خودکشی، پایان معناداری «تأملاتی در باب پدیده خودکشی»

خودکشی، پایان معناداری «تأملاتی در باب پدیده خودکشی»
Print Friendly
به این مطلب امتیاز دهید!

کسانی که در زمینه تحلیل خودکشی کار کرده اند بیشتر از دو مدخل به این پدیده ورود پیدا کرده‌اند؛ روان‌شناسی و جامعه‌شناسی. روانشناسان در تحلیل‌های خود عموما بر بیماریهای نوروتیک و سایکوتیک تاکید داشته اند و  جامعه شناسان از سوی دیگر کنشهای اجتماعی و بیماری های جامعه را که منجر به خودکشی شناخته می‌شوند مورد تحلیل قرار داده اند.  نقد مهمی که من به این تحلیلها (چه روانشناسانه و چه جامعه شناسانه) دارم، این است که پدیده خودکشی را صرفا به خودکشی‌های عرفی محدود می‌کنند و من در این مقاله چهار پدیده دیگر را نیز خواهم آورد که آنها نیز خودکشی محسوب میشوند.

 مقدمه

پدیده‌هایی که در جوامع انسانی رخ میدهند، و یا بطور کلی پدیده هایی که یک سوی آن انسان، با همه ابعاد وجودی اش، قرار دارد، از سخت ترین پدیده های این جهان از منظر تحلیل است. چه آنکه آدمیان بنا به احوال خود هر کدام در برابر محرکی واحد بازخوردهای گوناگونی ارائه میدهند و حتی گاه یک فرد در مقابل یک محرک (خواه جمله باشد، خواه رخ دادن اتفاقی و یا هر چیز دیگر) در دو زمان (مکان) متفاوت رفتارهای متفاوتی از خود بروز میدهد. حال وقتی این مسئله به جامعه بشری و به عبارت بهتر به تحلیل کنش های اجتماعی که می‌رسد باعث پیچیدگی‌های بسیاری می‌گردد و پارامترهای بسیاری را در برمی‌گیرد که عموما در تحلیل‌ها نمی‌گنجند و به عنوان پارامترهای ناشناخته در نظر گرفته می‌شوند. در میان همه این پدیده ها، خودکشی را میتوان متاثرکننده ترین و پیچیده ترین پدیده دانست. چرا که انسانها به حکم غریزه حیوانی همواره در صدد بقای خود هستند، و این یک اصل در گونه شناسی و جانورشناسی است و از این منظر میتوان انسان را تنها موجودی دانست که میتواند میل به از بین بردن خود داشته باشد و نیز گاهی این میل را به عمل می‌رساند، چه در این کار موفق باشد و چه نا موفق.

در این مقاله کوشیده‌ام از منظری که کمتر مورد توجه قرار گرفته است به مسئله خودکشی نظر کنم. کسانی که در زمینه تحلیل خودکشی کار کرده اند بیشتر از دو مدخل به این پدیده (یا بهتر است بگویم رفتار) ورود پیدا کرده‌اند؛ روان‌شناسی و جامعه‌شناسی. روانشناسان در تحلیل‌های خود عموما بر بیماریهای نوروتیک و سایکوتیک تاکید داشته اند و در جامعه آماری افراد خودکشی کرده و یا آسیب پذیر از نظر خودکشی، به دنبال وجود نشانه های بیماریهایی روحی و روانی چون افسردگی گشته اند. جامعه شناسان از سوی دیگر کنشهای اجتماعی و بیماری های جامعه را که منجر به خودکشی شناخته می‌شوند مورد تحلیل قرار داده اند. سرخوردگی اجتماعی، فقر، فساد، نا امیدی اجتماعی و فشارهای جامعه را میتوان از این زمره برشمرد. نقد مهمی که من به این تحلیلها (چه روانشناسانه و چه جامعه شناسانه) دارم، این است که پدیده خودکشی را صرفا به خودکشی‌های عرفی محدود میکنند و من در این مقاله چهار پدیده دیگر را نیز خواهم آورد که آنها نیز خودکشی محسوب میشوند و بنظر من برای داشتن تحلیلی جامع برای این پدیده باید آنها را در نظر گرفت.

قبل از ورود به بحث اصلی در مورد سه پدیده مذکور نیز به ظهور این پدیده در تاریخ و ادبیات خواهم پرداخت. در پایان مقدمه میخواهم دلیل پرداختنم به این موضوع را بیان کنم. کمتر کسی را میتوان یافت که به خودکشی فکر نکرده باشد، خواه برای تحلیل و خواه برای انجام. سالهاست که در گوشه ذهن خود به این مسئله پرداخته ام و هر از چندی غبار از روی اندیشه بر این پدیده زدوده ام اما آنچه که مرا بالاخره مغلوب ساخت و وادار به نوشتن نمود خبرهای خودکشی بود که از گوشه و کنار ایران مخابره میشد و البته اوج گیری این خبرها با آغاز فصل تابستان۱٫ مسئله جالب توجه این است که این حجم از خودکشی و البته کیفیت انجام آنها در ایران را میتوان کم سابقه خواند. به گونه ای که شاهد انجام خودکشی های دست جمعی در ایران بوده ایم۲٫ همانطور که پیشتر اشاره کردم در تحلیلهایی که بر این رخدادها وارد میگشت بر عوامل روانی- اجتماعی تاکید داشتند و من این عوامل را کافی نمیدانم و دو دلیل بر این مدعای خود دارم. نخست آنکه بسیاری افراد در شرایط بسیار بدتری نسبت به فرد اقدام کننده به خودکشی قرار دارند (چه اقتصادی و چه اجتماعی و روانی) اما دست به این عمل نمیزنند و دوم اینکه برخی افرادی که دست به خودکشی میزنند نه تنها به لحاظ مالی و اجتماعی منزلت قابل قبولی دارند بلکه به لحاظ روانی نیز رفتارهای غیر طبیعی از خود بروز نداده اند. نکته نهایی که لازم به ذکر میدانم این است که این مقاله داعیه درمان کنش اجتماعی خودکشی را ندارد، ادعای ارائه طریق برای از بین بردن پدیده خودکشی را نیز ندارد. بلکه در این مقاله صرفا کوشیده ام (همانطور که قبلا گفته ام) از منظری جدید به این پدیده نظر بیفکنم و نور بر نقاط تاریک و مغفول مانده بیندازم و دایره “عوامل ناشناخته” را محدودتر و این پدیده را آشکارتر سازم. به همین دلیل است که به روشهای خودکشی و نیز انواع دسته بندیهای آکادمیک خودکشی نپرداخته ام و آنها را در نتیجه ای که خواهم گرفت موثر نمیدانم، لذا کنکاش آنها را اتلاف وقت و گمراه کننده دانستم.

قبل از پرداختن به تجلی خودکشی در تاریخ و ادبیات بر خود لازم میدانم که تعریفی از خودکشی بیان کنم. من در میان همه تعاریفی که از خودکشی کمابیش در گوشه و کنار جهان شده است، تعریف دورکهایم را از همه مناسبتر (جامع تر و مانع تر) یافته ام. دورکهایم خودکشی را کنشی مثبت یا منفی میداند که فرد با علم بر نتیجه آن کنش برای از بین بردن خود انجام میدهد.

خودکشی در سپهر تاریخ و ادبیات

خودکشی همواره در تاریخ وجود داشته است و در ادبیات نیز تجلی یافته است. از میان خودکشی‌های مهم ایران معاصر میتوان به خودکشی صادق هدایت (نویسنده) و غلامرضا تختی (قهرمان کشتی) اشاره کرد. خودکشی غلامرضا تختی به قدری برای جامعه ایران ناباورانه و غیر قابل قبول بود که به سرعت انگشت اتهام به دستگاه امنیتی حکومت وقت و برادر شاه نشانه رفت. در میان سیاسیون نیز میتوان به خودکشی علی اکبر داور، لیلا و علیرضا پهلوی و سعید اسلامی اشاره کرد. در سایر نقاط جهان می‌توان از حیث اثرگذاری خودکشی دست جمعی پیروان جیمزجونز، خودکشی بابی ساندرز (از راه اعتصاب غذا در زندان بلفاست) و آدولف هیتلر اشاره کرد. بزرگان ادبی و هنری و نیز علمی نیز سهم خود را در این آمارها داشته اند. لودویک بولتزمان (فیزیکدان)، ارنست همینگوی (نویسنده)، وینسنت ون گوگ (نقاش) و (بنا به تعریف دورکهایم) سقراط (فیلسوف) و نیز زیگموند فروید (روانشناس) از بزرگان ادب و علم بوده اند که به خودکشی دست یازیده اند.

در ادبیات نیز، چه ادبیات داخلی و چه ادبیات بین الملل، آکنده از داستانهای مبتنی بر خودکشی است. گاه خودکشی محور داستان قرار میگیرد و گاه خاتمه بخش آن. در پایان تراژدی “رومئو و ژولیت” هر دو خودکشی میکنند. داستان “شیرین و فرهاد” نیز با خودکشی فرهاد به پایان می‌رسد. اما داستان “روی ماه خداوند را ببوس” با خودکشی آغاز می‌شود. گاهی خودکشی در متن داستان قرار میگیرد، مانند “و نیچه گریه کرد” نوشته اروین یالوم. البته گاهی این خودکشی‌ها موفقیت آمیز است و گاهی ناموفق. هنر هفتم نیز مستثنی نیست. فیلم “دیگران” با بازی فوق العاده نیکول کیدمن بر پایه خودکشی استوار است که در پایان فیلم مخاطب از آن آگاه می‌شود. فیلم “طعم گیلاس” مرحوم کیارستمی نیز بر مبنای خودکشی ساخته شده است. در فیلم “فرار از شاوشنک” یکی از تاثیرگذارترین سکانسها مربوط به خودکشی پیرمردی است که پس از سالها از زندان آزاد می‌شود و با شهری مواجه میگردد که هیچ سنخیتی با آن ندارد. در فیلم معروف “هفت” نیز قاتل مخوف عملا با علم بر اینکه به قتل خواهد رسید دست به جنایتی دهشتناک میزند که آن را نیز شاید بتوان نوعی خودکشی به حساب آورد. البته در خودکشی دانستن این نوع مرگ‌ها می‌توان ایراد وارد کرد. اما من معتقدم این این نوع مرگها نیز خودکشی محسوب میشوند. برای مثال، اگر فردی با دستور به فرد دیگری (و یا با دستور یا دادن برنامه به یک روبات) باعث شود که بمیرد بنظر من به عمل خودکشی دست زده است. مانند داستان اربابی که به همسایه اش حسد میورزید و برای به دردسر انداختن همسایه اش به غلامش دستور داد او را بکشد و جنازه‌اش را بر بالای بام همسایه اش بیندازد. این ارباب حسود عملا خودکشی کرده است.

ذکر موارد تاریخی و ادبی برای پدیده خودکشی به این دلیل بوده است که اهمیت و گوناگونی طیفی کسانی را نشان دهم که به ایم عمل دست زده اند و همچنین اثری که بر فرهنگ ملتها نهاده اند. خودکشی کسانی که به لحاظ اجتماعی و مالی هیچ مشکلی نداشته اند و به لحاظ روانی نیز نشانی از افسردگی یا رفتارهای غیر طبیعی، حداقل در دراز مدت، نداشته اند. به این فهرست باید چهار دسته خودکشی دیگر را نیز اضافه کرد، که در ادامه به بررسی آنها پرداخته خواهد شد.

۱- مرگ خوب (اتانازی)
اتانازی۳ یا مرگ خوب پدیده است که در آن فرد بیماری که معالجه خود نا امید شده است و میداند تا لحظات پایان عمرش بایستی رنج و عذاب را متحمل گردد داوطلبانه درخواست مرگ میکند و پزشکان با تزریق داروی بیهوشی و سپس دور معینی از سم، جان او را در آرامش و بدون درد میگیرند. یکی از اولین افرادی که چنین کرده اند، همانطور که قبلا گفته ام، زیگموند فروید است. انجام عمل اتانازی بحث‌های بسیاری را در میان علمای اخلاق و علمای دینی برانگیخته است. بحث‌هایی که هنوز به سرانجام نرسیده است. اگرچه علمای دینی (تقریبا همه ادیان ابراهیمی) از در مخالفت با این رفتار درآمده اند اما علمای اخلاق هنوز به نظر قاطعی در این باب نرسیده اند و هنوز در باب اخلاقی بودن یا نبودن این عمل بحث میکنند و من نیز قصد آن را ندارم که در این مقاله وارد این بحث شوم. به هر حال سرنوشت اجرایی شدن این رفتار هرچه که باشد، قطعا خودکشی محسوب می‌شود و با تعریف دورکیم از خودکشی مطابقت دارد. با این حال این پدیده در تحلیلهای روانشناسانه و جامعه شناسانه مربوط به خودکشی عموما در نظر گرفته نمی‌شود. (لفظ عموما را به این دلیل استفاده کرده ام که به طور کلی با قطعت سخن گفتن در مورد هر مسئله ای بسیار سخت است، تا جایی که من منابع را مورد بررسی قرار داده ام میتوانم ادعا کنم که چهار پدیده مورد بحث در مقاله را در تحلیل عمل خودکشی نیافته ام.) یافتن دلیل اینکه فردی با بیماری سخت و لاعلاج، به این نتیجه می‌رسد که خود را از بین ببرد چندان سخت نیست. فرد میخواهد از رنج و درد خود و البته اطرافیان بکاهد و صد البته از درمان خود و بازیافتن سلامتی کاملا ناامید است. برای چنین فردی زندگی دیگر “معنی” ندارد. هیچ کاری نمیتواند انجام دهد و تنها باید منتظر مرگ بماند و انتظار مرگ را کشیدن آنقدر از خود مرگ صعب‌تر است که مشتاقانه مرگ را در آغوش میکشد. نوع دیگری از مرگ خوب را که مشابه این پدیده میتوان در نظر گرفت، کسانی هستند که دچار مرگ مغزی شده اند و با رضایت اطرافیان دستگاه‌های حیاتی از بدن آنها جدا میشود تا مرگ بیولوژیک آنها کامل شود. حال کسی که از درمان قطع امید کرده است نیز مانند حال اطرافیانی است که با مرگ مغزی عزیز خود از بازیافتن سلامتی‌اش قطع امید میکنند و تن به مرگش میدهد. اما در اتانازی، خود فرد مرگش را انتخاب میکند.

۲- دوگانه هاراکیری- کامیکازی
هاراکیری۴ نوعی خودکشی است که ریشه در سرزمین آفتاب تابان دارد. در این نوع خودکشی ،که اگرچه در ژاپن به لحاظ قانونی ممنوع بوده اما همچنان به عنوان نماد شرافت شناخته می‌شود، سامورایی (سلحشور یا شوالیه در فرهنگ ژاپن) شمشیر خود را در شکمش فرو کرده و به چپ و راست حرکت میدهد تا از شدت خونریزی جان دهد. معروف ترین صحنه هاراکیری در فیلم “آخرین سامورایی” به تصویر کشیده شده است. یک سامورایی زمانی به هاراکیری دست میزند که ادامه زندگی را برای خود ننگ بداند و یا زمانی که بنا به عملی که انجام داده به مرگ محکوم شود اما اعدام لا طناب دار را در حد شان خود نداند. یکی دیگر از موقعیت‌هایی که سامورایی‌ها دست به هاراکیری میزند زمانی است که شرف خود را از دست میدهد. مانند زمانی که امپراطور ژاپن بیانیه تسلیم این کشور در جنگ دوم جهانی را اعلام کرد و بسیاری در اطراف کاخ امپراطوری در اعتراض و از غم این تسلیم دست به هاراکیری زدند. مرحوم آوینی در مقاله “راز سرزمین آفتاب” می‌نویسد: “در این طریقت، انتحار- به شیوه خاصی که آن را هاراکیری مینامند- مظهر شرف و آزاد منشی است و جنگاور دلیرتر آن کسی است که برای جبران شکست، یا اثبات وفاداری خویش، در فرو بردن خنجر به درون سینه اش کمتر تردید کند. سامورایی دلیر همواره دو شمشیر با خویش داشته است؛ شمشیری بلند برای پیکار با دشمن و شمشیری کوتاه برای انتحار.۵” وی همچنین در باب انتحار دست جمعی ژاپنی‌ها می‌نویسد: “در پانزدهم اوت ۱۹۴۵، نه روز پس از بمباران اتمی هیروشیما و شش روز پس از بمباران اتمی ناکازاکی، مردم ژاپن برای نخستین بار صدای امپراتور را از رادیو شنیدند که میگفت امپراتور دیگر خدا نیست و بشری است همچون دیگران. انتحار دسته جمعی گروه‌هایی از مردمان در برابر کاخ امپراتوری پس از شنیدن سخنان او نشان می‌دهد که اعتقاد به الوهیت امپراتور و سلطنت ازلی و ابدی میکادوها بر سرزمین آفتاب تابان و خوشه های پر بار برنج، تا کجا در قلوب و ارواخ مردمان ریشه دار بوده است۶”. البته برخی این خودکشی دسته جمعی را در اعتراض به (و یا از غم) تسلیم ژاپن دانسته اند. تسلیمی که در فرهنگ شرم محور شرقی که تبلور خاصی در ژاپن یافته است ننگ و غیر قابل قبول است فلذا فرد زندگی را پس از آن ارزشمند نمیداند و زندگی برای او پس از اتفاق افتادن آن “معنی” نخواهد داشت، بنابراین خود را از این زندگی به طور پیش دستانه رها می‌سازد. در فرهنگ ژاپنی نوع دیگری از خودکشی وجود داشته است که کامیکازی۷ نامیده میشوند. خلبانان ژاپنی که با هواپیمای خود به ناوهای آمریکایی میکوبیدند تا جلوی پیروزی آمریکا و اشغال کشورشان را در جنگ جهانی دوم بگیرند. از منظر تاریخی لفظ کامیکازی به دو توفان دریایی اطلاق می‌شود که ژاپن را از دو حمله مغولها به آن کشور نجات داده است و دارای بار معنایی ارزشمندی در فرهنگ ژاپنی است. کامیکازی‌ها را میتوان اولین کسانی دانست که دست به عملیات انتحاری زده اند. عملیات‌های انتحاری که بخش بعدی را به خود اختصاص داده اند.

۳- عملیات انتحاری
همانطور که اشاره شد، نخستین کسانی که دست به عملیات انتحاری۸ زدند خلبانان ژاپنی در جنگ جهانی دوم، معروف به کامیکازی، بودند. عملیات‌های انتحاری عملیاتی هستند که فرد در آن خودش را در یک عملیات نظامی برای از بین بردن نیروهای دشمن از بین می‌برد. امروزه عملیات‌های انتحاری محدود به گروه‌های اسلامی شده است که عامل انتحاری را ارج مینهند و بزرگ میشمارند. اما چرا یک فرد حاضر می‌شود دست به این نوع عملیات بزند در حالیکه میتواند مانند دیگران همراهان خود در عملیات‌های نظامی متعارف شرکت کند؟ تحلیل روانی عوامل انتحاری برای کشورهای هدف، که عموما کشورهای غربی و نیز کشورهایی نظیر افغانستان و عراق و نیز ایران هستند بسیار مهم است. در عقبه عملیات‌های انتحاری بنیانی ایدئولوژیک استوار است که عامل انتحاری را برای در آغوش کشیدن مرگ آماده می‌کند. عامل انتحاری ممکن است دارای زندگی آرام و مطمئن در کشوری توسعه یافته باشد اما دست به این عملیات بزند. تحلیل عملیات‌های انتحاری از تحلیلهای مربوط به خودکشی، چه روانشناسانه و چه جامعه شناسانه، به طور کلی غائب است و در دسته دیگری به طور مجزا مورد بررسی قرار میگیرد در حالیکه باید در کنار دیگر انواع خودکشی به بررسی این رفتار پرداخت. یکی از بزرگترین و اثرگذارترین عملیات‌های انتحاری، حمله به برج‌های دو قلو و نقاط دیگری در آمریکا توسط هواپیماربایانی است که در یازدهم سپتامبر سال ۲۰۱۱ میلادی دست به این عملیات زدند. سازمان القاعده مسئولیت این عملیات را بر عهده گرفت که باعث شعله‌ور شدن جنگ در خاورمیانه و پدید آمدن سازمانهایی تروریستی نظیر “دولت اسلامی عراق و شام” (داعش) شد و رادیکالیسم را در خاورمیانه شدت بخشید. مهمترین پرسش در تحلیل عملیات‌های انتحاری این است که در ذهن عامل انتحاری چه میگذرد؟ یا به عبارت دیگر عامل انتحاری به چه دلیلی چنین کنشی را بروز میدهد؟ بر اساس گزارشات و مصاحبه‌هایی که از عوامل ناموفق انتحاری منتشر شده است، فرد با این تصور مصمم به انجام این کار می‌شود که دنیا را اصطلاحا سه طلاقه کرده و ارزش دنیا در مقابل دنیای پس از مرگ برای او ناچیز شده است. داستان‌های طنزآلود بسیاری نیز از اعتقادات عوامل ناموفق انتحاری سلفی منتشر شده است. هرچند در مواردی اعتقادات فرد انتحاری بسیار جای تامل و اندیشه دارد و چنین نیست که لزوما از روی ظاهرنگری دست به چنین عملی بزند.

با این حال اگر بخواهیم تحلیلی جامع از عملیات‌های انتحاری داشته باشیم که هم عملیات‌های مربوط به ایدئولوژی مذهبی و هم عملیات‌های مربوط به ژاپنی‌ها را در بر بگیرد باید بر مفهومی تکیه کنیم که در هر دو این نوع عملیات‌ها وجود داشته باشد و بتوان آن را اشتراک این نوع عملیات‌ها دانست که به نظر من در اینجا نیز مفهوم “معنا” را میتوان مشترک دانست. در نظر یک کامیکازی زندگی پس از شکست در برابر دشمن “بی معنی” است و فرد قادر به پذیرفتن چنین ننگی نیست، لذا حاضر می‌شود خود را برای به پیروزی نرسیدن دشمن انتحار کند. در میان عوامل انتحاری امروزی نیز زندگی مادی در این دنیا “بی معنا” میگردد و فرد به این زندگی بی معنا با عملیاتی انتحاری خاتمه می‌دهد. این مسئله که فرآیند رسیدن به بی معنا بودن زندگی دنیوی از چه طریقی انجام پذیرفته شده است و اینکه صحت استدلالات صورت گرفته در ذهن عامل انتحاری چه میزان می‌باشد از حوزه این مقاله بیرون است چرا که در این مقاله سخن از درستی و نادرستی این نوع عملیات‌ها نیست بلکه سخن از تحلیل این نوع انجام دهندگان این نوع عملیات‌ها برای رسیدن به تحلیلی جامع از خودکشی است.

۴- مرگ، بهتر از اسارت
یکی دیگر از خودکشی‌هایی که کمتر مورد بررسی قرار میگیرد مواردی است که در شرایط بحرانی، مانند جنگ، فرد خودکشی را به اسارت ترجیح میدهد. خواه فرد به عنوان یک نظامی باشد و خواه به عنوان یک شهروند عادی. این مسئله در مواردی که فرد نظامی دارای رده بالای امنیتی است، مانند آدولف هیتلر، اسیر شدن را برای خود قابل قبول نمی‌داند (و نیز با توجه به نحوه مرگ موسولینی) و دست به خودکشی میزند. همچنین افراد عادی دیگری که در دوران قدرت‌گیری هیتلر در مقابل رفتن به اردوگاه‌های کار اجباری، خودکشی را ترجیح دادند، مانند دورا برویر، یکی از دختران دکتر یوزف برویر۹، که مرگ را به رفتن به اردوگاه‌های کار اجباری نازی‌ها ترجیح داد. در ایران نیز این کنش به خصوص در میان اعضای گروهک منافقین عرف بوده است که میتوان به همراه داشتن قرص سیانور برای فرار از اسارت در قبل از انقلاب و همچنین خودکشی‌ها پس از عملیات نظامی ننگین فروغ جاویدان (که حقیقتا خائنانه‌ترین عملی بود که یک گروه می‌توانست علیه کشور خودش ترتیب دهد) برای فرار از اسارت اشاره کرد. در این موارد نیز فرد دنیا را برای خود پایان یافته تلقی میکند. چه آنکه این تلقی درست باشد و چه غلط فرد به این نتیجه می‌رسد که زندگی برای او پس از اسارت دیگر “معنایی” نخواهد داشت و رنج بردن از زندگی را پس از آن اتفاق بیهوده میپندارد. همچنین کسانی که از غم از دست دادن معشوق دست به خودکشی میزنند نیز از این دسته هستند که این فقدان را پایانی بر معنا داشتن زندگی خود میدانند چرا که هدف و معنای زندگی خود را در فرد تعریف کرده اند.

تکمله
هر تحلیلی را که از کنش خودکشی داشته باشیم، این تحلیل بایستی چهار پدیده‌ای را که در این مقاله ذکر شده است شامل شود. خود من تحلیل خودکشی را بر مبنای “معنای زندگی” قرار میدهم و این را نیز از آلبر کامو به عاریت گرفته ام. آلبر کامو که بزرگترین مسئله فلسفه را معنای زندگی میداند و آن را با پدیده خودکشی پیوند می‌دهد و حل این مسئله را بزرگترین خدمت به بشریت می‌داند. آنچه که من در مطالعات و تاملات در باب خودکشی بدان رسیده ام (و مورد تاکید کسان دیگری چون استاد مصطفی ملکیان نیز بوده است) این است که عامل اصلی در خودکشی بحران در یافتن معنای زندگی است و باقی عواملی چون افسردگی، فقر، عوامل اجتماعی و غیره عاملی است که فرد را به ورطه بی معنا بودن زندگی می‌کشاند و بی معنا بودن زندگی فرد را به خودکشی سوق میدهد. بدین مفهوم که از منظر صحت بر مبنای تبیین بهتر در فلسفه، تحلیل بر مبنای “بحران معنا” بهتر و کامل‌تر میتواند پدیده‌های منجر به خودکشی را تبیین و توصیف نماید. با قبول این نظر است که میتوان تحلیلی جامع‌تر برای انواع خودکشی در نظر گرفت، و با این نظر است که میتوان که برخی خودکشی‌هایی را که مربوط به افراد موفق به لحاظ شخصیتی و اجتماعی است تحلیل کرد. اما با فرض قبول استنتاجات این مقاله و پذیرفتن مبتنی بودن خودکشی بر بی معنا یافتن زندگی، پرسش‌هایی مهم پدید می‌آیند، اینکه چگونه میتوان یک زندگی را معنادار کرد؟ معنای زندگی را بایستی در چه چیزی جست؟ اصلا مفهوم معنای زندگی چیست؟

پاسخ به این پرسش‌ها در این مقاله جایی ندارد و زمانی دیگر را میطلبد؛ اما هرچه که باشد پاسخ به این پرسش می‌تواند گره از مشکلات بسیاری باز کند. پیشنهاد من این است که روانشناسان و جامعه‌شناسان به نزدیک‌تر شدن به فلسفه و اخلاق، از منظر معنای زندگی نیز مدخلی به تاملات خود در باب خودکشی باز کنند تا این پدیده را بتوان عمیق‌تر و دقیق‌تر مورد تحلیل و بررسی قرار داد.

به یک نکته نیز برای خاتمه دادن به این مقاله باید اشاره کنم. آن نکته این است که علت خودکشی و رسیدن به بی معنایی زندگی صرفا مشکلاتی نظیر فقر و اجحاف و غیره نیست، بلکه گاهی رفاه بیش از حد و نداشتن هدفی برای رسیدن در دنیا نیز آدمی را به بی معنایی در زندگی می‌کشاند. جامعه در خطر این مسئله جوانانی هستند که در خانواده‌هایی ثروتمند هیچ هدفی شخصی برای زندگی ندارند و نیاز به رنج و تلاش برای به دست آوردن چیزی ندارند. لذا لذتی در بدست آوردن چیزی از رنج بردن و تلاش خود نمی‌برند و بنابراین زندگی دنیا برای آنان بی هدف و بی معنا میگردد. به قول حضرت مولانا:

مرد را دردی اگر باشد خوش است               درد بی دردی علاجش آتش است

.


.

توضیحات

۱- ارتباط میان گرمای هوا و افزایش خشونت و نیز خودکشی جای بحث دارد، اما آنچیزی که موثر است بیکاری سه ماهه دانش آموزان و دانشجویانی است که در این سه ماه هدفی برای زندگی ندارند و جز گذران وقت کاری نمیتوانند بکنند و همین امر است که آنها را به بی معنا بودن زندگی و خودکشی سوق می‌دهد.
۲- چندی پیش دو دختر نوجوان در منطقه جنت آباد خود را از بالای ساختمان به پایین پرتاب کردند و قبل از آن نیز در غرب کشور دو پسر دانشجوی جوان خود را از درختی در خارج از شهر حلق‌آویز کرده بودند.
۳- Euthanasia
۴- Harakiri
۵- “فردایی دیگر”- سید مرتضی آوینی- نشر واحه- چاپ دوم- صفحه ۱۹
۶- همان- صفحه ۱۷
۷- Kamikaze
۸- Suicide Attack
۹- Jozef Breuer ، همکار و استاد زیگموند فروید که به همراه وی کتابی درباب هیستری نگاشتند.

.


.

خودکشی، پایان معناداری «تأملاتی در باب پدیده خودکشی»

نویسنده: حامد فرنقی زاد

.


.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *