها اسطوره نیست؟ سرتاپای ادیان اسطوره است. و ایرانی‌ها می‌گویند که شهریاری از یزدگرد از طریق دخترش به حسین می‌رسد. نکته این است که شهریاری در این تاریخ از زن به مرد می‌رسد. ( فوسکا: مقایسه کنید با قانونی که به تازگی در انگلستان توسط ملکه تصویب شده که زنان هم می‌توانند سلطنت را انتقال بدهند)

در سال ۲۸ هجری ابومسلم خراسانی بنی امیه را برانداخت و به جای آن بنی عباس نشستند برای آنکه از خاندان پیامبر بودند و ما امیدوار بودیم که آن‌ها تبعیض برای نا ایرانی‌ها قائل نباشند. که البته در ابتدا هم همین شد و خاندان برمکی به اوج رسیدند و وزیر شدند که از سرداران ابومسلم بودند و از اهل بلخ بودند. و بعداً به اسلام گرویدند. و بعد در زمان جعفر برمکی دوباره سقوط کردند که البته به رونق بغداد خیلی کمک کردند. اتفاقاتی که اینجا می‌افتد که بعداً هم توسط عباسیان دوباره همان تبعیض برای ایرانیان اتفاق می‌افتد باعث شد که ایرانیان به دنبال جستجو برای شجره نامه خود برای ارتباط با خاندان پیامبر باشند و اولین خدای‌نامه ها و شجره نامه‌ها ساخته و نوشته شد و در قرن سوم کم کم شاهنامه سرایان به ظهور رسیدند. که قبل از فردوسی بودند. در کنار جنگ شیعه و سنی کشش‌های عرفانی آمد و جنگ‌های هفتاد و ملت شروع شد. در این مواقع هیچ‌کس به دنبال نفی اسلام نبود.

در این زمان متوکل عباسی کسی بود که در محو هر چیز ایرانی کوشش کرد و در آن زمان یک سیاستی به وجود آمد که دور اقوام آسیای میانه برای حمله به ایران بود. در اینجا من اسم قومی را نمی‌برم که به کسی بر نخورد ولی ما باید بفهمیم که خودمان مسئول مشکلات خودمان هستیم. لطفاً به شما برنخورد اما ناچارم اسم ببرم لطفاً به شما برنخورد. در آن زمان اقوام آن‌سوی جیحون دعوت شدند که به خراسان حمله کنند. همچنین دعوت از ترکان برای همکاری با خلفا برای دشمنی با ایرانیان هم هست. متوکل عباسی برای تقویت آن‌ها جهت مخالفت با ایرانیان کاری “با نمک” انجام داد. در قرن سوم او دستور داد سرو کاشمر را قطع کنند. سروی که زرتشت به دست خود کاشته بود و دستور داد تنه‌ی آن را برای ساختن کاخی در بغداد استفاده کنند. این سرو ۱۴۵۰ سال عمر داشت و دور تنه‌ی آن به اندازه ۲۸ تازیانه بود. ایرانیان حاضر شدند که ۵۰ هزار درهم بدهند تا سرو بریده نشود اما حاکم خراسان جرئت نکرد و سرو بریده شد. در هنگام سقوط سرو زمین به لرزه درآمد و کاریزها به هم خورد و آسمان از پرواز پرندگانی که در آن لانه کرده بودند سیاه شد و چوب‌های این درخت را بار ۱۳۰۰ شتر کردند و به بغداد بردند و وقتی رسید گه متوکل توسط غلامان “ترک” خود کشته شده بود. یعنی میزان تاسف و میزان دشمنی حیرت آور است. خلفا مسئول ایجاد جنگ شیعه و سنی و جنگ اقوام هستند. طی این وضعیت تاریخی فردوسی کار شاهنامه سرایان دیگر را به سرانجام رساند. نتیجه کار عباسیان در دعوت اقوام اسیای میانه یورش سلجوقیان و قراختاییان و غیره است. جنگ‌های قومی و مذهبی و غیره که مناقب خوانان فضائل علی و در جای دیگر فضائل پیامبر و چهار خلیفه و البته جنگ شیعه و سنی شعله ور است. همچنین ساختن اساطیر دینی در مقال شاهنامه که ابته ضد ایرانی هم بودند مثل حمزه نامه و اسکندر نامه و غیره و غیره. نکته جالب این است که اسطوره‌ی مهم در این میان اسکندر است و نکته مهم این است که کسانی که ایران را خراب کرده‌اند به خدایی رسانده می‌شوند. این موضوع باعث شگفتی است البته. مثلا همین اسکندر را به خدایی می‌رسانند که در اسکندرنامه همه را به خدا هم دعوت می‌کنند. که نتیجه همه این‌ها حمله چنگیز خان است که همه را می‌کشد و حتی یک سگ یا گربه را زنده نمی‌گذارد. و بعد از آن خواجه نصیر طوسی را داریم که نتیجه آن کشته شدن آخرین خلیفه عباسی است. و شاهنامه همین تکرار همین بی خردی است که تکرار می‌شود و تاوان داده می‌شود.

———————————

متن سخنرانی بهرام بیضایی در دانشگاه استنفورد درباره اسطوره شناسی و شاهنامه خوانی: بخش دوم

یک روزهایی هست که آدم نمیداند از کجا شروع کند امروز دقیقا همان روز است. یعنی اصلا ردخور این طرف آن طرف ندارد. امروز درست دقیقا همان روزاست. من قبل از هر چیز می خواهم تشکر کنم از یک آقایی که آن دفعه راجع به منافع طبقاتی حرف زد. خیلی ممنونم برای اینکه من را به فکر انداخت یک کم بیشتر راجع به این موضوع توضیح بدهم. برای این که بعدا متوجه شدم یک سوتفاهم در مورد لااقل شاهنامه و فردوسی که خیلی خیلی تکرار میشود ، به خصوص تو این بیست سی سال، طبیعتا فرصت بیشتری برای گفتنش بوده و پبدا شده. من فکر کردم که نمونه هایی را بیاورم که [صحبت][۱] کنیم اما دارم فکر می کنم خود منافع طبقاتی، فرمول منافع طبقاتی در مورد همه آدمها جواب نمیدهد. خیلی هنرمندان روشنفکران و بزرگان بودند که برخلاف منافع طبقاتیشان عصیان کردند و تصادفا کسانی نابودشان کردند که اینها برایشان می جنگیدند، بنابراین این همیشه جواب نمیدهد . من لااقل میدانم که نزدیک به دو قرن قبل طاهره قرت العین علیه طبقه ای که از آن بود برخاست و عملا به دست کسانی کشته شد که اوباشی بودند در خدمت همان طبقه و در واقع برای آنها برخاسته بود. در همین دوره مثلا سی ، سی و پنج سال قبل ما میدانیم که تقریبا همین اتفاق داخل ایران افتاد بسیاری از کسانی که در واقع شروع کرده بودند به مخالفت وعصیان علیه طبقه خودشان حرکت می کردند و برای کسانی که نابودشان کردند. می خواهم بگویم که همیشه و همه جا جواب نمیدهد. در مورد فردوسی به هر حال جواب نمیدهد ، برای این که به هر حال خواهیم دید. و خیلی جاها هم البته جواب میدهد. این را نمیخواهم بگویم، منکر فرمول نیستم ولی می خواهم بگویم همه جا و در مورد همه کس جواب نمیدهد بنابراین خیلی با احتیاط و با تحقیق و با جستجو باید این را بکار برد.

نکته دوم آن دفعه من راجع به دهقانها گفتم. یک چند تا شعر خواهم خواند اینجا که توضیح بدهد که دهقانها چه کسانی هستند اصلا و قبل از آن فکر می کنم که یک دو سه بخشی را بخوانم از چیزهایی که خود فردوسی میگوید بعدا راجع به این که چرا اینها را می خوانم صحبت خواهم کرد . اینها سه تکه هست، خیلی بیشتر [هست] ، من این سه تکه را می خوانم. یکی که همه آنها راجع به تنگدستی هست . یکی از آنها داخل شاهنامه ، صفحه هایش را دارم، توصیف هوای بهاری و شورش خلاق طبیعت، دیباچه رستم اسفندیار، آنجایی که میگوید:

کنون خورد باید می خوشگوار که می‌بوی مشک آید از جویبار

هوا پر خروش و زمین پر ز جوش خنک آنک دل شاد دارد به نوش

درم دارد و نقل و جام نبید سر گوسفندی تواند برید (نبید یعنی می )

مرا نیست فرخ مر آن را که هست ببخشای بر مردم تنگدست

یکی دو تا دیگه هست به همین اندازه با فاصله در مقدمه نشستن بهرام گور. می دانید که بهرام گور ظاهرا یکی از دوره های خوش تاریخ است. البته به نظر من اصلا تاریخ نیست، آن چیزی که آنجا هست سراسراسطوره هست و اسطوره هند و ایرانی باستان. ولی بعدا شاید راجع به آن صحبت کنیم. ولی به هر حال آن چیزی که هست نشان میدهد آن دوره خوبی است. در مقدمه اش میگوید:

ز گیتی برآمد سراسر خروش در آذر بد این جشن روز سروش (پس ماه آذر بوده )

برآمد یکی ابر و شد تیره‌ماه همی تیر بارید ز ابر سیاه

نه دریا پدید و نه دشت و نه راغ نبینم همی در هوا پر زاغ

حواصل فشاند همی هر زمان چه سازد همی این بلند آسمان [۲] (حواصل مرغ غمخوار یا مرغ وحشت زده است، مرغ نگران در واقع )

نماندم نمکسود و هیزم نه جو نه چیزی پدیدست تا جودرو

بدین تیرگی روز و بیم خراج زمین گشته از برف چون کوه عاج

همه کارها را سراندر نشیب مگر دست گیرد حسین قتیب (یک کسی که ظاهرا گاهی به او کمک مالی می کرده )
بعدی داخل پایان داستان اسکندر نکوهش اسکندر و ناپایداری جهان هر دو است

الا ای برآورده چرخ بلند به پیری چه داری مرا مستمند[۳]

چو بودم جوان برترم داشتی به پیری مرا خوار بگذاشتی[۴]

وفا و خرد نیست نزدیک تو پر از رنجم از رای تاریک تو

مرا کاچ هرگز نپروردیی مگر پروریدی نیازردیی[۵]

اینها هیچ کدام نشان نمیدهد مرد مرفهی بوده و داشته از منافع طبقاتی اش سود می برده. همچنان که دفعه قبل راجع به آن صحبت کردیم من فقط خواستم بگویم که این حرفها را من از طرف خودم نمی زنم بلکه منابع اش وجود دارد.

نکته دومی که من می خواستم بگویم راجع به شاهنامه هست به عنوان بخشی از یک مبارزه اجتماعی . این را هم سعی می کنم که فقط به شما بگویم که واقعا شاید دانسته هست و نگرانیهای فردوسی را در شعرهایی که از خودش باقی گذاشته میشنوید. همان صفحه های اول شاهنامه هست اصلا لازم نیست بگردید. اول صحبت می کند راجع به شاهنامه نثر این معروف شده به شاهنامه نثر ابومنصوری ، من نمیدانم این همان ابومنصوری است که بعدا در چاپ مسکو از او صحبت میشود یا نه . بنابراین پیش از او نهضت جمع آوری شاهنامه به نهضت یافتن هویت تاریخی شروع شده بوده.

یکی نامه بود از گه باستان فراوان بدو اندرون داستان

پراکنده در دست هر موبدی ازو بهره‌ای نزد هر بخردی[۶]

یکی پهلوان بود دهقان نژاد دلیر و بزرگ و خردمند و راد

ز هر کشوری موبدی سالخرد بیاورد کاین نامه را یاد کرد[۷]

بپرسیدشان از کیان جهان وزان نامداران فرخ مهان

که گیتی به آغاز چون داشتند که اینسان به ما خوار بگذاشتند[۸]

سطر آخر سطر مهمی هست برای این که من قبلا گفتم و باز خواهم گفت که شاهنامه در واقع یک شکست نامه است.

خوب این شاهنامه تدوین میشود اسم که آنها را میگوید و آن تدوین میشود.

بعد راجع به دقیقی و قتل وی

جوانی بیامد گشاده زبان سخن گفتن خوب و طبع روان

به شعر آرم این نامه را گفت من ازو شادمان شد دل انجمن

برو تاختن کرد ناگاه مرگ نهادش به سر بر یکی تیره ترگ

یکایک ازو بخت برگشته شد به دست یکی بنده بر کشته شد

بعدها خواهیم دید، نمیفهمیم چرا همه این جراده ها میمیرند، کسانی که می خواهند این کار را بکنند . فردوسی آغاز می کند ولی به کسی نمیگوید . نگران کوتاهی عمر و گذران است و دست نمیبرد و شروع نمیکند. ولی از این و آن میپرسد راجع به این که شاهنامه نثر را از کجا میتواند گیر بیاورد.

دل روشن من چو برگشت ازوی سوی تخت شاه جهان کرد روی (آن موقع در واقع دو تفسیر راجع به این وجود دارد یکی میگویند شاه جهان منظور خداست و یکی این هست که این اضافه شده که بعدا بتواند به سلطان محمود بدهد یا اضافه کرده شده )

که این نامه را دست پیش آورم ز دفتر به گفتار خویش آوردم ( و بعضیها هم فکر می کنند این همان کسی هست که جمع آوری کرده شاهنامه را )

بپرسیدم از هر کسی بیشمار بترسیدم از گردش روزگار

و دیگر که گنجم وفادار نیست همین رنج را کس خریدار نیست

به شهرم یکی مهربان دوست بود تو گفتی که با من به یک پوست بود

مرا گفت خوب آمد این رای تو به نیکی گراید همی پای تو

نبشته من این دفتر پهلوی به پیش تو آرم مگر نغنوی[۹]

چو آورد این نامه نزدیک من برافروخت این جان تاریک من

هر جایی اگر فکر می کنید چیزی که گنگ هست به من بگویید. برای این که ترجیح دارد دانسته رد شویم.

آخریش راجع به یک کسی هست که پشتیبانیش می کند و کشته میشود.

بدین نامه چون دست بردم فراز یکی مهتری بود گردنفراز[۱۰]

جوان بود و از گوهر پهلوان خردمند و بیدار و روشن روان

مرا گفت کز من چه باید همی که جانت سخن برگراید همی

به چیزی که باشد مرا دسترس بکوشم نیازت نیارم به کس

به کیوان رسیدم ز خاک نژند از آن نیکدل نامدار ارجمند

چنان نامور گم شد از انجمن چو در باغ سرو سهی از چمن

نه زو زنده بینم نه مرده نشان به دست نهنگان مردم کشان

در شاهنامه مسکو این آدم را اسمش را نوشته ابو منصور و آدم شک میکند که این همان [کسی] است که کتاب را جمع کرد یا نه . چون در مقدمه شاهنامه ابومنصوری یعنی شاهنامه نثر به آن میگوید ابومنصور عبدالرزاق ، محمد قزوینی میگوید محمد عبدالرزاق ، و اینجا وقتی نوشته ابو منصور آدم فکر می کند این نکند اصلا همان جمع کننده هست . بعید است که این همان باشد.

اگر سوالی نیست من یک چیز دیگر می خواهم برایتان بخوانم برای این که آن دفعه راجع به حمله به خراسان صحبت کردم . من یک چیز دیگر هم جمع کرده بودم راجع به کلمه دهقان که الان نمی خواهم اینجا بخوانم برای این که فکر می کنم وقت میگیرد ولی اگر بعدا لازم شد می خوانمش.

این قصیده ای از انوری ابیوردی است، من شش هفت سطرش را بیشتر نمی خوانم. به خاقان سمرقند پسر خوانده سلطان سنجر در شکایت از وضع مردم خراسان. این شعر وقتی میخوانیدش فکر می کنید دیروز گفته شده. این آدم در قرن ششم بود، یعنی پانصد و خرده ای تا یک وقتی، نه قرن هم قبل از پهلویها بود و بنابراین نمیتواند اجیر یا جیره خوار سلسله منفور پهلوی بوده باشد. و این نمیتواند در هیچ توطئه ای شرکت کرده باشد.به هر حال هشت بار کلمه ایران در قصیده اش بکار میرود. این جالب توجه است برای کسانی که فکر می کنند اسم ایران پرژیا است و رضا شاه آن را کرده ایران و این کلمه را رضا شاه جعل کرده . به هر حال هشت دفعه اینجا [بکار] میرود لااقل دویست بارهم در شاهنامه . ایرانویج در اوستا یعنی در واقع ایران ویج ، بعیدی اش ایرانویج ، بعد ایران در دوره قاجاریه ممالک محروصه ایران .

من فقط آن سطرهایی که علامت زدم را برایتان می خوانم .حیف است اگر گیر آوردید بخوانید همه اش را .

به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر نامه اهل خراسان به بر خاقان بر (ازاو درخواست می کند که بیا جلو غزا را بگیر این خاقان ظاهرا توی افغانستان فعلی است به هر حال در توران است. به او میگوید که بیا و میگوید که تا حالا لابد فرصتش را نکردی و الان سر موقع باید این اتفاق بیفتد وگرنه دیر میشود. )

کارها بسته بود بی‌شک در وقت و کنون وقت آنست که راند سوی ایران لشکر

ای کیومرث‌بقا پادشه کسری عدل وی منوچهرلقا خسرو افریدون فر

قصهٔ اهل خراسان بشنو از سر لطف چون شنیدی ز سر رحم به ایشان بنگر

این دل افکار جگر سوختگان می‌گویند کای دل و دولت و دین را به تو شادی و ظفر

خبرت هست که از هرچه درو چیزی بود در همه ایران امروز نماندست اثر

خبرت هست کزین زیر و زبر شوم غزان نیست یک پی ز خراسان که نشد زیر و زبر

بر بزرگان زمانه شده خردان سالار بر کریمان جهان گشته لئیمان مهتر

بر در دونان احرار حزین و حیران در کف رندان ابرار اسیر و مضطر

شاد الا بدر مرگ نبینی مردم بکر جز در شکم مام نیابی دختر

کشته فرزند گرامی را گر ناگاهان بیند، از بیم خروشید نیارد مادر

آخر ایران که ازو بودی فردوس به رشک وقف خواهد شد تا حشر برین شوم حشر

رحم‌کن رحم بر آن قوم که نبود شب و روز در مصیبتشان جز نوحه‌گری کار دگر

رحم‌کن رحم برآن قوم که جویند جوین از پس آنکه نخوردندی از ناز شکر

رحم‌کن رحم بر آنها که نیابند نمد از پس آنکه ز اطلسشان بودی بستر

رحم‌کن رحم بر آن قوم که رسوا گشتند از پس آنکه به مستوری بودند سمر

گرد آفاق چو اسکندر بر گرد ازآنک تویی امروز جهان را بدل اسکندر

بقیه اش هیچی، میرم جلوتر

بهره‌ای باید از عدل تو نیز ایران را گرچه ویران شد بیرون ز جهانش مشمر

هست ایران به مثل شوره تو ابری و نه ابر هم برافشاند بر شوره چو بر باغ مطر ( مطر یعنی باران )

کشور ایران چون کشور توران چو تراست از چه محرومست از رافت تو این کشور

نمی خواهم تا آخر بخوانم چون باز هست. این انوری ابیوردی در پانصد و بیست قمری تا پانصد و هشتاد و هفت قمری شاعر بود و ریاضیدان و منجم.

عجیب یک داستان در موردش هست، عجیب این بازی روزگار که میگوید که اینکه شکایت میکند از حمله غزان بعدا ظاهرا بدون اینکه خودش بداند پیش بینی میکند حمله چنگیز یعنی تولد چنگیز را . ظاهرا یک روزی پیش بینی میکند که طوفان خیلی سختی خواهد شد و در آن روز هیچ بادی نمی آید مثل اینکه رشید وطواط یا یک نفر دیگری یک شعری با شوخی به او گفته است:

گفت انوری که از اثر بادهای سخت ویران شود سراچه و کاخ سکندری

در روز حکم او نوزیده است هیچ باد یا مرسل‌الریاح تو دانی و انوری ( مرسل الریاح یعنی ای فرستنده بادها )

خوب بعدها کشف کردند که این روز، روز تولد چنگیز بوده. ما نمی دانیم .

خوب من همچنان در اینجا جای گفتگو [باز است] هر وقت خواستید هرجایی سوالی بود لطفا به من بگویید.

من خیلی فوری یک پلات از شاهنامه میگویم و بعد میروم سر آنچه که می خواهم تحلیل کنم .

بخش اول شاهنامه در آن انسان با طبیعت می جنگد و دیوان و دیوزادگان که پیش از انسانند و گاهی نماد طبیعتند . اگر یادتان باشد هزاره ها بعد از آن دوره آمیزش نیکی و بدی است . دوره جم بعد از آن است. آمیزش انسان و دیو در دوره جم اتفاق می افتد. در متون دینی زرتشتی هم این هست که در دوره جم این آمیزش اتفاق می افتد بین انسان و دیو نتیجه اش در بعد است . دیو شاهی ضحاک ، ضحاک جم در و عملا پدر کش چون هم مرداس پدرش را می کشد هم جم را میدرد. بعد از آن پهلوان شاهی فریدون که ضحاک را می اندازد . تقسیم سرزمین . از اینجا به بعد جنگ انسان با دیوان نیست جنگ انسانها با خودشان است. برادران یکدیگر را می درند . سلم و تور ایرج را می کشند . از اینجا آغاز جنگ برادران و برادرزاده ها است ، و تمام تاریخ جنگ خویشان است، ایران و توران . شاهنامه به خوبی خویشی اقوام را نشان می دهد . سهراب پسر رستم ، سیاوش داماد افراسیاب ، ایرج برادر سلم و تور، مرداس پدر ضحاک ، ضحاک تازی خواهرزاده جم ، شغاد برادر رستم . تمام این دوره جنگ خویشان است، جنگ انسانها با هم و جنگ خویشان است.

بخش دو عملا بیگانه سالاری اسکندرهست. این تنها بخش شاهنامه است تنها بخش هخامنشی که توی شاهنامه است. ما نمی دانیم که چقدر می دانسته برای این که می دانیم تاریخی که در شاهنامه است یعنی تاریخ افسانه شاهنامه تاریخ شمال شرقی ایران است. پادشاهان شمال شرقی ایران ، به آنها گفته می شد کی ، که جمع اش میشود کیان و کیانیان . پادشاهان جنوب ایران یعنی انشان ، فارس و جاهای دیگر با اسم خشایتی که ازآن بعدا کلمه شاه در می آید ، خشایتی هستند آنها و ازآن کلمه شاه از ان می آید بیرون ، خوانده می شدند . اینها در دوجا هستند، ما می دانیم در یک جای سومی یعنی در ماد یک بخش دیگری از ایرانیان در ماد حکومت داشتند در آن موقع . به هر حال این پادشاهی این بخش است. ولی جنگ اسکندر و داراش که تقریبا با هخامنشی منطبق است ، تنها بخش هخامنشی که این در شاهنامه است . چه طوری ، برای اینکه احتمالا کوروش در یک دوره ای شمال شرقی ایران را هم از آن خودش کرد و از اینجا این دو تا تاریخ بهم پیوند می خورد. نتیجه دوره اسکندر ملوک الطوایفی و آغاز پراکندگی هست. با علم امروز حتما تحلیلهای دیگری هست . برای اینکه یادمان باشد تمام علمی که ما داریم، فردوسی داشته در آن زمان ، الان خیلی چیزهای دیگری کشف شده که آن روزها در دسترس او نبود . امروز تحلیلهای تاریخی دیگری، سکه شناسی، باستان شناسی ،غیره کمک کردن تا چیزهای دیگری بدانیم .اسطوره هایی را ما می دانیم که آن موقع او نمی دانسته . با علم او آن ملوک الطوایفی آغاز بهم پاشیدگی است . بلافاصله بعد از آن غیبت اشکانیان است. شاهنامه راجع به اشکانیان چیزی نمیداند .میگوید ز اشکانیان جز نام چیزی نشنیده ام . این احتمالا به دلیل تصحیحی است که ساسانیان در تاریخ کردند . فقط بحث علمی است نمی خواهم واردش بشوم. دوره ساسانیان درست عین دوره اشکانیان جنگ همسایه هاست . جنگهای طولانی ایران و روم، جنگ ماست با همسایه ها و فرسودن ما ، دعواهای درون ، نارضایتی دهقانان، گم شدن اعتقادات و باورهاست. مزدکی کشی ، مائده کشی و گم شدن باورها . در حالیکه در آن دوره تازیان یکی می شوند ، در ایران پراکندگی به اوجش میرسد. پراکندگی شکست ایران را می سازد. یادمان باشد که در شاهنامه پس از خسرو پرویز هفت پادشاه کوتاه مدت هستند که دو تا از آنها زن هستند. در واقع در تاریخ واقعی عده از این هم بیشتراست. ظاهرا یک چیزی در حدود تا بیست و سه تا پادشاه در مدت خیلی کوتاهی مرتب عوض میشوند بعضی از آنها ده پانزده روزه هستند و نشان میدهد تزلزل قدرت و گسستگی و پراکندگی را. شکست نتیجه تباهی پذیری قدرت ، نفهمیدن زمان ، خودبینی و خودپروری، از طرفی است و مردم ناتوان از دست تعرض و ستم دیدگی که ناراضی هستند [ از طرف دیگر] .
خوب من دارم آنچه را که میگویم، هر جا که این کاغذ را می گذارم شما فرصت این را دارید که اگر بخواهید سوالی [بکنید] من جواب بدهم.

شاهنامه تا قبل از شعوب یعنی مبارزه شعوبی، مبارزه اجتماعی شعوبی تا قبل از شاهنامه یک رنگ دارد و بعد از شاهنامه یک رنگ دیگر دارد. ما می دانیم که نهضتهای مسلح شکست می خورند . جنگ فرهنگی آغاز میشود. شاهنامه بخشی از یک مبارزه اجتماعی است. و در واقع دو طرف کسانی که دوستش دارند و کسانی که دشمنش هستند، هر دو کمک میکنند که مسخش کنند. پیداست که کسانی در حفظ شاهنامه و با نیت خیر کوشیدند شاهنامه را به عقل دینی زمان نزدیک کنند. به این ترتیب به مناسبت بیتهایی وارد شاهنامه کردند، کاتبان بیتهای مناسب اخلاق زمان افزوده اند یکی از خنده دارترین آن عقد رستم و تهمینه است . نمی دانم اگر خوانده باشید این صحنه را متوجه هستید که اصلا اسطوره اخلاق نیست . و آنجا وقتی که رستم و تهمینه که در اوج همه عواطف انسانی و بشری بی قید و شرط هستند یک مرتبه اینقدر صبر می کنند تا اینکه او به پدرش بگوید اجازه بگیرد او عاقد خبر بکند و واقعا یک کمی خنده آور است، شاید بیشتر از یک کمی . دفاع غلط و تبدیل کردن شاعر به آخوند ، با افزودن ملحقات از زور علاقه به شاهنامه و گاهی برای کوشش برای شریک شدن در آن ، بعضی ملحقات به شاهنامه افزودند که بعضی از آنها در مقایسه با بقیه منابعی که در دست داریم درست است یعنی احتمالا در اختیار فردوسی نبوده ولی در اختیاریک کس دیگری که بوده دلش نیامده آن تکه را اضافه نکند . از این جمله یکی از آن که الان یادم می آید، افزودن توطئه دو تا برادر فریدون برای کشتن فریدون است . می دانید که اینها سه تا برادرند که دارند می روند که بروند با ضحاک بجنگند . در یک صحنه که در ملحقات شاهنامه است آن دو تا برادر شب که او خوابیده میروند بالای کوه و یک سنگی را قل میدهند که بیاید بالا [پایین] بکشدش . فریدون به نیروی ایزدی میگیرد و بلند میشود با پایش سنگ را نگه میدارد . با تمام داستانهای مادر بزرگها می خواند و با آنچه که در فرهنگ هند وایرانی باستان هم هست می خواند . فریدون اسم اصلیش یعنی اسم سانسکریتش تریتونا است تریتونه یعنی سومین و هیچ کس نتوانسته توضیح بدهد این سومین چی هست . بعضی وقتها آدم فکر می کند سومین یعنی مادر پدر و فرزند که سومی و بعضی وقتها حالا اشاره میشود به این که فلک سوم که حالا من نمی خواهم وارد آن بشوم ولی در داستانهای ما به هر حال به صورت سومین برادر می آید که معمولا برادر خوب و مظلوم است.

بعضی از این ملحقات درست هست. بعضی هایش هم کاملا برای مصلحت روزگار و وارد کردن عقل و مصلحت زمان در آن است. یکی از اینها که جداگانه در حال مسخ فردوسی و شاهنامه است گفتم آن دفعه پشیمانی فردوسی و سرودن یوسف و زلیخاست و تبدیل کردن کامل شاعر به آخوند . راه دیگرش جعل اساطیر مذهبی در قبال شاهنامه است و ستایش دشمنان و ویران کننده های ایران مثل اسکندر است و او را در اوج گذاشتن. اغلب دشمنان شاهنامه اسکندر را بزرگ می کنند و اسکندرنامه ها وجود دارد که می توانید بخوانید.

دوم، اینها به هر حال کسانی بودند که می خواستند حفظش کنند. دوم عصر ماست، این عجیبتراست برای اینکه آن همه در عصر کهن بود و ما الان در عصر نقد مدرنیم و عجیب برایمان برای من شخصا تعصبهای فزاینده شرقی در عصر ما و که در سایه اش در سایه عقل مدرن ما باید می توانستیم شاهنامه را تحلیل کنیم ولی به جایش ما همچنان در حال تعصب پروری هستیم و در آن داریم آن کارهایی را می کنیم که نمیگذارد حتی به درک آن نزدیک شویم. درک مشکلی هم ندارد ان دفعه برایتان گفتم تند میگذرم ملی گرایان که شاهنامه برایشان افتخار محض و محض افتخار بدون هیچ تحلیلی است، ملاگرایان نه ملی گرایان که میگویند فردوسی حکیم مسلمان است ، ما تا مسلمان نبودیم اصلا کسی نبودیم شاهنامه آخرش خوش است که شکست ایران هست، چپ گرایان و باز برای من عجیب که فکر می کنند شاهنامه داستان شاهان است ، مناسب منافع طبقاتی فردوسی و در خدمت اشراف، در حالیکه خیلی ساده هست شاهنامه یعنی تاریخ و تاریخ با نام شاهان دوره بندی میشود و به این دلیل است که شاهنامه اصلا یعنی تاریخ . در همه جای جهان همینطور است و هیچ ملتی به این دلیل تاریخ و گذشته خودش را دور نریخته است . ما بهتر بود آن را نگاه می کردیم ، تحلیل می کردیم و از آن می آموختیم .

منافع طبقاتی را توضیح دادم دو مرتبه نمی خواهم راجع به آن صحبت کنم . من فکر می کنم شاید فردوسی یک کسی مثل نیما یوشیج است و ما می دانیم که نیما یوشیج در تمام ده بیست سال آخر زندگیش با حقوق خانمش، عالیه زندگی می کرد. یعنی یک دهقان شمالی که با حقوق بخور و نمیر اداری و بعدا با حقوق زنش زندگی می کرد .

بر اینها اضافه کنم جهانی شدگان ، کسانی که به هویت جهانی چسبیده اند میگویند که این حرفها وقت کشی هست ، بدون آن بهتر وارد کاسبی جهانی و دهکده جهانی میشویم که البته منظور جذب و حل شدن است و تصمیم شخصی هر کسی است می تواند هر کسی بکند این کار را . و یک دسته دیگر پهلوی ستیزان ، که اینها فکر می کنند شاهنامه تبلیغات رزیم منفور پهلوی و نام ایران را رضا شاه جعل کرده نام ایران پرژیاست . من آنوقت هم گفتم حتما انوری ابیوردی و امثالش که او نه قرن قبل از رژیم پهلوی می زیست جیره خوار آنها نبوده، وقتی فردوسی را خداوند میخواند و نام ایران همچنان که دیدیم هشت بار در قصیده اش می آید . اقوام ایرانی که بعضی میگویند که شاهنامه مال ماست اصلا و اقوام تندرو نژادی که فکر می کنند شاهنامه نژادپرست و ضد ماست . آنرا نخواندیم و ایران هم وجود ندارد ، ایران را یهودیان جعل کردند . این دیگر جدید است. این را من تا چند سال پیش، [صدای خنده حضار] همان قدر باید خندید به آن، من تا چند سال پیش این را نمی دانستم که ایران اصلا وجود خارجی نداشته و یهودیان جعلش کردند و البته همین ها مولوی را هم میگویند شاعر عرب و دیوان عطار را که در قونیه است نوشتن تفسیر قرآن عربی .

بخش آخرش یک مقدمه میخواهد، بخش آخرش راجع به غلط خواندن شاهنامه است . دور از جهان ادبی سنتی و درخشان ما که اغلب تک گویی شاعراست، شاهنامه با صدها داستان در بهترین بخشهای خودش گفتگوی شخصیتهای داستان و تقابل آنهاست ، هر شخصیت حرف خودش را می زند، مثل تاتر ، مثل نمایشنامه، مثل شکسپیر، مثل هر کسی ، هر کس حرف خودش را می زند ، احساس لحظه ای ویژه و در آن موقعیت ویژه و دهان آن شخصیت ویژه در خشم یا سوگ، رجز یا دشنام یا ستایش یا لج یا وطن دوستی یا دشمن ستیزی ، شاهنامه گنج شخصیت سازی و گفتگو نویسی هست و توضیح صحنه و آیین و تقطیع و توصیف و هیچ یک حرف خود فردوسی نیست که جای دیگر و در موقعیت دیگر همان شخصیتش یا شخصیت دیگرش چیز دیگری گفته این تضاد نمایشی برای طورا کننده ای که بر چشمها شعر می گردانده گیج کننده است و بد فهمیده می شود ، مثلا

چو ایران مباشد تن من مباد بدین بوم و بر زنده یک تن مباد

لحظه ای و مال یک پهلوان که به شور افتاده ، حرفی که امروزه بعضی از ما در اوج احساسات می زنیم که اگر ایران نباشد یا اگر هر چی ، هر چی ، فلانی نباشد یا اگر بچه ام نباشد نمی خواهند هیچ چیز در جهان باشد . حرفی است که امروز همه ما می زنیم ، بسیار معمولی ، یا شعر

زن و اژدها هر دو در خاک به زمین پاک از این هر دو ناپاک به

که رستم میگوید این را وقتی که به او خبر میرسد سیاوش را کشته اند در توران و از خشم سودابه را می کشد در حالیکه صد جای دیگر شاهنامه پر از ستایش زنان است .

بعضی این شعرای نمایشی را حرف خود فردوسی گرفتند بدون جستجوی بیشتری که اگر می کردند عکش ثابت می شد و گرچه واقعا هم بعضی وقتها عمدا غلط خوندند فقط برای اینکه در یک جایی یک مبارزه ای را بتوانند یک قدم جلو ببرند اگر ان مبارزه بوده مثل اینکه راجع به گردآفرید ، وقتی از بالای دژ به سهراب میگوید:

بخندید و او را به افسوس گفت که ترکان ز ایران نیابند جفت

[۱] لغات داخل براکت برای رساندن مفهوم سخنران توسط برگرداننده سخنرانی نوشته شده و در متن سخنرانی بیان نشده است

[۲] *** کلیه اشعار آورده شده از شاهنامه در پی نوشتها بر اساس کتاب شاهنامه چاپ مسکو، کتاب شاهنامه چاپ ایران زمین ، و کتاب شاهنامه نسخه جمع آوری شده توسط آقای پژمان حسینی و با نگاهی به سایت گنجور میباشد
حواصل فشاند هوا هر زمان چه سازد همی زین بلند آسمان

[۳] الا ای برآورده چرخ بلند چه داری به پیری مرا مستمند

[۴] چو بودم جوان در برم داشتی به پیری چرا خوار بگذاشتی

[۵] مرا کاچ هرگز نپروردییی چو پرورده بودی نیازردییی

[۶] پراگنده در دست هر موبدی ازو بهره ای نزد هر بخردی

[۷] ز هر کشوری موبدی سالخورد بیاورد کاین نامه را یاد کرد

[۸] که گیتی به آغاز چون داشتند که ایدون به ما خوار بگذاشتند

[۹] نبشته من این نامه ی پهلوی به پیش تو آرم مگر نغنوی

[۱۰] بدین نامه چون دست بردم فراز یکی پهلوان بود گردنفراز

.

تصویری:

جلسه ی اول | جلسه ی دوم | جلسه ی سوم | جلسه ی چهارم | جلسه ی پنجم

صوتی:

جلسه ی اول | جلسه ی دوم  | جلسه ی سوم  | جلسه ی چهارم | جلسه ی پنجم

 

2 نظر برای “درسگفتار بهرام بیضایی در دانشگاه استنفورد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *