تٲمّلی دربارهؑ «حکمتِ شادان» یا پیوندِ «خِرد» و «شادمانی»

تٲمّلی دربارهؑ «حکمتِ شادان» یا پیوندِ «خِرد» و «شادمانی»
Print Friendly
به این مطلب امتیاز دهید!

نشاطِ دائم داشتن را نباید صرفاً یک وضعیتِ روانشناختی دانست و آن را رفتارشناسانه تعبیر کرد. اگرچه خِردمند را نباید با چهرۀ تلخ و خشک و سیمایی عبوس و دُژم تصوّر کرد، اما نباید اینگونه هم پنداشت که او کسی است که درد و غمی ندارد، و زندگی برای او، جز به خوش باشی و عیاشی نمی گذرد. فردِ با نشاط کسی نیست که دایم یا می خندد و قهقهه می زند، یا می رقصد و بذله می گوید. می توان گفت این برداشت از شادمانی نه تنها وضعیتی نامطلوب، بلکه وضعیتی ناممکن را حکایت می کند. فِرِری، کارگردان بزرگ سینمای ایتالیا، در فیلمِ «پرخوری بزرگ»، به نحو استادانه ای اشمئزازِ این خوشی های نابخردانه و رنج فراموشانه را تصویر کرده است…

.

تٲمّلی دربارهؑ «حکمتِ شادان» یا پیوندِ «خِرد» و «شادمانی»

(بر پایهٔ تفسیرِ جمله ای از مونتنی، و با اشارات و شواهدی از شعر و اندیشهٔ حافظ)

مسعود زنجانی

تٲمّل دربارهٔ پیوند «خِرد» و «شادمانی» را می توان با تٲمّل دربارهٔ این جملهٔ مونتنی، ادیب و فیلسوفِ فرانسوی قرن شانزدهم، آغازید:

«قطعی ترین نشانۀ خِرد نشاطِ دائمی است».

به نظر می رسد این جمله را می توان دو گونه تفسیر کرد: چارچوبِ تفسیری نخست می تواند بر این پایه باشد که «خِرد معلول و زاییدهٔ نشاط است» و از معلول می توان پِی به علّت بُرد. به تعبیر حافظ:

کی شعرِ تر انگیزد خاطر که حزین باشد
یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد

باری، «شعرِ تَر»، یعنی همان «خرِدِ حافظی»، نتیجۀ خاطرِ شاد ( و آزاد ) است.

اما چارچوبِ تفسیری دوم می تواند بر این پایه باشد که «خِرد علّت و زایندهٔ نشاط است» و از علّت می توان به معلول پِی بُرد. به تعبیر حافظ:

می خور که هر که آخِر کارِ جهان بدید
از غم سبُک برآمد و رطلِ گران گرفت
بر برگ گل به خونِ شقایق نوشته‌اند
کان کس که پخته شد میِ چون ارغوان گرفت

از نظرِ مونتنی شادیِ حقیقیِ انسان نتیجۀ خردمندیِ او است. البته این به معنای کنار گذاشتن تفسیر نخست نیست و می توان گفت که خِرد هم، به نوعی، نتیجۀ شادمانی است. بنابراین، هر دو معنا و تفسیر قابل جمع هستند. گویی نسبتی دیالکتیکی میانِ آن دو است: خِرد و شادی وابستگی متقابل دارند و هر یک به گونه ای به دیگری مشروط است.

اما «نشاط دائم داشتن» را نباید به معنای آسایش و راحتیِ مطلق داشتن، و هیچ رنج نداشتن تعبیر کرد. نیچه بیش از هر خردمندی بر این نکته تأکید دارد که آنکس که بالاترین شادمانی ها را می خواهد، باید بالاترین رنجها را نیز بخواهد. از نظر نیچه، هیچگاه نمی شود لذّتها را یکسویه ارتقاء داد؛ یعنی نمی توان لذّت را افزایش داد، بی آنکه رنج را نیز همزمان و همپایهٔ آن افزایش داد. برای همین است که نیچه می گوید که شادمانیِ حقیقی تنها جایی است که یک پیروزی وجود داشته باشد؛ پیروزی بر سخت ترین ها.

می توان گفت که این سخنِ مونتنی که «هرگز کسی بیش از من روی وداع سرمایه گذاری نکرده است» به همین معنا است که او وداع را به عنوان جانکاه ترین تجربۀ خویش، همزمان، بهترین سرمایه برای سعادت خویش می یابد. بنابراین، « قطعی ترین نشانۀ خِرد همیشه نشاط داشتن است»، بدین معنا است که نشانۀ خِرد همیشه در نبرد بودن است؛ نبردی برای غلبه بر رنج ها و مصیبت ها؛ و به تعبیرِ حافظ، به معنای همواره دست به کاری زدن برای به سرآمدنِ غصّه ها! به عبارت دیگر، انسانِ شاد کسی نیست که هیچ غمی ندارد، بلکه کسی است که علیرغمِ غم، و حتی در ایام ماتم، سرشاریِ درونی و نشاطِ بیرونی دارد.

در واقع، نشاطِ دائم داشتن را نباید صرفاً یک وضعیتِ روانشناختی دانست و آن را رفتارشناسانه تعبیر کرد. اگرچه خِردمند را نباید با چهرۀ تلخ و خشک و سیمایی عبوس و دُژم تصوّر کرد، اما نباید اینگونه هم پنداشت که او کسی است که درد و غمی ندارد، و زندگی برای او، جز به خوش باشی و عیاشی نمی گذرد. فردِ با نشاط کسی نیست که دایم یا می خندد و قهقهه می زند، یا می رقصد و بذله می گوید. می توان گفت این برداشت از شادمانی نه تنها وضعیتی نامطلوب، بلکه وضعیتی ناممکن را حکایت می کند. فِرِری، کارگردان بزرگ سینمای ایتالیا، در فیلمِ «پرخوری بزرگ»، به نحو استادانه ای اشمئزازِ این خوشی های نابخردانه و رنج فراموشانه را تصویر کرده است.

نشاط دائمی را باید فراتر از یک وضعیتِ روانشناختی یک شیوۀ هستی شناختی و یک گونۀ بودن در جهان دانست؛ گونه ای که برای توضیحش، بیش از هر چیزی، می توان از مثالِ «طبیعت» کمک گرفت. آیا نمی توان گفت طبیعت نشاطِ مُدام دارد، حتی هنگامی که در پاییز یا زمستان به سر می بَرَد؟ می توان گفت طبیعت همیشه شادمان است، چرا که همیشه در پویش و زایش و آفرینش است. شادمانیِ واقعی انسان را هم نباید جز پویندگی و آفرینندگی دانست. هاینریش هاینه، شاعر آلمانی، ما را به چنین خِردی فرا می خواند:

“دلا غمگین مباش و تقدیرت را تاب بیاور،
بهار نو دوباره باز پس می دهد،
هر چه را که زمستان از تو رُبود.”

می توان گفت زوربای یونانی بهترین نمونه برای آن «حکمتِ شادان» است که مونتنی، و به پیروی از او، نیچه از آن سخن می گویند. رقص زوربا استعاره ای از اندیشه و نگرشِ رقصان او است، اما بسیار مهم است که این سوأل پرسیده شود:

زوربا چه زمانی برای نخستین بار در زندگی خود رقصید؟

تردید ندارم کسی که این شاهکار کازانزاکیس را نخوانده باشد نمی تواند پاسخ این پرسش را حدس بزند، چنانکه شنیدن پاسخ برای او شوک آور نیز خواهد بود.

باری، باورپذیر نیست که زوربا، نخستین بار، پس از وداع با پسرِ جوان مردهٔ خود می رقصد، در حالی که کمی پیشتر تَنش در آغوش او سرد و بی جان گشته بود. حکمتِ شادانِ مونتنی، نیز، چون خِردِ زوربا، اندیشه ای سرشار از زندگی است؛ نه چون خردِ خام و انتزاعیِ ارباب تحصیلکرده و کتابخوانده اش که با حافظ باید به او گفت:

این خِردِ خام به میخانه بَر
تا میِ لعل آورَدَش خون به جوش

«حکمتِ شادان» نه تنها به رنج و اندوهِ انسانی بی اعتنا نیست، بلکه به ما تفاوت میان دو نوع غم* را می آموزد:
«غمهای آدمخوار» که کمِشان هم زیاد است و باید با صدپا از آنها گُریخت، و به گفتهٔ حافظ:

دمی با غم به سر بُردن جهان یک سر نمی‌ارزد
به می بفروش دلقِ ما کز این بهتر نمی ارزد

و «غمهای غمخوار» که زیادشان هم کم است و باید با سر به سویشان دوید. باز به گفتهٔ حافظ:

ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق
برو ای خواجۀ عاقل هنری بهتر از این
یا:
روزگاریست که سودایِ بُتان دین من است
غمِ این کار، نشاطِ دلِ غمگینِ من است.

چنانکه دیده شد قرابتِ فکری فراوانی میانِ بینش و اندیشه های مونتنی و حافظ وجود دارد.

* اقلال لاهوری:
یک غم است آن غم که آدم را خورد
آن غم دیگر که هر غم را خورد
آن غم دیگر که ما را همدم است
جان ما از صحبت او بی غم است

.


.

تٲمّلی دربارهؑ «حکمتِ شادان» یا پیوندِ «خِرد» و «شادمانی»

نویسنده: مسعود زنجانی

آدرس سایت نویسنده

آدرس کانال تلگرام نویسنده

.


.

یک نظر برای “تٲمّلی دربارهؑ «حکمتِ شادان» یا پیوندِ «خِرد» و «شادمانی»

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *