آری گویی به زندگی در شعر خیام

آری گویی به زندگی در شعر خیام
Print Friendly
آری گویی به زندگی در شعر خیام
۴٫۷۵ (۹۵%) ۴ votes

حکیم ابوالفتح غیاث‌الدین عمربن ابراهیم خیام متولد قرن پنجم هجری در شهری به نام لوکر دیده بر جهان گشود. گویند علت نام “خیام” شغل آبا و اجدادی وی بوده است که خیمه دوزی بوده است و خود او نیز در مقدمه ی کتاب (جبر و مقابله) خود را خیامی یا الخیامی معرفی میکند و لقب خیام, گویا تنها تخلص او در اشعارش است، چنانچه به عنوان مثال در مصرعی مینویسد “خیام اگر ز باده مستی خوش باش.” حکیم خیام، در علم نجوم از سرآمدان روزگار خود بود و گویند که رصدخانه ای در زمان ملک شاه سلجوقی ساخته بود و همچنین در تقویم جلالی اصلاحاتی انجام داد. از او که تقریباً به تمام علوم زمان خود از جمله فقه، اصول، نجوم، علوم فصاحت و بلاغت، فلسفه، طب و ریاضیات و … احاطه ی تام داشت، پانزده اثر به جای مانده است که بدین شرح است:۱- رساله ی جبر و مقابله ( که گویند در زمانی که تنها بیست و سه سال داشت این کتاب را نوشته است) ۲- رساله در شرح مشکلات مصادرات کتاب اقلیدس ۳- زیج ملکشاهی ۴- رساله فی طبیعیات ۵- لوازم الامکنه ۶- رساله ای در کون و تکلیف ۷- رساله فی الوجود ۸- صحیفه بر زبان فارسی ۹- رساله میزان الحکمه ۱۰- رساله ای در صورت و تضاد در جواب سه مسئله از حکمت ۱۱- ترجمه ی خطبه ی ابن سینا ۱۲- نوروز نامه ۱۳- رساله نظام الملک راجع به حکومت و در نهایت دو اثر دیگر که تنها از آنها نامی بیشتر نمانده است.
همانطور که از موضوع نوشته انتظار میرود، در اینجا تنها به خیام به مثابه شاعر نگاه میشود، اگرچه از پس تفسیر اشعار وی وارد بعد فلسفی وی نیز میشویم.
بنیاد اصلی اشعار خیام تامل و اندیشه به مفهوم زمانمندی انسان و در جهان بودن او و سرانجام مرگ انسان است. مرگی که به عنوان قطعی ترین امکان پیش روی ماست که بعد زمانمندی و فناپذیری ما را به عنوان هستنده ای در عالم خاک مشخص میکند.
خیام در اشعار خود زمان را به مثابه “حال” تبیین میکند که در اشعارش این را با دو کلمه ی “حال” و “دم” نشان میدهد. البته این سخن دال بر این نیست که خیام به سیر زمانه توجهی ندارد، چنانچه مینویسد ” می خور که زمانه دشمنی غدار است” بلکه به باور او نباید دل نگران فردا و دیروز بود، چرا که ما نه از علت خلقتمان در این دنیا خبر داریم ” معلوم نشد که در طربخانه ی خاک نقاش ازل بهر چه آراست مرا”  و نه از فردای خود ” امروز تو را دسترس فردا نیست واندیشه ی فردات بجز سودا نیست” پس چون نه این است و نه آن ” ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست کاین باقی عمر را بها پیدا نیست”. و یا در شعری کامل تر میگوید ” این یکدو سه روز نوبت عمر گذشت/ چون آب به جویبار و چون باد به دشت/ هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت روزیکه نیامده است و روزی که گذشت”. میتوان از جهتی موضع خیام را درباره ی مرگ نیز از دل مفهوم زمان او نیز دریافت و حکم بدان داد که او متاثر از اپیکور معتقد است که تا زمانی که من هستم، مرگ نیست و زمانی که مرگ آمد دیگر من نیستم پس نباید که حال را به مرگ اندیشی و ترس از مرگ سپری کرد. ” مائیم و دمی و مطرب و این کنج خراب/ جان و دل و جام و جامه در رهن شراب / فارغ ز امید و رحمت و بیم عذاب/ آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب”  اما این فارغ بودن از آنچه خواهد آمد در اندیشه ی خیام دال بر این نیست که پس چنان زندگی کن گویی همیشه زنده ای بلکه دقیقاً برعکس او در عین حال که میگوید باید به زندگی آری گفت و حال را غنیمت دانست و از آن لذت برد، باید آگاه به زمانمندی و فانی بودن خود نیز بود ” آن قصر که جمشید در او جام گرفت/ آهو بچه کرد و رو به آرام گرفت/ بهرام که گور میگرفتی همه عمر/ دیدی که چگونه گور بهرام گرفت” و یا میگوید ” این کهنه رباط را که عالم نام است/ وآرامگه ابلق صبح و شام است/ بزمی است که وامانده ی صد جمشید است/ قصری است که تکیه گاه صد بهرام است” و یا “پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است/ گردنده فلک نیز بکاری بوده است/ هر جا که قدم نهی تو بر روی زمین/ آن مردمک چشم نگاری بوده است” و در نهایت پیام اخلاقی ای خیام به ما میدهد این است که ” ترکیب طبایع چو به کام تو دمی است/ رو شاد بزی اگر چه بر تو ستمی است/ با اهل خرد باش که اصل تن تو/ گردی و نسیمی و غباری و دمی است”

.


.

آری گویی به زندگی در شعر خیام

نویسنده: ایمان مطلق آرانی

.


.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *