تراژدی مرگ و زندگی

تراژدی مرگ و زندگی
تراژدی مرگ و زندگی
۳٫۵ (۷۰٫۶۷%) ۱۵ votes

روزی میرسد که نیستی در چشمانمان چشم میدوزد و انفصالی سراسر از دلهره رنجها را پس میزند و زهرخندی پیروزمندانه نثار ِ چشمان ِ کم سویمان میکند.

لحظه هایی عقیم و درد ناک فرا میرسند که زاده ی هیچ اند و نیستی میزایند و کشدارترین  لحظات را حامل اند.آن روز که نیستی گلویمان را میفشارد و روحمان تکه تکه از لابلای انگشتانش فرو میریزد و تقلای بودن میکند. نفس به شماره می افتد و قطارِ عدم رعد آسا جان را نشانه میرود. نسیان ! اولین ره آوردِ نیستی زمان را آونگ میکند و ابدیت را در شولای فنا میپیچد. از حقیقتی پرده برداشته میشود که سخت هولناک و رنج اور است . گیج و مبهوت تماشاگر میشویم نبودن را …

ناگزیر قدم در راهی بر میداریم که گریزی از آن نیست و هیچ تسلایی این لحظاتِ مضطرب را برنمیتابد.دلواپس و بی دفاع ، تنها و رنجور مسلم ترین اتفاق ِ هستی را به مصاف میرویم .

روزی که پایان فرا میرسد فریاد بر میآوریم  پروراننده ی خویش را .. کریستین بوبن میگوید ؛حتی مسیح هم هنگامِ مرگ عرق برچهره دارد . سربازانی که بر پهنه ی کارزار تکه تکه میشوند خدا را صدا نمیزنند بلکه مادرانشان را میخوانند. این فریاد های از سر ِ عجز برای این است که کاش هرگز مرا نزاده بودی!

تئوگنیس در اشعار پر آوازه اش مینویسد ؛بهترین چیز برای آدمی این است که هرگز زاده نشود و هرگز پرتوهای سوزان ِ خورشید را نبیند. و یا به قول خیام ؛ چون حاصل آدمی درین جای دو در/ جز درد دل و دادن جان نیست دگر/ خرم دل آنکه یک نفس زنده نبود/ و آسوده کسی که خود نزاد از مادر…

شوربختی آدمی آن هنگام نمایان میشود که حقیقت پرده از رخسار برمیدارد و عریان خنیاگری میکند و چُنان میخراشد همه ی هستی ات را که گویی از ابتدا چون تویی هرگز نبودی!

 بوبن در کتاب فراتر از بودن مینویسد : ملایمت نه مهربانی است و نه راحت زیرا زندگی خشن است، عشق خشن است، ملایمت نیز خشن است. اما با این حال همه ما در برابر خشونت مرگ غافلگیر می شویم.

و نیچه نیز در غروب بتها مینویسد ؛ آنجا که «ملکوتِ خداوند» آغاز می‌شود، زندگی پایان می‌پذیرد. طبیعت ‌ستیزیِ اخلاقی که خدا را همچون مفهومِ ضدِّ زندگی و محکومیّتِ زندگی درمی‌یابد، جز داوریِ ارزشیِ زندگی نیست و امّا داوریِ کدام زندگی؟ چه‌گونه زندگانی‌ای؟ زندگانیِ رو به فروشد، از توان افتاده، وازده، محکوم به مرگ..

از من پرسیده نشد که میخواهم پا به این سرایِ سراسر رنج بگذارم یا نه! رنجی را بر شانه ی هایم گذاشتند که مرا یارای تحمل نیست. به قول ِ شاملوی بزرگ ؛ از رنجی خسته ام که از آنِ من نیست. دلقکی را میمانیم که بر صحنه سکندری بر زمین میخورد و از درد به خود میپیچد و خنده های جون آمیز جانش را میخراشد.

این رنجِ وهم آلود را به جانِ تهی هموار کردیم که دستانِ عدم را بفشاریم و همسفرِ هیچ شویم و به قول ِ حضرتِ بیدل؛حُبابِ باد پیمای تو وهمی در قفس دارد/ تو شمعِ هستی اندیشیده‌ای فانوس خالی را…

.


.

تراژدی مرگ و زندگی

اکرم قندی

.


.

4 نظر برای “تراژدی مرگ و زندگی

  1. تمام شواهد نشان می دهند که عالم خلقت و انسانها بیهوده خلق نشده اند. همه چیز حساب شده، دقیق وبا یکدیگر هماهنگ هستند.بنا بر این مرگ به معنای نابودی انسان نیست. پندار نابودی انسان ، بر خلاف قانونمندی و هدفمندی وحکمتی است که در تمام عالم مشاهده می شود.زندگی در این دنیا برای تعالی انسان است.

  2. خیلی خوب نوشتید ممنون خانم قندی عزیز. مطالعات مغزشناسی میگه در لحظات مرگ درد احساس نمیشه چون مغز تمام انرژیشو صرف تقلای نهایی میکنه و فرصت انتقال پیام درد رو نداره. من وقتی به این فکر میکنم دیگه اذیت نمیشم. زندگی فرصت کوتاه تجربه کردن. تجارب تلخ و شیرین..

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *