آیا مصطفی ملکیان وجود دارد؟!

آیا مصطفی ملکیان وجود دارد؟!
Print Friendly
آیا مصطفی ملکیان وجود دارد؟!
۴٫۲۴ (۸۴٫۸%) ۲۵ votes

مطلبی تحت عنوان  «آیا زنان، مرزها، و جامعه وجود دارند؟» در وبلاگم نوشته بودم که توسط سایت صدانت بازنشر شد. آن متن در زمینه دیگری در رابطه با فیزیکالیسم نوشته شده بود، نقد ملکیان یا سیدجواد طباطبایی نبود. در این متن می‌خواهم به موضع مصطفی ملکیان بپردازم.

سخنان ملکیان زمینه زیادی برای سوءتفاهم دارد و یکی از مهم‌ترین دلایل آن این است که او به تعریف مشخص و ثابتی از مفاهیمی مانند میهن‌دوستی و ناسیونالیسم پایبند نمی‌ماند و به نظر می‌رسد در طول سخنان خود چندین بار تغییر موضع می‌دهد.

ملکیان می‌گوید:

«اما واقعیت این است که هرچه باشد، ما وطن‌دوستیم. همچنان که ما مادر و پدرمان را دوست داریم. این وطن‌دوستی اختصاص به هیچ ملت و وطنی ندارد و به هیچ تاریخ و جغرافیایی محدود و منحصر نیست. تا اینجا نه داشتن و نه نداشتن وطن‌دوستی اصلا محل داوری نیست».

به نظر می‌آید  ملکیان در حال توصیف یک نوع از علاقه به میهن و خانواده است که همواره و همه جا رایج بوده است. ایشان این نوع از میهن‌دوستی را حتی بین افرادی که «صددرصد» مخالف ناسیونالیسم هستند نیز رایج می‌داند و گویی چون این نوع از میهن‌دوستی به هر حال وجود دارد و در همه ما هم وجود دارد نمی‌تواند محل قضاوت باشد. او می‌گوید:

«به هر حال واقعیتی است که درون ما هست و هیچ‌کس هم از شمول این حکم بیرون نیست، یعنی خود من هم که صددرصد مخالف با ناسیونالیسم هستم این وطن‌دوستی را دارم؛ البته نه به آن مباهات می‌کنم و نه خجالت می‌کشم.»

ملکیان از این ادعا که علاقه به میهن همواره و همه جا وجود داشته است به این نتیجه می‌رسد که این حس غریزی است و ارزش اخلاقی ندارد. مثال دیگری از این نوع علاقه غریزی که ملکیان می‌زند علاقه هر شخص به مادر خویش است. بگذارید به جای بررسی علاقه فرزند به مادر به مثالی که در اخلاق فمنیستی محل بحث است بپردازیم یعنی علاقه مادر به فرزند. اگر علاقه مادر به فرزند «صرفا» علاقه غریزی باشد از آنجایی که غرایزِ صرف در زمره امر اخلاقی نیستند، علاقه مادر به فرزند نیز ارزش اخلاقی نخواهد داشت. علاقه مادر به فرزند نوعی علاقه خودخواهانه است که نمی‌تواند الگویی برای عمل اخلاقی بین انسان‌های بزرگسال باشد. ولی اگر این نوع رابطه خودخواهانه بین مادر و فرزند وجود نداشته باشد، اگر مادری بین فرزند خود و دیگر کودکان جهان تمایزی قائل نشود، فرزندش از بین خواهد رفت. از این رو حس مادر به فرزند از نظر اخلاقی قابل بررسی است چرا که اگر برای خود این عمل هم ارزش اخلاقی قائل نباشید از آنجایی که نبود آن به نابودی کودک می‌انجامد این نتیجه ضرورت اخلاقی این عمل را تعیین می‌کند.

ملکیان می‌گوید، اگر کسی از این حس که مادر خود را از همه مادرهای دیگر بیشتر دوست دارد به این برسد که مثلا مادر او زیباترین، شجاع‌ترین یا مهربان‌ترین زن جهان است از یک حس و عاطفه به یک سلسله باور رسیده است که «هرگز به لحاظ منطقی و معرفت‌شناختی گذر از یک حس و عاطفه به یک، دو، سه و n فقره باور مجاز نیست».

چند نکته را اینجا بررسی کنیم. اول اینکه باید پرسید اگر کسی مثلا به این نتیجه برسد که مادرش بهترین مادر دنیاست آیا به این معناست که به دیگر مادران بی‌احترامی می‌کند یا مثلا این احساس به نفرت از دیگر مادران می‌انجامد؟ دوم، خصوصیاتی مانند مهربان‌ترین و زیباترین است. وقتی شخصی می‌گوید مادرش مهربان‌ترین زن جهان است ممکن است در حال بیان پرسپکتیو خود باشد، یعنی از نظر او و برای او مادرش مهربان‌ترین مادری بوده که وجود داشته است. ولی اگر شخصی می‌خواهد بگوید که به صورت مطلق مادر او از همه مادرهای دیگر مهربان‌تر است آنگاه باید بپرسیم معیار مهر مطلق آن شخص چیست و سپس چند میلیارد مادر موجود زنده و اگر هم شد همه مادرهای تاریخ را بررسی کنیم ببینیم کدام یک با توجه به آن معیار مهربان‌تر بوده‌اند. همچنین اگر شخصی بگوید مادرش زیباترین مادر جهان است ممکن است در حال بیان دیدگاه خود و به نوعی ابراز احساسات باشد.

با این دو بررسی باید گفت که حتی اگر علاقه به میهن حالت غریزی داشته باشد و شخصی میهن خود را زیباترین یا بهترین کشور دنیا نیز بداند به تنهایی دلیلی برای اینکه این باورها وارد حیطه ضدیت با اخلاق شده‌ باشند یا خارج از حیطه بررسی اخلاقی قرار گیرند نیست و به بررسی‌های بیشتری نیاز دارد.

استدلال ملکیان وابسته به این است که علاقه به میهن حالت غریزی داشته باشد و باید دید از این علاقه غریزی چه نوع نتایجی بدست می‌آید. ملکیان در ابتدای بحث در رابطه با اینکه این حس نسبت به میهن در طبیعت بشر است یا فرهنگی می‌گوید:

«یعنی آیا ما انسان‌ها چنان ساخته شده‌ایم که وطن خودمان را دوست داریم و بالطبع و بنا به طبیعت و به حکم ساختار و کارکرد جسمانی، ذهنی و روانی‌‌مان به این صورت ساخته شده‌ایم یا نه، این هم از القائات و تلقینات فرهنگ است که در جامعه‌ای بزرگ شده‌ایم و جامعه به ما حب‌وطن را القا کرده است؟ من به این کار ندارم.»

ولی مگر ایشان در این بحث می‌تواند به این مقوله کاری نداشته باشد؟ در حالی که فرض ایشان این است که حس مهین‌دوستی یک حالت غریزی دارد.

ملکیان حالتی از میهن‌دوستی غریزی را که نه مایه مباهات است و نه مایه خجالت در خود و در همه انسان‌ها سراغ دارد و گونه‌ای از علاقه به میهن را که ناسیونالیسم می‌نامند معرفی می‌کند که از نظر او از نظر اخلاقی نامطلوب است. ظاهرا از نظر ایشان ما دو نوع حس می‌توانیم به میهن داشته باشیم یک حسی که از دایره قضاوت اخلاقی خارج است و یک حسی که از نظر اخلاقی نامطلوب است.

ملکیان می‌گوید:

«حالا اگر کسی این کار را درباره مام وطن بکند و بگوید من ایران را بیشتر از هر کشور دیگری دوست دارم هیچ مشکلی نیست و بگوید وطنم را از هر وطن و سرزمین دیگری بیشتر دوست دارم، هیچ مشکلی نیست. اما اگر بلافاصله بگوید برای اینکه وطن من بهترین وطن است، زبان این وطن بهترین زبان است، فرهنگ این وطن بهترین فرهنگ است، سابقه تاریخی این وطن از سوابق تاریخی سایر سرزمین‌ها درخشان‌تر است، چون این وطن دانشمندان بزرگتری عرضه کرده است، چون به فلسفه و موسیقی و معماری و ادبیات خدمت کرده است و…  شما از یک احساس و عاطفه گذر کردید به n گزاره. فرق وطن‌دوستی و ناسیونالیسم در همین است.»

در اینجا به خوبی تمایز ایشان بین میهن‌دوستی و ناسیونالیسم مشخص می‌شود. از نظر ایشان حالتی غریزی که به بیان این جمله که «من میهنم را از همه میهن‌های دیگر بیشتر دوست دارم» منتهی شود ایرادی ندارد، ولی اگر بخواهیم دلیلی مستقل از احساسات خود برای این حسم بیاوریم حالت ناسیونالیسم پیدا می‌کند. این تعریف قدری عجیب است و مطرح کردن داعش در بحث «ناسیونالیسم» توسط ایشان هم این مسئله را عجیب‌تر می‌کند. اما شاید بتوان بر اساس دیدگاه ملیکان گفت اگر از ما بپرسند چرا کشورت را دوست داری یا چرا بیشتر از بقیه کشورها آن را دوست داری باید به گفتن اینکه «چون کشورم است» یا «چون وطن من است» اکتفا کرد. ولی می‌توان در پاسخ به اینکه چرا میهن خود را دوست داریم یا بیشتر از دیگر کشورها دوستش داریم انواع و اقسام دلیل‌ها را بیاوریم. مثلا بگویم چون در آنجا خاطرات کودکی دارم، مدرسه رفته‌ام، دفترچه شصت برگ خریده‌ام، در صف نان سنگک ایستاده‌ام. این چند مثال نیز دلیل هستند و در پاسخ به اینکه چرا میهن را دوست داریم داده شده اند. می‌توان دلایل بسیار زیادی آورد که چرا میهن خود را دوست داریم.

با توجه به این بحث می‌توانیم بپرسیم که چگونه دلایلی برای علاقه به وطن ممکن است عواقب ناخوشایندی داشته باشند. طبعا اگر کسی بگوید کشورش را به این دلیل بیشتر دوست دارد چون خون مردمان کشورش از خون دیگر مردمان برتر است این احساس مطلوب نیست، به طور خاص اگر این نوع احساس با این ایده تلفیق شود که از این رو باید دیگر مردمان را از بین برد یا آنها مستحق زنده بودن نیستند، این چیزی شبیه به گونه‌هایی از نژادپرستی علمی  است که در برخی کشورهای غربی در اواخر سده نوزدهم و اوائل سده بیستم وجود داشت. به نظر نمی‌آید بتوان با این سخن کلی که برخی از دلایل برای دوست داشتن کشور خود بیش از کشورها نامطلوب است مخالفتی کرد. آنچه می‌ماند مصداق‌ها است که بررسی آنها می‌تواند به ما کمک کند به عنوان مردمان یک کشور، به شکلی به کشور خود علاقه نشان دهیم که تبعات منفی اخلاقی نداشته باشد. مثلا ملکیان می‌گوید سخن «هنر نزد ایرانیان است و بس» جنایت‌کارانه است. ولی باید پرسید وقتی کسی می‌گوید «هنر نزد ایرانیان است و بس» گفتن این سخن مانع از نگاه کردن به تابلوهای ون گوگ، کلود مونه، و دالی شده است؟ یا باعث شده او سی‌دی‌های باخ و موتسارت را آتش بزند؟ یا مثلا شروع کرده علیه بکت و سالینجر کمپین نفرتپراکنی درست کند؟ یا مثلا مانع از ورود هنر ژاپنی به ایران و ترجمه آن آثار شده است؟ آیا به خاطر گفتن «هنر نزد ایرانیان است و بس» کنسرت‌ و تئاتری لغو می‌شود؟ اگر با گفتن اینکه «هنر نزد ایرانیان است و بس» یا هر شعر دیگری چنین نتایج عجیبی بدست آمد باید بیاییم آنها را بررسی کنیم به صورت موردی و ببینیم چرا چنین شده است.

ملکیان در ادامه می‌گوید:

«چون ما ایرانی هستیم و وقتی می‌گوییم وطن‌دوستی مرادمان ایران‌دوستی یا ایران‌پرستی است و…  یعنی سخنمان انحصار دارد در ناسیونالیسم ایرانی، از این به بعد مثال را با ایران دنبال می‌کنم».

به نظر می‌آید اینجا ملکیان همان تمایزی را که بین میهن‌دوستی و ناسیونالیسم  تعریف کرده بود کنار گذاشته، و این دو را به یک مقوله تبدیل می‌کند در حالی که ایشان وطن‌دوستی را غریزی و خارج از حیطه اخلاق می‌دانستند.

ملکیان سپس به دنبال تعریف «ایران» می‌رود و سعی دارد نشان دهد که اصلا چیزی به نام ایران وجود ندارد. می‌گوید:

«اول موجودیتی به نام ایران را باید اثبات کرد که ما چیزی داریم، هویتی داریم، عینی داریم، ابژه‌ای داریم که اسمش ایران است. شما اول باید اثبات کنید چیزی هست و بعد بگویید متعلق به عشق، نفرت، خشم یا خشنودی من است.»

این تقاضا، تقاضای بسیار عجیبی است. وجود ایران به عنوان یک واحد جغرافیایی  نیازی به «اثبات» ندارد. همانطور که دیگر کشورها را نیز نمی‌توان اثبات کرد برای اینکه از وجود هر کشوری آگاه باشیم به جای اثبات باید یک نقشه یا اطلس معتبر تهیه کنیم و به نام کشورها روی نقشه یا اطلس نگاه کنیم. همچنین اگر موجودیتی به نام ایران وجود نداشته باشد وطن‌دوست معرفی کردن خود از جانب ملکیان به چه معناست؟ آیا غریزه وطن‌دوستی ایشان به هیچ ارجاع دارد؟ ملکیان خود به عنوان شخصی که خود را وطن دوست می‌داند موظف است بگوید آنچه وطن می‌نامد و آن را به صورت غریزی دوست دارد دقیقا چیست.

ضمن اینکه بحثی «مشابه» که ایشان در مورد تعریف ایران ارائه می‌کنند را می‌توانیم هر یک از خودمان نیز مطرح کنیم. مثلا بگوییم ملکیان چگونه موجودی است؟ «ملکیان» به چه چیزی ارجاع دارد؟ ملکیان از چه تاریخی شروع شده است؟ آیا ملکیان با شکل گرفتن نطفه‌ای شروع شده، دوران جنینی او هم شامل «ملکیان» می‌شود یا از زمانی که به دنیا آمده است؟ (مثلا بحثی مشابه این بین موافقان و مخالفان اخلاقی بودن یا نبودن سقط جنین در جریان است) ملکیان دقیقا کدام ملکیان است؟ ملکیان شش ماهه که نمی‌توانست سخن بگوید و مثلا چند کیلو وزن داشت یا ملکیان نوجوان که با سن بلوغ دچار تغییراتی زیاد شد یا ملکیان جوان که قدش خیلی بلندتر از دوران کودکی اوست یا ملکیان کهنسال؟ چه دلیلی وجود دارد همه اینها را ملکیان بنامیم؟ (این بحث نیز دلالت‌های مهمی در زندگی ما دارد، مثلا اگر شما پنج سال پیش مرتکب قتل شده باشید آیا الان همان شخص هستید و قابل مواخذه هستید؟) افکار او هم در تمام این دوران تغییر کرده و جسم و ظاهر او نیز تغییر کرده و سلول‌های ایشان نیز تغییر کرده است. افرادی که می‌گویند ملکیان دقیقا به چه چیزی ارجاع دارد؟‌ ولی این نکات باعث نمی‌شود ما وجود ملکیان را نفی کنیم یا اگر یکی از علاقمندان به ایشان با تعصب به دفاع از ایشان پرداخت به او بگوییم «اول وجود ملکیان را اثبات کن ببینم چگونه موجودی است». اگر علاقمند متعصبی به ملکیان یافتیم می‌توانیم به او بگوییم که انواع علاقه به افراد وجود دارد و این نوع علاقه شما مخرب است، چرا که شما را از عقلانیت و شکوفایی استعدادها و غیره محروم می‌کند. نفی کردن موجودی واحد به نام ملکیان که در طول زمان وجود داشته کمکی به این علاقمند متعصب نخواهد کرد، حتی اگر از نظر فلسفی سخن ما قابل اعتنا باشد.

ملکیان در بخش بعدی می‌گوید:

«بعد از اینکه روشن شد که این واحد(سیاسی، جغرافیایی، هویتی و فرهنگی) چه واحدی است، بحث مشکل‌تر بعدی پیش می‌آید. خب فرض می‌کنم به یکی از این معانی ایران وجود دارد، چرا ما باید به این ایران بچسبیم؟ همین‌طور که هنگام ‌زاده شدن انتخاب پدر و مادر در اختیار من نبوده، وطنم هم دست خودم نبوده است. حالا چون هنگام زادن بدون اختیار در اینجا به دنیا آمده‌ام محکومم علقه‌ام را به همین جا بچسبانم؟ به چه دلیل؟».

در حالی که در قسمت‌های قبلی ایشان گفته بود که نوعی علاقه به وطن غریزی است و در همه وجود دارد اینجا می‌گوید چه دلیلی دارد که چون اینجا به دنیا آمده است به آن علاقه داشته باشد؟ مشخص نیست موضع ملکیان در قبال غریزی بودن میهن‌دوستی دقیقا چیست. اگر انتخابی در آن دخیل است که باید مشخص شود چه نوعی از آن اخلاقی است و چه نوعی از آن غیراخلاقی است. ما در دورانی زندگی می‌کنیم که به تعبیر بندیکت اندرسون ملت‌ها «جماعت‌های تصوری» هستند. اندرسون خود به وضوح اشاره می‌کند که با دقت واژه «تصوری» را انتخاب کرده چرا که نمی‌خواهد به توهم یا باورهای غلط ارجاع دهد. «نیکان جهان»، «جهان‌وطنان» و «بشریت» نیز جماعت‌هایی تصوری هستند که ما اعضای آن را نمی‌شناسیم ولی هر یک از ما ممکن است خود را بخشی از یکی از این جماعت‌ها تصور کند.

جهان‌وطنی در کشور ما گاه به شکلی مطرح می‌شود که به عشق به «بشریت» اذعان دارد ولی به نفرت از همسایه دیوار به دیوار می‌انجامد. سخن گفتن از عشق به بشریت و «انسان» به خودی خود اهمیتی ندارد. اگر شخصی که نمی‌شناسیم و در قاره‌ای دوردست در زلزله آسیب دید با او همدردی می‌کنیم، ولی این همدردی بی‌هزینه که حس اخلاقی بودن را نیز به انسان می‌دهد به تنهایی چه دستاوردی برای انسان‌های واقعی می‌تواند داشته باشد؟

بگذارید به سخن تولستوی در مورد عشق به بشریت و انسان نیز اشاره‌ای کنیم. او می‌گوید برخی از مخالفان دین می‌گویند به جای اینکه بگوییم «عشق به خدا» بگوییم «عشق به بشریت» در حال شکل گرفتن است. تولستوی می‌گوید هر کسی خودش را بیش از هر چیز دیگری دوست دارد ولی با گذر زمان ما انسان‌ها یاد گرفته‌ایم عشق به خود را قدری محدود کنیم و به اعضای خانواده و قبیله هم توجه کنیم. حال برخی می‌گویند وقتی این عشق به قبیله و ملیت هم تعیمم داده شده چرا نتوانیم آن را به کل بشریت تعمیم دهیم؟ تولستوی می‌گوید بشریت یک مفهوم انتزاعی و بی‌معناست. مشخص نیست بشریت شامل چه کسانی می‌شود، از کجا شروع می‌شود و به کجا ختم می‌شود، آیا شامل قاتل‌ها و احمق‌ها هم می‌شود؟ آیا می‌توانیم مانند آمریکایی‌ها سیاه پوست‌ها را از بشریت حذف کنیم؟ یا مانند انگلیسی‌ها هندی‌ها را حذف کنیم؟ مشخص نیست بشریت به چه معنی است ولی در مسیحیت عشق به خدا مشخص است، احساسی است که درون بشر ریشه دارد و می‌خواهد بخش الهی انسان را به بخش حیوانی‌اش برتری بخشد. عشق ورزیدن به یک کشور نیز ممکن است، ولی بشریت به عنوان یک مفهوم انتزاعی که بتوان دوستش داشت وجود ندارد. طبعا می‌توانیم با بخش‌هایی از سخنان تولستوی با آوردن دلایلی مخالفت کنیم ولی دست کم این سخن تولستوی این مهم را به ما یادآوری می‌کند که به نام «بشر» و«بشریت» نیز کم جنایت در جهان نشده است و در دنیای امروز ما نیز برخی از جنایات با توسل به همین مفاهیم صورت می‌گیرد همانطور که به نام دین و علم و غیره نیز صورت گرفته است.

جهان‌وطنی ملکیان نیز مجددا معیاری برای تمایز بین انسان‌ها می‌گذارد «من می‌گویم اگر مشکل هویت است، شما هر جا هستید باشید بگویید اهل کره زمینم و بنابراین جهان‌وطنم، آیین‌تان حقیقت‌طلبی و خیرخواهی، خویشاوندانتان، همه نیکان روزگار. هر که به فکر بشر است خویشاوند من است. دیگران خویشاوند من نیستند ولی معنایش این نیست که می‌خواهم نابودشان کنم.» عباراتی مانند اینکه «هر کس به فکر بشر است» یا «نیکان روزگار» خیلی مبهم است و اصلا مشخص نیست شامل چه کسانی می‌شود، حتی اعضای داعش هم چنین ادعایی را برای خود دارند صرف مطرح کردن چنین ایده‌آلی در این سطح کلی کمکی به ما نمی‌کند ببینیم با فراتر رفتن از میهن‌پرستی این جهان‌وطنی به کجا می‌انجامد.  آیا این خود یک نوع جدیدی از خودشیفتگی گروهی نیست؟ گروهی که خود را جهان‌وطن می‌دانند، خود را از دیگرانی که خویشاوندشان نیستند برتر می‌دانند. دلیل مخالفت ملکیان با نوعی از علاقه به میهن این بود که به خودخواهی گروهی می‌انجامد ولی ایشان یک خودخواهی گروهی دیگر را تعریف کرده‌اند. ملکیان به علاقمندان خود که نگران بحران هویت خود هستند پیشنهاد می‌کند جهان‌وطن باشند و بگویند که اهل کره زمین هستند. این سخن از جهتی بدیهی است، هیچ یک از ما از کره مریخ نیامده‌ایم. ولی مفهوم «جهان» از مفهوم «میهن» یا «ملت» به مراتب مبهم‌تر است. بر این اساس دعوت ملکیان به «جهان‌وطنی» – با همان استدلال ایشان در مورد میهن‌پرستی – بی‌معنی‌تر از دعوت به میهن‌پرستی است.

ملکیان می‌گوید «هر چیزی که بین انسان‌ها مرز بگذارد حتی جنسیت یا حتی طبیعی‌تر از آن کودکی، نوجوانی و جوانی (اگر بخواهد مرزهای حقوقی بر آن مترتب شود) به لحاظ اخلاقی قابل دفاع نیست. اما مصلحت‌اندیشانه نبودنش محل بحث من است.» حق با ایشان است، برخی مرزگذاری‌ها به لحاظ اخلاقی قابل دفاع نیستند ولی باید حتما تاکید کرد که برخی از مرز گذاری‌ها به لحاظ اخلاقی ضروری‌اند. اگر مرزی سِنی با استفاده از تعریف کودک برای رابطه جنسی نگذاریم، کودکان را در معرض تعرض پدوفیل‌ها قرار داده‌ایم، اگر بین زن و مرد تمایز قائل نشویم در تفاوت‌هایی که دارند کدام یک را محل ارجاع قرار دهیم؟ طبعا در شرایطی که تبعیض سیستماتیک وجود دارد این یعنی تقویت مردسالاری. مشخص کردن اینکه کدام مرزگذاری‌ها بنا بر کدام استدلال نامطلوب هستند نیز امری است که باید به آن پرداخت.

ملکیان به درستی به مذموم بودن خودخواهی از نظر اخلاقی اشاره می‌کند. خودخواهی فردی در جامعه ما امری ناآشنا نیست. اختلاس‌کنندگان و اشخاصی که به اعتماد مردم خیانت می‌کنند، و همین‌طور حامیان تحریم و حمله نظامی قدرت‌های بیگانه به کشور و… آیا اینها همه مواردی از خودخواهی نیستند؟ بسیاری از این افراد عاشق مفهوم «بشر» هم هستند و می‌توانند ساعت‌ها برای ما از «بشریت» سخنرانی کنند. آیا بهتر نیست در چنین فضایی از این سخن بگوییم که خودخواهی فردی را در راه واحدی بزرگتر – یعنی وطن – کنترل کنیم و همه به فکر یکدیگر باشیم و سعی نکنیم به خاطر منافع شخصی خود، دیگر هم‌میهنان خود را قربانی کنیم؟ به نظر می‌رسد سخن گفتن از جهان‌وطنی در کشور ما در حال حاضر هم خیلی انتزاعی و هم بی‌معناست و مشخص نیست چگونه به اخلاقی‌تر شدن ما کمک می‌کند. درست است باید از انواع غیراخلاقی میهن‌پرستی پرهیز کنیم ولی گونه‌های مثبت میهن‌دوستی گامی است که ما هنوز برای رسیدن به آن تلاش کافی نکرده‌ایم، گونه‌ای که به ما یاد بدهد به هیچ‌یک از هم‌میهنان خود – چه زن، چه مرد، چه کودک، اهل هر شهری که باشد، هر مذهبی که داشته یا نداشته باشد، هر سنی که داشته باشد– به دید مانعی برای رسیدن به اهداف خود نگاه نکنیم. می‌توانیم به این سمت پیش برویم که از نگاه ابزاری به هممیهنان خود پرهیز کنیم و سوژه بودن یکدیگر را به رسمیت بشناسیم و دست از ابژه‌پنداری هم‌‍میهنان خود برداریم.

.


.

آیا مصطفی ملکیان وجود دارد؟!

زهیر باقری نوع پرست

.


.

19 نظر برای “آیا مصطفی ملکیان وجود دارد؟!

  1. به نظر من از کل مقاله آن استدلال که اگر وقتی وطن دوستی غریزی است پس مفهومی به نام وطن یا ایران وجود دارد درست وتامل برانگیز بود و بقیه مقاله ارزش استدالالی چندانی نداشت.

    1. در پاسخ به کامنت آقای ابراهیم؛
      دوست گرامی به نظرم وقتی جناب ملکیان می گوید وطن دوستی امری غریزی است مرادش از وطن ؛ زیست بوم مألوف است، یعنی زیست بوم واحیانا فرهنگی که بدان الفت گرفته ایم و این ارتباطی با آن وطن که امثال آقای طباطایی میگویند ندارد،آنها درکی هگلی از مفهوم ملت و روح ملی دارند ،ملکیان آن تلقی را نقد میکند وگرنه بدیهی تر از این مساله هم مگر وجود دارد که از منظر حقوق بین الملل کشوری به نام ایران وجود دارد؟

    2. به نظر حقیر به دو نکته خیلی خیلی مهم در این نوشته پرداخته نشده است.

      نکته اول این است که “استاد” ملکیان علاوه بر اینکه میهن پرستی و ناسیونالیسم را خلط کرده اند و تمامی بحث ایشان از این خلط مبحث به شدت رنج می برد، خطای بس بزرگتری مرتکب شده اند و مفهوم شوونیسم را هم با این دو یکی انگاشته اند. ایشان قطعا واقف هستند که نمی توان مفاهیمی که اهمیت سیاسی اجتماعی زیادی دارند را به هر نحوی که باب طبع مبارکشان است تعریف کنند . شوونیسم، میهن پرستی و ناسیونالیسم هر کدام معنای مشخصی دارند و آنچنان که در دنیای آکادمیک دانگشاهی متداول است برای ورود به بحث باید نگاهی به تاریخچه مباحث کرد. “استاد” نیازی به این کار ندیده اند و این خود یکی از دلایلی است که می بینیم در این سخنرانی مرزهای خلط مبحث را درنوردیده. البته در کشوری که نهاد دانشگاه و علم اینچنینن ضعیف است و بودجه عمده به حوزه های علمیه اختصاص پیدا میکند عجیب هم نیست فرزند حوزه مصطفی ملکیان اینچنین عمل کند. ملکیان از تاریخچه بحث ناسیونالیسم ناآگاه است مفهومی مدرن ملت یا nation را با مفهوم میهن و وطن یکی می داند و شوونیسم را هم مترادف آنها می داند.

      نکته دوم این است که ایشان در سخنرانی خود در پاسخ به اینکه نظر ایشان در مورد جهان وطنی آرمان خواهانه است میگوید کانت هم نظراتی آرمان خواهانه داد که بعدها رایج شد. آیا واقعا آقای مکلیان اینچنین متوهم شده اند که خود را با کانت مقایسه میکند؟ بفرمایند بدانیم چه نوآوری یا سخنی نو در حد یک جمله داشته اند که خود را با کانت مقایسه می کند؟ البته وقتی آقای سروش دباغ جلسات ملکیان شناسی ۱۷ جلسه ای و عبدالکریم شناسی ۲۰ جلسه ای برگزار میکند ولی جلسات کانت شناسی ایشان ۱۴ جلسه و جلسات ویتگنتشاین شناسی ایشان ۱۳ جلسه است جای تعجبی هم نیست. فضای فکری جامعه ما به شدت بیمار است.

      به گمان من جای این دو نکته در این نقد محتوایی بسیار خالی بود.

      1. ممنون از آقا شروین عزیز که آنچه مد نظر حقیر بود را بیان کرد.

        اگر میخواستم نقدی به ملکیان کنم نقدی شبیه نقد شما می نوشتم.

        جناب ملکیان بدون آگاهی و تسلط به مبحث ورود کرده‌اند و با ارائه تعاریفی مخدوش و غیرمعتبر موجب حیرت بنده شدند.

        ملکیان با استدلال هایی ناقص در سخنرانی احساساتی خود به مسائلی ورود کرد که تسلطی بر آنها نداشت.

        سخن اصلی او سخنی بدیهی و پیش پاافتاده اخلاقی بود: نژادپرستی بد است.

        برای بیان این تک جمله، یک ساعت سخنرانی لازم نیست.

        ولی از آنجایی که سخنرانی به ایشان محول شده بود و ایشان می بایست الزاما ساعتی سخن می راندند از این مسیر خارج شده و پس از مدتی در سخنرانی سخنانی گفت که در حالت عادی به زبان نمی آورد.

        او به انکار موجودیت ایران پرداخت و در اقدامی سخیف میهن دوستی و شوونیسم را یکی بر شمارد.

        در حالی که در حالت عادی ایشان می‌داند که باید به یک نقشه جغرافیایی سر بزند یا شوویسنم و میهن دوستی از زمین تا آسمان تفاوت دارند.

        ولی در آن سخنرانی برای ملکیان اتفاقی رخ داد و به انکار بدیهی ترین مسائل پرداخت.

  2. روشنفکری علیه روشنفکران
    محمد منصورنژاد
    طباطبایی در جنگ اخیرش علیه روشنفکران، این گزاره را تاکید دارد که :
    «سخن گفتن در امور عالی کشور، دانش ویژه خویش را می طلبد»: و اما چند پرسش در این زمینه:
    ۱)از کجا می فهمیم که فردی، دانش ویژه در زمینه ای را دارد یا خیر؟ آیا ملاک تحصیلات عالی است؟ آیا تحصیلات امروزین ملاک معتبری برای سنجش دانش است. در کشوری که رساله دانشجویی، سفارشی و فروشی است و عضو هیات علمی شدن ابلاغی و… چگونه می توان تحصیلات را ملاک سنجش علم قرار داد؟
    ۲)کدام رشته مرتبط با امور عالی کشور است؟ آیا این پرسش، پاسخِ انضمامی دارد؟ اگر فرض بگیریم که سیاست خوانده ها، (دانش آموختگان علوم سیاسی) از جهت دانش صلاحیت لازم رادارند، آیا هر سیاست خوانده ای این قابلیت را دارد که در امور عالی اظهار نظر کند یا ملاک شایستگی شاخص های دیگری است؟ آیا در ایران امروز، حتی آنانی که برابر رزومه ها نشان دادند که زحمت کشیده اند، (مثال دکتر بشیریه) مورد مشورت در امور مربوط به منافع ملی بوده و هستند؟
    ۳)در این زمینه آیا سخن «پوپر»، شنیدنی نیست که دانش ها دو مقام دارند: مقام گردآوری و مقام داوری. از نگاه او، در علمی بودن و معتبر بودن سخن نباید تمرکز را بر مقام گردآوری داده ها گذاشت (چنانکه پوزیتیویستها معتقد بودند که تنها داده های حسی تجربی معتبرند)، بلکه تاکید باید بر مقام داوری و ارزیابی باشد که اگر کسی ادعای نظریه دارد، باید این نظریه از نگاه پوپر ابطال پذیر (و نه اثبات پذیر) باشد.
    با این وصف به جای اینکه یکدیگر را متهم نماییم که صلاحیت علمی ندارید! (که سنجش آن آسان نیست و مدرک تحصیلی هم گره گشا نیست)، برآیند و خروجی نظریه و ادله آن مدعی، مورد بررسی قرار می گیرد. آیا چنین شیوه نگاهی منطقی تر نیست؟
    ۴)در نصوص دینی که معمولا از سوی بسیاری از روشنفکران ما به دوری از عقلانیت متهم اند، در حدود ۱۴۰۰ سال پیش از طرف امیرالمومنین بیان شده است که: اُنظُر إلى ما قالَ و لاتَنظُر إلى مَن قالَ (غررالحکم و دررالکلم ، ح۵۰۴۸) یعنی، نگاه کنید چه می گوید، ولی نگاه نکنید چه کسی می گوید. (فرد گوینده مهم نیست، مضمون سخن مهم است.)
    چقدر جالب است که سخن و نکته یاد شده از حضرت علی، از مدعای بزرگان روشنفکری ما در قرن ۲۱ روشنفکرانه تر، منطقی تر و با عقل سازگارتر است.
    ۵) آیا از منافع ملی و مصادیق آن تفسیر روشنی وجود دارد؟ بلکه بدتر آنکه آیا گردانندگان امور کشور، اصلا منافع ملی را قبول دارند؟ آیا در ایران منافع ملی را آنان در نظر و عمل تهدید نمی کنند که چند دهه به بهانه دفاع از «مصالح اسلامی»، منافع ملی کشور را به مذبح می برند؟ اگر بر روی این مدعا صداقت داشتند نیز دست کم قابل تحملتر بود. حال آنکه اگر کشور فخیمه روس (رفیق فابریک)، مسلمانان چچن را بکشد، مصالح اسلامی به خطر نمی افتد!!، اما اگر در بحرین شیخی محاکمه شود، مصالح اسلامی در خطر می افتد!!
    این تهدید کنندگان منافع ملی در نظر و عمل تا چه حد از سوی این روشنفکران دلسوخته هویت ملی و منافع ملی مورد هجمه و یا دست کم نقد، قرار گرفتند؟ آیا دیواری کوتاهتر از برخی روشنفکران که از همه مجاری رسمی تارانده شده و به گوشه ای در داخل یا خارج خزیده اند، نمی توان یافت که به بهانه منافع ملی، فقر پژوهشی خود را پوشش داد، و آنان را به باد نقد که نه، تهدید گرفت؟
    ۶)بر فرض که به بهانه بی دانشی و خطر برای منافع ملی، این صداهای محدودی که از امثال ملکیان و سروش گاهی از گوشه ای شنیده می شود را نیز به کمک طباطبایی ها بستیم، آیا نتیجه آن تقویت منافع ملی خواهد بود، یا ثمره آن را کسانی خواهند چید، که از هر صدای جریان های روشنفکری نفرت دارند؟ آنانی که با آزادی اندیشه از اساس مخالفند؟ آنانی که به کوچکترین بهانه ای روزنامه و مجله ای می بندند و سایتی را تعطیل می کنند؟ و….

  3. هویت‌ پویاست‌ به‌ این‌ معنا که‌ صفات‌ یک‌ موجود در مقاطع‌ مختلف‌ تغییر می‌کنند؛ به‌ عنوان‌ نمونه‌ اگر انسانی‌ رادر نوزادی‌ ببینند، پس‌ از مثلاً ۳۰ سال‌ او را بجا نمی‌آورند زیرا صفات‌ او تغییر کرده‌اند. این‌ نکته‌ در موردگروه‌های‌ انسانی‌ بیشتر صدق‌ می‌کند.
    بر این‌ پایه‌ تشخیص‌ « هویت‌ » یا « چیستی‌ مشخص‌ » به‌ ویژه‌ در مورد موجودات‌ زنده‌ مبتنی‌ بر صفات‌ ثابت ‌نیست‌. البته‌ در شناس‌نامه افراد معمولاً علل‌ ( پدر و مادر )، زادگاه‌ و…. را می‌نویسند اما این‌ گونه‌ صفات‌ و نسبت ها و روابط‌ بیرونی‌ در گرو صفات‌ درونی‌ است‌ ؛ مثلاً اگر شناس‌نامه بدون‌ِ عکس‌ مبین‌ِ ۱۰ سال‌ سن‌ باشد و مردی‌ ۶۰ ساله‌ مدعی‌ باشد که‌ شناس‌نامه‌ اوست‌، معمولاً کسی‌ باور نمی‌کند زیرا صفات‌ جسمانی‌ شخص‌ با صفات‌ نُرمال‌ یک‌ ۱۰ساله‌ جور در نمی‌آید. (در این‌ مورد صفات‌ جسمانی‌ به‌ عنوان‌ صفات‌ درونی‌ مبنای‌ داوری‌ درباره سن‌ْ وَ سال‌ِ تولد شخص‌ است‌. )
    بر این اساس ، « برای‌ احراز هویت‌ ملی‌ » به‌ « جست‌ و جوی‌ صفاتی‌ که‌ از ابتدای‌ تکوین‌ آن‌ تاکنون‌ استمرارداشته‌اند » نباید پرداخت‌ که‌ اگر هم‌ یافت‌ شوند، صفات‌ ممیزه‌ یک‌ ملت‌ از ملل‌ دیگر نیستند بلکه‌ ممکن‌ است‌ صفات‌ مشترک‌ جوامع‌ باشند.
    در واقع‌ نه‌ زبان‌، نه‌نژاد، نه‌ مذهب‌، نه‌ سرزمین‌، نه‌ حکومت‌ یا سلسله‌ حاکمان‌، نه‌ مرکزیت‌ سیاسی‌ …… هیچ‌یک‌ صفات‌ و عناصر پایدار و بادوام‌ هویت‌ ملت‌ ایران‌ نیستند: آیا ایرانی‌ ۲۵۰۰ سال‌ پیش‌ « فارسی‌ » صحبت‌می‌کرد؟! آیا ویژگی های‌ جسمانی‌ ایرانیان‌ دگر نشده‌ است‌؟!…….

    برای‌ تشخیص‌ هویت‌ ملی‌ ـ که‌ متضمن‌ « این‌ همانی‌ » در عین‌ « تغییر (غیر شدن‌) صفات‌ » است‌، باید به‌ موارد مشخص‌ و ملموس‌ داوری‌ درباره تشخیص‌ هویت‌ بنگریم‌.
    کسی‌ که‌ هر روز خود را در آینه‌ می‌بیند به‌ اندازه‌ کسی‌ که‌ او را یک‌ سال‌ بعد می‌بیند، تغییر صفات‌ خود رامتوجه‌ نمی‌شود. اگر فاصله دیدار دو نفر افزایش‌ یابد چه‌ بسا یک‌ دیگر را بجا نیاورند. به‌ طور کلی‌ اطلاع‌ از روند تحول‌ و نبودِ فاصله‌ طولانی‌ بین‌ دو مرحله‌ رؤیت‌، مبنای‌ احراز هویت‌ است‌. در واقع‌ آن‌ گاه‌ که‌ با دیدن‌ عکسهای‌ متوالی‌ و یا بر پایه‌ گواهی‌ افرادی‌ که‌ در مراحل‌ مختلف‌، شاهد رشد و نمو فرد معین‌ بوده‌اند، حکم‌ می‌دهیم‌ که‌ این‌ فرد۳۰ ساله‌ همان‌ نوزادِ دو ماهه‌یی‌ است‌ که‌ دیده‌ بودیم‌؛ مستقیم‌ و غیرمستقیم‌، مراحل‌ِ تحول‌ِ او را پی‌جسته‌ایم‌.
    البته‌ ممکن‌ است‌ در این‌ گونه‌ موارد اختلاف‌ هم‌ باشد. مثلاً پیشتر می‌گفتند: پروانه‌ از کرم‌ ابریشم‌ به‌ وجودمی‌آید یعنی‌ این‌ کرم‌ و آن‌ پروانه‌ را دو موجود می‌دانستند که‌ یکی‌ ( کرم‌ ) تغییر می‌کند ( غیر می‌شود ) و دیگری‌( پروانه‌ ) پدید می‌آید؛ اما زیست‌شناسان‌ لارو بودن‌ را مرحله‌یی‌ از روند زندگی‌ یک‌ موجود مشخص‌ ( پروانه‌ ) می‌دانند: کرم‌ تغییر نمی‌کند و پروانه‌ از آن‌ به‌ وجود نمی‌آید، این‌ پروانه‌ است‌ که‌ از مرحله‌ لاروی‌ به‌ مرحله‌ بلوغ ‌می‌رسد.
    نمونه‌ دیگر: اگر تنه‌ درختی‌ را از ته‌ ببرند و از جای‌ بریده‌ نهالی‌ دیگر بروید ، معمولاً نمی‌گویند که‌ این‌ نهال‌همان‌ درخت‌ است‌ بلکه‌ می‌گویند که‌ درخت‌ دیگری‌ به‌ جای‌ درخت‌ بریده‌ روییده‌ است‌؛ چنان‌ که‌ اگر از یک‌ ریشه ‌چند شاخه‌ برآید ، نمی‌گویند که‌ آن ها اجزای‌ یک‌ درخت‌ هستند ، بلکه‌ می‌گویند که‌ چند درخت‌ از یک‌ ریشه‌ رُسته‌اند؛ بااین‌ حال‌ ممکن‌ است‌ یک‌ گیاه‌شناس‌ به‌ استنادِ یکسانی‌ ساختار ژنتیک و ماندگاری ریشه، آن‌ درخت‌ بریده‌ و نهال‌ و یا این‌ چند تنه ی ‌روییده‌ از یک‌ ریشه‌ را یک‌ درخت‌ بداند نه‌ دو یا چند درخت‌.

    اختلاف‌ درباره « این‌ همانی‌ » یا « غیر شدن‌ » در مورد جوامع‌ ـ که‌ مصداق‌ محسوس‌ ندارند ـ نیز می‌تواند بروز کند؛ مثلاً یکی‌ ممکن‌ است‌ مصر امروز را ادامه مصر فراعنه‌ نداند و معتقد باشد که‌ این‌ جامعه‌ از مصر باستان ‌بریده‌، به‌ بدنه‌ امت‌ عرب‌ پیوسته‌ و یکی‌ از شاخه‌های‌ تنومند جامعه‌ عرب‌ شده‌ است‌ و دیگری‌ ممکن‌ است‌ بگوید که‌ جامعه‌ مصر قدمتی‌ چند هزار ساله‌ دارد اما این‌ جامعه‌ همان‌ گونه‌ که‌ از سیاهان‌ جنوب‌، کردان‌، ترکان‌، فرانسویان‌ وانگلیسی‌ها متأثر بوده‌، از فاتحان‌ عرب‌ و مسلمان‌ نیز تأثیر پذیرفته‌ است‌.

    به نظرم بر پایه ترکیبی‌ از پیوستگی‌ زیستی‌ ( زایش‌ از نسل‌ پیش‌ یا رابطه‌ پدر/ مادر ـ فرزندی‌ و همانندی‌ جسمانی‌ )، سازمان‌ یافتگی‌ (به‌ ویژه‌ در عرصه‌ جغرافیایی‌ مشخص‌ در هر مقطع‌ ) و فرهنگ‌ ( به‌ ویژه‌ زبان‌ )می‌توان‌ در مورد پیوستگی‌ و استمرار یا گسستگی‌ و نابودی‌ یک‌ جامعه‌ داوری‌ کرد.
    افزون‌ بر این‌ برای‌ درک‌ روشن‌تر « شدن‌ اندر بقاء » ( یا « این‌ همانی‌ در عین‌ تحول‌ » یا « همانی‌ ـ روندگی‌ » ) یا نابودی‌ به‌ ویژه‌ تغییر ( دگرگشت‌ ) جوامع‌، از نمونه‌های‌ محسوس‌ چون‌ درخت‌ ( رویش‌ از ریشه‌ یا خشک‌ شدن‌ و بریدگی‌ یک‌ شاخه‌ و حتی‌ تنه‌ اصلی‌ و بعد رویش‌ شاخه‌های‌ فرعی‌ و تبدیل‌ شدن‌ شاخه‌ فرعی‌ به‌ تنه‌ اصلی‌ )؛ شهر( گسترش‌ آن‌ به‌ گونه‌یی‌ که‌ چه‌ بسا حاشیه‌یی‌ چون‌ تهران‌، اصلی‌ چون‌ ری‌ را در برگیرد ؛ ویرانی‌ و بازسازی‌ موضعی‌ یا فراگیر؛ و بِه‌ْسازی‌ و نوسازی‌ دائمی‌ )، و رود ( با سرشاخه‌ها و شعبه‌های‌ مختلف‌ و تأثیر و تأثر محیطی‌ و گسست‌ / پیوست‌ آن ها ) می‌توان‌ استفاده‌ کرد.

  4. خیلی نقد خوبی بود تمام تناقض‌های سخنرانی استاد
    ملکیان رابه خوبی و موردی و منطقی نشان داده است.
    من به عنوان یکی از علاقمندان به استاد ملکیان باید بگویم که آن سخنرانی استاد اصلا قابل دفاع نبود و به نظرم بیشتر واکنشی عصبی به سیدجواد طباطبایی بود

  5. اشاره خیلی خوبی به این کرده که هنر در کشور ما با چه چیزهایی محدود میشود. و این نمونه خیلی خوبی است برای سنجش سخنان استاد ملیکان. همه ما وطن دوستان به هنر خود و دیگر هنرها علاقه داریم و شعر فردوسی میخوانیم و لذت میبریم به تئاتر هدا گابلر هم میرویم و کلا هنر غرب و شرق را دوست داریم و از آنها لذت می بریم. ولی کسی را حذف نمیکنیم. استاد ملکیان اشتباه گرفته اند جهت نقد را، آنکه باید نقد شود وطن دوست نیست بلکه افرادی هستند که کمر به قتل وطن ما بسته اند و کنسرت لغو میکنند و هنر را از بین میبرد و غیره. به قول قدیمیا استاد سوراخ دعا را گم کرده است. فکر میکنم اگر روشنفکری دینی به همان رسالت تحجر زدایی از دین و تقویت عقلانیت دینی بپردازد بهتر است چون تمام مشکلاتی که استاد فرموده‌اند مشکلات کج فهمی دین است و ایشان میخواهد مشکل اصلی را وطن دوستی معرفی کند. وطن دوستی نه تنها مشکل نیست که بخشی از راه حل است.

  6. به نظر من تقریبا هیچکدام از نقدهای نویسنده محترم به جناب ملکیان وارد نیست و ایشان درکی بسیار مغشوش از مباحث ملکیان دارند ،به اختصار نکاتی را مطرح میکنم ..
    نکته نخست.
    نویسنده التفاتی به تمایز میان عاطفه و باور ندارد ، عاطفه بیشتر جنبه روانشناختی دارد و باور جنبه معرفت شناختی ،هنگامی که شخصی میگوید«مادرم را از همه بیشتر دوست دارم» یک گزارده ی عاطفی به کار برده؛ یعنی از عاطفه واحساس خود خبر می دهد اما هنگامی که بگوید «مادر من بهترین مادر دنیاست» وارد حیطه ی باورها شده است و یک گزاره ی انتولوژیک به کار برده است ، نویسنده محترم التفاتی ندارد که وقتی ملکیان می گوید این وطن دوستی از حیطه ی اخلاق خارج است مرادش همین وطن دوستی روانشناختیست که حاوی گزاره های عاطفیست وباز به این نکته بی توجه است که ما در قبال باورهایمان مسئولیت اخلاقی داریم ،اخلاق باور ethics of belief به همین مسئولیت ها می پردازد.

    نکته بعد اینکه بنظرم هیچ تناقضی در کلام ملکیان نیست هنگامی که می گوید ما انسانها دارای غریزه ی وطن دوستی هستیم،نویسنده محترم این «وطن» را به معنای«مرزهای سیاسی وحقوقی» گرفته اند در حالیکه مراد ماکیان از «وطن» در اینجا «مسکن مالوف وزیست بوم مالوف» است ونه مرزبندی های سیاسی از منظر حقوق بین الملل.

    نکته بعد نویسنده محترم به توضیحاتی درباره تعبیر هنر نزد ایرانیان است وبس پرداخته اند که بنظرم به مراد ملکیان راه نبرده اند، ممساله. ملکیان این نیست که کسانی که این تعابیر را بکار می برند ممکن است چگونه انسانهایی باشند ، ماکیان با آن تلقی ای مساله دارد که حکم به برتری نژادی می دهد.

    نکته بعد این‌که وقتی ماکیان می گوید فلان مسئله خارج از حیطه ی اخلاق است به معنای «غیر اخلاقی بودن آن » نیست. بین برون از حیطه ی اخلاق بودن و غیر اخلاقی بودن تفاوت است ،اینکه من پرتقال دوست دارم برون از حیطه ی اخلاق است اما غیر اخلاقی نبست ،یعنی ربطی به اخلاق ندارد اما از لحاظ اخلاقی هم مذموم نیست.

    نکنه بعد وقتی ملکیان می گوید ایران وجود ندارد آن تلقی هگلی از مفهوم روح ملی را که امثال آقای طباطبایی دارند ، نقد می کند و نه چنانکه نویسنده محترم گمان کرده اند که بامراجعه به نقشه جغرافیا ثابت می کنند که ملکیان بر خطاست.
    در پایان اگر بنا بود نوشتار ایشان را مفصلا نقد کنم مطالبم بسیار طولانی میشد اما اگر بخواهم با یک تمثیل نظرم را درباره ی نقد ایشان بگویم ایشان «سیبل را اشتباه گرفته اند» یعنی تیرهای ایشان ممکن است به سیبل بخورد اما اینقدر هست که این سیبل ،موضع ملکیان نیست و بنظرم بیشترنقدهای ایشان ربطی به موضع ملکیان ندارد.

    1. آقا اسفندیار حقیر سخنرانی ملکیان را دو بار گوش دادم و تمامی نقدها در سایت صدانت را هم پیگیری کردم. ایشان در مورد مفهوم وطن کجا گفته است منظورش «مسکن مالوف و زیست بوم مالوف است» و نه «مرزهای سیاسی و حقوقی» یا اینکه ایشان در حال نقد تلقی هگلی از ایران است. لطف بفرمایید به متن سخنرانی ارجاع دهید.

      شما در حال صحبت کردن از مراد ملکیان هستید ولی به نظرم سخنرانی ایشان وجود دارد و لزومی ندارد شما به دفاع از مرادِ پنهانِ مرادتان بپردازدید. ملکیان از بحث کاملا ناآگاه است و به الفبای موضوع مسلط نیست و خلط مبحث شدیدی در مفاهیمی مانند ملت، میهن و شوونیسم مرتکب شده است.

      میشود بفرمایید چگونه میتوان از «هنر نزد ایرانیان است و بس» به تلقی برتری نژادی رسید؟

    2. آقای اسفندیار گل! به نظر من شما نمونه کامل یک علاقمند متعصب هستید که مقایسه مضحک ملکیان و برتراند راسل در پاسخ به کامنت قبلی من و تلاش همه جانبه شما برای دفاع تمام قد از استاد به هر قیمتی این مسئله را برای من به یقین تبدیل کرد. من آنجا به چند تناقض استاد در سخنرانیش اشاره کردم ولی شما به جای پاسخ به آن ملکیان را با راسل مقایسه کردی و برای من منبر رفته اید که پیش فرض هایم را اپوخه کنم.

      احسنت به کار بردن واژه اپوخه توسط شما من را مجاب کرد که پدیدارشناسی بلد هستید! حال آنکه من نگفتم شما بلد نیستید عرضم این بود که ملکیان بلد نیست. اشاره من به تناقض های ملکیان در کامنت قبلی بی پاسخ ماند. آنها را پاسخ دهید و چند پرسش دیگر هم برای شما مطرح کنم و شما پاسخ بدهید من از شما یاد بگیرم. به نظر من شما هیچ نقدی به استاد را متوجه نخواهی شد با این سطح تعصب، از آن بکاهید.

      اول اینکه فکر میکنم بهتر است سوال آقای شروین را پاسخ دهید. این تعریفی که شما فرمودید ملکیان از وطن کرده یا نقد او به تصوری هگلی از ایران است کجای سخنرانی آمده است؟

      همچنین شما مدعی شدی سیدجوادطباطبایی به برادران و خواهران عزیز افغانستانی ما گفته ایرانیان وحشی. با ذکر منبع بنویسید.

      در همین نوشته برخلاف آنچه شما میگویید آن استدلال در مورد غریزه و اخلاق تامل برانگیز بود. مثل علاقه به طعم پرتقال که اشاره کردی این مسائل در ظاهر امر اخلاقی نیستند. ولی مثال مادر و فرزند جالب بود و نشان می دهد که حتی اگر امری غریزی باشد و خود امر اخلاقی محسوب نشود پیامدهای آن می تواند آن مسئله را به امر اخلاقی تبدیل کند. اگر مادری به فرزندش توجه نکند و فرزند بمیرد علاقه مادری که غریزی است وجه اخلاقی پیدا میکند. علاقه به وطن هم اگر حالت غریزی داشته باشد باز هم ممکن است وجوهی اخلاقی بر آن مترتب باشد. مشخص نیست ملکیان بر چه اساسی فرض گرفته میهن دوستی غریزی است و هیچ وجه اخلاقی بر آن مترتب نیست.

      پس از پاسخ به نقدهای من در کامنت قبلی و این کامنت بفرمایید به عنوان کسی که میگوید به دیدگاه ملکیان نقدهایی دارد در این سخنرانی استاد، چه نقدهایی به او وارد است.

  7. ممنون از اسفندیار عزیز که آنچه مد نظر حقیر بود بیان کرد و چه بسا شیواتر و رساتر .
    اگر میخواستم نقدی به این نوشته بنویسم تشابه تام وتمامی داشت با نقد جناب اسفندیار.
    مطلبی اضافه کنم درباره ی نقد نویسنده به اصطلاح “خودخواهی گروهی” ملکیان.
    ببینید جناب باقری عزیز . ملکیان دایره ی گروه را چنان عریض در نظر می گیرد تا “دیگری” باقی نماند در خارج از دایره. و دقیقا به همین دلیل است که می گوید اگر روزی در کره ی مریخ مثلا انسانی یافت شد دیگر نمی گویم اهل زمینم بلکه می گویم اهل منظومه ی شمسی هستم . دقیقا مشخص است ایشان برای گریز از خودخواهی چنین عبارتی را تاکید می کند . خود خواهی در صورت حضور دیگری خارج از حیطه ی “خود” معنا می یابد . و حال آنکه حیطه ی “خود” نزد ملکیان وسیعتر از آن چیزی ست که شما پنداشتید .
    نکته ی دیگر مثال عجیب شما درباره ی داعش بود !!! اینکه ایده ای انسانی بر زبان گروهی انسان ستیز جاری شده باشد مگر ایرادی در منطق ایده وارد می کند ؟؟ این ایده ی درست می تواند مورد سوء استفاده قرار بگیرد توسط گروهها و مرامهای مختلف . اما این سوء استفاده مانع نخواهد بود که اندیشمندی برای آنچه بهروزی انسان می خواهد و می پندارد از این ایده و ایده های مشابه دفاع کند.

  8. امیدوارم استاد ملکیان براى این تناقض (انکار مفهوم وطن/ایران و حس وطن پرستى غریزى) جوابى داشته باشند!
    واقعاً حس وطن دوستى‌شان به چه مفهومى ارجاع دارد؟
    سئوالات درستى در این نوشته مطرح شده است که باید پاسخ داده شوند.

  9. در حالت مراقبه، آدمی به هیچ تمایزی بین خود وجهان خارج قایل نیست… عین وذهن، و سوژه وآبژه ای نیست…نوعی یگانگی ووحدت باهستی…ازاین زاویه شایدبتوان گفت که آری :
    مصطفاملکیان وجود ندارد…

  10. به نظر من بیش از آن بخش هم مقاله خوبی است. بخصوص برای افرادی که رابطه مرید و مرادی با استاد ملکیان ندارند و عقلانیت برایشان مهم است نه احساساتی که در جلسات روان درمانی استاد یا مباحثی بر سر اینکه چگونه ازدواج کنند و چگونه لباس بپوشند ایجاد شده است و یا علاقه جمعی به زلف استاد. چه این مقاله چه مقاله شروین وکیلی چه نقد سیدجواد طباطبایی و هر نقد دیگری را که شما بر استاد بنویسید فرقی ندارد این دوستداران استاد همچنان به ابراز احساسات خود ادامه خواهند داد. از اساس برای این خلق محتوا مهم نیست. صرفا باید نام ملکیان با یک حس خوب تداعی شود برایشان.

    چرا که مسئله اینها از اساس عقلانیت نیست و صرفا یک دلبستگی است که در پس شبه استدلال هایی پنهانش می کنند.

    این نوشته سخنرانی به شدت پریشان و پر از تناقض ملکیان را نشان داده است. اول ایشان میگوید اصلا کاری ندارد میهن دوستی غریزی است یا نیست بعد میگوید هست. اصلا دست ایشان است مگر؟ باید برویم ببینم در علوم تجربی چه یافته هایی وجود دارد. همین طوری نمی توان در منزل نشست و در مورد جهان نظر داد.

    تعاریف من درآوردی از ناسیونالیسم و میهن دوستی ارائه می کند و حتی به آنها هم پایبند نمی ماند. و در نهایت هم مشخص نیست اصلا میهن دوست هست مانند آنچه که در ابتدا گفته است و یا جهان وطن است. جهان وطنی نیز مفهومی است که در غرب چندین قرن مطرح است ولی این این روشنفکران میانه مایه بدون توجه به زمینه و تاریخ این گونه مباحث آنها را وارد کشور ما می کنند. با یکی از شیفتگان استاد بحث میکردم میگفت «استاد بحث جهان وطنی را مطرح کرده است» شما ببینید چقدر اینها بی سواد هستند. دفاع و چه چه این بی سوادها چه فایده ای دارد؟!

    البته وقتی شخصی هر هفته در مورد یک موضوع منبر می رود همین هم میشود. یک مطلب فوق العاده ضعیف و خنده آوری هم از استاد در همین سایت در مورد پدیدارشناسی چند روز پیش منتشر شد. هواداران استاد البته نه توان تشخیص این مهملات را دارند و نه علاقه ای دارند آنها سودای دیگری دارند و استاد هر چیزی هم که بگوید آنها به آن می رسند.

    منبرهایی که برای برطرف کردن عطش پیروان عامیشان شاید مناسب باشد ولی چیزی جز بدنامی برای ایشان بین اهل اندیشه باقی نخواهد گذاشت. ملیکان به نظر من باید از مخاطبان عامی خود فاصله لازم را بگیرد چرا که به به و چه چه توخالی و صرفا از سر احساس این خلق عامی که هم در اینجاهمه در صفحه نقد سیدجواد طباطبایی هم نقد شروین وکیلی می آیند و اظهار والگی و شیدایی میکنند ارزشی برای ایشان ندارد. صدالبته برای دکان ایشان مفید خواهد بود ولی ای کاش ایشان شان خود را بیش از شان یک بازرگان بداند.

    1. در پاسخ به دوست گرامی آقای رضا؛
      اول اینکه شما که داعیه آشنایی با پدیدارشناسی دارید بهتر بود پیش فرضهایتان را اپوخه می کردید و در پرانتز میگذاشتند و آنگاه به نقد دلایل مخالفان خود می پرداختید که نحن ابنا الدلیل و دچار مغالطه ی «انگیزه به جای انگیخته» نمی شدید ،یعنی به جای نقد دلایل مخالفان به علت یابی نمی پرداختید، یکبار متن خود را بازخوانی کنید ببینید آیا غیر از افترا ،توهین وحمله به شخص آیا چیزی از جنس استدلال در آن هست؟ بعد اینکه چه کسی گفته که ملکیان اولین کسی بوده که جهان وطنی رو مطرح کرده رواقیون عموما جهان وطن بودند..بعد هم آیا درست است کسی مثلا به شما بگوید شما طرفدار ایده های فاشیستی آقای طباطبایی هستید؟ که همنوعان افغان را«ایرانیان وحشی» خطاب میکنند؟شما که نقد اخلاقی به آقای ملکیان می کنید بهتر است نظری بر نوشته های فیلسوف جناب طباطبایی بیندازید، صدالبته که به ملکیان هم نقد وارد است،شخصا با برخی از آرا ملکیان هم نظر نیستم اما اینقدر میدانم که ملکیان از لحاظ اخلاقی بسیار خودساخته است و دستکم این انتقاد دکان داری به ایشان وارد نیست ،صد البته که ملکیان یک متفکر است که در زمینه های متعددی نظر وزاویه نگاه خود را دارد و این به خودی خود ایرادی ندارد نگاهی به تاریخ اندیشه بیندازید خواهید دید که متفکران اصیل در حوزه های مختلف نظر خود را ابراز کرده اند ، برای مثال برتراند راسل آثارش را ببینید که چه دامنه ی وسیعی دارد آیا شما امثال راسل را هم به دکان داری متهم می‌کنید یا فقط وطنی ها را مشمول این لطفتان قرار می دهید؟

  11. ۱ ـ « از اون حرفاست » ؛ از کدام حرف ها ؟! از ملکیان هیچ نیاموخته اید ، روشن سخن گفتن و روشمند بیان کردن را بیاموزید ! ۲ ـ مقایسه کردن یعنی بررسی ویژگی های مشترک و متفاوت ؛ با این تصور ، همه چیز را می توان با هم مقایسه کرد .

  12. در پاسخ به سرکار خانم مریم ارجمندی ،جناب رضا وجناب شروین..
    اول اینکه من ملکیان را با راسل مقایسه نکردم و نمی کنم حاشا وکلا ، همانطور که جناب شروین به ناروا گفتند ملکیان خود را با کانت مقایسه کرده شما دوستان هم به ناروا گفتید که من راسل را با ملکیان مقایسه کردم در حالی که دوستان اگر principle of charity را رعایت می کردند نیازی به توضیحات من نبود،واضح است که نه ملکیان خود را با کانت مقایسه کرده ونه من او را با راسل مقایسه کرده ام.سخن من این بود که صرف ابراز نظر در حوزه های گوناگون دلیل بر دکان داری نیست ، اگر ملکیان را به عنوان یک متفکر در سطح خودش قبول داشته باشیم آیا حق ندارد درباره ی موضوعات مختلف زاویه نگاه خودش را داشته باشد؟ ملکیان بارها «به زعم من صادقانه» گفته است که در عالم اندیشه جایگاه ویژه ای برای خود قائل نیست او استعاره چرخ گوشت فرهنگی را بهترین استعاره در توصیف خود می داند، احترام عمیق من به ملکیان بیشتر به خاطر شأن معلمی اوست ، و ایضا این برداشت من از او که انسانیست که عمیقا دغدغه حقیقت و همچنین دغدغه ی اخلاقی زیستن ددارد وگرنه در تاریخ اندیشه و به عنواند تولید کننده اندیشه جایگاه بویژه ای برای ایشان قائل نیستم ، نقدهایم به او هم عمدتا درسه زمینه است یکی عدم نگاه تاریخی_جغرافیایی وعدم التفات به کانتکست ها دربرخی موارد،دوم نگاه تاحدودی ذات گرایانه به خصوص در ارائه دادن تعاریف و سوم تا حدودی نگاه ایشان به ساینس و علوم تجربی را موجه نمی دانم .
    درمورد پرسش جناب شروین هم عرض کنم باتوجه به کانتکست و آشنایی نسبی من از ملکیان من برداشتم از سخنان ملکیان آنگونه بود و هیچگونه اصراری ندارم که الا و لابد برداشت من کاملا صحیح باشد.
    نکته بعد اینکه جناب شروین گفته اند تعاریف من درآوردی از میهن پرستی ،میهن دوستی و… اول اینکه بفرمایند میهن دوستی و میهن پرستی چه تعریف آکادمیکی دارد که ما تا حالا ندیده ایم؟؟! بعد هم دوستان توجه کنند که تعاریف همیشه توصیفی نبستند بلکه می توانند تجویزی prescriptive باشند بدین معنا که مثلا من می توانم بگویم وقتی می گویم میهن پرستی مرادم چنان وچنان است، و اینکه ببینید حتی ما اگر بخواهیم تعریف توصیفی هم ارائه دهیم در عالم اندیشه تعاریف متنوعی از مفاهیم و اشتراکات لفظی وجود دارد ما هنگامی که از این مفاهیم سخن به میان می آوریم نخست باید مشخص کنیم که کدام تلقی را مدنظر داریم.
    درمورود نقل قول از آقای طباطبایی در آن مورد منبع مکتوب ندارم و می پذیرم که بهتر بود مطرح نمی کردم و از این بابت پوزش می خواهم.
    جناب شروین گفته اند که «هنر نزد ایرانیان است و بس» چگونه میتواند ربطی به شِونیزم داشته باشد ؟ خیلی ساده اگر کسی این گزاره را تلقی به صدق کند و وجه امتیاز ایرانیان را ناشی از ژنوم یک نژاد خاص بداند.
    نکته آخر مثالی که جناب رضا مطرح کرده اند «اگر درست متوجه منظور شما شده باشم» ببینید واضح است که اموری مثل غریزه ی مادری یه تعبیر داروینی ارزش ابقایی survial value دارند ،حتی پرخاشگری و خشم و حتی سوظن به غریبه ها و…هم ارزش ابقایی دارد اما یک مادر وظیفه و مسئولیت اخلاقی هم در قبال فرزندش دارد در این مورد غریزه و وظیفه ی اخلاقی برهم منطبق شده اند اما مثلا میهن دوستی از چه وظیفه ی اخلاقی ای ناشی میشود ؟ این درست که ارزش ابقایی داشته یکزمانی اما هرگاه بین منافع مبهنی ما با با وظیفه ی اخلاقیمان در قبال سایر انسان ها وموجودات زنده تعارض بیفتد آنگاه چه؟
    برتراند راسل می گفت که خرافات ناسیونالیستی اگر خطرناکتر از خرافات مذهبی نباشد کم خطرتر هم نیست او می گفت اکنون زمان آن رسیده است که اندیشه ی جهان وطنی را پرورش دهیم ،نمیتوانم کتمان کنم که از این نظر هم ملکیان را میستایم که در ایران معاصر رساترین وشاید تنهاترین منادی جهان وطنیست،هرچند واقفم که برچسب هایی چون آرمانی اندیشی همواره در کمین است خود را یک جهان وطن میدانم و اما این تلقی منافاتی با «جهانی اندیشیدن و منطقه ای عمل کردن »هم ندارد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *